تبليغاتX
خانه عکاسان تبریز
شکل گرایی مفرط پنجشنبه 1388/02/31 0:10 AM

خلیل غلامی

آثار شکل‎گرا یا فرم از آثار انتزاعی محسوب می‎شوند. آثاری که تعبیرشان دشوار است. موضوع اساسی در این آثار عبارت است از خطوط، تنالیته‎های رنگی، ریتم و... که زیبایی بصری عکس را شدت می‎بخشند. صرف شکل‎گرایی همان لذت بصری‎ست و نه سخنی برای گفتن. اما دریافت معنا و مفهوم از آثار انتزاعی بسیار دشوار است. در این جا، باید حساب برخی آثار انتزاعی را از این شکل گرایی مفرط جدا ساخت: آثاری که با زمینه‎های ادبی و شاعرانگی پدید می‎آیند. پشتوانه‎ی این عکس‎ها با مفهومی از ادبیات پر می‎شوند. از این رو، آثاری که از اقبال کمی برخوردار می‎شوند دو دلیل عمده دارند: اثر چیزی برای گفتن ندارد و این که، سواد ما از آن خالی‎ست. معنای یک اثر به اندازه‎ی سخنی‎ست که صرف آن گشته است:

زمانی که برای ثبت آثار عکاسی صرف می‎کنیم هزینه‎ای ست که به انرژی انباشته تعبیر می‎شود. البته این که، این تعبیر در راستای سخن عکاس است یا نه در این جا اهمیتی ندارد.

بی‎رونقی در نقد و گفتارهای عکاسانه سبب آشفتگی این هنر می‎شود. رنج دوران فرهنگ و هنر ما در همین پایین بودن پشتوانه‎ی ادبی‎ست. خزیدن به راحت‎ترین موقعیت هنر همین است که «من عکس برای دلم می‎گیرم». این بی‎گمان از بی‎خبری ما حکایت دارد. عکاسی که چنین سخن می‎گوید آشکارا بر ندانم‎کاری‎های خود می‎افزاید. شکافتن چند و چون عکس زاید نیست. این دست کم به صیقل دادن گفتارها می‎انجامد. ارایه‎ی نادرست آثار از سوی مؤلف همراهی او را با آثارش شدت می‎بخشد. عکس بیان خودش را دارد ولی اگر بیان نادرست و نارساست در این صورت، پای عکاس به میان می‎آید.

هیچ انگیزه و فلسفه‎ای پشت این گونه آثار تولید شده نمی‎توان یافت. عکس غیر از تصویر دو بعدی چیزی نمی‎یابد. سخنی که در عکس گنجانده می‎شود ارتفاع یا همان ضلع سوم‎اش را بنا می‎کند. و عدم دسترسی به فهم و معنای اثر، جایش را به بحث‎های تکنیکی می‎دهد و ایرادات تکنیکی نیز غالبا راه‎گشای کارهای شکل‎گرا می‎شوند. رشد آثار انتزاعی از این ره‎گذر سبب روی آوردن به کارهایی‎ست که هیچ نشانی از تنفس فرهنگی در آن نیست. حیات فرهنگی نیازمند نبض زندگی‎ست. گرمای زندگی رگ حیات را بدین گونه می‎توان بر سردی سنگ نیز برافراشت.

 

جلوه‎ی بیان

هر سخنی با پوششی از قالب یا شکل به جهان هنر راه می‎یابد. این قالب هم چون پرتره یا صورتی از اشکال است که سخن پرورده و مجسم می‎شود. اندیشه‎ای که به گفته نیامده باشد، در واقع، از هیچ صورتی برای دیدن و شنیدن برخوردار نیست. گفته نیز اشکالی برای خود دارد که برای گوش‎های مردم به ویژه برای هنرمندان آشناست. جلوه‎ی موسیقی در واقع ریتم و آهنگ آن است. سازی که خارج از دستگاه بزند برای کسی خوشایند نخواهد بود. اشکال در واقع، گیرایی اثر را رونق می‎بخشند. تلاش هنرمند این است که، اثر خود را در بهترین قالب یا صورت بندی ارایه دهد. پس، قصد ما این است که تصور و دریافت‎های خود را به بهترین وجه نشان دهیم. بحث‎های زیبایی شناسی مربوط به ارتباط اشکال و صورت‎های اثر با درون مایه‎ی آن است: پیوند مفهوم با صورت یا چارچوب اثر. جلوه یا زیبایی اثر تماشاگر را بر اثر میخکوب می‎کند. در این جا، رگه‎هایی از گفتار نگاه را بر لایه‎هایی از مفاهیم می‎نشاند که به هم سخنی می‎انجامد. بنابر این، جلوه‎ی بیان تجسم اندیشه است. سنگ عبارت است از انحناهایی که از نور پدید آمده‎اند. جسم سنگ با نور جانبی جلوه‎ی زیبایی به دست می‎دهد. اما، این سنگ سرد است. شیمبورسکا (شاعر لهستانی) با سنگ سخن می‎گوید و سنگ: «من برای خندیدن ماهیچه‎ی لازم را ندارم». گرمایی که هنرمند از تپش قلب و رگ‎های خود مایه می‎گذارد سنگ را به سخن وامی‎دارد. چهره‎ی سنگ سرد و بی‎روح است. و گرمای تن آدمی را لازم دارد.

ایلاچینسکی

این عکس اگرچه تصویری انتزاعی‎ست، ولی مفهوم آن را با بررسی آثار عکاس (ایلاچینسگی) می‎توان دریافت. تاریکی و روشنایی از مفاهیم شرقی به ویژه چینی‎ست. لکه‎ی سیاهی موجود در روشنایی نیز بیان‎گر هم تافتگی و تودرتو بودن دو مفهوم متضاد است. اما این سنگ در برابر یورش تاریکی‎ست. سنگ تسخیر خواهد شد و به نقطه‎ی روشنی در دل تاریکی در خواهد آمد: روشنایی از دل تاریکی‎ست و سیاهی از سپیدی. برای رسیدن بدین معنا یا تعبیر از این اثر لازم است روی آثار عکاس تمرکز کرد. صورتی از این اثر تماشاگر عادی را به کنه و بنیان آن نمی‎برد و به صرف تقلید از موفقیت این اثر، سادگی سنگ و آب را می‎بیند. و تقلید صورت ظاهر این گونه آثار به آفرینشی می‎انجامد که از هر گونه مفهوم تهی‎اند. آثاری که غالبا از محتوای شاعرانگی پیروی می‎کنند به شکلی ساده برگزار می‎شوند. و این سادگی اثر را انتزاعی می‎کند. از این رو، برای جدا کردن این گونه آثار از نمادگرایی صرف، پشتوانه‎ی ادبی لازم است.

استیو مک کوری اگرچه خود عکاس بزرگی‎ست، این اثر را با شعری از گوته می‎آورد: «جایی که نور زیاد است، سایه‎ها ژرفای زیادی می‎یابند»: نورها و سایه‎ها. گاه سایه‎ها بهتر از خود اشکال سخن می‎گویند. این شعر با ترکیب موضوع مک کوری توانایی اثر را افزون می‎کند. علاوه بر این، ما خطوطی از اندیشه‎ی انسانی او را درمی‎یابیم: سایه چهره‎ی دیگر زن است. نور را بدین گونه می‎توان در اختیار گرفت. دریافت نادرست از این اثر که از عکاس مشهوری‎ست، سبب ظهور عکس‎هایی می‎شود که به صرف نور و سایه تعبیر می‎شوند.

استیو مک کوری

بارت می‎گوید، توصیف عکس به یاری واژه امکان‎پذیر نیست. چرا که، نشان‎های موجود در عکس قابل تبدیل به نشان‎های معنادار گفتار نیست. و اگر چنین توصیفی انجام گیرد، به سبب برخورداری عکس از واقع‎گرایی صرف بیش از یک شوخی نخواهد بود. اما به نظرم، پیوند مثلا شعر با عکس دو تصویر یا مفهومی متفاوت در هم گره می‎خورند. اما به گفته‎ی بارت، چون ساختار کاربرد گفتار روی اثر چندان روشن نشده است این پیوند معنادار نخواهد بود. مگر این که توجه تماشاگر را به سمتی از گفتار هدایت کند که اثر را می‎شکافند.

در این اثر، انگیزه‎ی عکاس نشان دادن گدایی نیست. سایه در واقع، این عنوانِ تکراری را از بین می‎برد. شرحی که بتوان بر این اثر فراهم آورد از کجای ذهن سر در می‎آورد؟ از هزینه‎ای که عکاس برای زندگی‎اش می‎پردازد. یعنی این که، توجه او مدام به زندگی‎هاست بدون این که تعبیری منفی هم چون واژه‎ی گدا داشته باشد. صورت اثر چنان پردازش می‎شود که هیچ بار معنایی به خود نگیرد. هر تماشاگر به پشتوانه‎ی هزینه‎هایی که انجام داده است و درگیر لایه‎های پوشیده‎ی زندگی شده است به دورن اثر راه می‎برد. شعر گوته نیز هیچ تعبیری از اثر به بار نمی‎نشاند. فقط خطی از این که نورها سایه‎های معناداری‎اند رسم می‎کند. این شعر لایه‎ی دیگری از گفتار بر اثر می‎نشاند.

همه می‎دانیم که تسخیر این نور سبب شده است هم از حظ بصری و هم از پشتوانه‎ی مفهومی برخوردار شود. یعنی این که، چهره پردازی یا صورت بندی اثر در دستان عکاس توجه نگاه‎ها را به خود می‎کشد تا به اندیشه‎ی بنیانی‎اش برسد. و اگر این چهر پردازی اثر توجه را به درون اثر رسوخ ندهد، همان می‎شود که در بیش‎تر آثار ایرانی می‎بینیم: قالبی بدون محتوای فکری. در جشنواره‎های عکاسی ترکیب نادرست داوران تمرکز نادرستی بر آثار فراهم می‎آورد و سبب رونق آثاری بی‎معنا و ناشایست می‎شود. دامن زدن به این شکل گرایی‎های بی‎هویت بخشی بر عهده‎ی همین جشنواره‎هاست. و بخشی دیگر از بی‎رونق بودن نقد صریح است.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

