تبليغاتX
خانه عکاسان تبریز

خلیل غلامی

در جلسه‎ی عکاسی یکی از دوستان سخنی از قانون در عکاسی آورد که من بارها از زبان دیگر هنرمندان نیز شنیده‎ بودم. این که، در هنر و به ویژه در عکاسی قانونی وجود ندارد، خیلی بی‎پایه و شگفت‎انگیز است. اشتراک در واژه‎ی قانون این توهم را پیش آورده است: قانون در قضاوت و قانون در فیزیک نیوتنی. این که «در عکاسی قانونی وجود ندارد» ادعایی نزدیک به قانون است. آیا منظور این است که درهم برهمی سرتاسر هنر به ویژه عکاسی را گرفته است؟ آیا نمی‎توان عکس ضعیف و دارای اشکال را با عکسی برجسته و تکنیکی قوی آشکار کرد؟ آیا نقدهای متداول در جهان عکاسی هم چنان دور خود پیله می‎تنند؟ هیچ معیاری برای ارزیابی هنر از بی‎هنر وجود ندارد؟ اگر قانونی وجود نداشته باشد، نقدی نیز در کار نخواهد بود.

ترسی که از کاربرد قانون در هنر دیده می‎شود سبب دوری گزیدن از این واژه شده است. لازم نیست ما هی در مورد قانون عکاسی سخن برانیم و عکاسانی را که بهره‎ی کمی از آن دارند به واهمه بیندازیم. عکاس روش‎هایی را باید بیاموزد که بتواند موضوع خودش را در قالب آن ارایه دهد. این شیوه‎ها امتحان خود را پس داده‎اند و به تجربه‎ای نو نیاز نیست. این شیوه‎ها برای عکاسِ آغازگر در حکم قانون است. اما کسانی که قانون شکنی می‎کنند، و به وضعیتی نو از بهره‎های هنری راه می‎یابند، در واقع به وضعیتی تازه از قانون دست می‎یابند. آنان روشی در عکاسی را راه می‎اندازند که به قانون همگانی تبدیل می‎شود. حتا، شکستن حریم قانونی برخی شیوه‎های مرسوم در عکاسی از هرج و مرج پدیدار نمی‎شود. یعنی، خود دارای قوانین فلسفی یا روان شناسی‎ست. پس، کسی که به مرز قانونی نزدیک می‎شود بستگی به ارایه یا اجرای آثارش قانون خود را آشکار می‎کند و قطعی نیست که او موفق خواهد بود: بسیار کسانی که زندگی خود را با خطر قابل قبول نبودن از سوی دیگران گذرانده‎اند. آیا همه بدین تازگی در قانون دست یافته‎اند؟

حتا کسانی که به مرزی نو از موضوعات عکاسی رسیده‎اند از هرج و مرج سخن نگفته‎اند. از گفتن این جمله که «در عکاسی قانونی وجود ندارد» چه چیزی دست‎گیرمان می‎شود؟ عکاسان تازه کار غالبا از این سخن استقبال می‎کنند، چون خود را در خطر دور ماندن از جامعه‎ی عکاسی می‎بینند. وقتی من عکاس زبردستی را الگوی کار خود قرار می‎دهم، قطعا از راه و روش او بهره می‎برم. کارهای او قانونی برای تقلید من می‎شود. استعدادی که خرج می‎کنم و پا از گلیم این قانون بیرون می‎کنم، جای پای مرا پر رنگ‎تر می‎کند: و این نیز بی‎قانونی نیست. برای یک کار عکاسی شاید جای پای چند تن از عکاسان زبردست دیده شود: این نیز برای عکاسی استعداد به شمار می‎رود.

دلیل دیگر این که ما از به کاربردن قانون می‎پرهیزیم این است که، برخی قوانین عکاسی را نامتغیر تصور می‎کنیم. مثلا قطع کردن دست یا آرنج و محو و ناروشن بودن اثر بی‎کم و کاست به نظر می‎رسد. ولی هنگام فرا گرفتن این قوانین یاد نگرفته‎ایم که موارد دیگری هم هست که عکاسان در مواجهه با مشکلی از این گونه بدان دست یافته‎اند. برای نمونه، «شات آمریکایی»، «لحظه‎ی قطعی» یا دیگر راه حل‎ها در تکنیک عکاسی و بی‎شمار روش‎هایی که برای هر کادربندی کاربرد یافته‎اند. عکاسی که روشی برای گفتار خود نداشته باشد، به گوش نمی‎آید. باید یاد گرفت که چه گونه روش خود را فراهم آوریم تا آثار ما نشان دهنده ی جای پای ما باشد.

عکاسانی که موضوع خود را کودکانه رها می‎کنند، لزوما کودکانه نیستند. جهان کودک خود از روش‎هایی پیروی می‎کند که بی‎توجهی بدان‎ها ما را از گفتار کودکانه محروم خواهد ساخت. یعنی، خود کودکان کم‎ترین بهره‎ای از آن نخواهند برد. بحث‎ها و دیدگاه‎هایی که از جهان کودکان وجود دارد، روش‎هایی برای عکاس است که به نگاه کودکانه چیره شود و بر نگاه آنان نفوذ یابد. «عکاسی کودکانه» بیش از آن که کودکی را به وجود آورد ما بزرگان را شوق می‎آورد و این دلیل این است که ما به درون نگاه کودک دست یافته‎ایم: ما کودکی‎مان را دوباره آفریده‎ایم. و کسی که بر دایره‎ی هرج و مرج و دل بخواهی از فضای کودکان گام بزند، همان بزرگ سالی‎ست که هیچ دریافتی از کودکان ندارد. ما به نگاهی کودکانه از پیرامون نیازمندیم که مثلا چیدمان اشیا به ترتیب آنان باشد. یعنی، قوانینی که در پرتو کودکانگی رنگ و چارچوبی دیگر به خود می‎گیرد. برای بهره‎برداری از این موضوع نیز باید به روش‎هایی چیره باشیم که از عهده‎ی آن به خوبی برآییم. شناخت از رفتارهای کودکان برای عکاس به منزله‎ی پیروی از قوانین آنان است. توفیق ما در کسب بهترین اثر از شناخت ما سرچشمه می‎گیرد. در دایره‎ی شناخت نیز موارد بی‎شماری از روش‎ها و قوانین دیده می‎شود که بی‎توجهی به آن‎ها ما را از موضوع رها خواهد ساخت.

