در کتاب «علم، عقل و دین»، دِرِک استینزبی آورده است: این که به انسان بدوی از خمیدگی چوب فرو رفته در آب احساس تحیر دست داد، ... یا هیجان ادینگتون ازخمیدگی نور در اثر گرانش، همه حاکی از آن هستند که علم واقعیتهای نهان شده در فراسوی ظواهر جهان را انکشاف میکند. به همین منوال، گلهای سوسن باغچه- که به چشم ما زیبا و دل نشین هستند- اگر با میکروسکوپ علم معاینه و وارسی شوند، ساختاری از آنها عیان میشود که زیبایی و پیچیدگی آنها خیره کننده است.»
نخست این که، تحیر در برابر تعقل است. تحیر واژهایست معنوی از آنِ دین یا هنر. تعقل یا خردورزی بخشی از معرفت انسانیست که از کشف هستی سخن میگوید. چوب فرو رفته در آب که خمیده دیده میشود، در حوزهی خردورزی دلایل این خطا سنجیده میشود و نتیجه این میشود که ای انسان فریب این خمیدگی را نخور و «واقعیت» این است که چوب هرگز خمیده نمیشود و این خطای نگاه است. خرد ما خطاهای ما را آشکار میکند و حواس ما را با گزارههای منطقی خود اصلاح میکند.
تحیر از درون انسان میجوشد و سرچشمهی خطا انگاری ندارد. از این رو، تحیر کاربردی هنریست. هنر نیز بر همهی حواس ما استوار است. پس تحیر از بابت خمیدگی چوب هنر است و خطای ما را هی گوشزد نمیکند. اندیشیدن به این که چرا ما میگرییم، اشک ما را میخشکاند و چرا میخندیم، شکوفههای لبخندمان را تباه میکند. پس، خردورزی که تلاش پیاپی انسان برای سازماندهی حواس ماست کمکم به پسماند حواس میانجامد.
دیگر این که، انسانهای بدوی هرگز نمیتوانستهاند از خمیدگی چوب متحیر شوند. تحیر از آگاهی انسان برمیخیزد که هنر زمینهاش است. هنگامی که انسان متحیر میشود زباناش باز میشود. و در برابر گزارههای خردورزانی که «خطایی در کار است»، بیتفاوت است. انسانهای بدوی اگر از حرارت و شعلهی آتش متحیر میشدند، در عوض خمیدگی چوب در آب نشانهای امروزین است. اسطورهی آتش و نور موضوعات پدران ما بودند و خمیدگی چوب اسطورهای از آن عکاسان ما.
خمیدگی چوب برای دانشمندان قرون پیش موضوع بحث بود و خمیدگی نور در پرتو نظریهی نسبیت دغدغهی نظریه پردازان امروزین است. تفاوت ماهوی این دو خمیدگی نشانگر این است که حواس ما در علم رو به تعطیلیست. از خمیدگی این چوب میتوان کادر بست ولی از خمیدگی نور ستاره چه گونه میتوان؟
و باز این که، گلهای سوسن باغچه را پرتو خرد ما از رونق خواهد انداخت و نه این که، خیره کننده خواهد بود. آیا ما خواهیم توانست «گل سوسن» را از چشمیِ میکروسکوپ ببینیم؟ این دیگر سوسن نخواهد بود بل که پرزهایی کلفت خواهد بود که نه بویی دارد و نه رنگی. گوته میگوید خردورزی ما چه گونه رنگهای سنجاقک را از بین میبرد:
سنجاقکی به رنگهای رنگین کمان
بر فراز چشمهای پرپر میزند.
و ساعتیست که چشمان من بر او خیره مانده است؛
گاه تیره و گاه روشن.
مانند بوقلمون؛
گاه سرخ و گاه کبود.
گاه کبود و گاه سبز:
چه رنگها که در او پدیدار میشد
اگر گامی فراتر میرفتم!
میپرد و میچرخد و دمی آرام ندارد-
خاموش، که حال بر شاخ بیدی مینشیند؛
من او را در میان انگشتانام گرفتهام
و رنگهای راستیناش را مینگرم:
و چیزی جز کبودی دیگر نمیبینم-
این است نصیب تو، ای کالبد شکاف لذتها!
نتیجه این که، هنر میبیند و به نگاهاش اعتنا میکند و خرد میبیند و خطایش را برمیشمارد. هنرمند نگاه میکند و لذت میبرد و دانشمند نگاه میکند و کشف میانگارد. زیبایی و پیچیدگی یکی نیستند. گلهای سوسن زیبایند در نگاه انسانی و پیچیدهاند در عدسیهای دیجیتالی. حوصلهی هنر در پیچیدگیها بخار میشود. دانش هر چه بیشتر بکاود و تجزیهاش کند خبر از کشف هستی میدهد. آدمی هنگامی که میبیند یا میشنود حیرت میکند. حیرت از آنِ حواس است و نه خرد. خمیدگی نور حاصل تلاشهای شبانه روزی آینشتاین بود روی صفحهی کاغذ و ادینگتون خمیدگی نور را که «دید»، دیگر چیزی از رویداد نمانده بود که بر حیرت آینشتاین بیفزاید. یعنی این که، او این رویداد را کمکم بر روی کاغذ استوار ساخته بود ولی کسی دیگر آن را دید. حیرت او میتوانست هم چون شطرنج باز ماهری باشد که از حرکت مهرههایش لذت میبرد: ساختار و فرم مهرهها. اگر آینشتاین در گفت و گویش با شاعر میگوید من در پدیدههای آسمان بالای سرمان در شگفتام، این شگفتی قابل مقایسه با گل سوسن یا سنجاقک نیست. او چه تصوری از شگفتیهای بالای سرمان میتوانست داشته باشد، در حالی که تنها یک بار در عمرش توانست از تلسکوپ به آسمان بنگرد؟ تصور او ساختاری از گزارههای ریاضی و فیزیکی داشت. هایزنبرگ هنگامی که ماتریسهای ریاضی احتمالات کوانتومی را صورت بندی کرد، از ویلایی که بر دامنهی کوههای بلند قرار داشت از ذوق چنین توانایی سر به کوهها نهاد. ذوق و شوق هایزنبرگ را چه گونه میتوان ربود؟ پیچیدگی این گزارههای صورت بندی شده به پیچیدگی همان پرزهای گل سوسن است.

در طی برنامه ی مسافرت با قطار سری زدیم به روستای قشلاق مراغه- یکی از جاهای دیدنی شهر مراغه. این روستا در ۱۵-۱۰ کیلومتری مراغه واقع شده در کنار سد علویان. این روستا با بافت خانه هایی گلی و پوشش روستایی چشم اندازی خوب برای دریاچه دارد. باغات زیادی مردم روستا را در امرار معاش یاری می کند. کنار دریاچه صخره های زیبایی وجود دارد که موقع کم آب بودن آشکار می شود.

موقع رفت با قطار مشهد بودیم در دو بخش: گروهی در مینی بوس و گروه دیگر با قطار. با هماهنگی سرپرست رجا در تبریز آقای سلیمانی عکاسان توانستند آثاری از درون قطار ثبت کنند. و گروه دیگر بیرون از قطار و کنار ریل حرکت قطار را ثبت می کردند. این آثار گرد آمده طی هماهنگی با سلیمانی در نمایشگاهی در محوطه ی درون ایستگاه راه آهن به نمایش گذاشته خواهد شد. تاریخ تعیین شده برای نمایشگاه ۲۵ اسفندماه ۸۷ به مدت ۲۰ روز است. آثار در اندازه ی ۵۰ در ۷۰ به تعداد ۵۰ قطعه چاپ خواهد شد.

در این مدت باقی مانده تا نمایشگاه مسیرهای دیگری از قطار از قبیل شیخ ولی- سلماس و پل قطور نیز ثبت خواهد شد.

اسامی شرکت کنندگان اردو:
فرهاد طالبی چایچی- خلیل غلامی – علی شکری – علی حامد حق دوست – بهرام تندران – امید غلامی – حسین فروزان مهر – علی اکبر مطلوبی – مرتضی کنعانی – حسین قربانی – محمد پارچه فروش – مجید حامد حق دوست – حسین سپهری وند – مسعود صفرنیا – صابر قاضی - مهسا جمالی – الهام وسعی – الشن سرکار فرشی – بهراد مصطفایی – آرش رضوانی – ندا وسعی – پژمان صحیحی – فریبا آزادی- بهنود مصطفایی- نگار قیزیل تیره- بهروز شکری- پورعباس- سهند
کودکان شهرت نمی آورند
http://khalil-golami.blogfa.com/post-21.aspx
نورها و سایهها/ خلیل غلامی
در این شماره با موضوعی ویژه آثار برگزیدهی فیروزه را مورد بررسی قرار میدهم. آثاری که نور یا سایه موضوع اساسی عکس است. مثلا، در برخی جاها لامپ روشن دیده میشود ولی در معنای نور نیست بل که، همان «لامپ» است. و در برخی جاها، با نور بازی شده وگرچه مفهوم خاصی نیافریده ولی هم چون فرم زیبایی اثر را شدت بخشیده است. در این گون آثار، با حذف نور یا سایه ترکیب عکس به هم میریزد.
در اثر محمد شاهحسینی نور زرد چراغها در میان فضای سرد و آبی شهر، عکس را هم چون رگی از تنهی شهر نمایان میکند: شریان زندگی با فرو رفتن آفتاب هم چنان میتپد.
در اثر محسن زینالعابدینی نوری که پشت حجرهدار را پر کرده است در تقابل با روحانیست و حالت دست او معنای غریبی میآفریند. کاربرد واژهی «نور» در این اثر غرابت تقابل روحانی و نور را شدت میبخشد (این نور چهرهی روحانی را هم روشن کرده است):
- این نور چیست؟
- نمیدانم!
- چرا بغل تو؟
- شاید از حضور شما بوده.
- شاید هم از نیکوکاری تو بوده. (هر کدام از آنها از به عهده گرفتناش می پرهیزند)

صادق رحمانی در این اثر، از نور سایهاش را آفریده است. سایه مرد را به صورت کاریکاتور درآورده است. هم چون گوژ پشت نوتردام! این دو (مرد و سایه) که فضای اصلی عکس را پر کرده است، هر کدام به طور مجزا هویت یافته و پشت در پشت در رقابت هم به سر میبرند.
بهاره اصلانی از نور برای سایه و حضور مرد بهره برده است. بخشی از چهرهی مرد در سیاهی دیوار روشن شده و صندلی نیز همتای خود را از نور پنجره به دست آورده است. شب که میشود همتای صندلی رخت بر میبندد تا دمیدن نوری دیگر. مرد بیتوجه به این دو صندلی غرق کار و بار خودش است. و اتاقی وهم آلود با حضوری بیگانه از موجودی دیگر (سایه).
سروش جوادیان از نور هم چون فرمبندی بر سطح اثر بهره میبرد. نوری که بر سطح زمین گسترده شده، مرد را به گام زدن روی نقش و نگارهای آن فرامیخواند.
حسین فاطمی نور را بر سر و روی مرد به کار برده است. در این جا نیز نور و رنگ بر زیبایی و گیرایی عکس میافزاید. مردی که در دل سیاهی گرفتار نور شده و مرکز ثقل می شود.
صادق رحمانی در این اثر نیز، از نور برای رونق بخشیدن به حسی عاطفی بهره میبرد: نورهای روی شیشهی پنجره و سطح اتاق و سایههای پراکنده در جایجای عکس. در این اثر، نورها و سایهها همه چیز اتاق را تکثیر کردهاند. نور اریب و نگاه مرد به بیرون شدت حس عاطفی از گونهی شهری را فزونی بخشیده است. حضور گلدان در مسیر نور و آجرهای کف اتاق خبر از فضایی سنتی میدهد.
مرضیه ایوتین روزنههای سقف بازار تبریز را برای هر مشتری تابانده است: هر نفر یک روزنه. نورهای تابیده هم چون میلههای تنظیم کنندهی حرکت و رفتار مردم و هدایت کنندهی چشم است (ریتم).
خلیل غلامی
مسافرت با قطار و مستندنگاری از روستاهای نوار مرزی آراز دو موضوعی هستند که در این اردو ثبت شدند. این اردو ساعت 8 صبح روز چهارشنبه (روزهای 16 تا 18 بهمن ماه 87) هم زمان با حرکت قطار جلفا آغاز می شود. گروهی با مینی بوس و گروه دیگر با قطار به ثبت لحظات پرداختند. این کار به منظور عکاسی از درون و بیرون قطار، به ویژه در منطقهی کوهستانی و برفی میشو که عبور قطار سوژهای بسیار عالیست، انجام شد.

شب نخست در خوابگاه تربیت بدنی جلفا سپری شد و طبق هماهنگی با بخشداری سیه رود اسکان عکاسان در روستای «اوشتبین» (از توابع سیه رود) بود. لازم به ذکر است روستای اوشتبین دارای بافت پلهای ویژه بوده و مدفن ابوالقاسم نباتی شاعر توانای آذربایجان است:

دیوانه کؤنول بسدی فغان ائیلمه چوخ
راز دئلیمی خلقه عیان ائیلمه چوخ
خاموش اوتور، فیض ازل تاپ اؤزونو
ابنای زمانی همزمان ائیلمه چوخ
صبح اولدو، آچیلدی کؤنلوموز گوللر تک
تؤکدو اوزه یار زولفونو سونبوللر تک
یاهو کیمی بیزده باشلادیق، یاهو، هو
هم ناله چکیب چمنده بلبل لر تک
برنامهریزی برای برپایی اردوی عکاسی از زمانی پیش آمد که دوست عزیزم حسین فاطمی پیشترها مسافرت با قطار را در سرتاسر ایران به راه انداخته بود. من نیز که زندگی در ایستگاههای راه آهن را تجربه کرده بودم و احساس عاطفی شدیدی با قطار و ریلهای راه آهن و سوزن بانان و راه بانان بسته بودم، چند سفر با علی حقدوست داشتیم. تقریبا چند و چون قضیهی مسافرت با قطار رو روشن کردیم و بهانهای گذاشتیم که در این سفر سری هم به روستاهای نوار مرزی آراز بزنیم. روز نخست با قطار حرکت کردیم به سوی جلفا و با مشکلاتی که در قطار برای ما پیش آمد به واسطهی هماهنگی حسین فاطمی و مسؤولان رجا فوری برطرف شد. ذوق دوستان برای ثبت لحظات این سفر گفتنی نیست. در این دو روز تجربهی روستای قشلاق تجربهی خوب دیگر این برنامه بود. این منطقه در دامنهی کوه پربرف قرار گرفته و بافت خانههای روستایی بسیار جالبی دارد. کارگاه عکاسی از آثار گردآوری شده در دو شب اقامت ما که چندین ساعت طول میکشید بحث و جدلی بود برای ارزیابی این آثار.
این آثار در جلسهی روز چهارشنبه 23 بهمن ماه بازبینی شده و برای نمایشگاه احتمالا در خود راه آهن آماده خواهد شد. هر عکاس 5 اثر از هر بخش ارایه خواهد داد.

روز جمعه ۲۵ بهمن ماه سفری یک روزه با قطار به سوی مراغه خواهیم داشت تا پروژه ی قطار را با دنبال کردن ساحل دریاچه ی اورمیه تکمیل کنیم. با مرور کردن آثار سفر با قطار نقاط ضعف آن ها را در سفر مراغه تکمیل خواهیم کرد.
اسامی شرکت کنندگان:
فرهاد طالبی چایچی/ خلیل غلامی/ علی شکری/ علی حامد حقدوست/ سعید بقال اصغری/ مرتضی کنعانی/ مهدی نجدی/ محمد پارچه فروش/ مجید حامد حقدوست/ مختار صادقی/ صابر قاضی/ مسعود صفرنیا/ بهرام تندران/ پویا پورهمتی/ فریبا آزادی/ مهسا جمالی/ نسترن زوار/ ندا آستانی/ سمیرا انصاری/ نگار قیزیل تیره/ بهنود مصطفایی/ بهراد مصطفایی
هم چنین: http://www.flickr.com/groups/azarbayjan/discuss/72157613053894331/
معنا از این رویداد ساده پدید میآید که از یک اثر دریافتهای گوناگونی به دست میآید. نمیتوان گفت بالاخره یکی از آنها باید درست باشد و بقیه نادرست. این گوناگونی دریافت را به گونهی ساده میتوان معنا تعبیر کرد.
شمس: «این که میگفت: عرصهی سخن بس فراخ است، خواستم جواباش گفتن که بل که عرصهی معنی بس فراخ است، عرصهی سخن بس تنگ است.»: لایهای که سخن را پوشش میدهد معناست و سخن: رودی که ما را به پهنهی دریا میرساند.
وقتی دریافت یا معنای خود را از یک اثر جمله بندی میکنیم از عناصر و مواد خود استفاده میکنیم. این معنا خود موضوعی تازه میشود که میتوان گفت مایهی اصلی آن همین اثر بوده است با بیان و تعبیری دیگر. پس معنایی که غنای هنری و معنوی بیشتری دارد حادثهی نویی را میپرورد.
معنا، هم چون قطرههای باران که انسان را خیس میکند، سرچشمهی رویداهاست.
نشانه کوچکترین واحد معناست. نشانه بر یک عنصر مینشیند (برمیخیزد) و معنا از ارتباط دو نشانه. از ارتباط دو شی معنا متولد میشود که گاه به اندازهی این دو شی واقعیت پیدا میکند. این که از بین اشیای بیشمار این دو شی به هم مرتبط میشوند، چندان قابل دفاع نیست.
در یک اثر تنها یک نقطه دیده میشود. این نقطه یک نشانه است ولی آیا معنایی از این اثر نمیتوان مراد کرد؟ در این جا یک نقطه وجود دارد با پیراموناش. معنا: یک نقطه و غیر نقطه. این سادهترین معناییست که از یک اثر انتزاعی میتوان به دست آورد.
سادهترین عکس مربوط میشود به یک نقطه. حفره معناییست افزون بر دستهای از نقاط. یعنی، جمع نقاط مفهوم حفره نمیشوند. برای بار آوری حفره در اثر به نقطهها یا نشانههای زیادی نیاز است. بعد یا عمق، سایه- روشنهاییاند که از نقطههای کم رنگ- پر رنگِ به مراتب زیادی تشکیل شده است. ولی در تعبیر عکس بعد را یکجا به عنوان نشانه برمیگزینیم.
خلا واژهایست که علاوه بر نشانهها، اندوختههای ذهنی ما را در معنادهی اثر صورت بندی میکند: باید بدانیم پُر چیست و اگر این پُری از میان برخیزد فضای مانده چه سایهای بر زندگی و فلسفهی انسان مینهد.
این پرسش که خلا چه سایهای میتواند بر زندگی بیندازد، مفهومیست که مصداق بیرونی ندارد ولی، معنایی تولید میکند که دست کم در شرق مهم بوده است: هم چنین سایهی شوم مرگ در عکس کرکس.
مرگ واژهایست خالی شده از زندگی. زندگی پریست. از آن چه گوهر زندگیست با خالی کردن عناصر و نشانههای آن بدان دست مییابیم. چه گونه این نشانه را در عکس میآوریم و چه گونه آن را معنا میکنیم؟ کسی که از تصویر کردن پری زندگی ناتوان است در معنای مرگ سختی زیادی خواهد داشت.
حفره را اگر «نمیدانم» بگیریم و نقطه (گوی) را «میدانم»، گفتن «نمیدانم» به همان اندازه دشوار خواهد بود که آفرینش حفره. ما گاه نمیدانیم در کجا باید بگوییم «نمیدانم»، چرا که گفتن آن آگاهی زیادی میخواهد. حفره نقشیست که از نقطه پدید میآید، پس رسم حفره نیازمند دانستن همهی ویژگیهای نقطه (گوی) است.
از آن چه «میدانم» نمیتوانم یکجا سخن بگویم. نشانهای بخشی از دانستههای مرا فرا میخواند و به سخنام وامیدارد. معنای اثر با تماشاگر چنین میکند. و گرنه نشانههای دیداری تنها چشم را به خود فرا میخواند.
نشانهای که مربوط به عکاسیست با دوربین رخ میدهد. عکاس برای رساندن معنای اثر خود از تکنیکهایی بهره میبرد که مفهوم نشانه را دارند. نور پردازی، وضوح و زمینهی اثر به طور یکجا میتواند به عنوان نشانه به کار رود: در این جا نشانه از طریق دوربین ارایه میشود.
واقعیت نقش برجستهی فراواقعیت (متافیزیک) است. برای ورود به جهان متافیزیک لازم است ویژگیهای واقعیت دانسته شود. حقیقت بخش جدا شدهای از هستیست. بخشی از پدیدههاییست که ما را وادار میکند کاری انجام دهیم. افسانهها و احکام اخلاقی و دینی بخشهای جدا شدهای از واقعیتاند. پس، درست و نادرست بودنشان چندوچون آنها را نمیشکافد.
نقطه ما را به اصل موضوع یا واقعیت میکشاند. هم چنان که حفره را در هنر میآوریم، حقایق را نیز از روزمرگی جدا میکنیم و به سرشت انسان پیوند میزنیم.
نشانه کوچکترین لکهی رنگی نیست. بل که نسبت به حس بیننده میتواند مجموعهای از نقاط را به شکل یک تصویر شامل شود. نقطههای رنگی دشوارتر از نقطههای خاکستری معنادار میشوند. رنگ نشانهایست که آگاهی زیادی از بیننده میخواهد.
عکاس با چه فرآیندی معنا را در اثر خود میگنجاند؟
اگر سرچشمهی معنا را گوناگونی دریافت بگیریم، در این صورت این پرسش مفهومی نخواهد داشت. ما برای دفاع از اثر یا نگرهی خود در پی نشانهها و معنای آنها میرویم. معنا در این جا هم چون استدلالهاییاند که نگرهی ما را پشتیبانی میکنند. نمیتوان تصور کرد خدا هستی را آفریده و سپس معانی بین آنها برقرار ساخته است.
عکاس به عنوان یک آفرینشگر نمیتواند ترتیبی دهد که دریافت معانی آنها برای خوانندهی اثر آماده شود.
عکاسی که در پی معنای اثرش برآید، موضوع را از دست خواهد داد. مگر زمانی که عکاس در پی ترکیبی خوب و شایسته از اثری تکراری باشد. در این صورت، او موضوعی آماده دارد که دست به آفرینش معنا میزند.
یک اثر تکراری به گونهی ساده، به نشانه و معنایی بارز اشاره میکند. و گرنه، کوچکترین تغییر در نشانه میتواند موضوعی دیگر باشد. کاربرد واژهی «تکرار» به نگاه کلی تماشاگر برمیگردد.
اگر عکاس از اثر خود سخن میگوید، دست به تعبیر اثر خود میزند. او معنا را از اثر خود کشف میکند: در این مقام او هم چون تماشاگر است. او از نشانههای خود دفاع میکند. در این حال، او با از دست دادن موضوع عکس خود به ترکیبی تازه دست مییابد.
چرا عکاس عکس سیاه- سفید برمیگزیند؟ تا عنصر و نشانههای اثرش را به کمترین مقدار خود کاهش دهد. به این ترتیب، او به موضوع مورد نظر خود نزدیکتر میشود. در عکس تک رنگ، رنگ نشانه نیست. از این رو، نشانهها به کمترین خود میرسد و معنای اثر آسان میشود.
برای معنادار کردن یک اثر به سادگی برخی عناصر را یکجا به عنوان نشانه میگیریم و بدین ترتیب مجموعههایی درست میکنیم که دریافت ما را براندوختههای ذهنیمان بنشاند. این است که اثر را به سادگی معنا میکنیم. اندوختههای ذهنی ما این نشانهها را دسته بندی میکند و معنایی نزدیک به محتوای ذهنی به دست میآورد.
کسی که از اثری متأثر میشود میتوان گفت او معنایی از اثر یافته است که ارتباطهای گسیختهی ذهنیاش را به هم پیوند داده است. معنای دیگر برای روان شناس یا منتقد هنری روی میدهد که به مفهوم پیوند محتوای ذهنی و اثر است: معنایی که از ارتباط مؤلف و تماشاگر پدید میآید.
معنایی که از دریافت اثر در ذهن پدید آمده است چندان قابل پشتیبانی و دفاع نیست مگر این که به گونهای بیان شود. این معنای به دست آمده از اثر دوباره در قالب و فرمی دیگر آفریده میشود. این گونه آدمی بر شانههای هم نشستهاند و زنجیری از اندیشهها تولید میشود.
یک اثر تاریخی از ما میخواهد که آگاهیهای تاریخی هم داشته باشیم. عکس یک اسب سرکش، بلند قامت و کشیده در پرتو آگاهی تاریخی ما بیشتر «اسب کوراغلو» معنا میدهد. روستایی که نشانی از «قئیش قورشاق» نباشد معنای «حیدر بابا» را در خود ندارد. یک پرتره یا کنج خانهای که نزدیکی بیشتری با پرترههای شهریار دارد میتواند حیدربابا را در خود داشته باشد. تلقی عمومی ما از پرترهی شهریار همان حیدرباباست. آگاهی زیاد ما از او معنای ما را ویژهتر خواهد کرد.
واژهی «قیر آت» برای کسی معنادار است که حماسهی کوراغلو را بفهمد. هم چنان که واژهی «خط سوم».
گاهی عکسی ما را به خاطرهای خوب یا بد در زمانی پیوند میدهد. این عکس نشانهایست که خاطرهی ذهنی ما را برمیانگیزد. از درگیری این خاطره با زمان کنونی معنا متولد میشود.
تفاوت اساسی درخت با تصویر (عکس) آن در این است که دومی چارچوب بندی شده است. در حالی که اولی از زاویههای گوناگون قابل دیدن است: باغبانی یا عکاسی. عکاس هستی را معنا میکند و تماشاگر عکس او را. تماشاگر از گوشهی چشم عکاس هستی را معنا میکند.
معنای درخت چیست؟ معنای عدد 2 چیست؟ واژهی «معنا» در دو گزاره دارای ارزش یک سان نیستند. آیا معنای 1+1، 2 است؟ که در ریاضیات چنین گفته نمیشود. ویژگی واژهی معنا اگر از نظر علمی بررسی شود، به حوزهی روان شناختی مربوط خواهد شد. معنای درخت در یک «چارچوب» عکاسی مفهوم مییابد که نگاهی عاطفیست.
- «یک خط 1 سانتی متری بینهایت نقطه دارد.»
- «یک خط 1 کیلومتری بینهایت نقطه دارد.»
آیا این بدین معناست که 1 کیلومتر با 1 سانتی متر یکیست؟ ورود معنا در موضوعات انتزاعی هم چون هندسه تناقضاتی از این دست فراهم میآورد. تفاوت جاده و خط در کاربرد واژههاست. واژهی جاده دارای تصویریست که بار معنایی درخور دارد. خط واژهایست هندسی که معنای متداولی ندارد.
خط در عکاسی نشانهایست که دو فضا را به هم پیوند میدهد: اثری که یک صفحهی خاکستری را به دو بخش بریده است. در این صورت به آن خط برش گفته میشود. در جایی که از خط به «سیم»، «طناب» و «شاخه» تعبیر شود مفهوم خودش را خواهد داشت.
تفاوت عکاسی و نقاشی: کاربرد واژهی خط در ابزاریست که خط را به وجود آورده است. نقاش با یک قلمِ مو خطی میکشد که واژهی «خط» را در خود دارد ولی در عکاسی خط به یک چیز واقعی برمیگردد.
وقتی گفته میشود «خط لبهی خیابان»، مجازا چنین تعبیر میکنیم. هم چنین است جادهی دور دستی که به شکل خط دیده میشود.
نقطه، خط، جاده، خیابان و راه (یول) تصویری هندسی به سوی تصویری عاطفیتر (واقعیتر) است. ژرفا یا انباشت معنا به سمت راه (یول) بیشتر میشود. «خیابان» به دلیل قرار دادی بودناش کمتر از «یول» مایهی هنری دارد.
در ریاضیات نتایج منطقی گزاره به جای معنا در هنر مینشیند. در هنر نمیتوان از نتایج منطقی نشانهها و نمادها بهره برد: معنای نشانه. از آن جایی که گزارههای ریاضی در هستی روی نمیدهند، نتایج قطعی به دست میدهد و در هنر از آن جایی که نشانی از هستیست معنا. از این نظر معنا نتیجهی قطعی از پدیدهها و آثار به دست نمیدهد. معنا حضوریست انسانی و از این نظر عاطفی.
عکس ساده شده (انتزاعی) که بیشتر به صورت بندی (فرم) نزدیک است تا مفهومی، بررسی معنا به دشواری صورت میگیرد. هم چون صورت بندی ریاضی یا هندسی از مفاهیم هستی خالیست.
بخشهای دیگر شناخت، از چشم خود معنای هستی را پی میگیرند. آثار هنری از چشم دین یا جامعه شناسی قابل بررسیست و تعبیر به دست آمده مربوط میشود به نظریههای همان حوزه. عکاس دینی یا جامعه شناسی، هنرمندیست وابسته به یک خط فکری.
جا و زمان نمایش آثار هنری خود محل معناست: روزنامه، مجله و کتاب معنای گوناگونی به اثر هنری میدهد. ترکیب عکس با کنار دستیاش (گرچه اصلا عکس نباشد) باری بر دوش معناست. اثری که نجار مینگرد یا استاد دانشگاه، معنایی برپا میدارند که برای منتقد فرهنگی مهماند و شاید برای تماشاگر هرگز مهم نباشد.
معنای هر اثر با کنار دستیاش برای ایجاد خط فکری لازم شمرده میشود. کسی که به دنبال این خط است فضای کلی نمایشگاه برای او مهم است. تماشای یک اثر فارغ از آثار دیگر، معنای همان اثر را میدارد. نگاه تماشاگران، سخنان پدید آورنده و نقدی که بر نمایشگاه نوشته میشود از دید این خط فکری بار معناییست بر آثار.
- کسی نابغه است که به همهی دانش زمان چیره باشد.
- نابغه کسیست که از توبرهی خود بتواند علاوه بر آن چه در آن گذاشته است، بیرون آورد.
- نابغه گفت این مهرهی سفید را من سیاه میبینم.
نابغهی نخست امکانپذیر است ولی با احتمال خیلی کم. نابغهی دوم غیر ممکن است و نابغهی سوم بی معنای متداول. زمانی که گالیله گفت زمین گرد است، این نمیتوانست برای کلیسا چندان مشکل ساز باشد. ولی اگر گفت زمین مرکز هستی نیست، این برای کلیسا معنای ویژهای میتوانست داشته باشد: مردم از این گفتهها میفهمیدند که انجیل اشتباه کرده پس خدا وجود ندارد و مردم به خاطر سوختن در دوزخ مجبور به نیایش نیستاند و غیره. مخالفتهای کلیسا فقط کلیسا را بدنام کرد و نه این که با این گفتهها خدا بیمعنا میشود.
چه گونه یک گزارهی سرراست و علمی به حوزهی اجتماع و مذهب کشیده میشود.
حاکمیت بیمعنایی در کلیسا و تکرار حوادث گذشته و تفسیر نوشتههای پیشین سبب تشنگی شده بود. به هر سویی که معنای تازه بدهد و حادثهای نو بیافریند نظر میشد. هنر نیز همان تأثیر را در مرکزیت زمین گذاشت که نظرات بیباک گالیله. اگر این گزاره درست باشد که تشنگی مذهبی سبب نفوذ معنای تازه در جان کلیسا شد، پس میتوان گفت خودِ مسیحیت تولید کنندهی معنا بود.
تشنگی در معنا و جستوجوی سرچشمهی آن آغازگر تلاشی به سوی حادثههاست. «خلای معنا» به معنای تشنگیست و احساسیست پیش از جستوجوی معنا. پس معنا احساسیست که باید از درون بجوشد هم چون کشف یک مورد: احساس و درک بیمعنایی، خیز به معناست.
کسی که از خلا سخن میگوید، پیش از این احساسی از پری داشته است. نمیتوان تصور کرد که بیاین احساسِ پری مفهومی از خلا داشت: احساسی که به جایی بند نباشد، نامفهوم خواهد بود و در تکرارِ خود فرسوده خواهد گشت.
نمایشگاه عکس با موضوع ابلیس: چه گونه میتوان عکسهایی با این واژه برگزید؟ اگر به معنای این واژه برگردیم دست به تعبیر آن زدهایم: معنای ابلیس و صورت ابلیس. در این جا، معنا پیش از صورت او پدید آمده و آفرینش عکاسی مربوط میشود به صورتبندی همان امور ذهنی از مفهوم ابلیس.
آیا اثر معنا تولید میکند یا معنا مربوط میشود به تماشاگر؟ اگر معنا را ارتباط بین اجزای اثر تعبیر کنیم، در آن صورت چیزیست که از سوی تماشاگر کشف، یا شاید بگوییم اختراع یا تولید میشود. اما اگر معنا را موضوع یا محتوای اثر بگیریم در آن صورت معنا چندان محل بررسی نخواهد بود.
- درخت میگرید.
- نه، درخت آب خود را از تنهی بریده شده بیرون میدهد.
عبارت نخستین شاعرانه است و دومین عالمانه. کدام را میپسندید؟ در کدام موقعیت باید قرار گیریم تا دومی را برگزینیم؟
تکلیف اجتماعی ما بر این است که یکی از آن دو را برگزینیم، و دغدغهی فلسفی ما این است که هر کدام معنای خودش را دارد.
«ما متوجه شدهایم حتا ابرهایی که زمانی مردم افسانهها میساختند، کاملا دلایل علمی دارند. شکل ابرها با متغیرهای علمی صورت میگیرد نه با افسانهها و داستان سراییهای مردم. ستارگانی که چشمک میزنند اکنون آشکار شدهاست که دلایل جوی دارد.»
اکنون دانش، دانستهها و معناهای هستی شناسیاش را بر دیگر گفتارها چیره میکند. منطقی که در گزارههای علمی صورت بندی شده توانایی دریافت معناهای دیگر را ندارد. او عوام زدگی را از گزارههای خود دور میکند تا از آلودگی پاک بماند. اما جملهی اخیر به سختی از زبان یک اندیشگر علمی شنیده میشود. این جملات غالبا از زبان کسانی شنیده میشود که تعبیرهای دست دومی از گزارههای علمی در دست دارند.
بیرون از این که کدام گزاره درست است، معنا مضمون و مفهوم خودش را دارد. درست بودن گزاره قطعا در حوزهی خودش مفهوم دارد. از این رو، نادرست خواندن افسانهها یا جملههای شاعرانه به از دست دادن بخش بزرگی از اندیشهی انسان میانجامد. در این حال، معنا فراتر از درست و نادرست بودن قرار گرفته است.
- «در زمانی دیر که کشتیها پارو میزدند نمیدانستند که علت حرکت کشتی همین پارو زدن است، بل که فکر میکردند روح ابلیس را وامیدارند که کشتی را حرکت دهد.»
این گزاره بندی از داستانهای اسطورهای آشکارا از نگرهی علمی معنادار شده است و سپس برتری دانش امروزه بر آن نشانده میشود. اگر هم چنان بشنویم که «امروزه اثبات شده است...» باز به تعبیر خرد و دانش نوین معنا شده است.
دانش توانایی اثبات خودش را دارد. برتری دانش تنها بر گزارههای خود استوار است.
نیچه: هنر دروغ میگوید. شاعر دروغگوست.
جایگاه این جمله در کجاست؟ او نه هنرمند است و نه دانشمند. بر اساس یک نگرهی هستیشناسی به این جمله دست یافته است. هنرمند نمیتواند هنرش را بدین گونه نقد کند، هم چنان که دانشمند.
عکس دو تخته سنگ عمودی به شکل پیکر زن و مرد.
- زن و مردی فشرده به هم.
- زن و مردی عاشق هم.
معنای نخستین بر احساس دیدگانی نزدیک است و معنای دومی بر احساس عاطفی. عشق واژهایست که باید دوباره معنا شود و از این رو، از آن چه دیده میشود به مراتب فاصله دارد. این گونه تعبیر و تفسیر معنای تحمیلی (یا قطعی) بر اثر است. و در واقع، موضوعی دیگر. و فشرده شدن، معناییست که اثر را به انتها نمیچسباند و سخن را ناتمام رها میکند.
تعبیری که ختم کلام باشد و تعبیری که راه گشا باشد: کدام را برمیگزینیم؟ واژههای تعبیر عکس به گونهای چیده میشوند که خواننده پروای کنار گذاشتناش را دارد. او وسوسه میشود که این بازی را به روال همین تعبیر ادامه دهد ولی به گونهی خودش.
آموزگار خشن کسیست که نتوان سخن او را ترمیم کرد. تعبیر زمخت عکس همان است که خواننده را گیر بیندازد و چارهی او را ببُرد. همین صورت بندی را عکس نیز میتواند در خود داشته باشد: خواننده گاه در چاهِ ویل او گرفتار میشود. به ویژه زمانی که عکاس اثرش را با سخن گفتن توضیح میدهد.
خلیل غلامی
برخی آثار عکاسی با خود عناوینی مرکب از تک واژه یا چند واژه همراه میبرند. قاعدهای محکم برای عنوان نویسی وجود ندارد ولی، چند مورد اساسی دیده می شود که بررسی آن سودمند خواهد بود. بد نیست بدانیم که ترکیب عکس با یک یا چند واژه از خود اثر فراتر میرود. این مجموعه دیگر عکس نخواهد بود بل که، موضوعی ترکیبی خواهد بود با مفهومی تازه. این واژهها غیر از این که اثر را تفسیر یا تعبیر میکنند جهانی از واژهها را کنار هم میچیند. هر واژه به تنهایی با چند واژهی دیگر پیوند دارد. این واژهها خواه ناخواه بر روی عکس اثر دارند؛ و برعکس، عکس نیز بر توان واژهها اثر دارد. تا زمانی که عکس بدون عنوان است، مفهوم سازی یا توصیف اثر بر عهدهی تماشاگر نهاده میشود.
برخی جشنوارهها روندی تجاری با خود دارند و این البته به خودی خود بد نیست. «درآمد» بخشی از هنر است. و کسانی که در بند به دست آوردن هزینهی کارهای هنری خوداند این جشنوارهها شایستگی تمام دارند. در این بازار هنری، عناوین نیز در هماهنگی تمام با سیاستهای جشنواره برگزیده میشود. «عنوان» در واقع کلید ورود به داوری و برندگیست: رقابت برای برنده شدن. و متأسفانه اصول سیاسی و اقتصادی خودش را دارد. بدین سبب من برخی عناوین را هم رده با اقتصاد عکاسی میدانم. و مشکل دیگر من این است که، برخی جشنوارهها نیز از این عنوان بندی بیبهره نمیمانند. یعنی، عکاسی که عادت کرده عنوانهای غریب و پرطمطراق بدهد دست از این روش برنمیدارد و در مورد همهی جشنوارهها چنین میکند.
این که عنوان نباید ارتباط مستقیم با عکس هنری داشته باشد برای من مسلم است. و غریب یا بیگانه بودن واژههای مورد استفاده در عکس خود به خود مورد ایراد نیست. و تشخیص دقیق این که این واژه از اقتصاد عکاسی پیروی میکند یا از تفسیری هنری، مهمترین نکتهی بررسی من است. برای رفع این مشکل لازم است که همگی آثار عنوان بندی عکاس بررسی شود تا شناختی از جهان واژههای او به دست آید. از این رو، تک اثر ترکیبی او چنین شناختی را به دست نخواهد داد.
برای ورود به بررسی عنوانهای عکس باید گفت، واژهی به کار برده شده کلیدی برای گشایش تعبیر اثر نیست. این برداشت از عنوان بندی مشکل دیگریست که غالبا ما را فرا میگیرد. نه واژه کلید عکس میشود و نه عکس رمز ورود به واژه. بل که، چنان که در نوشتههای پیشین (هایکو و عکاسی، طبیعت و شعر، در باره ی شعر، ترکیب شعر و عکس ، راز عکس) آوردهام، این ترکیب مجموعهای نو از دریافتهای هنرمندانه است. کاری که افشین شاهرودی از آثار خود برگزیده است حاوی سه گونه ترکیب بندیست: شعر- عکس- طرح. این چیز تازهایست. این مجموعه گفتار خودش را دارد که متفاوت از عکس است.
این موضوع به بهانهی مرور آثار محسن بایرامنژاد برخاست که مشاجرهی من با عناوین او بود. در آثار محسن قطعا فضای جشنواره در نظر گرفته میشود چرا که، در جشنوارههای خارجی هم شرکت دارد. و مخاطبین وب سایت او بیشتر انگلیسی زباناند. از این رو، عناوین او انگلیسیاند. یک چیز را من قطعی میدانم که از این قرار است: ترکی فکر میکنیم، فارسی سخن میگوییم و انگلیسی عنوان میدهیم. یعنی کل فرآیند ذهنی ما از سه زمینهی اندیشگی پیروی میکند. زبان انگلیسی او هم گاهی دارای مضامینی حتا ترکیاند. چرا که فضای روستاهای آذربایجان شرقی نه انگلیسیست و نه اروپایی. نگاه ما حاوی برخی اصطلاحات محلیاند که در طی زندگی به دست آوردهایم. وقتی یک روستایی عکاس را میبیند رفتاری متفاوت از یک خارجی دارد. ما این کنش بین عکاس و موضوع را در قالب واژههای خارجی از دست میدهیم. یعنی در اندیشهی این که چه گونه کادری اروپایی ببندیم این رفتار را از دست میدهیم.
Happy Hours!

در این اثر، از بین اخمو بودن و شاد بودن، شادی برگزیده شده است. ولی واژهی Hours برای فضای روستایی غریبتر از شادیست. دست کم برای من که آذریام معنا ندارد. فضاهای ادبی روستاهای ما قطعا با واژگان محلی معنادارند ولی در صورتی که موافق محلی بودناش نباشیم، چیزی بر اثر ما افزوده نخواهد شد. یعنی این که، اثر ما از روستای آذری چیزی با خود نخواهد داشت. چرا که ما در دریافت فرهنگی و تاریخی آنها درماندهایم. نگاه ما در ابتدای شاتر به انگلیسی میاندیشد و با این حساب پیرامون عکس را از دست میدهد. عکس پیرامونی با خود دارد که حتا در خارج از مرز نیز کشش و جذابیت خودش را دارد.
Nowadays...!
دریافتی که من به عنوان یک تبریزی از قهوه خانه دارم ارتباطی با عنواناش نمیتواند داشته باشد. اگر انگلیسی زبان بتواند مفهوم سرراستی از این عنوان پیدا کند، در این صورت، این فضا را از زبان انگلیسی تصور خواهند کرد. اما این نیز درست است که حتا واژهی ترکی یا فارسی هم دریافت و تصور کاملی برای آنان انتقال نخواهد داد. پس باید در شرح اثر نهایت کوشش روا داشت تا از کلیت اثر چیزی کم نشود. این کادربندی به بهترین نحو فضای قهوهخانهی ما را نشان میدهد. من نمیتوانم دریافتی از عنوان که خیلی هم ساده است برای اثر به دست آورم: سه نقطه و یک نشان تعجب هم مزید بر علتاش.
SHhh!

این عکس ضد نور دارای نشانهای کم و سرراستیست: درخت، کلاغ و گربه. کل اثر به خوبی قابل ملموس است. اما ترکیب عنوان با عکس موضوع را پیچیده میکند: !SHhh یعنی چه؟ شاید کاربردی انگلیسی دارد. اما کاربرد ترکی یا فارسی آن که سرتاسر ادبیات ما را پر کرده است چی؟ این ایدهی ایدهآلیستی یا شوونیستی نیست که از زبان و فرهنگی بومی پیروی کند. هر هنر برخاسته از انگیزهها و تواناییهای فرهنگی و تاریخیست و بریدن از آن اثری انتزاعی به بار میآورد. «قارقا» دارای پشتوانهی زیادی در ادبیات آذریست. آیا بهتر نیست که عکس ما حاوی ادبیات و فرهنگ نهفته در زبان محلی ما باشد؟ برابر این اصطلاح میتوانستیم بنویسیم: قار. من موافق این نمیتوانم باشم که برای به دست آوردن رأی و نظر انگلیسی زبانان همه چیز را به سادگی برهانیم.
آثار خوب محسن با عناوین خارجیاش موضوع را قدری پیچیده و مشکل میکند. در کاربرد اصطلاحات غیر بومی ما مشکلات زیادی پیدا میکنیم و یکی از این نمونهها اسامی محلیست. نمونهی مهم من «آلاداغلار» یا کوههای رنگیست. برای دریافت درست فارسی زبانان از این واژه برابر خوبی نتوانستهایم پیدا کنیم. همه با دیدن این آثار با من موافق خواهند بود که واژهی رنگارنگ چندان مناسبتی ندارد.

غیر از این که واژههای محلی با این گونه کاربردها از دست میرود، چیزی نیز بر توان عکس نمیافزاید. من از این که هر اثر باید پشتوانهی فرهنگی و تاریخی اش را به همراه داشته باشد همیشه پشتیبانی خواهم کرد. در نوشتههای پیشن (که در بالا اشاره کردهام) هر نوشته یا عنوان عکس را به منظور افزایش توان اثر هنری قلمداد کردهام نه توضیح دهندهی آن. مورد اخیر، یعنی توضیح یک عکس مربوط میشود به گزارش تصویری از محل.
خلیل غلامی

اثر فرناز مطلوبی از تبریز- بخش بازار
مرد و پنج عروس بی کله! این عروسها نگاه کردن ندارند و مرد تخم مرغها را به سویی میبرد مخالف آنان. عروسهای بیکله هویت زنانگیشان فقط به لباسشان آویخته است. شخصیت آنان با کلهشان رفته است. عروسهای بیکله، عروسهای بیجان. پیوند مرد و عروسان سرد و بیروح است. پیش از این یک بار از زنان بیکله (بررسی آثار جشنواره عکاسی فیروزه-5) سخن گفتم و این که پیوندهای اجتماعی ما برخوردار از این گونه سردیهای مثبت و منفیست: پیوندهای بیهویت انسانهای بینگاه فراهم میآورد. مرد گرم زندگیست. نگاهی گرم اما بیسو.
اثر محمد هادیان از تبریز- بخش بازار
به سادگی نگاه مرد از عروسان بیکله و هویت دزدیده شده است. آینه جایگزین سیاهی شده برای سفیدی عروسان. آیا این زندگیست که آینه به یاری مرد میآید؟ اگر نگاه مرد معیار محکمی باشد، باید گفت از هر دو برتافته شده است. عکاسِ این اثر که خود مرد است، پارهی دیگری را برای طرح اشکال میآورد با این حال، پارههای پیوندی مثبت و منفی هیچ گرهای برای پایداری نمیتابند. مرد با چشمان شوخاش بخش کوچکی از کادر را به خود داده و بدین ترتیب، دو پارهی سیاه و سفید از چشمان او میگریزند. «مرد» هم در اثر فرناز و هم در اثر محمد معیار معناداری شده است.

اثر محمد زارعی از بندر ماهشهر- بخش بازار
زندگی مرد دو پاره است. پارههایی که از یک زندگی ساده و مکرر پیروی میکند. پارهای برای کار و پارهای برای خودمانی بودن: او، تابلوی پدر و وسایلی برای معاش. رفتار او نشانگر حضور عکاس است. مرد پرده را کنار زده که ما را شریک خود کند. اثر سرشار از معناست اما همراه با یک سکوت طولانی. سکوت اگر سخن باشد آن گاه ما مدیون عکاس خواهیم بود که چنان صدایی را از اثر رها میسازد. ما از دریچهی عدسی به آن سوی پرده سر میکشیم و به جهانی از سکوت پا مینهیم: در این اثر، سکوت به خوبی دیده می شود.

اردوی زمستانی به منطقهی کلیبر با اعضای خانهی عکاسان تبریز در روزهای 3 و 4 بهمن ماه 87 به منظور عکاسی از برف و جنگلهای مه گرفتهی قلعهی بابک برگزار گردید. اسکان این گروه در هتل بابک واقع در دامنهی قلعه بوده و شب با مرور آثار این اردو عکاسی از برف و مه مورد نقد و بررسی قرار گرفت. هم چنین ترجمهی محسن بایرام نژاد از نوشتهی «تری برت» (با موضوع اصول تفسیر) مورد بحث اعضای شرکت کننده قرار گرفت.

بخشی از نوشتهی تری برت:«اگر منتقد در تفسیر خود به ظاهر و نمود اثر هنری اشاره نکند، آن تفسیر به کلی مظنون خواهد بود. در تفسیرهای خوب، معمولا چندین اثر از یک هنرمند مورد بحث قرار میگیرد. به عنوان مثال، وقتی که منتقدین آثار "وگمن" را تفسیر میکنند، باید هم به تصاویر ویدئویی قدیمی او و هم به عکسهای اخیر پولاروید او توجه داشته باشند. منتقد باید به آثار گذشته و جدید، و هم چنین به تغییرات به وجود آمده در روند ساختاری هنر یک هنرمند توجه داشته باشد و این موضوع را مورد بررسی قرار دهد. نوشتن تفسیری بیپروا در بارهی اثر هنرمند و بدون شناختی کلی از دیگر آثار او، عملی پر مخاطره و شک برانگیز خواهد بود.»
«"ماینور وایت" عکاس و معلم عکاسی، به این مسأله اشاره کرده که عکاسان خیلی بهتر از آن که فکر میکنند عکاسی میکنند. این موضوع را برای متوجه کردن عکاسانی گفته که در بارهی آثار خود نظر میدهند و آثار خود را تفسیر میکنند. ماینور وایت به واسطهی تجربهی بسیارش در برپایی کارگاههای آموزش عکاسی، این موضوع را احساس کرده است که آثار عکاسان، بیشتر مواقع بسیار متفاوت با چیزیست که خود عکاسان میخواستند و خیلی بهتر از آن است که خودشان فکر میکنند.»


اسامی اعضا:
1. مریم بهمنی
2. فریبا آزادی
3. علی حامد حق دوست
4. مجید حامد حق دوست
5. خلیل غلامی
6. محمد پارچه فروش
7. بهرام تندارن
8. مسعود صفرنیا
9. نگار قیزیل تیره
10. علی شکری
11. فرهاد چایچی
12. مرتضی کنعانی
13. آذین حقیقی
14. فروزان مهر
نوشته مارك گلر
ترجمه محسن بايرام نژاد
هنگامي كه درباره عكسها صحبت ميكنيم، لازم است كه اصول ابتدايي را درك كنيم. هر فردي مجاز به ارائه نظريه و عقيدهاي خاص است. شنيدن نظريات مختلف به ما كمك ميكند تا متوجه ديد متفاوت افراد به دنيا شويم.
فهميدن اين كه مردم چقدر متفاوت به دنيا مينگرند، به ما كمك خواهد كرد تا تصاويري را خلق كنيم كه به شكل واضح و آشكار با ديگران ارتباط برقرار كند.
روياها به واقعيت ميپيوندند – متيو اُرچارد
آينهها و پنجرهها
تحليل ذهني
زماني كه درباره يك عكس صحبت ميكنيم، ميتوانيم نظري را ارائه دهيم كه يا "ذهني" و يا "عيني" خواهد بود. نظريات ذهني، عقايد و انديشههاي يك فرد است، چيزي كه او احساس ميكند كه حقيقت دارد. ممكن است اشخاص ديگر با اين نظريات مخالفت كنند، چراكه شايد آنها در مورد آن موضوع اينگونه احساس نميكنند.
به عنوان مثال، ممكن است كسي بگويد كه "آسمان در اين عكس ترسناك شده است"، درحالي كه شخص ديگري با نگاه كردن به آسمان در آن تصوير حسي مملو از آرامش و راحتي به دست بياورد.
ديدن يك تصوير ممكن است واكنشهاي احساسي متفاوتي را در افراد مختلف به وجود آورد، بخاطر اينكه هر كدام از ما افرادي منحصر به فرد و داراي تجربيات و تاريخچههاي شخصي هستيم.
زماني كه تصويري را به وجود ميآوريم، ممكن است همچون يك آينه عمل كنيم، اينكه "خودمان" را در تصاوير منعكس كنيم، شخصيت منحصر به فرد و تجربيات شخصيمان را در تصاوير بگنجانيم.
وقتي در مورد تصويري بحث ميكنيد، درباره واكنشهاي احساسي تان صحبت كنيد، اينكه محتواي اثر چه معنايي برايتان دارد و با ديدن آن متوجه چه چيزي ميشويد. به روابط شخصي كه ممكن است با موضوع و مفهوم اثر داريد اشاره كنيد تا ديگران نيز متوجه شوند كه چرا چنين احساسي درباره اين تصوير داريد. شما ميتوانيد تصاوير را با فاكتورهاي زيباييشناسي نيز قضاوت كنيد. درك زيباييشناسانه، تقريبا مانند "سليقه" در موسيقي است. هيچ "غلط" و يا "صحيح"ي وجود ندارد، چون اين موضوع كاملا شخصيست. مهمترين نكته اين است كه نخست با خودتان صادق باشيد و سپس به نظرات و عقايد ديگران احترام بگذاريد.
تحليل عيني
در صورتيكه تصاوير مطابق با احساسات و عقايد ما نباشند، ميتوانيم بدون هرگونه بحث و چونوچرا دربارهشان نظر دهيم. اين نوع اظهار عقيده درباره عكسها را تجزيه و تحليل عيني مينامند كه بر پايه واقعيت محض تصاوير است. به عنوان مثال، "پسر بچه در عكس بر روي علفزار نشسته است".
هنگامي كه ما با هدف مستند كردن جهان پيرامونمان عكاسي ميكنيم، اين كار مانند نگاه كردن از پنجرهاي به سوي جهان است، براي آگاه كردن مردم از واقعيتهاي مسلم. گفتگو درباره اين نوع تصاوير عكاسي ميتواند با توصيفي واضح از مضمون عكس آغاز شود.
بسياري از افرادي كه به تصاوير نگاه ميكنند، داراي اين مشكل هستند كه فرق بين "آشكار بودن" با "تلويحي بودن" مضمون عكس را متوجه نميشوند. بايد از خود سوال كنيم كه "واقعا چه چيزي را ميبينم؟" و "فكر ميكنم كه چه چيزي را ميبينم؟". مفاهيم و انديشهها در تصاوير ميتواند به وسيله شواهد واقعي (ارتباط صريح) و يا صرفا تلويحي (ارتباط ضمني) ديده شوند.
ديدن باور كردن است!
گفتههاي معروفي چون "ديدن باور كردن است" و "دوربين هيچ وقت دروغ نميگويد"، اشاره بر صداقت تصاوير عكاسي در ارائه شواهد هدفمند دارد. اين كه عكاسي در نظر عموم مردم، مشاهدهاي واقعبينانه است، عكاسي را وسيلهاي قدرتمند براي ارتباطات رسانهاي كرده است.
ارتباط ضمني و تلويحي عكسهايي كه در رسانهها استفاده ميشوند، براي تقويت مفاهيم و انديشههايي به كار گرفته ميشوند. رسانهها ميخواهند كه ما به تصاوير به عنوان يك "گواه" نگاه كنيم. به عنوان مثال، "خريد اين كالا ما را خوشنود خواهد كرد" و يا "حادثه اتفاق افتاده درست مانند چيزيست كه ما بوسيله نوشته و خبر از آن مطلع شدهايم".
غالبا ما چيزهايي را ميبينيم كه راهنماييمان كردهاند آنگونه ببينيم. طبق جمله جالب "كريس استيل پركينز": " با وجود اينكه دوربين نميتواند دروغ بگويد، اما عكسها واقعيتهاي متفاوتي را بيان ميكنند!"
واكنش و تفسير
هيچ تضميني نيست كه بينندهها، عكسهايتان را همانگونه كه شما ميخواهيد مطالعه كرده و ببينند. تصاوير لبريز از ترديدات و ابهامات بصري هستند. درك تصاوير هنري كاملا ذهني و غيرعيني است. اين مساله كاملا ذهنيست، چون كه يك تصوير در هنگام ارائه، از زمينه و متن اصلي خود خارج شده و ممكن است فاصله بسياري بين قصد و نيت عكاس با تاريخچه احساسي و عقلاني بيننده وجود داشته باشد.
از طرف ديگر، ارائه آثار هنري كه در مجموعهاي گردآوري شده است، ميتواند به بيننده كمك كند تا مقصود صاحب اثر را به شكل واضحتري درك كند. به عنوان مثال، عكسي از استاد عكاسي مستند، هانري كارتير برسون، كه از كتاب او خارج شده و به تنهايي ديده ميشود، قدرت بسيار كمتري از مجموعه تصاويري دارد كه برسون خواسته است آن را به عنوان كتاب "لحظه قطعي" ببينيم.
فرآيند خود بيانگري
چرا ما عكس ميگيريم؟ آيا ما عكاسي ميكنيم تا افراد ديگر مهارتهايمان را تحسين كنند؟ آيا ما عكسها را بخاطر جنبههاي استناديشان ثبت ميكنيم؟ و يا ما اين تصاوير را براي خودمان خلق ميكنيم، به عنوان فرآيندي براي بيان خود كه نشان دهيم "چگونه خود را در اين دنيا زنده احساس ميكنيم".
من عكاسي ميكنم چونكه عمل "ديدن" به من كمك ميكند كه براي لحظهاي درنگ كرده و به واقع، دنيايي كه در آن زندگي ميكنم را نگاه كنم. اين موضوع باعث ميشود كه براي لحظهاي از خود خارج و وارد دنياي پيرامونم شوم، كمك ميكند كه ارتباط برقرار كرده و چيزهاي اطرافم را درك و ستايش كنم.
هنر در ارتباط با خود بيانگريست. اگر اين آثار براي شما معنادارند، اصلا مهم نيست كه افراد ديگر نتوانند آن را درك كنند.
راهبان بودايي، نقاشيهاي "ماندالا" را با استفاده از شنهاي روان دريا و با دقت بسيار، براي بوجود آوردن طرحهايي پيچيده بوجود ميآورند. آنها براي خلق كردن اين آثار هنري روزها وقت صرف ميكنند و سپس، هنگامي كه كارشان تمام ميشود، آن را به آهستگي به سوي دريا روانه ميسازند. "هنر" گاهي اوقات درباره فرآيند شكلگيري آثار است، تا نتيجه نهايي...
وقتي شخص ديگري هنر شما را درك و آن را احساس ميكند، پس اين آثار به واقع با ارزشند؛ افراد ديگر ما را ميفهمند، فرد ديگري نيز اين اثر را درك ميكند...
بدون عنوان – زارا اليس
علائم، استعارهها و تشبيهها
شاعران براي انتقال بار احساسي در نوشتههايشان، تنها در چند سطر از علائم، استعارهها و تشبيهها استفاده ميكنند. شعر، خواننده را وادار ميكند تا كمي سختتر براي حل معما و درك معناي اثر فكر كند. البته براي بسياري از افراد اين حل معماست كه بسيار لذتبخش است؛ جدولي از معماهاي ادبي...
اين موضوع همچون يك بازي است كه همگان از آن لذت نميبرند، ولي هرچه بيشتر كه بازي ميكنيد، راحتتر دركش خواهيد كرد.
اين ابزار ادبي ميتواند به عكاس كمك كند تا قدرت بيان بصري اش را توسعه دهد. دنياي ما پر از علائم و نشانههاست. استفاده از اين نوع همجواريها (گذاشتن با دقت يك چيز در كنار چيزي ديگر) در مضمون تصاوير، ميتواند معناي اثر را به شكل فوقالعاده و غيرعادي تغيير دهد. نيازي نيست كه بطور فيزيكي چيزي را برداشته و در كنار شيء ديگري بگذاريم، ميتوانيم به سادگي "خود" را حركت دهيم تا موضوعات مختلف در كنار يكديگر ساخته شوند...
خلیل غلامی
نخستین نمایشگاه عکس (در تبریز) که من به یاد دارم با گروه «یول» آغازید و این سرچشمهی رونق نمایشگاههای عکس در تبریز شد. یول در نگارخانهی حوزهی هنری تبریز برگزار شد و با تلاش حسن نجفی عکاسان علاقهمندی گرد آمد که برخی اردوهای عکاسی نیز از نتایج این گردهمایی بود. از نخستین نمایشگاهی که سبب تحول نمایشگاهی شد روندی رو به رشدی داشت. این سبب شد که سبک پیشین رواج یافته در تبریز سازمان یافتهتر شود و همهی آثار گردآمده از همین سبک پیروی کردند. بررسی نمایشگاهها نشان میدهد که سطح عکسها تقریبا نزدیک به هماند. استثناهایی که دیده میشود گرچه موافقان چندانی نداشت ولی در هیجانهای بیهنری فرو خفته است. اگر این نکته درست باشد در این صورت، یک اشتباه در گسترهی هنر در حال چهره گشودن است. گروههایی که دست به برپایی نمایشگاه میزنند در صدر آن اغلب یکی از عکاسان حرفهای قرار دارد و این عکاسان از همان سنت یک پارچه و فلسفی تاروپود میتنند. اگرچه در کیفیت ارایه متفاوتاند، ولی سبک و سیاق آثار همانندی زیادی با هم دارند. بدین ترتیب، اختلاف بین آثار به ضعیف و قوی میرسد نه به سبک و بیان. دلایل مخالفت چندان در فرو خفتن سبک و بیان مؤثر نیست بل که تعداد مخالفین گسترهی بیان را برای دیگران تنگ میکند.
به نظر میرسد، هم چنان روشهای سنتی در ذهن و دماغ عکاسان پیش کسوت رونق دارد. هر سبک و بیان نویی قطعا با تضاد آرا و اختلافات ژرف همراه خواهد بود و این نیز از نبود بیانی مناسب برای ارایهی روش خود است. یعنی توانایی بیان تجربهی نو را در خود ندارد. بیانی نو در آثار عکاسی انرژی افزون میطلبد و صرف انرژی در چنین جامعهی یک پارچه به زودی بخار میشود. بنابر این، یول هم زمان آغازگر و پایانگر نمایشگاه عکس بود. تلاش این گروه ستودنیست. این تلاش خود وام گرفته از برخی سنتهای فکری تبریز بود. این تلاش نتوانست منجر به بیانی نو از عکاسی شود، بل که بیش از هر چیز نوید بخش رونق دوباره و سازمان یافتهی نمایشگاهها بود. اشتیاق به مفاهیم پیشین به درجا زدن کنونی خواهد انجامید. حتا این روند در کل جریان عکاسی ایران نیز دیده میشود، مگر کسانی که ارتباطی با کشورهای پیش رفته دارند و این ارتباط هم سبب گسیخته شدن روند عکاسی از فرهنگ پیشین شده است.
امروزه عکسهایی به دیوار میرود که چندان تجربهای متفاوت از چند سال پیش را در خود ندارد. قطعها و کادربندیها به روالی ثابت پیش میرود و ترکیببندیها نیز از مفهومی یکنواخت تغذیه میکند. گرچه موضوعات متنوعی در نمایشگاهها دیده میشود، ولی سرچشمهی همهی آنها از بیانی یکسان برمیخیزد.
جامعه و مدیریت فرهنگی ما نیز تقریبا سرکوب کنندهی همه گونه نوآوریست. عناصری که تاکنون تجربه شده است به شکل سنتی هنوز حکم شرعی در خود دارد (یول نیز مفاهیم سنتی ما را مشروع کرد). یک عکاس برای این که نشان دهد جایگاه هنری دارد ابتدا همین کادرهای سنتی را به نمایش میآورد و سپس جذب یکی از منابع دولتی شده و مهر تثبیت بر پیشانی خود میگیرد. آن که به ظاهر مستقل است (فرد) عاری از ایدهی نوگراست. چنین جامعهای انرژی فردیت را در خود فرو میبلعد. هنر فردی غیر قابل تصور است (این در حالیست که هنر اساسا فردیست). یک معجزه میتواند تواناییهای هنری جامعهی ما را از این حد فزونی بخشد و فرد هویتی معنادار به خود بگیرد. هنوز موسیقی ما در کنج بایگانیهای کج اندیشانه فرو خفته و آیندهای ناآشکار را ورق میخورد.
با این حساب، فضای ناامیدی سرتاسر هنر ما را فرا گرفته است. ولی هنر بر امید و سرشاری استوار است. تحلیل و بررسی آثار به نمایش گذاشته شده در تبریز اندکی از مسیر راه هنری ما را نمایان خواهد ساخت. باید از آشفتگیها دست شست و پریشانیهای اخلاقی را به حساب هنر نینگاریم. برای هنر باید از خود مایه گذاشت نه از هنر. انتقاد و بدتر از آن حتا مخالفت حذف هنر نیست.
به یقین نشستن و طرح نوشتن و ایده گردآوردن کار هنری نیست. هنر کار است. همان که در زمان رونق هنر در تبریز روی داد. ایده فقط در حین کار چهره میگشاید. کسانی که ماندگاری هنر را در تبریز پیش کشیدهاند کار کردهاند و نه ایده تراشی. گرچه جشنوارهها روند هویت فردی هنر را فرو میخورد و نمایشگاهها از تکرار خسته نمیشوند، ولی راه برون رفت از این تکرار بررسی و گفتوگو روی آثار هنریست. ایدهها در صحنهی تلاش به رو آورده میشوند نه در خلسه و آرامش. یول رفتن دارد نه نشستن.
خلیل غلامی
تخيل چه ارتباطي با جهان واقعي (يا بيروني) دارد؟ ما واقعيت را همان جهان بيروني ميپنداريم و آن چه مربوط مستقيم يا غيرمستقيم با آن دارد جهان ذهني ميگوييم. در عكاسي چه گونه با جهان واقعي پيوند مييابيم؟ آيا نگاتيو پيوند مستقيم با واقعيت دارد يا صفحهي حساس سي سي دي؟ ما بخش زيادي از جهان بيروني را با نوري كه پخش ميشود دريافت ميكنيم. از بین حواس پنج گانه چشم فراگیرتر است و دوربین کار چشم را روی کاغذ ثبت میکند. يعني اين كه چشم ما بخش زيادي از واقعيت پیرامونمان را جاروب ميكند. يك پرسش: چرا براي دريافت جهان بيروني يا واقعيت حتما بايد از درون «عدسي» تماشا كنيم؟ دوربينِ ساختهي ما نيز بدون عدسي توانايي عكسبرداري ندارد. اسكنرهاي گرافيكي اشياي نزديك را تصويربرداري ميكند و از اشیای دور بیبهره است. پس به نظر ميرسد كاربرد عدسي براي تنظيم نقاط گوناگون است. اين بدين معنيست كه، ژرفاي اشيا را عدسي توليد ميكند: فاصله مفهومیست که از عدسی برمیخیزد. یا به دقت زیاد میتوان گفت، بیعدسی چشممان چیزی برای ما «دیده» نمیشود. این در حالیست که، دريافت بساوايي ما نيز جهان واقعي را تخت نشانمان خواهد داد (به همان گونهی اسکنر). پس، پرسش از خَم (منحنی یا ژرفا) بيمعني خواهد بود. «ژرفا» در عکاسی به کاربرد عدسی در برابر نور برمیگردد. براي مار كه جهان مورد شناساییاش با گرما ارتباط دارد چه دريافتي از اشياي سرد دارد؟ براي او نیست. ما دوربينهايي هم ساختيم كه از دريافت حيوانات بهرهمند میشوید. خورشيد را هم با سنجشهاي گرمايي و هم با نور مرئي و هم با امواج نزديك صدا «مشاهده» ميكنيم.
آیا اين مقدمه چيني به اين معنيست كه ابزارهاي فني توانايي ما را از دريافت جهان واقعي بيشتر ميكند؟ ما واقعيت زيادي دریافت ميکنيم؟ یا این که دقت دریافت ما بیشتر میشود؟ در اين جا غالبا به دو واژهي كليدي اشاره ميشود: دادهها و دانستهها. يك رايانه با انبوهي از اطلاعات بيش از انسان ميداند؟ براي شيفتگان جهان روباتي پاسخ آريست. ولي جهان روباتي تفاوتي اساسي با زندگي با گوشت و پوست دارد. موجودي كه بيش از ديدنيها و دريافتهايش ميآفريند انسان است. هنر لطیفترين بخش اين دريافتها را انتقال میدهد (بیان میکند). پس پافشاري بيش از حد بر واژههاي گمراه كنندهي «واقعيت» و «جهان بيروني» ما را فقط گرفتار ميكند.
الف) آن جا چیزی هست که باید شکارش کنم.
ب) آن جا چیزی هست که مرا فرا میخواند.
پ) آن جا چیزی هست که بر دورنام میتابد.
ت) آن جا چیزی هست که از درونام برمیتابد.
ث) ...
و بیانهای هنری گوناگونی که از هماهنگی انسان و هستی سخن میرانند. کدام را برگزینیم؟ دستوری برای گزینش وجود ندارد. یک سر سوزن ذوق کافیست تلاش کند و به تجربیات بیانی گوناگون برسد. عكاس از پشت عدسياش چارچوبي که ميبندد بياني را كه منحصر به وجود شخصي خودش است تنظيم ميكند. شخصيتي كه همهي خوبيها وبديها و عشقها و نفرتهايش را همواره با خود ميكشد. شخصيتي كه وجود فيزيولوژيكياش را با تمام نقصها و تواناييهايش در طول زندگي با خود دارد: عدسی، سی سی دی، یو وی، دستان ماهر و چشمان تیزبین جزو جهان اویند که در هماهنگی با هستی رقصی چنین میان میدان میآورد (و نمیگویم که به دریافت جهان نایل میشود). واقعيت يا جهان بيروني همان است كه از چشمان احتمالا كوررنگ و دستان لرزان يك عكاس دريافت شده است و بحثهاي فلسفي كه چه اندازه درست گفته يا به واقعيت/ حقيقت نزديك شده، چيزي بر اجزای واقعی نخواهد افزود. پرسشها تنظیم کنندهی واقعیتاند و نه کسب خود واقعیت. در هنر به ويژه در عكاسي «درست گفتن» و «واقعي بودن» را بايد كنار گذاشت.