اندر حکایت آن عریضه نویس جمعه 1388/02/25 12:39 PM

خلیل غلامی

علی حقدوست

در نخستین اقدام مدیر عامل جدید سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز، درِ خانه‎ی ما تخته شد. بدین ترتیب، خانه‎ای که چند سال پیاپی فعالیت‎اش را آغاز کرده بود، دچار مدیراش شد. این مدیر کاری نکرد که رونقی در هنر دیده شود و از این رو باید پرسید: آیا کاری هست که سربلندتان بکند؟ باید مدیر جدید سازمان بداند که انگیزه‎ی کار هنری به هیچ کس و امکاناتی بسته نیست. ما بیش‎تر جلسات عکاسی‎مان را در روستاها و دامنه‎ی کوه‎های آذربایجان برپا کرده‎ایم و آن هم با پشتیبانی مسؤولین شهرستان‎ها و بخشدارها.

کل تبریز خانه‎ی ماست و خشم مدیر جدید انگیزه‎ی کار هنری ما را افزون می‎کند. ما عادت کرده‎ایم که کسالت‎هایی به نام مدیریت فرهنگی و هنری نه تنها مرجع‎های خوبی نیستند بل که، در فرمان‎های‎شان ضد فرهنگ بوده‎اند و با برشمردن سودمندی‎ها و فضیلت‎های خود شلختگی‎های زیادی به جا گذاشته‎اند. مدیریت فرهنگی پس از انقلاب غالبا مدیریتی بیمار بوده است. اگر امروزه هنر بر پای هنرمندان قامت راست کرده قطعا قابل برگشت به سال‎های پیش نیست. فانوس هنر به دست خود هنرمند روشن می‎ماند و هزینه‎ای که مدیرش برای این کار می‎پردازد به کسالت‎های خودش دامن می‎زند. دستان نحیف و ذهن بی‎فروغ‎اش از نگه داشتن فانوس ناتوان است.

اگر نام ناظمی بر زبان ما رانده می‎شود به دلیل غریب بودن‎اش بر هنگامه‎ی هنر است. او مدیری نابهنگام بود. و رفت. و همین طور شاهد طلوع و غروب‎های فرهنگی خواهیم بود. بنابر این، یاد گرفتیم که بستگی‎های مدیریتی را به کم‎ترین بکاهیم. و اگر چه هنرمندی در رأس هرم مدیریتی نشست کسانی دیگر هستند که با ندانم کاری‎های خود همه چیز را بر باد دهند. یک مدیر فرهنگی باید بلد باشد که چه گونه به پای هنرمند برخیزد و کار او را پاس بدارد و از او یاد بگیرد که سخن گزیده و سنجیده بگوید. وگرنه مدیری که دور و برش هنرمندی نباشد (الگوی مشهد) فقط شاهد تولیدات بهداشتی از هنر خواهیم بود. هنر در بسته بندی‎هایی با تاریخ مصرف سی ساله و عمومی تولید می‎شود تا هر سی سال به گذشته‎ای پر بار و افتخارآمیز بازگردیم. افیونی که بدین شکل تجویز می‎شود فقط از آن کسانی برمی‎آید که دشمن ستیزی‎شان همه چیز را رقابتی کرده است حتا هنر را: دشمن آن جاست باید زندگی را تعطیل کنیم و به مبارزه برخیزیم. و این مدیران خرده پا و بی‎رمق هیجان زندگی‎شان فقط به این گونه رقابت‎های نیم‎بند بسته است. شأن زندگی مدیر جدید که اهل اورمیه هم هست (از لهجه‎ی شیرین‎اش) تنها بر مدار پول می‎چرخد. و کسی که او را بدین کار مدیریتی بست، در اندیشه‎ی این که شهرداری را پر از لهجه‎های شیرین اورمیه بکند سر از پا نمی‎شناسد.

حتا مبارزه با این ناتوانان برای ما بی‎ارزش و ناصواب است. هنر در دستان هنرمند جان می‎‎گیرد و این را تاریخ ثابت کرده است. کسانی علم فرهنگ و دانش را برافراشتند که به ایده‎ها و فرمان‎های حکومتی سر نجنباندند. همه‎ی جشنواره‎هایی که در سه سال اخیر با این مدیران ارزانی شهر ما شد از نظریه‎های هنر استرلیزه سرچشمه می‎گیرد. هنری که به زور افیون سرپا نگه داشته می‎شود.

گزارش تصویری از تخته شدن جلسه در وبلاگ علی حقدوست

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

خداحافظ ناظمی! چهارشنبه 1388/02/23 9:17 AM

خلیل غلامی

شد مبدل آب این جو چند بار

 

عکس ماه و عکس اختر برقرار

آیین خداحافظی ناظمی از سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز برگزار شد. انگیزه‎ی کنار رفتن ناظمی هر چه باشد، جای گزین او سخت گرفتار خواهد بود. یک اصل مدیریتی وجود دارد که مدیر جای گزین اگر به قدرت مدیریت پیشین نباشد، گرفتار نگاه‎های منتظر خواهد شد. من نام آقای نوروز قاسمی را نشنیده بودم اما مراقب‎ام او چه گونه به قول هوشنگ قطار سازمان را پیش خواهد برد. او که پیش از این مدیر خبرگزاری ایرنا بود، در متن نوشته‎اش در خداحافظی هم چنان ثابت کرد که در سطوح شعارهای فرهنگی‎ست. من هم در جوانی چنین شعارهای تندی به یادگار گذاشته‎ام: باید قابلیت‎های فرهنگی و هنری شهرمان را به یاری هنرمندان فرهیخته... اما همین هنرمندان که پوست از کله‎ی ما کندند، از رونق می‎افتد. هیچ هنرمندی برای مدیر فرهنگی هورا نکشیده است مگر به انگیزه‎ی کاری. قطعا چنین چیزهایی را قاسمی عزیز از نزدیک احساس کرده‎اند که چنین به گود مبارزه با چشمان منتظر خزیده‎اند.

پیشنهادی که می‎توانم برای مدیر تازه‎ی سازمان بدهم این است که، چون برخی مدیران فرهنگی و اجتماعی کاری نکنند تا اتفاقی هم روی ندهد. کنار ایستادن و حقوق مدیریت گرفتن بهتر از قلاویز شدن با آثار فرهنگی مردم است. ولی باید مراقب بود که برخی‎ها مثل من کنجکاو نمایش‎های فرهنگی‎اند. از مدیرانی که بازیچه‎ی سخنان مردم شدند از بی‎بهره بودن‎شان از جریان‎های فرهنگی بود. و این که جز آمار و کارهای بی‎کیفیت چیزی از خود یادگار نگذاشتند که بر اوراق تاریخ نقش بندد. کسانی که جای گزین این مدیران سطحی بشوند کارشان خیلی آسان است. کوچک‎ترین حرکت معنادار از او مدیری توانا خواهد ساخت: مثل رییس جمهور آینده.

دردسر ناظمی این بود که خود هنرمند بود و درون گود. او مدیریتی از فرهنگ و هنر را سازمان‎دهی می‎کرد که خود طعم آن را چشیده بود. از این رو، کار قاسمی دشوار است هم چنان که احمدی‎نژاد. توقعی که پیش از این در سازمان به وجود آمده، فراموش شدنی نیست. هر کار مثبتی که انجام می‎گیرد قابل چشم پوشی نیست. مردم زندگی خود را بر سطح آن تنظیم می‎کنند. برگشت به وضعیت پیشین نیز اعتراضی سخت در پی می‎آورد. مردم حق خود می‎دانند که زندگی یک سال پیش را از دست ندهند. و کسی که با آسان گیری‎هایش به گذشته‎ی پر افتخار برمی‎گردد، مورد خشم مردم خواهد بود. این اصول اجتماعی زندگی‎ست. گذشته در دستان ماهر مدیریتی پرتوان و آگاه از مسایل روز بر اکنون ما پیوند می‎یابد.

هر چیز در حال تغییر است ولی در بر پاشنه‎ی لولا می‎چرخد. در آن جا پابرجاست. آب رودخانه‎ها در حرکت‎اند ولی خود رودخانه ثابت است. تصور ما از آخرین دریافتی که از پیرامون داریم سطح انتظارمان را می‎سازد. قطار حرکت می‎کند ولی در همه‎ی نقاط همان قطار است. مدیر عوض می‎شود ولی اصول آن ثابت‎اند. در این مدت تعریفی از سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز به مردم شده است که تصویر آن زدودنی نیست. قطار سازمان نمی‎تواند ترمز کند. شاید نگرانی من بی‎مورد باشد، ولی نوشته‎ی قاسمی مرا به این نوشتار برانگیخت. آن نوشته‎ای نبود که بتواند از حرکت قطار برآید. مدیران موفق راهی از خود به یادگار می‎گذارند که فقط با ادامه دادن‎اش به سرانجامی نیک می‎رسد. کم‎ترین کاری که قاسمی باید بکند ادامه‎ی حرکت است با همین کیفیت و بهترین کار این که نوآوری‎های خوبی برای این سرانجام بیابد.

در این خداحافظی من به دو نتیجه رسیدم: این که مدیر آینده کارش دشوار است و دیگر این که، ناظمی قطعا هدفی فراتر در سر دارد. وگرنه او اهل فرار از کار نیست. من نیز امیدوارم او در موقعیتی به مراتب بهتر از این در رأس امور فرهنگی قرار گیرد. این مورد را دوست هنرمندم نعلبندی نیز پشت تریبون نفس زنان ثابت کرد که نگران اندک مایه‎های فرهنگی شهرمان است.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

خلیل غلامی

این اردو مطابق شناسایی ۱۰ روز پیش منطقه ی قلعه چای برنامه ریزی گردید و در روزهای ۱۷ و ۱۸ اردی بهشت با مینی بوس عازم منطقه شدیم. در این برنامه ها سیاست اصلی خانه ی عکاسان تبریز در این است که محل عکاسی دارای بافتی ویژه باشد که موضوع تازه ای برای شاتر زدن داشته باشد. روستای هرگلان از توابع عجب شیر در فاصله ی ۶۵ کیلومتری شرق آن قرار گرفته است. طول مسیر قلعه چای روستاهای زیبا و مردمانی کوشا دارد که از رودخانه ی آن بهره منداند. آخرین روستایی که بر دامنه ی سهند واقع شده است هرگلان است که سردترین نقطه هم به شمار می رود. مردان و زنان هرگلان علاوه بر مهمان نوازی دارای پوششی منحصر به فرد و دست نخورده است. دیوارهای این روستا اغلب گلی ست ولی در حال تبدیل به دیوارهای آجری و بتنی ست.

 خلیل غلامی

این برنامه ها در اساس برای شناسایی مناطق زیستی آذربایجان است. ثبت بافت های روستایی- پوشش- آیین ها و رسوم اجتماعی از زاویه عکاسی یکی از اوراق تاریخ و فرهنگ ملت ها به شمار می رود. هر عکاس به فراخور استعداد هنری اش لحظه ای از زندگی مردان و زنان آذربایجانی را ثبت می کند. علاوه بر این که اوراق تاریخ ثبت می شود در واقع عکاس نقشی اساسی در تثبیت و ماندگاری این آیین ها بر عهده می گیرد. هرز رفتن لهجه ها و رفتارهای اجتماعی مردمان سبب آشفته شدن اوراق فرهنگ و تاریخ مردم اش می شود. نگاهی ژرف بر موضوعات عکاسی در این مناطق سبب رونق و ماندگاری شایسته ی آیین های آذربایجان می شود.

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

عکاسی در منطقه ی قلعه چای چندان دشوار نیست. از این نظر که مردمان اش نسبت به مهمانان خوش بین و علاقه مند معرفی دیارشان هستند. دو قلعه در این منطقه و چند غار (شاید کوچک) وجود دارد:قلعه ی ضحاک که صخره ای ست و قلعه ی دختر و پسر (قیز قایاسی و اوغلان قایاسی) که سبب نامبده شدن این منطقه به قلعه چای شده است.

خلیل غلامی

هر عکاس یک درخت!

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

بله آقای شهردار پنجشنبه 1388/02/17 0:2 AM

خلیل غلامی

خلیل غلامی

بالاخره روزی فرا رسید که استاندار محترم با هنرمندان دیداری بکنند. خوش به حال هنرمندانی که مدیران‎اش چنین در اندیشه‎ی آنان برنامه ریزی می‎کند. و خوش به حال هنرمندانی که از نزدیک چهره‎ی استاندار را خواهند دید. من که هنرمند نیستم. ولی دوست دارم روزی هنرمند باشم. برای من نیز برنامه ریزی کنند. بیمه و این جور چیزها. مسکن هم. من حتا نویسنده هم نیستم. حتا یک شهروند درست و حسابی. عصر رسانه. عصر هنرمند. عصر فرزانگان. عصر الگوی مصرف. این شهر فقط به تعداد انگشتان دست نویسنده و هنرمند و خبرنگار دارد. خوش به حال ما که از این آفت‎ها نداریم. هنرمند و رسانه و شهروند هم که باشی سر به زیرش خوبه. یک نهاد ناآرام مدیر را عصبانی می‎کند. هنرمند پاستوریزه و شسته- رفته‎ای با الگوی مشهد.

وقتی نهادی برای برنامه‎ریزی هنرمندان تعداد کارمندان‎اش را بیش‎تر می‎کند که بهتر پاسخ گوی آنان باشد، هنرمند کم‎کم حاشیه می‎شود. اعتراض کارمند زودتر از هنرمند به گوش مدیرش می‎رسد: « باید به کارمند رسید که در برابر هنرمند پر رو نشود». تعداد جلسات از کارهای هنری بیش‎تر می‎شود. شهرداری تبریز با این همه ساختمان و مدیران پر کار، نه سالن سخنرانی دارد، نه تئاتر، نه گالری نمایش‎گاه و نه دست کم یک کله پاچه پزی درست و حسابی. من که در اندیشه‎ی این همه کار نهادهای هنری سرگیجه می‎گیرم، دلم به حال همه‎ی کارمندان‎اش می‎سوزد. اگر چه کاری از پیش نمی‎رود، باز تلاش آنان ستودنی‎ست. گاهی قاطی آمارشان می‎شویم و در جایی که لازم است سیاهی لشکر شوی پیامکی ترا به جلسه دعوت می‎کند. 10 جلسه برای این که از برنده‎ی داستان «کلاغه به مقصد نرسید» تقدیر شود کمر آمارگران را می‎شکند. پس از تصویب جایزه‎ی ربع سکه، حسابرس ویژه که می‎فهمد کلاغه به مقصد رسیده قضیه فیصله می‎یابد.

در مشهد یکی از مدیران هنری می‎گفت: «راست‎اش می‎دونید که تا کردن با هنرمند خیلی سخته. از هیچ قاعده‎ای پیروی نمی‎کنه. ما هم تصمیم گرفتیم که زیاد در رگ رفتارهای آنان نباشیم.» کار خوبی که کرده‎اند، از عوض همه‎ی هنرمندان می‎اندیشند، کار می‎کنند و سپس تولید. و خیلی هم خوش به حالشان است: تولید هنر پاستوریزه. آفت هم ندارد. قدر و قیمت هنرمند و رسانه در آن جا بیش‎تر از تبریز است. می‎گویند شهردار تبریز عید نوروز که بی‎کار مانده بود یک نقاشی کشید و به دلش چسبید. خواست به دیوار خانه‎اش بزند که نگاه چپ چپ خانم مانع‎اش شد. در یک روز کاری روی دیوار شهرداری می‎چسباند و نگهبان نفهمید که او شهردار است و مانع‎اش شد. روی میزش‎اش گذاشته و با حسرت تمام نگاه‎اش می‎کرد که آبدارچی کم مانده بود استعداد هنری شهردار را بر آب دهد. شهردار آهی از دل خود کشید و گفت «وصل تو مشکل مشکل، جان دادن آسان». این بود که فردایش راه افتاد و بزرگ‎ترین مجتمع فرهنگی را در دورترین نقطه‎ی شهر تبریز افتتاح کرد.

من که هنرمند نیستم ولی می‎دانم که بهترین ساختمان‎های اداری در بهترین نقاط تبریز چیده شده‎اند. حتا همه‎ی فرهنگسراهای فرسوده‎ی ما نیز در حاشیه‎ی شهراند. وقتی این فرهنگسراها چهل ساله شدند به جای سرکه به کار می‎بریم. تعریف ما از فرهنگسرا در واقع، قوطی کبریتی‎ست که توش بشود هم تئاتر کار کرد، نمایشگاه گذاشت، سخنرانی و صندوق رأی هم گذاشت. مجتمع سینمایی ارشاد نیز پس از سال‎ها تنفس به گروه بناهای فرهنگی پیوست. آماری که من در ذهن‎ام دارم این گونه است: تعداد نمایشگاه‎هایی که هنرمندان در چهار سال برگزار کرده‎اند بسیار بیش‎تر از فرصت‎های بناهای نمایشگاهی ماست. یعنی این که، هنرمند بهتر از مدیر هنری جا برای نمایشگاه خود می‎یابد. و یک آمار دیگر: تعداد هنرمندانی که در تبریز دچار زندگی‎اند، نسبت به کارمندانی که از امور هنری تغذیه می‎کنند کم است. هم چون کمیته‎ی امداد که کارمندش بیش‎تر از مردم فقیر حقوق دریافت می‎کند، به نام هنرمند امکانات خوبی برای آنان فراهم آمده است. بودجه‎ای که در ساخت و سازهای فرهنگی به کار رفته ابدا بازگشت فرهنگی ندارند: قابل قیاس با تولیدات فرهنگی نیست. می‎گویند شهردار که نمایشگاه نقاشی‎اش را برپا کرده بود، برای چاپ پوستر پولی در بساط نداشت. و در برابر پافشاری دوستان هنرمندش که: مرد حسابی! بودجه‎ی فرهنگی شهرداری پس برای چیست؟ گفته بود، این کار شخصی‎ست و حتا نمی‎توانم با ماشین اداره به نمایشگاهم بروم: فقر و بدبختی همیشه برای هنرمند ارزانی باد! زنده باد دچار نکبت!

هنرمند که شدم تلاش خواهم کرد درگیر فرار مغزها بشوم. شاید از این طریق صدای من از رادیو آمریکا دربیاید. این قوطی حلبی بیش‎تر از بودجه‎ها و حرف و حدیث‎های مدیران فرهنگی ما کارآمد دارد. به گفته‎ی آن فرزانه، صف شیر بهتر از صف توقعات شماست.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |

خلیل غلامی

من نیز چون برخی دیگر بر حضور انسان در عکس تأکید فراوان دارم. و از این رو، عکاسی مستند را برترین موقعیت عکس هنری قلمداد می‎کنم. اما حضور انسان جای سخن دارد. در این جا، سلیقه‎ها و اختلاف نظرها ارزش‎منداند ولی مشکل من در گونه‎ی حضور انسان است. مثلا این که، به چه بهایی انسان را درون کادر می‎بریم؟ حضور او تعبیری هنرمندانه به دست می‎دهد؟ و مناقشه برانگیزتر این که، با چه نشان‎هایی حضورش را دریافت می‎کنیم؟

رابرت کرچ

در عکس روبرت کرچ حضور انسان در پرتو فرم محصور مانده است. کوچک‎ترین لکه‎ی این اثر به نام انسان است. اگر قصد عکاس همین بوده که چهره‎ی انسان را فدای صنایع دست سازش بکند، در واقع، طولانی‎ترین راه را برگزیده است. این که انسان را فدا کنیم تا پیشنهاد بهتری بدهیم، هم چون گل پژمرده‎ای‎ست در دستان ماهر پژوهش‎گر. سخن گفتن از فلسفه در این اثر به همین دلیل بی‎مورد است. با فدا کردن انسان نمی‎توان بنای فلسفی چید. ما در تعبیر اثر کرچ به مفاهیمی دست می‎زنیم که محتوای هندسی یا همان چشم نواز را برمی‎تابد.

شکل برخورد ما با قضیه‎ی هنر در پرتو صنایع ادبی واژه‎ی مفهوم را کم رنگ می‎کند. در این شعر که، «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است» آهنگ به کار رفته دست یازی به مفهوم را به چنبره‎ی خود می‎برد. من با کسانی که به آثار شکل‎گرا علاقه‎مندند مشکلی ندارم، اما به نظرم تعابیر و دریافت‎های ما از این دست آثار مشکل آفرین‎اند. باید به توافقی از این دست رسید که محتوای اثر را بر چه مبنا و نشان‎هایی می‎توان مفهومی ساخت. مثلا این که، انسان کار می‎کند، او راه می‎رود و حرکت دارد در برابر این که انسان به تفکر نشسته بر مفهومی ژرف استوار می‎شود. اندیشه کردن سوژه‎ی مناسبی برای عکاسی نیست گرچه، در بهترین و زیباترین کادر گنجانده شود. تأکید بر نمادگرایی در عکاسی طبیعت و انتزاعی یا هر چیز دیگر محتوای اثر را به فضاهای دلبخواهی می‎برد. و از این رو، اصل موضوع در پیچ و خم واکاوی اثر فراموش می‎شود. همان دردی که امروزه بلای جان هنر ما شده است. از این رو، تعابیر هندسی جای فهم فرهنگی ما را پر کرده است.

***

علی حق‎دوست گرچه چند سالی بیش نیست که عکاسی را آغاز کرده می‎توان یک روند ثابت را در آثار او گرد آورد. او که خود را عکاس مستند اجتماعی معرفی می‎کند در عین حال، از گزارش تصویری و خبری در خبرگزاری‎ها نیز بی‎بهره نمانده است. این بخشی از اقتصاد عکاسی‎ست که برای کشور‎ی چون ما ناگزیر است. آثاری که عکاس منتشر می‎کند در واقع نشان دهنده‎ی هویت هنری اوست. عکاس گام‎های زندگی خود را با آثار هنری‎اش رقم می‎زند و آینده‎ی او نیز بر همین سیاق ورق خواهد خورد. پس منطقی‎ست که از این پیشنهاد استقبال کنیم که هر گونه آثار نباید به بیرون درج کند. در واقع، گزینش آثار روند ارزیابی مؤلف را قوت می‎بخشد. او با ور رفتن روی آثار خود گامی به سوی عکس خوب برمی‎دارد.

هر اندازه که ما با آثارمان ور می‎رویم شدت تأثیر آن بیش‎تر می‎شود. چشمان عکاس به جایی که می‎نگرد، اندیشه‎اش را نیز ارزانی آن می‎کند. دست و پنجه زدن با آثار خوب در وهله‎ی نخست یک ناامیدی مقطعی تولید می‎کند، ولی رونق پسین آن به اندازه‎ی تحمل ما ارزش‎مند است. پس، من دست بر آثار منتخب او می‎برم و از بخش درآمدی آن‎ها پرهیز می‎کنم.

علی حقدوست

علی حقدوست

زندگی راهدار در اتاقک و تک درخت مجاورش، هر دم با یورش قطار آمیخته است. حرکت قطار صدای مهیب و لرزه‎ی کناره‎های ریل را سبب می‎شود که بر مدار زندگی او وارد می‎شود. در برابر این صدا راهدارها غالبا آرام و ساکت‎اند. حضور او برای حرکت قطار اساسی‎ست ولی هرگز ملموس نیست. در این اثر، اتاقک، درخت و قطار دیده می‎شود ولی، انسانی در کار نیست. «زندگی دشوار راهدار» پیام عکاس نیست، چرا که لطافت یک درخت از نفوذ این پیام می‎کاهد. بنابر این، همه‎ی مفاهیم این اثر بر نشان‎های استنادی آن استوار است. روزمرگی در اثر از دو تخته تراورس دیده می‎شود.

علی حقدوست

علی حقدوست

این از مجموعه‎ی بازار گجیل تبریز است. باران سیل آسا از فرار پسر در میان اجناس فروشی نشان داده می‎شود. کسانی که کنج دیوار پناه گرفته‎اند و چشم در قطرات باران دوخته‎اند، هیجان کافی برای عکاسی مستند را باز می‎تابان‎اند. از ملزومات عکاسی مستند همین است که عکاس نزدیک‎ترین زاویه برای خود را می‎گزیند. چتر سیاه بالای سر عکاس به خودی خود طبیعی بودن اثر را نشان می‎دهد. فرصتی که از لحظه‎ی تصمیم به شاتر به دست می‎آید گاه ماندگاری اثر را بیش‎تر می‎کند. در این جا نیز، همه‎ی نشان‎های موجود در سمت و سوی توضیح و شرح موقعیت گجیل است. دست فروش‎هایی که از بی‎ارزش‎ترین اشیا درآمدی برای خود فراهم می‎آورند. مستند نگار هرگز در بند بدبختی و فلاکت نیست. عکاس بدون داشتن فلسفه‎ی هنر در تنگ نگاری‎های فاضل مأبانه در جا خواهد زد. حوزه‎ی فرهنگی ما با آن چه در کشورهای پیشرفته جاری‎ست تفاوت زیادی دارد و قرار نیست پیشنهادهای اقتصادی و فرهنگی از کادرهای دوربین ارایه شود. نشاندن بخشی از آن چه که نگاه را زخمی می‎کند در جایگاه شایسته‎ی هنر انگیزه‎ی مستند نگاری‎ست.

علی حقدوست

این عکس از مجموعه‎ی زنان روستایی آذربایجان، مایه‎هایی از زندگی فرهنگی را در خود دارد: پوشش، بچه داری، طبیعت و نگاه او به سویی که محل معنای خوبی می‎تواند باشد. این طیف از زنان روستایی را نمی‎توان در کنار شهرها یافت. عکاسی که در پی چنین پوششی از زنان است هم پای آنان در کوه‎ها و دره‎ها می‎گردد. نزدیکی به موضوع نیز از مهارت‎های ویژه‎ی صنف عکاسی‎ست. آشنایی با فضای روستا و روابط اجتماعی آنان چیزی‎ست که به گفته‎ی بهمن جلالی پیش از عکاسی روی می‎دهد. نشانی که لازم است تا زندگی او را به تمامی توضیح دهد چندین بار از مقابل چشمان عکاس می‎گذرد تا کادری شایسته ببندد. کوچک‎ترین خطا در کادربندی معنای شایسته‎ای بازتاب نخواهد داد. آنان اعم از زن و مرد حریمی از زندگی شخصی خود را دارند که آشنایی عکاس با آن امری اساسی‎ست. نفوذ به این حریم گرچه اثری خوب به دست دهد، سبب رونق هرج و مرج در هنر عکاسی خواهد شد. ترویج این پیام بدتر از عکاسی بد است. اعتماد دو طرفه برای استناد عکس امری لازم است.

علی حقدوست

در چهره نگاری‎های علی نیز مشخصاتی به ثبت می‎رسند که با وجود کارگردانی هم چنان دارای توضیحاتی مفید از زندگی اوست. زن روستایی غیر از نقش و نگارهای چهره و لبخندی ملاحت بار و چشمانی گشاد، دارای پوششی‎ست برای شرح فضای زندگی او. کسانی که تجربه‎ی خوبی از این چهره‎ها دارند خواهند دانست که این چهره با روی خوش با عکاس برخورد کرده است و گرنه تماس تصویری با اینان دشوارتر از عکاسی مکان‎های امنیتی‎ست. ترفندهای اعتماد برانگیزی که برای نزدیک شدن به چهره‎ی زنان روستایی لازم است مهم‎تر از شگردهای تکنیک عکاسی‎ست.

علی حقدوست

این چهره از بازار گجیل تبریز نشان‎هایی درخود به ثبت رسانده که اهمیت سوژه را برای خود نگاه داشته است: چشم، سبیل، کلاه و کت از ویژگی این سوژه است. هیچ احساس ترحمی این اثر برای بیننده فراهم نمی‎آورد. بل که، به نظرم شدت اعتماد در حالت نگاه او موج می‎زند. اگر چنین نبود، پیامی بر اثر نشانده می‎شد که از اهمیت خوانش اثر می‎کاست. بی‎تفاوتی موجود در ثبت عکاسی اخلاقی‎ترین کاری‎ست که رعایت آن به احترام تماشاگر تمام می‎شود. یعنی، تماشاگر خود باب موضوع را می‎گشاید و بسته به تجربه‎ای که از چنین فضاهایی دارد تعبیر اثر را پیش می‎برد.

علی حقدوست

این موضوع دارای نشان‎هایی‎ست از چهره نگاری که در تعریف و تعبیر زندگی آن کمک می‎کند. این اثر از مجموعه‎ی «سفر با قطار» چهره‎ی زندگی با قطار را به تصویر می‎کشد: شال، کلاه، کمربند شب نما و ابزارهای دستی او محیط کارش را به چشمان مرد پیوند می‎دهد. «دیرزین» در زمینه‎ی عکس دیده می‎شود که بر چهره‎ی او خورده و این هم جواری توضیحی بس فراخ به دست می‎دهد. پس از دیدن این اثر دیگر نمی‎توان چهره را بدون آن تصور کرد. و این نشان دهنده‎ی این است که اثر تأثیر گذار بوده است: آن جاست آن چه ترا به زندگی پای بند کرده. و او می‎گوید، من باید بروم و آن چار چرخ را به حرکت آورم: آن جاست زندگی من. او به احترام عکاس برابر دوربین می‎ایستد تا چهره نگاری‎اش پایان یابد.

در بررسی آثار مستند علی رد پایی از هنر او را می‎بینیم که از علاقه‎ی مفرط او به عکاسی برمی‎خیزد. او به درستی عکاسان برجسته را که طرح‎های عالی برای ثبت عکاسی دارند ستایش می‎کند و در پی کسب زوایای آنان نگاه خود را بر فرهنگ‎اش می‎افکند. علاقه‎ی او به دیدن این فرهنگ که در آثارش به روشنی دیده می‎شود، ستودنی‎ست.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |