نشانهی عکس بنیاد تعبیر و معنای عکس است. برای تعبیر عکس نیازمند نشانهایش هستیم. هر تعبیری را برای عکس نمیتوان قابل قبول پنداشت. اما، یک تعبیر هم وجود ندارد؛ و در این نوشته من بنا دارم این دوگانگی را روشن کنم. نشانه هم چون یک کد ریاضی نیست که همه جا یکسان باشد. نشانه، علامتیست که بیننده را با تمام دانستههایش به خود میکشد: مجموع دانستههایش از هنر و زندگی اجتماعی.
در این جا، تعبیر عکس را سخن گفتن روی تصویر فرض بگیریم. هر سخنی مدلولی دارد که نشانه نامیده میشود. درخت را با نشان دادناش میتوان دلیل آورد. اگر تصویر را سیاسی تعبیر میکنیم، باید نشانی از آن را ارایه داد وگرنه موجب سوء تفاهمهای زیادی خواهد شد. وقتی آثار عکاسی دسته بندی میشوند بر مبنای همین عناصر تعبیر است: چیزی باید در اثر باشد که مبنای دسته بندی ما قرار گیرد. از این رو، آشنایی ما با نشانها و مفاهیم هنری نیاز است.
برای خوانش یک اثر سواد تصویری لازم است. یک فیزیکدان در عرصهی شعر همان اندازه بیسواد است که یک عکاس در موسیقی. پس، سواد دایرهی نامحدودی از آگاهیها نیست که از همه چیز سر درآورد. واژههایی که برای شاعر برجسته میشوند، در حوزهی علوم روان شناسی بیاهمیتاند. بنابر این، برجستگی نشانهها در عکس (یا واژهها در متن) از فهم و سواد ما سرچشمه میگیرد. آن فیزیکدان میتواند از یک عکس لذت ببرد ولی دلایل خود را نمیتواند توضیح دهد. ولی عکاس باید بتواند دلایل عکس خوب را نشان دهد.
در عکاسی، یک مستندکار با عناصر بیشتری پیوند دارد تا عکاس انتزاعگر. چرا که عکاسی انتزاعی دارای کادری بسته بوده و نشانهای کمتری در خود جای میدهد. پس، در درون بخشهای عکاسی نیز تفاوت سواد یا دریافت وجود دارد.
گفتم برای دست یافتن به مدلولِ سخنمان به نشانه نیازمندیم و برای دریافت نشانه نیز فهمی کلی از روند هنر را لازم داریم. این همان نکتهی اساسی در دوگانگی گفته شده در بالاست. تصاویری که ما در ذهن خود انباشته داریم همان فهم ما از هنر است. نشانه در هنر یک کد ریاضی نیست که بالا و پایین نداشته باشد. بل که برای نمونه، درخت نشانیست که انواع متفاوتی دارد. و فهم ما از درخت نسبت به سرزمین فرهنگیمان متفاوت است. درخت در کویر با درخت کنار خزر یکی نیست: سرسبزی چیزیست که برای افراد کنار خزر خسته کننده است. حس انباشته در مردمان این مناطق از درخت یا آب تصویری متفاوت میآفریند. این گوناگونی سلیقههای هنری برخلاف علم اساس و فلسفهی هنر را تشکیل میدهد.
از یک سو باید جلوی پراکنده گویی و برداشتهای غلط یا سوء تفاهمها گرفته شود و از سوی دیگر، از تک صدایی یا کدبندی ریاضیوار در هنر جلوگیری شود. از این بابت، ما وارد نقد عکاسی میشویم که بر روشی منطقی استوار است. نقد در واقع، سخنان روی آثار هنری را حلاجی میکند و سوء برداشتها را روشن میکند. از این رو، مبنایی برای تعبیر آثار پدید میآید که توسط کسان زیادی در طول تاریخ هنری طرح شده است. بحث نشانه شناسی از سوی رولان بارت به صورت دانشگاهی درآمد. سوزان سونتاک، والتر بنیامین و دیگران بحثهای شایستهای از برخی مبانی و فلسفهی هنر را بنیان گذاشتهاند. مجموعهی این آگاهیها صورت ذهنی ما را تشکیل میدهد. و ما دوباره به سوژههایمان برمیگردیم. و عناصری در عکسهای خود میگنجانیم که از این صورت ذهنی تراویده است. تراوشات ما انباشتههای ما هستند به علاوهی خلاقیتهای فردی.
بررسی آثار عکاس باید فلسفهی ذهنی او را برملا کند. یعنی، شکلی ثابت از ایدهی او به جهان و مردم در خود داشته باشد. و در این بررسی چنان که گفته شد، نه تک صداییِ نشانهها ملاک است و نه پریشان گوییهای مثلا ادبی. آن چه در کشور ما رواج عام دارد، حاکی از بی در و پیکر بودن سخنان روی تصاویر است. نبود ملاک و نقد در هنر عکاسی این مشکل را پیش پای ما افکنده است و کادرهای عکاسی ما تحت تأثیر آنها فضاهای بسته و انتزاعی را تجربه میکنند و از رودررو شدن با مردم و گوشههای منزوی حیات باز میمانند.
***
عباس عطار (متولد 1323 در خاش و دانش آموختهی رشتهی مطبوعات و ارتباطات در انگلستان) از سال ۱۹۸۱ عضو آژانس مگنوم شد و از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۱ به مقام ریاست مگنوم درآمد. او در فرانسه زندگی می كند و در دنیا با نام عباس مگنوم معروف است. بیشترین عكس های او در زمینهی جنگ و انقلاب در بیافرا، بنگلادش، ویتنام، آفریقای جنوبی همراه با مقالاتی در مورد تبعیض نژادی در مجلات مختلف جهان چاپ شده است. عباس در سال ۱۹۸۳ به مدت سه سال به مكزیك میرود و همراه با عكاسی از این كشور كتاب «بازگشت به مكزیك» را می نویسد. وی پیش از این نیز كتاب «ایران» مربوط به وقایع انقلاب را منتشر كرده بود. از آن زمان به بعد عكسهای او از بعضی مراسم و وقایع جهانی حتی به شكل سفرنامه در قالب كتابی در میآیند كه در آنها گاهی تصویر به جای كلمات می نشیند. عطار علاقهی خاصی به مباحث مربوط به مذهب به خصوص اسلام و برخورد مذاهب و عقاید در دنیای مدرنیته دارد و بهترین و بینظیرترین عكسهایش را در این زمینه به ثبت رسانده. كتاب مصور و معروف «الله اكبر» نمونهی كاملی از عشق او به دانستن و عمیق شدن در مذهب و اعتقادات دینی مسلمانان است. كتابهای دیگر او چهرههای مسیحیت و خاطرات ایران از سال ۱۹۷۱ تا ۲۰۰۲ است.
(همه ی عکس ها از عباس عطار است)
عکاسی مستند نشانهای قابل مشاهدهای دارد و در برابر آثار دیگر چندان پیچیده نیست که نیاز به کالبد شکافی داشته باشد. چنان که عباس نوشته است اجساد چهار ژنرال در کنار انقلابیون دیده میشود. چیزی در این عکس وجود ندارد که کشف شود. تنها چیزی که برای سخن ما جای خالی دارد آگاهی ما از ماهیت انقلابها و مذاهب به ویژه در شرق است. یکی از ژنرالها نصیریست که رئیس ساواک بوده است. کسی که زمانی فرمان مرگ صادر میکرده امروز دربند مرگ افتاده است. اگر شدیدا مذهبی باشیم چنین انتقامی را رضایت بخش خواهیم دید و اگر مطالعهای در ماهیت انقلابها به دست آوریم از این تسلسل وحشتناک برای انتقام موی بر تن ما راست خواهد شد. و این عکس چیز زیادی از اینها را به دست نمیدهد. مهمترین بخش تعبیر عکس بر عهدهی تماشاگر است. تک عکس نمیتواند همه چیز را بازگو کند ولی، عناصری را در خود گرد میآورد که نگاه بیننده را تحریک کند.

در اثر دیگر عباس، من اجزای خود را دست چین میکنم: کلاه کابویی، یک چیزی مثل اسکلت، سگ سیاه، درختان خشکیده، و سایهها نمادهای چشمگیر من هستند. یک چیزی باید حدس بزنم. جایی هم چون مردمان وبا گرفته، یا مردمان کوچ کرده و یا... اما، توضیح زیر عکسها ما را از گمراه شدن و مشکلات خوانش اثر رها میکند. من دیگر مجبور نیستم با ذرهبین نمادهای خودم را بررسی کنم که اشتباه نکنم و یا این که، چیزی حدس بزنم که عکاس در بندش نبوده است. از این رو، عکس، کشف رمز و راز نیست که با ردیف کردن آنها به موضوع دست یابم. عکاس چیزی را یافته است که به راحتی و سادگی تمام در اختیار تماشاگر میگذارد. توضیح اثر مرا در چند و چون وقایع قرار میدهد:
MEXICO. State of Guerrero.Village of San Augustin de Oapan.A bull's head after slaughter, a hungry dog, a hat on a pole.1983.
در تصویر بالا، نمادها را با توضیح عکاس پیوند میزنیم. این گونه نمادگرایی از آن روست که عکاس درصدد انتقال «تفسیر» خود است ولی صورت مشخصی از آن دیده نمیشود: «تفسیری» که فضای بازی از تعبیرها را در خود دارد.

سه زن و یکی آمریکایی. چهرههای خندان و پوشش آنان نشان عمدهی ما برای سخن گفتن با اثر عباس است. تجربهای که از جنگ آمریکا در عراق داشتیم تصاویری گوناگون برای ما میآفریند. اما، این گونه هم نشینی پیام دیگری برای ما میدهد: ای بسا هندو و ترک هم زبان/ ای بسا دو ترک چون بیگانگان. نگاهی به جریانهای اخیر پس از انتخابات در کشورمان معنای این سخن را برجستهتر میکند. این گرههای معنایی بسته به آگاهی تماشاگر باز میشوند.
عمدهترین چیزی که از عکس میتوان در یافت این است که، این زن مسلح آمریکایی برخورد خشنی با مردمان بیسلاح ندارد. فاصلهی چندین هزار کیلومتری بینشان، فاصلهی روانی و عاطفی نیست و مشغلهی کاری ارتباطی با بیگانه بودنشان ندارد. و من میافزایم، در حالی که برخی نظامیان کشورم میتواند برخورد خشنی با زنانمان داشته باشد.

سه روحانی از پشت سر. توجهی که آنان فقط به یک سو دارند و ارتباط نصفه- نیمه با افراد غیر روحانی تعبیر عمدهی اثر عباس است. این تصاویر بنابر موضوع خود کادر سادهای برمیگزینند. هر سه اثر در متن موضوع قرار دارند و نیازی به نمادگرایی ندارد. نمادگرایی وضعیت استنادی اثر را به سود اثری انتزاعی و گسیخته از اجتماع تغییر میدهد. از این رو، موضوع نشان دهندهی نوع کادر بندی و ترکیب بندی ماست. نور باز تابیده از دیوار مقابل و سیاهی پشت سر روحانیون توجه یک سویهی آنان را تقویت میکند. من در تعبیر این اثر گرچه سخن فراوانی از تجربههای خودم میتوانم فراهم آورم، ولی نشانی در اثر نخواهد داشت. در این صورت، خاستگاه روایت من این اثر خواهد بود.

فلسطین برای ما نام آشناییست به ویژه پس از انقلاب. تعبیرهای سیاسی گوناگون و نظرهای مختلفی برای پشتیبانی از مردم فلسطین در کشور ما وجود دارد. هر نگاه و نظری نسبت به قضیهی فلسطین در تعبیر این اثر نقش خواهد داشت. عناصر مهم ما عبارتاند از: جوانان فلسطینی، ستونها، جنازه و مسجد الاقصی. از این رو، تعبیر من عبارت خواهد بود از این که، قدس بر شانهی جنازههایش کشیده میشود (یا استوار است). «جوانان بر افروختهای که سنگینی آن را سالها بر دوش گرفتهاند» گفتاریست که نشانی از آن در اثر دیده نمیشود و این از تجربهی من برمیخیزد.
شاید این تعبیر چندان با نگاه عکاس همراه نباشد. و شاید نزدیکی کمی با آن داشته باشد. این نشان دهندهی این است که من تا چه اندازه در جریانها و حوادث فلسطین و اسراییل قرار گرفتهام. اما عکس نیز با انتخاب زاویه و ترکیب خود حساسیت مرا نسبت به موضوع قدس افزایش میدهد. عناصر به کار رفته در اثر نگاه مرا برانگیخته میکند.

مراسم عاشورای حسینی در بیروت. نشان زیادی در اثر نداریم ولی همین دو نشان عمده حس انسانی مرا برمیانگیزد. نوشتهی بالای کادر از کودک یک قربانی درست کرده است. نقش قربانی در دین اسلامی ما چندین سال تمام در اذهان ما باقی مانده است. و شکلهای گوناگون آن در مراسم دینی دیده میشود. آن چه مرا به چنین تعبیر و گزینش اثر واداشته است از جهان بینی دینی من برمیخیزد. فلسفهی قربانی کردن با حماسهی حسینی در نظر من گرههایی دارد که با دیدن این اثر احساس هم دردی میکنم. ولی چیز زیادی هم نگفتهام که با عاشقان چنین قربانی اختلاف روشنی داشته باشم.
اگر آخرین کلمهی دعا «القربا» باشد در این صورت، تعبیر من که «القربان» خواندهام اشتباه خواهد بود.