پس، بریدن از قانون، حتا کودکانه نیز نیست. کودک آزاد از قوانین دست و پا گیر ماست ولی، با این حال، قوانین خودش را می‎آفریند. ما برای به دست آوردن طبیعت کودکانه‎ی آنان نیازمند چنین کشف‎هایی هستیم.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

مسافرت با قطار سه شنبه 1387/12/20 11:23 AM

خلیل غلامی

مجید حقدوست

انگیزه‎ی عکس برداری از قطار و ایستگاه‎های راه آهن بیش از هر چیز دریافت و انتقال این حس بود که با وجود حرکت در قطار، ایستگاه‎ها و کارگران و کارکنان آن از زندگی آرام و تکراری برخوردارند. برخی از ایستگاه‎های راه آهن متروک و کور شده‎اند. با توجه به این که راه آهن آذربایجان نخستین راه آهن ایران است فرهنگی ویژه در خود دارد. امروزه از قطار فقط قطار مشهد به کار برده می‎شود. مسیرهای کوتاه مسافری از چنان مسافرانی برخوردار نیست و دانشجویان غالب مسافران قطار شده‎اند. کارکنان راه آهن به یک یا دو نفر کاسته شده‎اند و همهمه‎ی مسافران از بین رفته و صدایی که در گوش ما طنین می‎افکند از همان حس عاطفی زندگی در ایستگاه‎های راه آهن سرچشمه می‎گیرد. ارتباط نزدیک با سوژه‎ی راه آهن عکاس را در ژرفای خودش فرو می‎برد. تودرتوی نشانه‎های موجود در ایستگاه‎ها گاه خاطره‎ای وهم‎انگیز می‎آفریند. بوی تراورس‎های ریل خاطره‎های کودکانه و جوانی را پیش چشم می‎آورد و صدای حرکت قطارهای باری و مسافری و همهمه‎ی مردمانی که پیاده یا سوار می‎شوند. شباهنگام که قطار مسافری مسکو به ایستگاه گرگر می‎رسد مردان و زنان روسی درون کوپه‎ها در حال فروش کالاهای خوداند. این قطار گاه تا نیم ساعت در ایستگاه‎ها می‎ماند تا رفع تلاقی شود. و در همین فرصت درون قطار می‎خزیدیم و شیطنت می‎کردیم.

امین غلامی

فیلم طبیعت بی‎جان را که دیدم تا ژرفای استخوان‎ام توانستم حس سهراب شهید ثالث را دریافت کنم. این فیلم نیز گوشه‎ی چشمی به زندگی‎های از یاد رفته در کنار و گوشه‎ی خطوط راه آهن دارد. زندگی‎یی بی‎سر و صدا و به شدت خسته کننده. مثل وسط دریا که موج‎هایش سرنگون کننده و سکوت شبانه‎اش یک نواخت و وحشت‎ناک است. ایستگاه‎های راه آهن پس از جنگ آذربایجان و ارمنستان به تعطیلی فرو رفت. همه‎‎ی صداها به یک باره خسبید و خانه‎های سنگی آن خالی از نفس‎های گرم مردم شد.

علی حامد حق دوست

آثار ثبت شده‎ی عکاسان می‎بایست بازتاب دهنده‎ی این فراموش شده‎ها باشد. باید بتواند زندگی عاطفی پیشین را دوباره زنده سازد. تاریخ آن را با فرم‎های در و پنجره و سنگ دیوارها نقش کند: ریل‎ها که محل بازی‎گوشی کودکانه بود. نوجوانانی که عشق‎شان را با گونه‎های سرخ و خجالتی به سختی پنهان می‎کردند. «تفنگ‎های چوبی» جریان ورود نخستین تلویزیون به ایستگاه راه آهن بود و نوجوانانی که با یک حس حماسی دختر مورد علاقه‎شان را می‎دزدند تا نجات‎اش بدهند. پدرانی که از آخرین افزایش حقوق‎شان سخن می‎گفتند و انقلابی که در راه بود تا نخستین شیشه‎ی مدرسه شکسته شود و همه چیز رنگ دیگری به خود گیرد. مبارزه با حکومت سخت‎گیر و پس از آن مبارزه برای دفاع از سرزمین همه کس را از این دیار برکند و خاطره‎ها به همراه قطارها به تعطیلی رفتند. بارور کردن این احساس‎های انباشته برای عکاس دشوار خواهد بود چرا که مقطعی از خاطره‎ها به فراموشی سپرده شده‎اند و کسی از رفتن آن‎ها دل نگران نیست. حلقه‎ی فرهنگ و تاریخ این بخش از زندگی پاره شده و سنگینی‎اش بر دوش عکاس قرار می‎گیرد. آثار باید به شدت تأثیر گذار باشد تا حس خفته دوباره رشد کند. او باید آن اندازه از صدای مهیب قطار و لرزه‎ی کنار ریل بهره‎مند شود تا تن این صدا را در عکس‎ به گوش‎ها برساند.

مهسا جمالی

صدای خاموش درون اتاق‎های راه آهن را به صدا آورد و بوی زندگی کارگران را از لابه‎لای پنجره‎های نرده‎دار بازتاب دهد. پنجره‎های اتاق‎ها دیوار کشیده شده و درون آن‎ها دیگر نوری نخواهد دید: مثل مقبره‎ی فراعنه‎ی مصر باید دوباره کشف و شناسایی شوند. تک و توک پنجره‎هایی که از ساختمان اصلی راه آهن باز مانده همه‎ی همهمه‎ها و حرکت‎ها را به عهده دارد. درختانی که در ایستگاه‎ها دم به دم نظاره‎گر حرکت‎ها و مانورهای قطار‎ها بودند و امروزه از فرط بی‎توجهی پیر و درمانده شده‎اند، ولی باز در پرتو نورهای عدسی جانی دوباره می‎گیرند و سخنان نگفته‎ی چندین ساله را با سرفه‎ها و مکث‎ها رهای چشمان عکاس می‎کنند. این درختان خشکیده و هنوز پابرجا، شمارگر عبور راه بانان و بی‎توجهی نگاه مسافران خسته و خواب آلودند.

فرهاد طالبی چایچی

دستانی رو به بالا و تنه‎ای به شدت خشک و ترک برداشته اما هنوز استوار. دریاچه‎ای که در زندگی بی‎نظیر خودش تا لبه‎های ریل‎ها پیش می‎آمد که بوسه‎ای بر ریل‎ها بزند، امروزه تا چند کیلومتر عقب نشسته و تنها به نگاهی دور بسنده می‎کند. مردان و زنانی که تا گردن به آب فرو می‎رفتند تا درمان مفصلی‎شان را شاهد شوند اینک با کلنگ و بیل اندکی از این مایه‎ی بهداشتی را می‎ربایند. گویی همه چیز عقب نشسته تا خاطره‎ها نیز از تاب و توان بیفتد و نفس‎ها خفته گردد.

علی حامد حق دوست

عکاس در این میان، در تکاپو برای ترسیم همه‎ی عناصر کاری توان فرسا را تجربه می‎کند. او هم دریاچه‎ی اورمیه را می‎بیند و هم عقب نشستن‎اش را و چیزی می‎آفریند به شدت تأثیر گذار. پل قوتور با آن هیبت و جسارت تَنی پر از ترکش‎های جنگی دارد: او جانباز راه آهن است.

هادی سعیدفر

لباس‎های کارگرانی که بر در و دیوار آویزان مانده و از گذشت زمان آن هیچ حدسی نمی‎توان زد. آیا مردان این لباس برخواهند گشت تا صبحانه‎شان را تمام کنند یا دیگر همه چیز تمام شده است. تختی که جلوی پنجره منتظر مردان‎اش است دیگر هیچ بویی از تن آنان ندارد. زندگی در آن خاموش مانده و خاطره دیگر رخت بربسته. انگشت مهارت عکاس نوری را می‎گیرد با قالبی از خاطره‎ها. زندگی دور از نگاه مردمان شهری در کنار خط‎های راه آهن هنوز بویی از سکوت و آرامش تاکنونی را در خود می‎فرساید. اتاق‎های کوچک با تلفنی هنوز! ابزار و وسایل آن نیز تاکنونِ امروز! عکاسانی که گرد او (راه بان) می‎گردیدند تا حالتی از حس او را بربایند. و او به سادگی دیرین‎اش چای بساط‎اش را می‎گستراند و خیرگی او از این همه عکاس همه‎ی ما را به وجد می‎آورد: شاتر گم می‎شد! دوربین افسون او شد و او خیره ی عکاس. من خرابه‎ای از تولدم را یافتم و افسانه‎های کودکی‎ام را که تنها یک عکس از آن باقی مانده و صدای پدرم با بویی از تن مأموریت!

علی حامد حق دوست

وقتی به رصد و شکار قطار نشسته‎ای تا از پیچی که نور مناسبی دارد کادر مناسبی ببندی، یک دفعه به چشم می‎آید. گویی این قطار حامل پیامی‎ست که شوق تو را خواهد انگیخت. ناز و غمزه‎ی قطار هنگام گردش به چپ و راست دل عکاس را می‎برد! از دل کوهی برخاسته و به دره‎ای فرو می‎رود انگار که باید او را دنبال کنی تا چیزی بربایی. چندین کیلومتر راه باید تا مارمولکی که در پیش و پس دره‎ها می‎لولد به چنگ اندازی: نور نبود! برگردیم! دو روز بعد باید دوباره بازگشت.

غروب، طلوع، کوه‎های سرد و مه‎زده، دره‎های بزرگ، ایستگاه‎ها، کارگران خطوط و بالاخره تنها دریاچه‎ی شور ما در چشم انداز این قطار می‎گردند و همه را به این مبارزه می‎طلبد. کارگرانی که همیشه مسیر راه قطار را می پایند تا پیچی از خود به در نرود.

علی حامد حق دوست

مردم و مسافران قطار چیزی از این شبگردی‎ها و برف کوبیدن‎های راه‎دارها نمی‎دانند. راه‎بانی که در تقاطع‎ها به تنهایی سپری می‎کند تا سر ظهر راه‎دار پیدایش شود و دلی بگشایند. یک زندگی ساده و از بس تکراری که فقط با دیدن‎شان آدمی را خسته‎ی خود می‎کند. اتاقی دو در سه با وسایل اندک برای امرار معاش: یک زندگی خلاصه.

در این مدت به هر جایی که قطار می‎رفته سر زدیم و از دیدن حرکت‎اش به هیجان می‎آمدیم. از صحبت با مأموران راه آهن لذت می بردیم، و از این که به زندگی این گونه دچار شده اند چندان دل نمی‎گشودند. گاه از جلسات عکاسی ما می‎پرسیدند. دوربین بهانه‎ای بود که به زندگی خود دوباره نگاهی بیندازند. و هنر چنین می‎کند. دوباره و دوباره برمی گردی تا این که جزوی از ابزارهای راه آهن می‎شوی.

بهرام تندران

پروژه‎ی «سفر با قطار» که حسین فاطمی راه انداخته بود بهانه‎ای شد برای ما که آرزوی چند ساله‎مان را به اجرا بگذاریم. برنامه‎ریزی‎ها با سلیمانی (سرپرست رجا تبریز)  انجام شد و او به خوبی امید ما را فراهم آورد. هر جا مشکلی بود یا حسین برطرف می‎کرد یا سلیمانی. طبق پیشنهاد سلیمانی 25 اسفند 87 قرار نمایشگاه ماست در خود راه آهن به مدت 20 روز. بهانه‎ای که مسافران نوروزی حال و هوای قطار را ببینند. کارگاه‎های عکاسی شبانه در فضایی روستایی برای مرور آثار ترتیب می‎یافت تا اجرای درست‎تری به دست آید. این مجموعه در فرصت خیلی اندک (سه ماهه) فراهم آمده و امیدوارم به سرانجام شایسته‎ای برسد.

مجید حامد حق دوست

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

عكاسي مستند اجتماعي شنبه 1387/12/17 7:43 PM

عكس و نوشته: كريس ويكز / ترجمه: محسن بايرام نژاد

 چرا تعريف "عكاسي مستند اجتماعي- خياباني" به اين حد مشكل است؟ عكاسي خياباني، سبكي كاملا شخصي است و رابطه مستقيمي با سليقه افراد دارد. براي رسيدن به نتيجه اي راضي كننده، بايد تمامي قوانين، بايد ها و نبايد ها را رها كنيد. شما بايد عاشق مردم باشيد؛ عكاسي خياباني نوعي هم فكري و احساس همدردي با مردم است. حتي اگر از تنهايي مردم عكاسي كنيد، ماهيت عكاسي مستند اجتماعي، نشان دادن شرايط و وضعيت جامعه است...

اين نوع عكس ها مي توانند كنايه دار يا طعنه آميز باشند، ولي هيچ وقت نبايد به شخصيت افراد توهين كرده و آن ها را اذيت كنند. وقتي كه شما به صورت مستند در خيابان ها عكاسي مي كنيد، مي خواهيد به نوعي درباره ی وضعيت جامعه توضيح دهيد؛ هم چون يك نويسنده يا روزنامه نگار بايد شرايط را تفسير كنيد و اين مسأله است كه مسئوليت بسيار مهمي را به عهده ی شما مي گذارد.

 كريس ويكز

عكاسي خياباني بسيار ساده است، در واقع دليل سخت بودن اين كار سادگي آن است!

اين نوع عكاسي بسيار ساده است، بخاطر اين كه شما مي توانيد سوژه هاي تان را در هر جايي بيابيد و نيازي نيست كه فاصله زيادي را براي بدست آوردن عكسي فوق العاده طي كنيد. زندگي روزمره، چيزهاي معمولي، در كل همه چيز مي تواند براي عكاس مهم باشد و او را براي عكاسي كردن سر شوق بياورد.

از نگاهي ديگر، عكاسي مستند اجتماعي بسيار سخت است، بخاطر اينكه فاصله و خط مشي "عكاسي مستند اجتماعي" با "عكاسي فوري از خيابان ها"(Snap-Shooting) بسيار كم است. كساني كه از كوچه ها و خيابان ها عكس فوري مي گيرند، هيچ عكسي را خلق نمي كنند؛ آن ها فقط تصاوير بي شماري را توليد مي كنند. اين گونه عكاسي بسيار راحت است؛ اين عكاسان دوربين شان را به هر چيزي كه در روبرويشان باشد نشانه مي گيرند و هر موقع كه دوست داشتند دكمه شاتر را فشار مي دهند. انتقال عواطف و حال و هواي محيط براي اين دسته از عكاسان اهميتي ندارد! چنين عكاسي با دوربين لايكا، هم چنان نيز يك عكاس نماست و اين مسئله با عكاسي مستند خياباني فرق بسياري دارد....

عكاسان مستند اجتماعي به طرز متفاوتي نسبت به ساير عكاسان فعاليت مي كنند. تصاوير اين عكاسان، قبل از فشردن دكمه شاتر دوربين، درست در لحظه اي كه سوژه را مشاهده مي كنند، در ذهن شان نقش مي بندد. عكاسي مستند اجتماعي- خياباني، تعريفي از "ديدن و واكنش نشان دادن" است. "ديدن" بخش مهم براي شروع اين جريان است. چگونگي وضعيت نور، شكل ها، پس زمينه و پيش زمينه، حركات و انسانها، بخش مهم ديگر را در كسري از ثانيه شكل مي دهد. اگر شما اين لحضات را نبينيد، آن را احساس نكرده و با سوژه هايتان ارتباط قلبي برقرار نكنيد، در آن صورت عكاسي مستند اجتماعي به درد شما نمي خورد! بخش "نشان دادن واكنش" به مهارت افراد بستگي دارد...

اگر شما در هنگام عكاسي كردن، در ميان مردم و در شلوغي خيابان ها احساس ناراحتي مي كنيد، خجالت مي كشيد يا در كل حس خوبي نداريد، در آن صورت صلاحيت كافي را براي عكاسي مستند اجتماعي نداريد. اگر فكر مي كنيد كه يك عدسي 300 ميلي متري شما را به يك عكاس اجتماعي تبديل ميكند، در حال رويا پردازي هستيد. شما بايد نزديك تر برويد، بايد بخشي از صحنه باشيد، چه بصورت مشهود و يا بشكلي نا پيدا... اما هيچ وقت نبايد به خود اين اجازه را بدهيد كه به حريم شخصي افراد تجاوز كرده و به آن ها توهين كنيد. اگر شما هم چنان نيز دفترچه راهنماي دوربين را در كيف دوربين تان با خود حمل مي كنيد، بهتر است به خانه برگرديد و اصول ابتدايي كار را خوب ياد بگيريد. زماني كه دوربين تان را همچون بخشي از بدنتان احساس كرده و عدسي دوربين را چشم سوم خود بدانيد، آن وقت زمان آن رسيده كه به بيرون بياييد و كارتان را انجام دهيد.

با وجود اينكه عكاسي همچون نوعي معجزه است، با اين حال مي توانيد نگاه عكاسانه تان را تقويت كنيد. ولي هيچ وقت سعي نكنيد كه مثل شخص ديگري باشيد؛ حتي نه مثل هنري كارتير برسون يا يوجين اسميت، مارتين پار، لي فريدلندر و يا كريس ويكز! عكاسان بزرگ فوق العاده هستند و كمك بزرگي به ما مي كنند، پس مي توانيم از آن ها چيزهايي ياد بگيريم؛ ولي نبايد از آن ها تقليد كرده و كارهايشان را كپي كنيم! سعي كنيد كه هميشه خودتان باشيد. زماني كه براي عكاسي كردن به جايي مي رويد، فقط خودتان هستيد، با تمام چيزهايي كه مي بينيد و احساس مي كنيد... شما به مردم واكنش نشان مي دهيد، آنها نيز واكنش نشان مي دهند، با هم رابطه برقرار مي كنيد... و به خاطر همين مسأله است كه عكس هاي فوق العاده، فوق العاده شده اند، چون خالق آن ها انساني با فكر نو و مغز برتر بوده است. عكاسي يك جريان تاثير گذار است. اگر دغدغه اصلي شما اين است، پس بايد شما هم بر روي اين جريان تاثير گذاري داشته باشد و آن را تقويت كنيد. آيا تابه حال از خود پرسيده ايد كه براي چه اين نوع عكاسي را انتخاب كرده ايد؟ معمولا جواب ها سليقه ايست... بسياري عكاسي را انتخاب كرده اند تا همچون ساير تاريخ نگاران، نسخه شخصي خود را از تاريخي كه مشاهده كرده اند  ثبت كنند و به ديگران نيز فرصت مشاهده ی آن را بدهند. مسلما شما خواسته هايي از عكاسي داشته ايد و بر حسب آن اين مسير را دنبال مي كنيد، پس بايد از عكاسي به عنوان وسيله اي ابزاري استفاده كنيد تا درونيات خود را به تصاويري بكر و نو تبديل كنيد.

"هنري كارتير برسون" در يكي از مصاحبه هايش گفته بود: "عكاسان هم چون پروانه هستند، آن ها از عكسي به عكس ديگر در حال پرواز كردن اند." پس شما نيز مثل يك پروانه باشيد!


عکاسی مستند چیست

http://www.flickr.com/groups/tabrizfoto/discuss/72157614613086523/#comment72157614850194025

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

دیدن و نگاه کردن شنبه 1387/12/17 2:10 AM

خلیل غلامی

این جمله‎ی آندره ژید شهره‎ی هر دهانی شده که «بکوش اهمیت در نگاه تو باشد نه در آن چه بدان می‎نگری»، و قصد من از تکرار این جمله با تعابیر عجیب و غریب فقط بهانه‎ی ورود به بحث‎ام بود. در کتاب مائده‎های زمینی ژید نگاه را از دیدن روشن می‎کند. و خیلی از نویسندگان ادبی و شاعران نیز چنین تمایزی را آشکار کره‎اند. نگاه انداختن از این امر حکایت دارد که سوژه در برابر چشمان ما قرار می‎گیرد. جست و جو در نگاه است نه در دیدن. موضوع به ترکیب نگاه ما حرکت می‎کند و سلول‎های حساس ما را به جنبش وامی‎دارند. ما کادر خود را ودار می‎کنیم در پی سوژه بدود و در جای مناسبی تثبیت‎اش کند. بدون این کادر (یا حذف موارد اضافی) همه چیز در چشم ما قرار خواهد گرفت.

عکاس از بین شاخه‎های هنر به چشم بسنده کرده است. چشم او می‎بیند و آن را کادر می‎کند. اما بگذارید چنین اصلاح‎اش کنیم: او نگاه می‎کند- همین. یعنی نگاه او شامل دوربین، فیلترها، سرعت شاتر، عدسی‎ها، فتو شاپ و همه‎ی ابزارهایی‎ست که نگاه او را به اجرا در می‎آورند. نگاه او مرکب از این ابزارهاست. فرق یک عکاس طبیعت با عکاس خبری در نگاه‎های آنان است وگرنه در دیدن همه یک سان‎اند. مردم نیز می‎بینند. عکاس نگاه می‎کند تا زاویه‎ای غیر قابل دیدن ثبت کند. اگر این زاویه محل دیدن باشد دوربین او کاری انجام نداده است.

 ترنت پارکه

اثر ترِنت پارکه برای نمونه از آثاری‎ست در فضای انتزاعی که نشان می‎دهد او نیز مانند سایر عکاسان زبردست در نگاه‎اش افزون خواه است. عکاس علاوه بر این که نگاه می‎کند چیزی بر اثرش نیز می‎افزاید. در این اثر، این مرد چون شبحی وارد کادر می‎شود. این افزودن کاری‎ست علاوه بر نگاه کردن. چشمان او حتا توانایی تصور شبح را در بین مردم فراهم می‎آورد. در فیلترهای نگاه او کنتراستی به این شیوه دیده می‎شود که حس او را از پیرامون خودش نمایان می‎کند. فیلترهای او در نگاه اوست. شاید چون ماری این لحظه را در سیاه و سفید سپری کرده باشد. او در لحظات شکارش پرتو رنگی در نگاه‎اش وارد نکرده است. در این معرکه، حس انباشته‎ی ما دستوراتی صادر می‎کند که ماهیچه‎های نگاه ما (نه چشمان ما) را تحریک می‎‎کند. دریافت او از پیرامون‎اش نگاه‎اش را روانه می‎کند و نگاه او اجرای ذهن‎اش را فراهم آورد.

کسانی که طبیعت را سر سبزی می‎گیرند به خاموشی نگاه دچار شده‎اند. و عکاسانی که عاشق جزییات موضوع‎شان هستند جسارت ترک این تجربه را هرگز در سر نپرورده‎اند. جسارت در نگاه است نه در دیدن. دیدن پرتوهای سرگردان را در خود می‎پروراند. حال آن که، نگاه حساس‎ترین ماهیچه‎های چشم را به لرزه درمی‎آورد و از این رو، هیجان زیادی را در آثار خود به یادگار می‎گذارد. هیجان، جسارت و افزون خواهی از واژه‎های مورد مصرف نگاه است و کسالت، تکرار و فروتنی از نشان‎های دیدن. دیدن تو را سراغ می‎گیرد و نگاه، موضوع را.

برای افزودن بر حواس خود باید ماهیچه‎ها هر چه بیش‎تر تحریک شوند. ترِنت پارکه پیرامون‎اش را به گونه‎ای می‎آفریند که می‎خواهد. ماهیچه‎های چشم او تجربه‎ی نگاه‎اش را رونق می‎بخشد. ژید می‎نویسد: «معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بی‎هوده است». در این جا «احساس» برای عکاس همان ماهیچه‎های چشم‎اش است. ذهن او انباشته از تجربه‎های نگاه است. نزدیک شدن به سوژه دریافت گرمای سوژه است. گرمایی که به چشم می‎آید.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

کردارهای عکاسی دوشنبه 1387/12/12 0:3 AM

خلیل غلامی

هنر کردار خودش را دارد و در غیر این صورت از بیان آن ناتوان خواهد بود. به پندار من برخی اصطلاحات کلیدی رواج یافته در کردارهای انسانی با برداشت بد به نتایج ناسرانجامی رسیده است:

           شهرت طلبی

           افزون خواهی

           رقابت

           کپی برداری

شهرت طلبی، از جمله واژه‎هایی‎ست که رواج عام آن باعث تقویت گوشه گیری یا صوفی گری شده است. تصور کنیم همه‎ی هنرمندان با فروتنی تمام خود را لایق انتشار آثار ندانند. در این صورت، کسالت وجود هنر را فراخواهد گرفت. اگر آثار خود را پنهان کنیم تا در بهترین شرایط ارایه نماییم، چه روی خواهد داد؟ چه کسی می‎تواند شرایط مناسب ارایه‎ی اثر را کشف کند؟ شهرت گستره‎ی نام هنرمند را در بین هنرمندان دیگر رواج خواهد داد. انتشار اثر به معنی فراخوان مخاطب است. با حذف نام آوری چه نتیجه‎ای خواهیم داشت؟ می‎شود فرهنگی بی یال و دم و اشکم. با پایمال کردن غریزه بخشی از زندگی لنگ می‎شود.

هنرمندی که اثری آفریده با صدای بلند فریاد می‎زند و تماشاگر خود را می‎طلبد. به هر سوراخ و سنبه‎ای سر می‎زند تا گوش و چشمی برای آثار خود بیابد. کسانی که در اندیشه‎ی فروتنی به گوشه‎ی اتاق پناه می‎برند تا آثارشان توسط دیگران کشف و ارزیابی شود، باز به نام فروتنی از شهرت و نام آوری بهره می‎برد. انگیزه‎ی ارایه‎ی کار در شهرت طلبی و افزون خواهی‎ست و آن نیز زمینه‎های آفرینش هنری را سبب می‎شود. فروتنی هنر را خفه می‎کند. صوفی‎گری تکراری‎ست در خاموشی و خفگی. این گونه باید گفته شود که، هر تلاش در سمت و سوی آفرینش هنری خواه ناخواه نام آوری در پی دارد و پرهیز کردن از این سرانجام به اسم کردارهای اخلاقی به توهمی ابدی دچار خواهد انجامید. من نیز از کردار سخن می‎گویم و آن غریزه است.

یکی دیگر از واژه‎های مبهم در جریان عکاسی کپی برداری یا تقلید است. چند دلیل ساده وجود دارد که این مفهوم نیز کاربرد توهمی به خود گرفته است. هیچ کس زاویه و تکنیک عکاسی دیگری را نمی‎تواند کامل کند. اگر که ناآشنا به اصول عکاسی نتواند چنین پوشش تقلیدی را شناسایی کند، مشکلی‎ست در بحث‎های سواد فرهنگی و اجتماعی شهروندان. در جایی که مردم عوام از شناسایی بهترین اثر از ضعیف‎تر اثر ناتوان‎اند نمی‎توان عکاس را سرزنش کرد.

دلیل دیگر این که، کسی را نمی‎توان سراغ گرفت که بی گوشه‎ی چشمی به آثار برتر عکاسی را آغاز و انجام دهد. همه‎ی هنرمندان بزرگ نیز اصول هنری را نه در دانشگاه‎ها که روی آثار جاویدان جست و جو کرده‎اند. از بدیهی‎ترین اصول اخلاق هنری‎ست که بزرگان هنری (اگر خود را شایسته‎ی این عنوان می‎بینند) جای پایی برای آغازگران عکاسی باز بگذارند تا رونق هنر را شاهد شویم. کسی که کپی می‎شود در واقع، شایسته‎ی تقلید است. همه‎ی بزرگان در تیر رس چشمان دیگر هنرمندان‎اند. اینان همیشه در معرض کپی شدن‎اند. شاگردانی که چشم و گوش به دهان آموزگار خود می‎سپارند تا با لب خوانی به صدای درستی از واژه‎ها رهنمون شود در مرحله‎ی همین تقلیدند. وظیفه‎ی آموزگار دقیقا همین است. دلیل دیگرم این است که، آثاری که کپی برداری می‎شوند از دید آفریننده‎اش دیگر پایان یافته تلقی می‎شود. او باید چشمان تیز خودش را ره سپار جایی دیگر یا کادر و ترکیبی دیگر کند. کسی که آثارش را برای پرهیز از کپی پنهان می‎کند هم چون گنجی بر آن افتخار می‎کند. دزدان دریایی همیشه درصدد دست برد زدن به آن آرامش او را بر هم خواهند زد. این گوهر او را از تلاش به آفرینشی دیگر باز می‎دارد و سراسر زندگی او در مراقبت می‎گذرد. اثری که منتشر می‎شود و در دید مردم قرار می‎گیرد دو سرانجام دارد: 1) عکاس به اثری نو می‎اندیشد و 2) این اثر دیگر از آن او نیست. این اثر بر ورق‎های تاریخ مردم نقش بسته و ستون‎های فرهنگی‎اش را رقم خواهد زد.

یک عکاس تازه‎کار در اندیشه‎ی این که مخاطبی برای آثار خود فراهم آورد زندگی‎اش را با هیجان و دغدغه پیش می‎برد و زمانی که به این شایستگی می‎رسد با نام کپی برداری به جنگ با تماشاگران خود خیز برمی‎دارد. کسانی که دانش و هنر خود را در انتشار آن می‎دانند به شهرتی جاویدان می‎رسند. و کسانی که در پنهان کردن‎اش تلاشی فراوان می‎برند از فروتنی به ادعایی از هنر بسنده می‎کنند. تلاش اینان در خاموش کردن شعله‎ی فروزان معرفت است. یاد دادن خود آموختنی‎ست با پایه و اساس. کسی که به این مقام از آموختن می‎رسد پیامبری‎ست که دانش آموختگان هنر را به راهنمایی می‎گیرد. در این جا، آموزگار به درجه‎ای از آگاهی و شایستگی می‎رسد که بیش از هر کس دیگر بر بلندی‎های معرفتی‎اش چنگ زده است.

              از آموختن، هر روز می‎اندوزد.

              از دائو، هر روز می‎کاهد.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

خلیل غلامی

 پریسا امیرقاسمی

بویور شهره!

این اثر پریسا امیرقاسمی بهانه‎ای شد برای طرح «بفرما شهر!». کادر خوب پریسا هدایت کننده چشم تماشاگر به تبریز است. کودکی که احیانا با پای برهنه از سراشیبی پله‎ها به سوی آلونک‎های زندگی روان شده است. کسانی بیرق مخالفت با این گونه آثار برگزیده از جشنواره‎ی فیروزه را برافراشتند که «تبریز بد نام شد». شاید تکرار این پرسش بد نباشد که وظیفه‎ی عکاس از بین این همه موضوع چیست. آیا با پنهان کردن گوشه کنارهای ناپسند تبریز چیزی دستگیرمان خواهد شد؟ تبریز بزرگ‎ترین بازار سرپوشیده‎ی آجری جهان را در خود دارد پس، بویور شهره!

 بهنام صدیقی

بهنام صدیقی نیز در ادعای ما سهیم است که بفرما تبریز! آلونک‎هایی به نام زندگی در حاشیه‎ی امن تبریز. سیم‎ها و پله‎هایی با سراشیبی زیاد چهره‎ای از تبریز را نشان می‎دهد. تبریز مجموعه‎ای از پدیده‎ها را در خود دارد که عکاس در آغاز ورودش به شهر نگاه‎اش را می‎ربایند.

 آذین حقیقی

پسر مریخی اثر آذین حقیقی! این مریخی پشت سر خودش ظاهرا شهری به نام تبریز را با خود می‎کشد: روستایی به گستره‎ی تبریز- طعم شهر با بافت روستایی- آلونک‎هایی به رنگ شهر. این پسر به تنهایی جریان زندگی در این خانه‎ها را نمایندگی می‎کند. گویی او از مریخ آمده است: پس بفرما شهر!

 هیربد لطفیان

کادر و ترکیب هیربد لطفیان نشان دهنده‎ی حمام است. در این جا زندگی به آسودگی جریان دارد. حدس ما برای زمان این اثر به بی راهه می‎انجامد: زندگی آرام و به دور از هیاهو. شاید زمان‎های مشدی عباد، یا فیلم قیصر!

 مسعود توجهی

در کادر مسعود توجهی هیچ نشانی از تاریخ این بنا نیست. زمان این حمام کردن‎ها با یک حدس تقریبی به چند سال پیش برخواهد گشت. نمی‎توان اعتماد داشت به این که اثر در سال 87 گرفته شده است.

«بویور شهره!» فلسفه و انگیزه‎ای در خود دارد که تفاوت زوایای عکاسی را بررسی کند در کنار کسانی که در این جشنواره کارگردانی کردند و کسانی که صنعت فرش تبریز را نشانه رفتند و کسانی که چهره‎ی فرهنگی تبریز را ارایه دادند. یکنواخت کردن نگاه عکاس سبب کسالت و یک دستی در موضوعات هنری‎ست. این آثار به سرانجام شایسته‎ی خودشان خواهند رسید در صورتی که جایگاه و فلسفه‎ی خودشان را داشته باشند. اختلاف نگاه عکاس سبب رونق موضوعات هنری‎ست و از این رو، هیچ تراکم و انباشتی در سوژه‎ی هنری تولید نخواهد شد. هیچ پیشنهادی برای عکاس نمی‎توان داد برای خوب جلوه دادن شهر. این پیشنهاد فقط به پرهیزگرایی منجر می‎شود و در نهایت به تعطیلی هنر.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

خبر یکشنبه 1387/12/04 9:40 PM

 

خانه ی عکاسان تبریز در فلیکر

http://www.flickr.com/groups/tabrizfoto/pool/

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

 

علی حامد حقدوست

اردوی مسافرت با قطار دو ماه پیش آغاز شد. انگیزه ی ما برای عکس برداری از قطار و ایستگاه های راه آهن بیش از هر چیز دریافت و انتقال این حس بود که با وجود حرکت در قطار ایستگاه ها و کارگران و کارکنان آن از زندگی آرام و تکراری برخوردارند. برخی از ایستگاه های راه آهن متروک و کور شده اند. با توجه به این که راه آهن آذربایجان نخستین راه آهن ایران است فرهنگی ویژه یافته است. امروزه استفاده از قطار فقط برای مشهد کاربرد فراوان یافته است. مسیرهای کوتاه مسافری از چنان مسافری برخوردار نیستند دانشجویان غالب مسافران قطار شده اند. کارکنان راه آهن ها به یک یا دو نفر کاسته شده اند. همهمه ی همه ی آن ها از بین رفته و صدایی در گوش ما طنین می افکند.

علی حامد حقدوست

دریاچه ی اورمیه- شیخ ولی

وقتی به رصد و شکار قطار نشسته ای تا از پیچی که نور مناسبی دارد کادر مناسبی ببندی یکهو به چشم می آید. گویی این قطار حامل پیامی ست که شوق تو را خواهد انگیخت. ناز و غمزه ی قطار هنگام گردش به چپ و راست دل عکاس را می برد! از دل کوهی برخاسته و به دره ای روانه می شود انگار که باید او را دنبال کنی تا گوشه ی چشمی بکند. چندین کیلومتر راه تا برای یافتن مارمولکی که در پیش و پس دره ها وول می خورد، باید طی کنی. آن وقت نور خفه ای او را رها می کند و دوباره باید به دنبال اش برنامه ریزی کنی و...

غروب، طلوع، کوه های سفید، دره های بزرگ، ایستگاه ها، کارگران مسیر راه آهن و بالاخره تنها دریاچه ی شور ما در چشم انداز این قطار می گردند و همه را به این مبارزه می طلبد. کارگرانی که همیشه مسیر راه قطار را باید بگردند تا موردی اتفاق نیفتد. ولی مردم و مسافران قطار چیزی از این شبگردی ها و برف کوبیدن های راه بانان نمی دانند. راه بانی که چند سال است در تقاطع راه آهن و جاده مراقب بوده اند و زندگی شان در این راه به سر آمده است. یک زندگی ساده و از بس تکراری که فقط با دیدن شان آدمی را خسته ی خود می کند. اتاقی چهار در چهار با وسایلی اندک برای امرار معاش.

ایستگاه های متروک که گاه فقط یک مسافر سوار و پیاده می شود و کسی غیر از مأمور جوانی در آن دیده نمی شود. از دره های یخ زده و برفی قطار سر به بیرون می زند و پشت سرش بخاری بلند راه انداخته و نشانی از خود به جا می گذارد. تک درخت هایی که به تنهایی کنار ریل ها به عبور مسافران با نورهایی تابیده از پنجره می نشینند. عکاس گاه هم دم این تک درختان می شود فقط برای چند لحظه.

در این مدت به هر جایی که قطار می رفته سر زدیم و از دیدن حرکت قطار به هیجان آمدیم. از صحبت با مأموران راه آهن لذت می بردیم و از این که به زندگی این گونه دچار شده اند چندان دل نمی گشودند. و این که عکاس سری به زندگی اینان زده هیجان زده می شدند و از جلسات عکاسی ما می پرسیدند. گویا دوربین بهانه ای شده است که اینان به زندگی خود دوباره نگاهی بیندازند. و هنر چنین می کند. دوباره و دوباره برمی گردی و یک حسی نوستالژیک از تاریخ و فرهنگ آن برپا می کنی. همین.

علی حامد حقدوست

این اردو در ادامه ی برنامه ی مسافرت با قطار برگزار می شود. طبق برنامه ریزی ها با سلیمانی - سرپرست رجا- 25 اسفند 87 قرار نمایشگاه ماست در خود راه آهن به مدت 20 روز. پس باید در این برنامه پروژه را تقریبا تمام کنیم تا آثار گردآوری بشود. این اردو روز سه شنبه 6 اسفند آغاز می شود تا 9 اسفند روز جمعه. ساعت حرکت 7 صبح از نصف راه با مینی بوس است. شب اول و دوم در شیخ ولی در اردوگاه آموش و پرورش کنار دریاچه ی اورمیه خواهیم بود. در این دو روز حرکت قطارها ثبت شده و از پل بزرگ قوتور (قطور) عکس برداری خواهد شد. کارگاه عکاسی طبق روال همیشگی در سالن خوابگاه شیخ ولی برای مرور آثار برگزار خواهد شد. شب آخر در روستای کوکمر از شهرستان مرند با هماهنگی بخشدار مرند (آقای احمدی) خواهیم بود. در این جا نیز راهبان گلین قیه موضوع ما خواهد بود. روستای کوکمر از روستاهای زیبای مرند واقع در زیر یک صخره ی کوهی ست.

علی حامد حقدوست

اردوگاه آموزش و پرورش- شیخ ولی

موارد لازم
    - وسایل و غذای انفرادی
    - اعلام آمادگی در این جا
    - و یک مورد دیگر این که ثبت گزارش تصویری یا نوشتاری پس از برگشت از یاد نرود. این یکی از ضروریات برنامه خواهد بود.


گزارش اردو:

فرهاد چایچی

در ادامه‎ی پروژه‎ی «مسافرت با قطار» برنامه‎ی چهار روزه‎ی شیخ ولی- مرند برای عکس‎برداری از عبور قطار مسافری تنظیم گردید. قصد ما ترکیب دریاچه‎ی اورمیه با حرکت قطار بود که متأسفانه گرد و غبار بودن هوای دریاچه مانع عکس برداری مطلوب شد. هماهنگی‎ها در این برنامه با ارگان‎ها و سازمان‎های مسؤول خیلی خوب و پیش رونده بود.

بهرام تندران

نخستین شاتر این برنامه در صوفیان محل تقاطع جاده و راه آهن (راه بان) با عبور قطار جلفا زده شد. و غروب زیبای اردوگاه شیخ ولی سبب شد که عدسی دوربین‎ها به سوی دریاچه نشانه روند و از عبور قطار مسافری ترکیه غافل شوند. و بدین ترتیب یکی از بهترین سوژه‎های شبانه را از دست دادیم.

 بهرام تندران

پل بزرگ قوتور، دریاچه‎ی اورمیه و عکاسی شبانه از قطارهای ترکیه و سوریه یکی از مهم‎ترین سوژه‎ها و اهداف برنامه بود.

علی حق دوست

کوکمر با صخره‎ی بزرگ پشت سرش یکی روستاهای زیبای مرند است که با هماهنگی بخشدار مرند آقای احمدی، آخرین شب برنامه‎ی عکاسی بود.

علی حق دوست

یکی از جالب‎ترین بخش‎های این برنامه‎ تجربه‎ی کارگاه عکاسی‎ست در شب. آثار ثبت شده‎ی هر روزه در همان شب مورد بررسی قرار می‎گرفت که گاه چند ساعت طول می کشید.

هادی سعیدفر

این آخرین برنامه‎ی مسافرت با قطار بود برای برپایی نمایشگاه عکس در راه آهن تبریز. روز چهارشنبه ساعت 4 تا 6 عصر جلسه‎ی خانه‎ی عکاسان تبریز در محل سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز با مرور آثار تعداد 50 قطعه عکس به نمایشگاه راه خواهد یافت.

اعضای اردو:

فرهاد چایچی- محمد پارچه فروش- خلیل غلامی- علی حامد حق دوست- بهرام تندارن- هادی سعیدفر- اتابک تموزخواه- نگار قیزیل تیره- مهسا جمالی- فریبا آزادی- امید غلامی- مجید حامد حق دوست- فرزاد پورعباس- صابر قاضی

گزارش تصویری علی حق دوست در خبرگزاری فارس

http://www.farsnews.com/imgrep.php?nn=8712110857

و گزارش نمایشگاه عکس در خبرگزاری فارس

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8712120923

 

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

5 به 2 به سود اورمیه پنجشنبه 1387/12/01 8:31 PM
خلیل غلامی

بهانه‎هایی به نام جشنواره‎ی هنری مدتی‎ست که در ارشاد تبریز به جریان افتاده است. در آخرین جشنواره با نام عکاسی خبری یک نتیجه‎ی عالی به دست آوردیم: از 7 نفر برنده‎ی جشنواره 2 نفر تبریز و 5 نفر اورمیه هستند. به نظر می‎رسد به غیر از این دو شهر همسایه شرکت کننده‎ای برای این جشنواره نتوانستیم دست و پا کنیم. اما جالب‎ترین نکته‎ی آموزنده در این بهانه‎ی جشنواره 5 نفر برنده‎ی اورمیه است. این اتفاق کم‎نظیری‎ست که در تاریخ جشنواره دیده می‎شود. حتا بهترین و نکته آموزترین این نکات برنده‎ی ویژه است که افسردگی هنرمندان را سبب شده است. انفجار هنر بی مایه در این داوری:

این ریتمی که ازدو سالانه آغاز شده و نسیم اش به تبریز هم رسید از تبعات تفکری ساده انگارانه است که تلویزیون ما هم سال هاست مغز مردم رو خورده و به احمق بودن شان راضی شان کرده. اما این نسیم می بایست که با ارشاد اجرا شود. سهم ارشاد در این ریتم های کسالت بار بیش از این هاست. استعداد مدیران ارشاد ستودنی ست. چون ما هنر را از کسالت و تکرار به راحتی تشخیص می دهیم و برای خودمان امیدوار می شویم. خدایا ارشاد را به سلامت دار.


برای روزنامه ی سرخاب

مردم به ایده‎های مدیران هنری و فرهنگی چشم دوخته‎اند. ولی هیچ درگیری با تصمیم گیری آنان ندارند. جشنواره‎ی عکاسی خبری در ارشاد تبریز برگزار شد و به طرز معجزه آسایی از بین همه‎ی شهرهای ایران فقط تبریز و اورمیه برنده شد. چرا؟ چون داوران این مسابقه از این دو شهر بودند. اما چرا این اتفاق می‎افتد؟ برگزار کنندگان جشنواره نمی‎دانند که استاندارد آن چیست؟ این مشکل مرتفع شدنی‎ست به شرطی که گوش‎شان بده کار سخنان هنرمندان و مردم باشد. «کور توتدوغون بوراخماز» مَثل درخور این موضوع است. هنوز این ذهنیت تولید نشده که به شائبه‎های جشنواره پاسخ بدهند.

ساده انگاری که از عوام زدگی مدیران ما در سطح جامعه رسوخ کرده، ناشی از این است که تسلیم اشتباه خود نشویم. تلویزیون و رادیو نیز در سطح سادگی موضوعات به عوام زدگی اقشار مردم دامن می‎زنند. اگر مدیر تحلیلی از وضعیت هنری جامعه نداشته باشد و هنرمند بیش از او بداند، تولیدات هنری ما با هزینه‎ی دولت به عوام کردن مردم می‎انجامد. آنان هرگز نمی‎دانند که هنرمندان و عکاسان بیش از مدیران‎شان سرشان می‎شود. و تلاش برای پنهان کردن این ندانم‎ها سبب رونق عوام زدگی با انگیزه‎ی ساده‎گی می‎شود.

روزنامه‎ها از این که نام مدیری آورده شود پرهیز می‎کنند. و نتیجه این شده که سخن در دل خفه می‎شود و گاه گداری که از دل درج کرده و به گوشه‎ی صفحه‎ای آلوده می‎شود، به ایجاز می‎رود. برای پنهان ماندن ندانم‎های مدیران عکاس نیز باید تلاش کند تا درز نرود. این است که از نوشته تنها فلسفه‎ای از فهم غیرمتعارف باقی می‎ماند که خوانندگان‎اش فقط دو سه نفر هم سخن می‎شود.

من نشنیده‎ام مدیری حتا برای یک بار بگوید اشتباه کرده‎ام. و همه‎ی اعتراض‎ها نیز در دالان‎های نگهبانان مدیر خنثی و بی‎رمق می‎افتد. همه‎ی جشنواره‎های ارشاد به غیر از کاریکاتور به این گونه سادگی عوامانه انجامیده است. در حالی که به زور تماشاگر و تشویق کننده برای سالن فراهم می‎کند، بهتر این بود که با هنرمندان به زبان خودشان سخن می‎گفت و از توصیه و پیشنهاد دادن بدانان پرهیز می‎کرد. او می‎تواند مستقیما با خود هنرمند ارتباط داشته باشد تا مجبور نباشد به زور سالن را پر کند.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |