خلیل غلامی
در جلسهی عکاسی یکی از دوستان سخنی از قانون در عکاسی آورد که من بارها از زبان دیگر هنرمندان نیز شنیده بودم. این که، در هنر و به ویژه در عکاسی قانونی وجود ندارد، خیلی بیپایه و شگفتانگیز است. اشتراک در واژهی قانون این توهم را پیش آورده است: قانون در قضاوت و قانون در فیزیک نیوتنی. این که «در عکاسی قانونی وجود ندارد» ادعایی نزدیک به قانون است. آیا منظور این است که درهم برهمی سرتاسر هنر به ویژه عکاسی را گرفته است؟ آیا نمیتوان عکس ضعیف و دارای اشکال را با عکسی برجسته و تکنیکی قوی آشکار کرد؟ آیا نقدهای متداول در جهان عکاسی هم چنان دور خود پیله میتنند؟ هیچ معیاری برای ارزیابی هنر از بیهنر وجود ندارد؟ اگر قانونی وجود نداشته باشد، نقدی نیز در کار نخواهد بود.
ترسی که از کاربرد قانون در هنر دیده میشود سبب دوری گزیدن از این واژه شده است. لازم نیست ما هی در مورد قانون عکاسی سخن برانیم و عکاسانی را که بهرهی کمی از آن دارند به واهمه بیندازیم. عکاس روشهایی را باید بیاموزد که بتواند موضوع خودش را در قالب آن ارایه دهد. این شیوهها امتحان خود را پس دادهاند و به تجربهای نو نیاز نیست. این شیوهها برای عکاسِ آغازگر در حکم قانون است. اما کسانی که قانون شکنی میکنند، و به وضعیتی نو از بهرههای هنری راه مییابند، در واقع به وضعیتی تازه از قانون دست مییابند. آنان روشی در عکاسی را راه میاندازند که به قانون همگانی تبدیل میشود. حتا، شکستن حریم قانونی برخی شیوههای مرسوم در عکاسی از هرج و مرج پدیدار نمیشود. یعنی، خود دارای قوانین فلسفی یا روان شناسیست. پس، کسی که به مرز قانونی نزدیک میشود بستگی به ارایه یا اجرای آثارش قانون خود را آشکار میکند و قطعی نیست که او موفق خواهد بود: بسیار کسانی که زندگی خود را با خطر قابل قبول نبودن از سوی دیگران گذراندهاند. آیا همه بدین تازگی در قانون دست یافتهاند؟
حتا کسانی که به مرزی نو از موضوعات عکاسی رسیدهاند از هرج و مرج سخن نگفتهاند. از گفتن این جمله که «در عکاسی قانونی وجود ندارد» چه چیزی دستگیرمان میشود؟ عکاسان تازه کار غالبا از این سخن استقبال میکنند، چون خود را در خطر دور ماندن از جامعهی عکاسی میبینند. وقتی من عکاس زبردستی را الگوی کار خود قرار میدهم، قطعا از راه و روش او بهره میبرم. کارهای او قانونی برای تقلید من میشود. استعدادی که خرج میکنم و پا از گلیم این قانون بیرون میکنم، جای پای مرا پر رنگتر میکند: و این نیز بیقانونی نیست. برای یک کار عکاسی شاید جای پای چند تن از عکاسان زبردست دیده شود: این نیز برای عکاسی استعداد به شمار میرود.
دلیل دیگر این که ما از به کاربردن قانون میپرهیزیم این است که، برخی قوانین عکاسی را نامتغیر تصور میکنیم. مثلا قطع کردن دست یا آرنج و محو و ناروشن بودن اثر بیکم و کاست به نظر میرسد. ولی هنگام فرا گرفتن این قوانین یاد نگرفتهایم که موارد دیگری هم هست که عکاسان در مواجهه با مشکلی از این گونه بدان دست یافتهاند. برای نمونه، «شات آمریکایی»، «لحظهی قطعی» یا دیگر راه حلها در تکنیک عکاسی و بیشمار روشهایی که برای هر کادربندی کاربرد یافتهاند. عکاسی که روشی برای گفتار خود نداشته باشد، به گوش نمیآید. باید یاد گرفت که چه گونه روش خود را فراهم آوریم تا آثار ما نشان دهنده ی جای پای ما باشد.
عکاسانی که موضوع خود را کودکانه رها میکنند، لزوما کودکانه نیستند. جهان کودک خود از روشهایی پیروی میکند که بیتوجهی بدانها ما را از گفتار کودکانه محروم خواهد ساخت. یعنی، خود کودکان کمترین بهرهای از آن نخواهند برد. بحثها و دیدگاههایی که از جهان کودکان وجود دارد، روشهایی برای عکاس است که به نگاه کودکانه چیره شود و بر نگاه آنان نفوذ یابد. «عکاسی کودکانه» بیش از آن که کودکی را به وجود آورد ما بزرگان را شوق میآورد و این دلیل این است که ما به درون نگاه کودک دست یافتهایم: ما کودکیمان را دوباره آفریدهایم. و کسی که بر دایرهی هرج و مرج و دل بخواهی از فضای کودکان گام بزند، همان بزرگ سالیست که هیچ دریافتی از کودکان ندارد. ما به نگاهی کودکانه از پیرامون نیازمندیم که مثلا چیدمان اشیا به ترتیب آنان باشد. یعنی، قوانینی که در پرتو کودکانگی رنگ و چارچوبی دیگر به خود میگیرد. برای بهرهبرداری از این موضوع نیز باید به روشهایی چیره باشیم که از عهدهی آن به خوبی برآییم. شناخت از رفتارهای کودکان برای عکاس به منزلهی پیروی از قوانین آنان است. توفیق ما در کسب بهترین اثر از شناخت ما سرچشمه میگیرد. در دایرهی شناخت نیز موارد بیشماری از روشها و قوانین دیده میشود که بیتوجهی به آنها ما را از موضوع رها خواهد ساخت.
پس، بریدن از قانون، حتا کودکانه نیز نیست. کودک آزاد از قوانین دست و پا گیر ماست ولی، با این حال، قوانین خودش را میآفریند. ما برای به دست آوردن طبیعت کودکانهی آنان نیازمند چنین کشفهایی هستیم.
خلیل غلامی

انگیزهی عکس برداری از قطار و ایستگاههای راه آهن بیش از هر چیز دریافت و انتقال این حس بود که با وجود حرکت در قطار، ایستگاهها و کارگران و کارکنان آن از زندگی آرام و تکراری برخوردارند. برخی از ایستگاههای راه آهن متروک و کور شدهاند. با توجه به این که راه آهن آذربایجان نخستین راه آهن ایران است فرهنگی ویژه در خود دارد. امروزه از قطار فقط قطار مشهد به کار برده میشود. مسیرهای کوتاه مسافری از چنان مسافرانی برخوردار نیست و دانشجویان غالب مسافران قطار شدهاند. کارکنان راه آهن به یک یا دو نفر کاسته شدهاند و همهمهی مسافران از بین رفته و صدایی که در گوش ما طنین میافکند از همان حس عاطفی زندگی در ایستگاههای راه آهن سرچشمه میگیرد. ارتباط نزدیک با سوژهی راه آهن عکاس را در ژرفای خودش فرو میبرد. تودرتوی نشانههای موجود در ایستگاهها گاه خاطرهای وهمانگیز میآفریند. بوی تراورسهای ریل خاطرههای کودکانه و جوانی را پیش چشم میآورد و صدای حرکت قطارهای باری و مسافری و همهمهی مردمانی که پیاده یا سوار میشوند. شباهنگام که قطار مسافری مسکو به ایستگاه گرگر میرسد مردان و زنان روسی درون کوپهها در حال فروش کالاهای خوداند. این قطار گاه تا نیم ساعت در ایستگاهها میماند تا رفع تلاقی شود. و در همین فرصت درون قطار میخزیدیم و شیطنت میکردیم.

فیلم طبیعت بیجان را که دیدم تا ژرفای استخوانام توانستم حس سهراب شهید ثالث را دریافت کنم. این فیلم نیز گوشهی چشمی به زندگیهای از یاد رفته در کنار و گوشهی خطوط راه آهن دارد. زندگییی بیسر و صدا و به شدت خسته کننده. مثل وسط دریا که موجهایش سرنگون کننده و سکوت شبانهاش یک نواخت و وحشتناک است. ایستگاههای راه آهن پس از جنگ آذربایجان و ارمنستان به تعطیلی فرو رفت. همهی صداها به یک باره خسبید و خانههای سنگی آن خالی از نفسهای گرم مردم شد.

آثار ثبت شدهی عکاسان میبایست بازتاب دهندهی این فراموش شدهها باشد. باید بتواند زندگی عاطفی پیشین را دوباره زنده سازد. تاریخ آن را با فرمهای در و پنجره و سنگ دیوارها نقش کند: ریلها که محل بازیگوشی کودکانه بود. نوجوانانی که عشقشان را با گونههای سرخ و خجالتی به سختی پنهان میکردند. «تفنگهای چوبی» جریان ورود نخستین تلویزیون به ایستگاه راه آهن بود و نوجوانانی که با یک حس حماسی دختر مورد علاقهشان را میدزدند تا نجاتاش بدهند. پدرانی که از آخرین افزایش حقوقشان سخن میگفتند و انقلابی که در راه بود تا نخستین شیشهی مدرسه شکسته شود و همه چیز رنگ دیگری به خود گیرد. مبارزه با حکومت سختگیر و پس از آن مبارزه برای دفاع از سرزمین همه کس را از این دیار برکند و خاطرهها به همراه قطارها به تعطیلی رفتند. بارور کردن این احساسهای انباشته برای عکاس دشوار خواهد بود چرا که مقطعی از خاطرهها به فراموشی سپرده شدهاند و کسی از رفتن آنها دل نگران نیست. حلقهی فرهنگ و تاریخ این بخش از زندگی پاره شده و سنگینیاش بر دوش عکاس قرار میگیرد. آثار باید به شدت تأثیر گذار باشد تا حس خفته دوباره رشد کند. او باید آن اندازه از صدای مهیب قطار و لرزهی کنار ریل بهرهمند شود تا تن این صدا را در عکس به گوشها برساند.

صدای خاموش درون اتاقهای راه آهن را به صدا آورد و بوی زندگی کارگران را از لابهلای پنجرههای نردهدار بازتاب دهد. پنجرههای اتاقها دیوار کشیده شده و درون آنها دیگر نوری نخواهد دید: مثل مقبرهی فراعنهی مصر باید دوباره کشف و شناسایی شوند. تک و توک پنجرههایی که از ساختمان اصلی راه آهن باز مانده همهی همهمهها و حرکتها را به عهده دارد. درختانی که در ایستگاهها دم به دم نظارهگر حرکتها و مانورهای قطارها بودند و امروزه از فرط بیتوجهی پیر و درمانده شدهاند، ولی باز در پرتو نورهای عدسی جانی دوباره میگیرند و سخنان نگفتهی چندین ساله را با سرفهها و مکثها رهای چشمان عکاس میکنند. این درختان خشکیده و هنوز پابرجا، شمارگر عبور راه بانان و بیتوجهی نگاه مسافران خسته و خواب آلودند.

دستانی رو به بالا و تنهای به شدت خشک و ترک برداشته اما هنوز استوار. دریاچهای که در زندگی بینظیر خودش تا لبههای ریلها پیش میآمد که بوسهای بر ریلها بزند، امروزه تا چند کیلومتر عقب نشسته و تنها به نگاهی دور بسنده میکند. مردان و زنانی که تا گردن به آب فرو میرفتند تا درمان مفصلیشان را شاهد شوند اینک با کلنگ و بیل اندکی از این مایهی بهداشتی را میربایند. گویی همه چیز عقب نشسته تا خاطرهها نیز از تاب و توان بیفتد و نفسها خفته گردد.

عکاس در این میان، در تکاپو برای ترسیم همهی عناصر کاری توان فرسا را تجربه میکند. او هم دریاچهی اورمیه را میبیند و هم عقب نشستناش را و چیزی میآفریند به شدت تأثیر گذار. پل قوتور با آن هیبت و جسارت تَنی پر از ترکشهای جنگی دارد: او جانباز راه آهن است.

لباسهای کارگرانی که بر در و دیوار آویزان مانده و از گذشت زمان آن هیچ حدسی نمیتوان زد. آیا مردان این لباس برخواهند گشت تا صبحانهشان را تمام کنند یا دیگر همه چیز تمام شده است. تختی که جلوی پنجره منتظر مرداناش است دیگر هیچ بویی از تن آنان ندارد. زندگی در آن خاموش مانده و خاطره دیگر رخت بربسته. انگشت مهارت عکاس نوری را میگیرد با قالبی از خاطرهها. زندگی دور از نگاه مردمان شهری در کنار خطهای راه آهن هنوز بویی از سکوت و آرامش تاکنونی را در خود میفرساید. اتاقهای کوچک با تلفنی هنوز! ابزار و وسایل آن نیز تاکنونِ امروز! عکاسانی که گرد او (راه بان) میگردیدند تا حالتی از حس او را بربایند. و او به سادگی دیریناش چای بساطاش را میگستراند و خیرگی او از این همه عکاس همهی ما را به وجد میآورد: شاتر گم میشد! دوربین افسون او شد و او خیره ی عکاس. من خرابهای از تولدم را یافتم و افسانههای کودکیام را که تنها یک عکس از آن باقی مانده و صدای پدرم با بویی از تن مأموریت!

وقتی به رصد و شکار قطار نشستهای تا از پیچی که نور مناسبی دارد کادر مناسبی ببندی، یک دفعه به چشم میآید. گویی این قطار حامل پیامیست که شوق تو را خواهد انگیخت. ناز و غمزهی قطار هنگام گردش به چپ و راست دل عکاس را میبرد! از دل کوهی برخاسته و به درهای فرو میرود انگار که باید او را دنبال کنی تا چیزی بربایی. چندین کیلومتر راه باید تا مارمولکی که در پیش و پس درهها میلولد به چنگ اندازی: نور نبود! برگردیم! دو روز بعد باید دوباره بازگشت.
غروب، طلوع، کوههای سرد و مهزده، درههای بزرگ، ایستگاهها، کارگران خطوط و بالاخره تنها دریاچهی شور ما در چشم انداز این قطار میگردند و همه را به این مبارزه میطلبد. کارگرانی که همیشه مسیر راه قطار را می پایند تا پیچی از خود به در نرود.

مردم و مسافران قطار چیزی از این شبگردیها و برف کوبیدنهای راهدارها نمیدانند. راهبانی که در تقاطعها به تنهایی سپری میکند تا سر ظهر راهدار پیدایش شود و دلی بگشایند. یک زندگی ساده و از بس تکراری که فقط با دیدنشان آدمی را خستهی خود میکند. اتاقی دو در سه با وسایل اندک برای امرار معاش: یک زندگی خلاصه.
در این مدت به هر جایی که قطار میرفته سر زدیم و از دیدن حرکتاش به هیجان میآمدیم. از صحبت با مأموران راه آهن لذت می بردیم، و از این که به زندگی این گونه دچار شده اند چندان دل نمیگشودند. گاه از جلسات عکاسی ما میپرسیدند. دوربین بهانهای بود که به زندگی خود دوباره نگاهی بیندازند. و هنر چنین میکند. دوباره و دوباره برمی گردی تا این که جزوی از ابزارهای راه آهن میشوی.

پروژهی «سفر با قطار» که حسین فاطمی راه انداخته بود بهانهای شد برای ما که آرزوی چند سالهمان را به اجرا بگذاریم. برنامهریزیها با سلیمانی (سرپرست رجا تبریز) انجام شد و او به خوبی امید ما را فراهم آورد. هر جا مشکلی بود یا حسین برطرف میکرد یا سلیمانی. طبق پیشنهاد سلیمانی 25 اسفند 87 قرار نمایشگاه ماست در خود راه آهن به مدت 20 روز. بهانهای که مسافران نوروزی حال و هوای قطار را ببینند. کارگاههای عکاسی شبانه در فضایی روستایی برای مرور آثار ترتیب مییافت تا اجرای درستتری به دست آید. این مجموعه در فرصت خیلی اندک (سه ماهه) فراهم آمده و امیدوارم به سرانجام شایستهای برسد.

عكس و نوشته: كريس ويكز / ترجمه: محسن بايرام نژاد
چرا تعريف "عكاسي مستند اجتماعي- خياباني" به اين حد مشكل است؟ عكاسي خياباني، سبكي كاملا شخصي است و رابطه مستقيمي با سليقه افراد دارد. براي رسيدن به نتيجه اي راضي كننده، بايد تمامي قوانين، بايد ها و نبايد ها را رها كنيد. شما بايد عاشق مردم باشيد؛ عكاسي خياباني نوعي هم فكري و احساس همدردي با مردم است. حتي اگر از تنهايي مردم عكاسي كنيد، ماهيت عكاسي مستند اجتماعي، نشان دادن شرايط و وضعيت جامعه است...
اين نوع عكس ها مي توانند كنايه دار يا طعنه آميز باشند، ولي هيچ وقت نبايد به شخصيت افراد توهين كرده و آن ها را اذيت كنند. وقتي كه شما به صورت مستند در خيابان ها عكاسي مي كنيد، مي خواهيد به نوعي درباره ی وضعيت جامعه توضيح دهيد؛ هم چون يك نويسنده يا روزنامه نگار بايد شرايط را تفسير كنيد و اين مسأله است كه مسئوليت بسيار مهمي را به عهده ی شما مي گذارد.

عكاسي خياباني بسيار ساده است، در واقع دليل سخت بودن اين كار سادگي آن است!
اين نوع عكاسي بسيار ساده است، بخاطر اين كه شما مي توانيد سوژه هاي تان را در هر جايي بيابيد و نيازي نيست كه فاصله زيادي را براي بدست آوردن عكسي فوق العاده طي كنيد. زندگي روزمره، چيزهاي معمولي، در كل همه چيز مي تواند براي عكاس مهم باشد و او را براي عكاسي كردن سر شوق بياورد.
از نگاهي ديگر، عكاسي مستند اجتماعي بسيار سخت است، بخاطر اينكه فاصله و خط مشي "عكاسي مستند اجتماعي" با "عكاسي فوري از خيابان ها"(Snap-Shooting) بسيار كم است. كساني كه از كوچه ها و خيابان ها عكس فوري مي گيرند، هيچ عكسي را خلق نمي كنند؛ آن ها فقط تصاوير بي شماري را توليد مي كنند. اين گونه عكاسي بسيار راحت است؛ اين عكاسان دوربين شان را به هر چيزي كه در روبرويشان باشد نشانه مي گيرند و هر موقع كه دوست داشتند دكمه شاتر را فشار مي دهند. انتقال عواطف و حال و هواي محيط براي اين دسته از عكاسان اهميتي ندارد! چنين عكاسي با دوربين لايكا، هم چنان نيز يك عكاس نماست و اين مسئله با عكاسي مستند خياباني فرق بسياري دارد....
عكاسان مستند اجتماعي به طرز متفاوتي نسبت به ساير عكاسان فعاليت مي كنند. تصاوير اين عكاسان، قبل از فشردن دكمه شاتر دوربين، درست در لحظه اي كه سوژه را مشاهده مي كنند، در ذهن شان نقش مي بندد. عكاسي مستند اجتماعي- خياباني، تعريفي از "ديدن و واكنش نشان دادن" است. "ديدن" بخش مهم براي شروع اين جريان است. چگونگي وضعيت نور، شكل ها، پس زمينه و پيش زمينه، حركات و انسانها، بخش مهم ديگر را در كسري از ثانيه شكل مي دهد. اگر شما اين لحضات را نبينيد، آن را احساس نكرده و با سوژه هايتان ارتباط قلبي برقرار نكنيد، در آن صورت عكاسي مستند اجتماعي به درد شما نمي خورد! بخش "نشان دادن واكنش" به مهارت افراد بستگي دارد...
اگر شما در هنگام عكاسي كردن، در ميان مردم و در شلوغي خيابان ها احساس ناراحتي مي كنيد، خجالت مي كشيد يا در كل حس خوبي نداريد، در آن صورت صلاحيت كافي را براي عكاسي مستند اجتماعي نداريد. اگر فكر مي كنيد كه يك عدسي 300 ميلي متري شما را به يك عكاس اجتماعي تبديل ميكند، در حال رويا پردازي هستيد. شما بايد نزديك تر برويد، بايد بخشي از صحنه باشيد، چه بصورت مشهود و يا بشكلي نا پيدا... اما هيچ وقت نبايد به خود اين اجازه را بدهيد كه به حريم شخصي افراد تجاوز كرده و به آن ها توهين كنيد. اگر شما هم چنان نيز دفترچه راهنماي دوربين را در كيف دوربين تان با خود حمل مي كنيد، بهتر است به خانه برگرديد و اصول ابتدايي كار را خوب ياد بگيريد. زماني كه دوربين تان را همچون بخشي از بدنتان احساس كرده و عدسي دوربين را چشم سوم خود بدانيد، آن وقت زمان آن رسيده كه به بيرون بياييد و كارتان را انجام دهيد.
با وجود اينكه عكاسي همچون نوعي معجزه است، با اين حال مي توانيد نگاه عكاسانه تان را تقويت كنيد. ولي هيچ وقت سعي نكنيد كه مثل شخص ديگري باشيد؛ حتي نه مثل هنري كارتير برسون يا يوجين اسميت، مارتين پار، لي فريدلندر و يا كريس ويكز! عكاسان بزرگ فوق العاده هستند و كمك بزرگي به ما مي كنند، پس مي توانيم از آن ها چيزهايي ياد بگيريم؛ ولي نبايد از آن ها تقليد كرده و كارهايشان را كپي كنيم! سعي كنيد كه هميشه خودتان باشيد. زماني كه براي عكاسي كردن به جايي مي رويد، فقط خودتان هستيد، با تمام چيزهايي كه مي بينيد و احساس مي كنيد... شما به مردم واكنش نشان مي دهيد، آنها نيز واكنش نشان مي دهند، با هم رابطه برقرار مي كنيد... و به خاطر همين مسأله است كه عكس هاي فوق العاده، فوق العاده شده اند، چون خالق آن ها انساني با فكر نو و مغز برتر بوده است. عكاسي يك جريان تاثير گذار است. اگر دغدغه اصلي شما اين است، پس بايد شما هم بر روي اين جريان تاثير گذاري داشته باشد و آن را تقويت كنيد. آيا تابه حال از خود پرسيده ايد كه براي چه اين نوع عكاسي را انتخاب كرده ايد؟ معمولا جواب ها سليقه ايست... بسياري عكاسي را انتخاب كرده اند تا همچون ساير تاريخ نگاران، نسخه شخصي خود را از تاريخي كه مشاهده كرده اند ثبت كنند و به ديگران نيز فرصت مشاهده ی آن را بدهند. مسلما شما خواسته هايي از عكاسي داشته ايد و بر حسب آن اين مسير را دنبال مي كنيد، پس بايد از عكاسي به عنوان وسيله اي ابزاري استفاده كنيد تا درونيات خود را به تصاويري بكر و نو تبديل كنيد.
"هنري كارتير برسون" در يكي از مصاحبه هايش گفته بود: "عكاسان هم چون پروانه هستند، آن ها از عكسي به عكس ديگر در حال پرواز كردن اند." پس شما نيز مثل يك پروانه باشيد!
عکاسی مستند چیست
http://www.flickr.com/groups/tabrizfoto/discuss/72157614613086523/#comment72157614850194025
خلیل غلامی
این جملهی آندره ژید شهرهی هر دهانی شده که «بکوش اهمیت در نگاه تو باشد نه در آن چه بدان مینگری»، و قصد من از تکرار این جمله با تعابیر عجیب و غریب فقط بهانهی ورود به بحثام بود. در کتاب مائدههای زمینی ژید نگاه را از دیدن روشن میکند. و خیلی از نویسندگان ادبی و شاعران نیز چنین تمایزی را آشکار کرهاند. نگاه انداختن از این امر حکایت دارد که سوژه در برابر چشمان ما قرار میگیرد. جست و جو در نگاه است نه در دیدن. موضوع به ترکیب نگاه ما حرکت میکند و سلولهای حساس ما را به جنبش وامیدارند. ما کادر خود را ودار میکنیم در پی سوژه بدود و در جای مناسبی تثبیتاش کند. بدون این کادر (یا حذف موارد اضافی) همه چیز در چشم ما قرار خواهد گرفت.
عکاس از بین شاخههای هنر به چشم بسنده کرده است. چشم او میبیند و آن را کادر میکند. اما بگذارید چنین اصلاحاش کنیم: او نگاه میکند- همین. یعنی نگاه او شامل دوربین، فیلترها، سرعت شاتر، عدسیها، فتو شاپ و همهی ابزارهاییست که نگاه او را به اجرا در میآورند. نگاه او مرکب از این ابزارهاست. فرق یک عکاس طبیعت با عکاس خبری در نگاههای آنان است وگرنه در دیدن همه یک ساناند. مردم نیز میبینند. عکاس نگاه میکند تا زاویهای غیر قابل دیدن ثبت کند. اگر این زاویه محل دیدن باشد دوربین او کاری انجام نداده است.

اثر ترِنت پارکه برای نمونه از آثاریست در فضای انتزاعی که نشان میدهد او نیز مانند سایر عکاسان زبردست در نگاهاش افزون خواه است. عکاس علاوه بر این که نگاه میکند چیزی بر اثرش نیز میافزاید. در این اثر، این مرد چون شبحی وارد کادر میشود. این افزودن کاریست علاوه بر نگاه کردن. چشمان او حتا توانایی تصور شبح را در بین مردم فراهم میآورد. در فیلترهای نگاه او کنتراستی به این شیوه دیده میشود که حس او را از پیرامون خودش نمایان میکند. فیلترهای او در نگاه اوست. شاید چون ماری این لحظه را در سیاه و سفید سپری کرده باشد. او در لحظات شکارش پرتو رنگی در نگاهاش وارد نکرده است. در این معرکه، حس انباشتهی ما دستوراتی صادر میکند که ماهیچههای نگاه ما (نه چشمان ما) را تحریک میکند. دریافت او از پیراموناش نگاهاش را روانه میکند و نگاه او اجرای ذهناش را فراهم آورد.
کسانی که طبیعت را سر سبزی میگیرند به خاموشی نگاه دچار شدهاند. و عکاسانی که عاشق جزییات موضوعشان هستند جسارت ترک این تجربه را هرگز در سر نپروردهاند. جسارت در نگاه است نه در دیدن. دیدن پرتوهای سرگردان را در خود میپروراند. حال آن که، نگاه حساسترین ماهیچههای چشم را به لرزه درمیآورد و از این رو، هیجان زیادی را در آثار خود به یادگار میگذارد. هیجان، جسارت و افزون خواهی از واژههای مورد مصرف نگاه است و کسالت، تکرار و فروتنی از نشانهای دیدن. دیدن تو را سراغ میگیرد و نگاه، موضوع را.
برای افزودن بر حواس خود باید ماهیچهها هر چه بیشتر تحریک شوند. ترِنت پارکه پیراموناش را به گونهای میآفریند که میخواهد. ماهیچههای چشم او تجربهی نگاهاش را رونق میبخشد. ژید مینویسد: «معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است». در این جا «احساس» برای عکاس همان ماهیچههای چشماش است. ذهن او انباشته از تجربههای نگاه است. نزدیک شدن به سوژه دریافت گرمای سوژه است. گرمایی که به چشم میآید.
خلیل غلامی
هنر کردار خودش را دارد و در غیر این صورت از بیان آن ناتوان خواهد بود. به پندار من برخی اصطلاحات کلیدی رواج یافته در کردارهای انسانی با برداشت بد به نتایج ناسرانجامی رسیده است:
شهرت طلبی
افزون خواهی
رقابت
کپی برداری
شهرت طلبی، از جمله واژههاییست که رواج عام آن باعث تقویت گوشه گیری یا صوفی گری شده است. تصور کنیم همهی هنرمندان با فروتنی تمام خود را لایق انتشار آثار ندانند. در این صورت، کسالت وجود هنر را فراخواهد گرفت. اگر آثار خود را پنهان کنیم تا در بهترین شرایط ارایه نماییم، چه روی خواهد داد؟ چه کسی میتواند شرایط مناسب ارایهی اثر را کشف کند؟ شهرت گسترهی نام هنرمند را در بین هنرمندان دیگر رواج خواهد داد. انتشار اثر به معنی فراخوان مخاطب است. با حذف نام آوری چه نتیجهای خواهیم داشت؟ میشود فرهنگی بی یال و دم و اشکم. با پایمال کردن غریزه بخشی از زندگی لنگ میشود.
هنرمندی که اثری آفریده با صدای بلند فریاد میزند و تماشاگر خود را میطلبد. به هر سوراخ و سنبهای سر میزند تا گوش و چشمی برای آثار خود بیابد. کسانی که در اندیشهی فروتنی به گوشهی اتاق پناه میبرند تا آثارشان توسط دیگران کشف و ارزیابی شود، باز به نام فروتنی از شهرت و نام آوری بهره میبرد. انگیزهی ارایهی کار در شهرت طلبی و افزون خواهیست و آن نیز زمینههای آفرینش هنری را سبب میشود. فروتنی هنر را خفه میکند. صوفیگری تکراریست در خاموشی و خفگی. این گونه باید گفته شود که، هر تلاش در سمت و سوی آفرینش هنری خواه ناخواه نام آوری در پی دارد و پرهیز کردن از این سرانجام به اسم کردارهای اخلاقی به توهمی ابدی دچار خواهد انجامید. من نیز از کردار سخن میگویم و آن غریزه است.
یکی دیگر از واژههای مبهم در جریان عکاسی کپی برداری یا تقلید است. چند دلیل ساده وجود دارد که این مفهوم نیز کاربرد توهمی به خود گرفته است. هیچ کس زاویه و تکنیک عکاسی دیگری را نمیتواند کامل کند. اگر که ناآشنا به اصول عکاسی نتواند چنین پوشش تقلیدی را شناسایی کند، مشکلیست در بحثهای سواد فرهنگی و اجتماعی شهروندان. در جایی که مردم عوام از شناسایی بهترین اثر از ضعیفتر اثر ناتواناند نمیتوان عکاس را سرزنش کرد.
دلیل دیگر این که، کسی را نمیتوان سراغ گرفت که بی گوشهی چشمی به آثار برتر عکاسی را آغاز و انجام دهد. همهی هنرمندان بزرگ نیز اصول هنری را نه در دانشگاهها که روی آثار جاویدان جست و جو کردهاند. از بدیهیترین اصول اخلاق هنریست که بزرگان هنری (اگر خود را شایستهی این عنوان میبینند) جای پایی برای آغازگران عکاسی باز بگذارند تا رونق هنر را شاهد شویم. کسی که کپی میشود در واقع، شایستهی تقلید است. همهی بزرگان در تیر رس چشمان دیگر هنرمنداناند. اینان همیشه در معرض کپی شدناند. شاگردانی که چشم و گوش به دهان آموزگار خود میسپارند تا با لب خوانی به صدای درستی از واژهها رهنمون شود در مرحلهی همین تقلیدند. وظیفهی آموزگار دقیقا همین است. دلیل دیگرم این است که، آثاری که کپی برداری میشوند از دید آفرینندهاش دیگر پایان یافته تلقی میشود. او باید چشمان تیز خودش را ره سپار جایی دیگر یا کادر و ترکیبی دیگر کند. کسی که آثارش را برای پرهیز از کپی پنهان میکند هم چون گنجی بر آن افتخار میکند. دزدان دریایی همیشه درصدد دست برد زدن به آن آرامش او را بر هم خواهند زد. این گوهر او را از تلاش به آفرینشی دیگر باز میدارد و سراسر زندگی او در مراقبت میگذرد. اثری که منتشر میشود و در دید مردم قرار میگیرد دو سرانجام دارد: 1) عکاس به اثری نو میاندیشد و 2) این اثر دیگر از آن او نیست. این اثر بر ورقهای تاریخ مردم نقش بسته و ستونهای فرهنگیاش را رقم خواهد زد.
یک عکاس تازهکار در اندیشهی این که مخاطبی برای آثار خود فراهم آورد زندگیاش را با هیجان و دغدغه پیش میبرد و زمانی که به این شایستگی میرسد با نام کپی برداری به جنگ با تماشاگران خود خیز برمیدارد. کسانی که دانش و هنر خود را در انتشار آن میدانند به شهرتی جاویدان میرسند. و کسانی که در پنهان کردناش تلاشی فراوان میبرند از فروتنی به ادعایی از هنر بسنده میکنند. تلاش اینان در خاموش کردن شعلهی فروزان معرفت است. یاد دادن خود آموختنیست با پایه و اساس. کسی که به این مقام از آموختن میرسد پیامبریست که دانش آموختگان هنر را به راهنمایی میگیرد. در این جا، آموزگار به درجهای از آگاهی و شایستگی میرسد که بیش از هر کس دیگر بر بلندیهای معرفتیاش چنگ زده است.
از آموختن، هر روز میاندوزد.
از دائو، هر روز میکاهد.

بویور شهره!
این اثر پریسا امیرقاسمی بهانهای شد برای طرح «بفرما شهر!». کادر خوب پریسا هدایت کننده چشم تماشاگر به تبریز است. کودکی که احیانا با پای برهنه از سراشیبی پلهها به سوی آلونکهای زندگی روان شده است. کسانی بیرق مخالفت با این گونه آثار برگزیده از جشنوارهی فیروزه را برافراشتند که «تبریز بد نام شد». شاید تکرار این پرسش بد نباشد که وظیفهی عکاس از بین این همه موضوع چیست. آیا با پنهان کردن گوشه کنارهای ناپسند تبریز چیزی دستگیرمان خواهد شد؟ تبریز بزرگترین بازار سرپوشیدهی آجری جهان را در خود دارد پس، بویور شهره!

بهنام صدیقی نیز در ادعای ما سهیم است که بفرما تبریز! آلونکهایی به نام زندگی در حاشیهی امن تبریز. سیمها و پلههایی با سراشیبی زیاد چهرهای از تبریز را نشان میدهد. تبریز مجموعهای از پدیدهها را در خود دارد که عکاس در آغاز ورودش به شهر نگاهاش را میربایند.

پسر مریخی اثر آذین حقیقی! این مریخی پشت سر خودش ظاهرا شهری به نام تبریز را با خود میکشد: روستایی به گسترهی تبریز- طعم شهر با بافت روستایی- آلونکهایی به رنگ شهر. این پسر به تنهایی جریان زندگی در این خانهها را نمایندگی میکند. گویی او از مریخ آمده است: پس بفرما شهر!

کادر و ترکیب هیربد لطفیان نشان دهندهی حمام است. در این جا زندگی به آسودگی جریان دارد. حدس ما برای زمان این اثر به بی راهه میانجامد: زندگی آرام و به دور از هیاهو. شاید زمانهای مشدی عباد، یا فیلم قیصر!

در کادر مسعود توجهی هیچ نشانی از تاریخ این بنا نیست. زمان این حمام کردنها با یک حدس تقریبی به چند سال پیش برخواهد گشت. نمیتوان اعتماد داشت به این که اثر در سال 87 گرفته شده است.
«بویور شهره!» فلسفه و انگیزهای در خود دارد که تفاوت زوایای عکاسی را بررسی کند در کنار کسانی که در این جشنواره کارگردانی کردند و کسانی که صنعت فرش تبریز را نشانه رفتند و کسانی که چهرهی فرهنگی تبریز را ارایه دادند. یکنواخت کردن نگاه عکاس سبب کسالت و یک دستی در موضوعات هنریست. این آثار به سرانجام شایستهی خودشان خواهند رسید در صورتی که جایگاه و فلسفهی خودشان را داشته باشند. اختلاف نگاه عکاس سبب رونق موضوعات هنریست و از این رو، هیچ تراکم و انباشتی در سوژهی هنری تولید نخواهد شد. هیچ پیشنهادی برای عکاس نمیتوان داد برای خوب جلوه دادن شهر. این پیشنهاد فقط به پرهیزگرایی منجر میشود و در نهایت به تعطیلی هنر.
خانه ی عکاسان تبریز در فلیکر
http://www.flickr.com/groups/tabrizfoto/pool/

اردوی مسافرت با قطار دو ماه پیش آغاز شد. انگیزه ی ما برای عکس برداری از قطار و ایستگاه های راه آهن بیش از هر چیز دریافت و انتقال این حس بود که با وجود حرکت در قطار ایستگاه ها و کارگران و کارکنان آن از زندگی آرام و تکراری برخوردارند. برخی از ایستگاه های راه آهن متروک و کور شده اند. با توجه به این که راه آهن آذربایجان نخستین راه آهن ایران است فرهنگی ویژه یافته است. امروزه استفاده از قطار فقط برای مشهد کاربرد فراوان یافته است. مسیرهای کوتاه مسافری از چنان مسافری برخوردار نیستند دانشجویان غالب مسافران قطار شده اند. کارکنان راه آهن ها به یک یا دو نفر کاسته شده اند. همهمه ی همه ی آن ها از بین رفته و صدایی در گوش ما طنین می افکند.

دریاچه ی اورمیه- شیخ ولی
وقتی به رصد و شکار قطار نشسته ای تا از پیچی که نور مناسبی دارد کادر مناسبی ببندی یکهو به چشم می آید. گویی این قطار حامل پیامی ست که شوق تو را خواهد انگیخت. ناز و غمزه ی قطار هنگام گردش به چپ و راست دل عکاس را می برد! از دل کوهی برخاسته و به دره ای روانه می شود انگار که باید او را دنبال کنی تا گوشه ی چشمی بکند. چندین کیلومتر راه تا برای یافتن مارمولکی که در پیش و پس دره ها وول می خورد، باید طی کنی. آن وقت نور خفه ای او را رها می کند و دوباره باید به دنبال اش برنامه ریزی کنی و...
غروب، طلوع، کوه های سفید، دره های بزرگ، ایستگاه ها، کارگران مسیر راه آهن و بالاخره تنها دریاچه ی شور ما در چشم انداز این قطار می گردند و همه را به این مبارزه می طلبد. کارگرانی که همیشه مسیر راه قطار را باید بگردند تا موردی اتفاق نیفتد. ولی مردم و مسافران قطار چیزی از این شبگردی ها و برف کوبیدن های راه بانان نمی دانند. راه بانی که چند سال است در تقاطع راه آهن و جاده مراقب بوده اند و زندگی شان در این راه به سر آمده است. یک زندگی ساده و از بس تکراری که فقط با دیدن شان آدمی را خسته ی خود می کند. اتاقی چهار در چهار با وسایلی اندک برای امرار معاش.
ایستگاه های متروک که گاه فقط یک مسافر سوار و پیاده می شود و کسی غیر از مأمور جوانی در آن دیده نمی شود. از دره های یخ زده و برفی قطار سر به بیرون می زند و پشت سرش بخاری بلند راه انداخته و نشانی از خود به جا می گذارد. تک درخت هایی که به تنهایی کنار ریل ها به عبور مسافران با نورهایی تابیده از پنجره می نشینند. عکاس گاه هم دم این تک درختان می شود فقط برای چند لحظه.
در این مدت به هر جایی که قطار می رفته سر زدیم و از دیدن حرکت قطار به هیجان آمدیم. از صحبت با مأموران راه آهن لذت می بردیم و از این که به زندگی این گونه دچار شده اند چندان دل نمی گشودند. و این که عکاس سری به زندگی اینان زده هیجان زده می شدند و از جلسات عکاسی ما می پرسیدند. گویا دوربین بهانه ای شده است که اینان به زندگی خود دوباره نگاهی بیندازند. و هنر چنین می کند. دوباره و دوباره برمی گردی و یک حسی نوستالژیک از تاریخ و فرهنگ آن برپا می کنی. همین.

این اردو در ادامه ی برنامه ی مسافرت با قطار برگزار می شود. طبق برنامه ریزی ها با سلیمانی - سرپرست رجا- 25 اسفند 87 قرار نمایشگاه ماست در خود راه آهن به مدت 20 روز. پس باید در این برنامه پروژه را تقریبا تمام کنیم تا آثار گردآوری بشود. این اردو روز سه شنبه 6 اسفند آغاز می شود تا 9 اسفند روز جمعه. ساعت حرکت 7 صبح از نصف راه با مینی بوس است. شب اول و دوم در شیخ ولی در اردوگاه آموش و پرورش کنار دریاچه ی اورمیه خواهیم بود. در این دو روز حرکت قطارها ثبت شده و از پل بزرگ قوتور (قطور) عکس برداری خواهد شد. کارگاه عکاسی طبق روال همیشگی در سالن خوابگاه شیخ ولی برای مرور آثار برگزار خواهد شد. شب آخر در روستای کوکمر از شهرستان مرند با هماهنگی بخشدار مرند (آقای احمدی) خواهیم بود. در این جا نیز راهبان گلین قیه موضوع ما خواهد بود. روستای کوکمر از روستاهای زیبای مرند واقع در زیر یک صخره ی کوهی ست.

اردوگاه آموزش و پرورش- شیخ ولی
موارد لازم
- وسایل و غذای انفرادی
- اعلام آمادگی در این جا
- و یک مورد دیگر این که ثبت گزارش تصویری یا نوشتاری پس از برگشت از یاد نرود. این یکی از ضروریات برنامه خواهد بود.
گزارش اردو:

در ادامهی پروژهی «مسافرت با قطار» برنامهی چهار روزهی شیخ ولی- مرند برای عکسبرداری از عبور قطار مسافری تنظیم گردید. قصد ما ترکیب دریاچهی اورمیه با حرکت قطار بود که متأسفانه گرد و غبار بودن هوای دریاچه مانع عکس برداری مطلوب شد. هماهنگیها در این برنامه با ارگانها و سازمانهای مسؤول خیلی خوب و پیش رونده بود.

نخستین شاتر این برنامه در صوفیان محل تقاطع جاده و راه آهن (راه بان) با عبور قطار جلفا زده شد. و غروب زیبای اردوگاه شیخ ولی سبب شد که عدسی دوربینها به سوی دریاچه نشانه روند و از عبور قطار مسافری ترکیه غافل شوند. و بدین ترتیب یکی از بهترین سوژههای شبانه را از دست دادیم.

پل بزرگ قوتور، دریاچهی اورمیه و عکاسی شبانه از قطارهای ترکیه و سوریه یکی از مهمترین سوژهها و اهداف برنامه بود.

کوکمر با صخرهی بزرگ پشت سرش یکی روستاهای زیبای مرند است که با هماهنگی بخشدار مرند آقای احمدی، آخرین شب برنامهی عکاسی بود.

یکی از جالبترین بخشهای این برنامه تجربهی کارگاه عکاسیست در شب. آثار ثبت شدهی هر روزه در همان شب مورد بررسی قرار میگرفت که گاه چند ساعت طول می کشید.

این آخرین برنامهی مسافرت با قطار بود برای برپایی نمایشگاه عکس در راه آهن تبریز. روز چهارشنبه ساعت 4 تا 6 عصر جلسهی خانهی عکاسان تبریز در محل سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز با مرور آثار تعداد 50 قطعه عکس به نمایشگاه راه خواهد یافت.
اعضای اردو:
فرهاد چایچی- محمد پارچه فروش- خلیل غلامی- علی حامد حق دوست- بهرام تندارن- هادی سعیدفر- اتابک تموزخواه- نگار قیزیل تیره- مهسا جمالی- فریبا آزادی- امید غلامی- مجید حامد حق دوست- فرزاد پورعباس- صابر قاضی
گزارش تصویری علی حق دوست در خبرگزاری فارس
http://www.farsnews.com/imgrep.php?nn=8712110857
و گزارش نمایشگاه عکس در خبرگزاری فارس
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8712120923
بهانههایی به نام جشنوارهی هنری مدتیست که در ارشاد تبریز به جریان افتاده است. در آخرین جشنواره با نام عکاسی خبری یک نتیجهی عالی به دست آوردیم: از 7 نفر برندهی جشنواره 2 نفر تبریز و 5 نفر اورمیه هستند. به نظر میرسد به غیر از این دو شهر همسایه شرکت کنندهای برای این جشنواره نتوانستیم دست و پا کنیم. اما جالبترین نکتهی آموزنده در این بهانهی جشنواره 5 نفر برندهی اورمیه است. این اتفاق کمنظیریست که در تاریخ جشنواره دیده میشود. حتا بهترین و نکته آموزترین این نکات برندهی ویژه است که افسردگی هنرمندان را سبب شده است. انفجار هنر بی مایه در این داوری:

این ریتمی که ازدو سالانه آغاز شده و نسیم اش به تبریز هم رسید از تبعات تفکری ساده انگارانه است که تلویزیون ما هم سال هاست مغز مردم رو خورده و به احمق بودن شان راضی شان کرده. اما این نسیم می بایست که با ارشاد اجرا شود. سهم ارشاد در این ریتم های کسالت بار بیش از این هاست. استعداد مدیران ارشاد ستودنی ست. چون ما هنر را از کسالت و تکرار به راحتی تشخیص می دهیم و برای خودمان امیدوار می شویم. خدایا ارشاد را به سلامت دار.
برای روزنامه ی سرخاب
مردم به ایدههای مدیران هنری و فرهنگی چشم دوختهاند. ولی هیچ درگیری با تصمیم گیری آنان ندارند. جشنوارهی عکاسی خبری در ارشاد تبریز برگزار شد و به طرز معجزه آسایی از بین همهی شهرهای ایران فقط تبریز و اورمیه برنده شد. چرا؟ چون داوران این مسابقه از این دو شهر بودند. اما چرا این اتفاق میافتد؟ برگزار کنندگان جشنواره نمیدانند که استاندارد آن چیست؟ این مشکل مرتفع شدنیست به شرطی که گوششان بده کار سخنان هنرمندان و مردم باشد. «کور توتدوغون بوراخماز» مَثل درخور این موضوع است. هنوز این ذهنیت تولید نشده که به شائبههای جشنواره پاسخ بدهند.
ساده انگاری که از عوام زدگی مدیران ما در سطح جامعه رسوخ کرده، ناشی از این است که تسلیم اشتباه خود نشویم. تلویزیون و رادیو نیز در سطح سادگی موضوعات به عوام زدگی اقشار مردم دامن میزنند. اگر مدیر تحلیلی از وضعیت هنری جامعه نداشته باشد و هنرمند بیش از او بداند، تولیدات هنری ما با هزینهی دولت به عوام کردن مردم میانجامد. آنان هرگز نمیدانند که هنرمندان و عکاسان بیش از مدیرانشان سرشان میشود. و تلاش برای پنهان کردن این ندانمها سبب رونق عوام زدگی با انگیزهی سادهگی میشود.
روزنامهها از این که نام مدیری آورده شود پرهیز میکنند. و نتیجه این شده که سخن در دل خفه میشود و گاه گداری که از دل درج کرده و به گوشهی صفحهای آلوده میشود، به ایجاز میرود. برای پنهان ماندن ندانمهای مدیران عکاس نیز باید تلاش کند تا درز نرود. این است که از نوشته تنها فلسفهای از فهم غیرمتعارف باقی میماند که خوانندگاناش فقط دو سه نفر هم سخن میشود.
من نشنیدهام مدیری حتا برای یک بار بگوید اشتباه کردهام. و همهی اعتراضها نیز در دالانهای نگهبانان مدیر خنثی و بیرمق میافتد. همهی جشنوارههای ارشاد به غیر از کاریکاتور به این گونه سادگی عوامانه انجامیده است. در حالی که به زور تماشاگر و تشویق کننده برای سالن فراهم میکند، بهتر این بود که با هنرمندان به زبان خودشان سخن میگفت و از توصیه و پیشنهاد دادن بدانان پرهیز میکرد. او میتواند مستقیما با خود هنرمند ارتباط داشته باشد تا مجبور نباشد به زور سالن را پر کند.


