خلیل غلامی
آثار شکلگرا یا فرم از آثار انتزاعی محسوب میشوند. آثاری که تعبیرشان دشوار است. موضوع اساسی در این آثار عبارت است از خطوط، تنالیتههای رنگی، ریتم و... که زیبایی بصری عکس را شدت میبخشند. صرف شکلگرایی همان لذت بصریست و نه سخنی برای گفتن. اما دریافت معنا و مفهوم از آثار انتزاعی بسیار دشوار است. در این جا، باید حساب برخی آثار انتزاعی را از این شکل گرایی مفرط جدا ساخت: آثاری که با زمینههای ادبی و شاعرانگی پدید میآیند. پشتوانهی این عکسها با مفهومی از ادبیات پر میشوند. از این رو، آثاری که از اقبال کمی برخوردار میشوند دو دلیل عمده دارند: اثر چیزی برای گفتن ندارد و این که، سواد ما از آن خالیست. معنای یک اثر به اندازهی سخنیست که صرف آن گشته است:
زمانی که برای ثبت آثار عکاسی صرف میکنیم هزینهای ست که به انرژی انباشته تعبیر میشود. البته این که، این تعبیر در راستای سخن عکاس است یا نه در این جا اهمیتی ندارد.
بیرونقی در نقد و گفتارهای عکاسانه سبب آشفتگی این هنر میشود. رنج دوران فرهنگ و هنر ما در همین پایین بودن پشتوانهی ادبیست. خزیدن به راحتترین موقعیت هنر همین است که «من عکس برای دلم میگیرم». این بیگمان از بیخبری ما حکایت دارد. عکاسی که چنین سخن میگوید آشکارا بر ندانمکاریهای خود میافزاید. شکافتن چند و چون عکس زاید نیست. این دست کم به صیقل دادن گفتارها میانجامد. ارایهی نادرست آثار از سوی مؤلف همراهی او را با آثارش شدت میبخشد. عکس بیان خودش را دارد ولی اگر بیان نادرست و نارساست در این صورت، پای عکاس به میان میآید.
هیچ انگیزه و فلسفهای پشت این گونه آثار تولید شده نمیتوان یافت. عکس غیر از تصویر دو بعدی چیزی نمییابد. سخنی که در عکس گنجانده میشود ارتفاع یا همان ضلع سوماش را بنا میکند. و عدم دسترسی به فهم و معنای اثر، جایش را به بحثهای تکنیکی میدهد و ایرادات تکنیکی نیز غالبا راهگشای کارهای شکلگرا میشوند. رشد آثار انتزاعی از این رهگذر سبب روی آوردن به کارهاییست که هیچ نشانی از تنفس فرهنگی در آن نیست. حیات فرهنگی نیازمند نبض زندگیست. گرمای زندگی رگ حیات را بدین گونه میتوان بر سردی سنگ نیز برافراشت.
جلوهی بیان
هر سخنی با پوششی از قالب یا شکل به جهان هنر راه مییابد. این قالب هم چون پرتره یا صورتی از اشکال است که سخن پرورده و مجسم میشود. اندیشهای که به گفته نیامده باشد، در واقع، از هیچ صورتی برای دیدن و شنیدن برخوردار نیست. گفته نیز اشکالی برای خود دارد که برای گوشهای مردم به ویژه برای هنرمندان آشناست. جلوهی موسیقی در واقع ریتم و آهنگ آن است. سازی که خارج از دستگاه بزند برای کسی خوشایند نخواهد بود. اشکال در واقع، گیرایی اثر را رونق میبخشند. تلاش هنرمند این است که، اثر خود را در بهترین قالب یا صورت بندی ارایه دهد. پس، قصد ما این است که تصور و دریافتهای خود را به بهترین وجه نشان دهیم. بحثهای زیبایی شناسی مربوط به ارتباط اشکال و صورتهای اثر با درون مایهی آن است: پیوند مفهوم با صورت یا چارچوب اثر. جلوه یا زیبایی اثر تماشاگر را بر اثر میخکوب میکند. در این جا، رگههایی از گفتار نگاه را بر لایههایی از مفاهیم مینشاند که به هم سخنی میانجامد. بنابر این، جلوهی بیان تجسم اندیشه است. سنگ عبارت است از انحناهایی که از نور پدید آمدهاند. جسم سنگ با نور جانبی جلوهی زیبایی به دست میدهد. اما، این سنگ سرد است. شیمبورسکا (شاعر لهستانی) با سنگ سخن میگوید و سنگ: «من برای خندیدن ماهیچهی لازم را ندارم». گرمایی که هنرمند از تپش قلب و رگهای خود مایه میگذارد سنگ را به سخن وامیدارد. چهرهی سنگ سرد و بیروح است. و گرمای تن آدمی را لازم دارد.

این عکس اگرچه تصویری انتزاعیست، ولی مفهوم آن را با بررسی آثار عکاس (ایلاچینسگی) میتوان دریافت. تاریکی و روشنایی از مفاهیم شرقی به ویژه چینیست. لکهی سیاهی موجود در روشنایی نیز بیانگر هم تافتگی و تودرتو بودن دو مفهوم متضاد است. اما این سنگ در برابر یورش تاریکیست. سنگ تسخیر خواهد شد و به نقطهی روشنی در دل تاریکی در خواهد آمد: روشنایی از دل تاریکیست و سیاهی از سپیدی. برای رسیدن بدین معنا یا تعبیر از این اثر لازم است روی آثار عکاس تمرکز کرد. صورتی از این اثر تماشاگر عادی را به کنه و بنیان آن نمیبرد و به صرف تقلید از موفقیت این اثر، سادگی سنگ و آب را میبیند. و تقلید صورت ظاهر این گونه آثار به آفرینشی میانجامد که از هر گونه مفهوم تهیاند. آثاری که غالبا از محتوای شاعرانگی پیروی میکنند به شکلی ساده برگزار میشوند. و این سادگی اثر را انتزاعی میکند. از این رو، برای جدا کردن این گونه آثار از نمادگرایی صرف، پشتوانهی ادبی لازم است.
استیو مک کوری اگرچه خود عکاس بزرگیست، این اثر را با شعری از گوته میآورد: «جایی که نور زیاد است، سایهها ژرفای زیادی مییابند»: نورها و سایهها. گاه سایهها بهتر از خود اشکال سخن میگویند. این شعر با ترکیب موضوع مک کوری توانایی اثر را افزون میکند. علاوه بر این، ما خطوطی از اندیشهی انسانی او را درمییابیم: سایه چهرهی دیگر زن است. نور را بدین گونه میتوان در اختیار گرفت. دریافت نادرست از این اثر که از عکاس مشهوریست، سبب ظهور عکسهایی میشود که به صرف نور و سایه تعبیر میشوند.

بارت میگوید، توصیف عکس به یاری واژه امکانپذیر نیست. چرا که، نشانهای موجود در عکس قابل تبدیل به نشانهای معنادار گفتار نیست. و اگر چنین توصیفی انجام گیرد، به سبب برخورداری عکس از واقعگرایی صرف بیش از یک شوخی نخواهد بود. اما به نظرم، پیوند مثلا شعر با عکس دو تصویر یا مفهومی متفاوت در هم گره میخورند. اما به گفتهی بارت، چون ساختار کاربرد گفتار روی اثر چندان روشن نشده است این پیوند معنادار نخواهد بود. مگر این که توجه تماشاگر را به سمتی از گفتار هدایت کند که اثر را میشکافند.
در این اثر، انگیزهی عکاس نشان دادن گدایی نیست. سایه در واقع، این عنوانِ تکراری را از بین میبرد. شرحی که بتوان بر این اثر فراهم آورد از کجای ذهن سر در میآورد؟ از هزینهای که عکاس برای زندگیاش میپردازد. یعنی این که، توجه او مدام به زندگیهاست بدون این که تعبیری منفی هم چون واژهی گدا داشته باشد. صورت اثر چنان پردازش میشود که هیچ بار معنایی به خود نگیرد. هر تماشاگر به پشتوانهی هزینههایی که انجام داده است و درگیر لایههای پوشیدهی زندگی شده است به دورن اثر راه میبرد. شعر گوته نیز هیچ تعبیری از اثر به بار نمینشاند. فقط خطی از این که نورها سایههای معناداریاند رسم میکند. این شعر لایهی دیگری از گفتار بر اثر مینشاند.
همه میدانیم که تسخیر این نور سبب شده است هم از حظ بصری و هم از پشتوانهی مفهومی برخوردار شود. یعنی این که، چهره پردازی یا صورت بندی اثر در دستان عکاس توجه نگاهها را به خود میکشد تا به اندیشهی بنیانیاش برسد. و اگر این چهر پردازی اثر توجه را به درون اثر رسوخ ندهد، همان میشود که در بیشتر آثار ایرانی میبینیم: قالبی بدون محتوای فکری. در جشنوارههای عکاسی ترکیب نادرست داوران تمرکز نادرستی بر آثار فراهم میآورد و سبب رونق آثاری بیمعنا و ناشایست میشود. دامن زدن به این شکل گراییهای بیهویت بخشی بر عهدهی همین جشنوارههاست. و بخشی دیگر از بیرونق بودن نقد صریح است.
خلیل غلامی

در نخستین اقدام مدیر عامل جدید سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز، درِ خانهی ما تخته شد. بدین ترتیب، خانهای که چند سال پیاپی فعالیتاش را آغاز کرده بود، دچار مدیراش شد. این مدیر کاری نکرد که رونقی در هنر دیده شود و از این رو باید پرسید: آیا کاری هست که سربلندتان بکند؟ باید مدیر جدید سازمان بداند که انگیزهی کار هنری به هیچ کس و امکاناتی بسته نیست. ما بیشتر جلسات عکاسیمان را در روستاها و دامنهی کوههای آذربایجان برپا کردهایم و آن هم با پشتیبانی مسؤولین شهرستانها و بخشدارها.
کل تبریز خانهی ماست و خشم مدیر جدید انگیزهی کار هنری ما را افزون میکند. ما عادت کردهایم که کسالتهایی به نام مدیریت فرهنگی و هنری نه تنها مرجعهای خوبی نیستند بل که، در فرمانهایشان ضد فرهنگ بودهاند و با برشمردن سودمندیها و فضیلتهای خود شلختگیهای زیادی به جا گذاشتهاند. مدیریت فرهنگی پس از انقلاب غالبا مدیریتی بیمار بوده است. اگر امروزه هنر بر پای هنرمندان قامت راست کرده قطعا قابل برگشت به سالهای پیش نیست. فانوس هنر به دست خود هنرمند روشن میماند و هزینهای که مدیرش برای این کار میپردازد به کسالتهای خودش دامن میزند. دستان نحیف و ذهن بیفروغاش از نگه داشتن فانوس ناتوان است.
اگر نام ناظمی بر زبان ما رانده میشود به دلیل غریب بودناش بر هنگامهی هنر است. او مدیری نابهنگام بود. و رفت. و همین طور شاهد طلوع و غروبهای فرهنگی خواهیم بود. بنابر این، یاد گرفتیم که بستگیهای مدیریتی را به کمترین بکاهیم. و اگر چه هنرمندی در رأس هرم مدیریتی نشست کسانی دیگر هستند که با ندانم کاریهای خود همه چیز را بر باد دهند. یک مدیر فرهنگی باید بلد باشد که چه گونه به پای هنرمند برخیزد و کار او را پاس بدارد و از او یاد بگیرد که سخن گزیده و سنجیده بگوید. وگرنه مدیری که دور و برش هنرمندی نباشد (الگوی مشهد) فقط شاهد تولیدات بهداشتی از هنر خواهیم بود. هنر در بسته بندیهایی با تاریخ مصرف سی ساله و عمومی تولید میشود تا هر سی سال به گذشتهای پر بار و افتخارآمیز بازگردیم. افیونی که بدین شکل تجویز میشود فقط از آن کسانی برمیآید که دشمن ستیزیشان همه چیز را رقابتی کرده است حتا هنر را: دشمن آن جاست باید زندگی را تعطیل کنیم و به مبارزه برخیزیم. و این مدیران خرده پا و بیرمق هیجان زندگیشان فقط به این گونه رقابتهای نیمبند بسته است. شأن زندگی مدیر جدید که اهل اورمیه هم هست (از لهجهی شیریناش) تنها بر مدار پول میچرخد. و کسی که او را بدین کار مدیریتی بست، در اندیشهی این که شهرداری را پر از لهجههای شیرین اورمیه بکند سر از پا نمیشناسد.
حتا مبارزه با این ناتوانان برای ما بیارزش و ناصواب است. هنر در دستان هنرمند جان میگیرد و این را تاریخ ثابت کرده است. کسانی علم فرهنگ و دانش را برافراشتند که به ایدهها و فرمانهای حکومتی سر نجنباندند. همهی جشنوارههایی که در سه سال اخیر با این مدیران ارزانی شهر ما شد از نظریههای هنر استرلیزه سرچشمه میگیرد. هنری که به زور افیون سرپا نگه داشته میشود.
خلیل غلامی

شد مبدل آب این جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر برقرار
آیین خداحافظی ناظمی از سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز برگزار شد. انگیزهی کنار رفتن ناظمی هر چه باشد، جای گزین او سخت گرفتار خواهد بود. یک اصل مدیریتی وجود دارد که مدیر جای گزین اگر به قدرت مدیریت پیشین نباشد، گرفتار نگاههای منتظر خواهد شد. من نام آقای نوروز قاسمی را نشنیده بودم اما مراقبام او چه گونه به قول هوشنگ قطار سازمان را پیش خواهد برد. او که پیش از این مدیر خبرگزاری ایرنا بود، در متن نوشتهاش در خداحافظی هم چنان ثابت کرد که در سطوح شعارهای فرهنگیست. من هم در جوانی چنین شعارهای تندی به یادگار گذاشتهام: باید قابلیتهای فرهنگی و هنری شهرمان را به یاری هنرمندان فرهیخته... اما همین هنرمندان که پوست از کلهی ما کندند، از رونق میافتد. هیچ هنرمندی برای مدیر فرهنگی هورا نکشیده است مگر به انگیزهی کاری. قطعا چنین چیزهایی را قاسمی عزیز از نزدیک احساس کردهاند که چنین به گود مبارزه با چشمان منتظر خزیدهاند.
پیشنهادی که میتوانم برای مدیر تازهی سازمان بدهم این است که، چون برخی مدیران فرهنگی و اجتماعی کاری نکنند تا اتفاقی هم روی ندهد. کنار ایستادن و حقوق مدیریت گرفتن بهتر از قلاویز شدن با آثار فرهنگی مردم است. ولی باید مراقب بود که برخیها مثل من کنجکاو نمایشهای فرهنگیاند. از مدیرانی که بازیچهی سخنان مردم شدند از بیبهره بودنشان از جریانهای فرهنگی بود. و این که جز آمار و کارهای بیکیفیت چیزی از خود یادگار نگذاشتند که بر اوراق تاریخ نقش بندد. کسانی که جای گزین این مدیران سطحی بشوند کارشان خیلی آسان است. کوچکترین حرکت معنادار از او مدیری توانا خواهد ساخت: مثل رییس جمهور آینده.
دردسر ناظمی این بود که خود هنرمند بود و درون گود. او مدیریتی از فرهنگ و هنر را سازماندهی میکرد که خود طعم آن را چشیده بود. از این رو، کار قاسمی دشوار است هم چنان که احمدینژاد. توقعی که پیش از این در سازمان به وجود آمده، فراموش شدنی نیست. هر کار مثبتی که انجام میگیرد قابل چشم پوشی نیست. مردم زندگی خود را بر سطح آن تنظیم میکنند. برگشت به وضعیت پیشین نیز اعتراضی سخت در پی میآورد. مردم حق خود میدانند که زندگی یک سال پیش را از دست ندهند. و کسی که با آسان گیریهایش به گذشتهی پر افتخار برمیگردد، مورد خشم مردم خواهد بود. این اصول اجتماعی زندگیست. گذشته در دستان ماهر مدیریتی پرتوان و آگاه از مسایل روز بر اکنون ما پیوند مییابد.
هر چیز در حال تغییر است ولی در بر پاشنهی لولا میچرخد. در آن جا پابرجاست. آب رودخانهها در حرکتاند ولی خود رودخانه ثابت است. تصور ما از آخرین دریافتی که از پیرامون داریم سطح انتظارمان را میسازد. قطار حرکت میکند ولی در همهی نقاط همان قطار است. مدیر عوض میشود ولی اصول آن ثابتاند. در این مدت تعریفی از سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز به مردم شده است که تصویر آن زدودنی نیست. قطار سازمان نمیتواند ترمز کند. شاید نگرانی من بیمورد باشد، ولی نوشتهی قاسمی مرا به این نوشتار برانگیخت. آن نوشتهای نبود که بتواند از حرکت قطار برآید. مدیران موفق راهی از خود به یادگار میگذارند که فقط با ادامه دادناش به سرانجامی نیک میرسد. کمترین کاری که قاسمی باید بکند ادامهی حرکت است با همین کیفیت و بهترین کار این که نوآوریهای خوبی برای این سرانجام بیابد.
در این خداحافظی من به دو نتیجه رسیدم: این که مدیر آینده کارش دشوار است و دیگر این که، ناظمی قطعا هدفی فراتر در سر دارد. وگرنه او اهل فرار از کار نیست. من نیز امیدوارم او در موقعیتی به مراتب بهتر از این در رأس امور فرهنگی قرار گیرد. این مورد را دوست هنرمندم نعلبندی نیز پشت تریبون نفس زنان ثابت کرد که نگران اندک مایههای فرهنگی شهرمان است.

این اردو مطابق شناسایی ۱۰ روز پیش منطقه ی قلعه چای برنامه ریزی گردید و در روزهای ۱۷ و ۱۸ اردی بهشت با مینی بوس عازم منطقه شدیم. در این برنامه ها سیاست اصلی خانه ی عکاسان تبریز در این است که محل عکاسی دارای بافتی ویژه باشد که موضوع تازه ای برای شاتر زدن داشته باشد. روستای هرگلان از توابع عجب شیر در فاصله ی ۶۵ کیلومتری شرق آن قرار گرفته است. طول مسیر قلعه چای روستاهای زیبا و مردمانی کوشا دارد که از رودخانه ی آن بهره منداند. آخرین روستایی که بر دامنه ی سهند واقع شده است هرگلان است که سردترین نقطه هم به شمار می رود. مردان و زنان هرگلان علاوه بر مهمان نوازی دارای پوششی منحصر به فرد و دست نخورده است. دیوارهای این روستا اغلب گلی ست ولی در حال تبدیل به دیوارهای آجری و بتنی ست.

این برنامه ها در اساس برای شناسایی مناطق زیستی آذربایجان است. ثبت بافت های روستایی- پوشش- آیین ها و رسوم اجتماعی از زاویه عکاسی یکی از اوراق تاریخ و فرهنگ ملت ها به شمار می رود. هر عکاس به فراخور استعداد هنری اش لحظه ای از زندگی مردان و زنان آذربایجانی را ثبت می کند. علاوه بر این که اوراق تاریخ ثبت می شود در واقع عکاس نقشی اساسی در تثبیت و ماندگاری این آیین ها بر عهده می گیرد. هرز رفتن لهجه ها و رفتارهای اجتماعی مردمان سبب آشفته شدن اوراق فرهنگ و تاریخ مردم اش می شود. نگاهی ژرف بر موضوعات عکاسی در این مناطق سبب رونق و ماندگاری شایسته ی آیین های آذربایجان می شود.



عکاسی در منطقه ی قلعه چای چندان دشوار نیست. از این نظر که مردمان اش نسبت به مهمانان خوش بین و علاقه مند معرفی دیارشان هستند. دو قلعه در این منطقه و چند غار (شاید کوچک) وجود دارد:قلعه ی ضحاک که صخره ای ست و قلعه ی دختر و پسر (قیز قایاسی و اوغلان قایاسی) که سبب نامبده شدن این منطقه به قلعه چای شده است.

هر عکاس یک درخت!
خلیل غلامی

بالاخره روزی فرا رسید که استاندار محترم با هنرمندان دیداری بکنند. خوش به حال هنرمندانی که مدیراناش چنین در اندیشهی آنان برنامه ریزی میکند. و خوش به حال هنرمندانی که از نزدیک چهرهی استاندار را خواهند دید. من که هنرمند نیستم. ولی دوست دارم روزی هنرمند باشم. برای من نیز برنامه ریزی کنند. بیمه و این جور چیزها. مسکن هم. من حتا نویسنده هم نیستم. حتا یک شهروند درست و حسابی. عصر رسانه. عصر هنرمند. عصر فرزانگان. عصر الگوی مصرف. این شهر فقط به تعداد انگشتان دست نویسنده و هنرمند و خبرنگار دارد. خوش به حال ما که از این آفتها نداریم. هنرمند و رسانه و شهروند هم که باشی سر به زیرش خوبه. یک نهاد ناآرام مدیر را عصبانی میکند. هنرمند پاستوریزه و شسته- رفتهای با الگوی مشهد.
وقتی نهادی برای برنامهریزی هنرمندان تعداد کارمنداناش را بیشتر میکند که بهتر پاسخ گوی آنان باشد، هنرمند کمکم حاشیه میشود. اعتراض کارمند زودتر از هنرمند به گوش مدیرش میرسد: « باید به کارمند رسید که در برابر هنرمند پر رو نشود». تعداد جلسات از کارهای هنری بیشتر میشود. شهرداری تبریز با این همه ساختمان و مدیران پر کار، نه سالن سخنرانی دارد، نه تئاتر، نه گالری نمایشگاه و نه دست کم یک کله پاچه پزی درست و حسابی. من که در اندیشهی این همه کار نهادهای هنری سرگیجه میگیرم، دلم به حال همهی کارمنداناش میسوزد. اگر چه کاری از پیش نمیرود، باز تلاش آنان ستودنیست. گاهی قاطی آمارشان میشویم و در جایی که لازم است سیاهی لشکر شوی پیامکی ترا به جلسه دعوت میکند. 10 جلسه برای این که از برندهی داستان «کلاغه به مقصد نرسید» تقدیر شود کمر آمارگران را میشکند. پس از تصویب جایزهی ربع سکه، حسابرس ویژه که میفهمد کلاغه به مقصد رسیده قضیه فیصله مییابد.
در مشهد یکی از مدیران هنری میگفت: «راستاش میدونید که تا کردن با هنرمند خیلی سخته. از هیچ قاعدهای پیروی نمیکنه. ما هم تصمیم گرفتیم که زیاد در رگ رفتارهای آنان نباشیم.» کار خوبی که کردهاند، از عوض همهی هنرمندان میاندیشند، کار میکنند و سپس تولید. و خیلی هم خوش به حالشان است: تولید هنر پاستوریزه. آفت هم ندارد. قدر و قیمت هنرمند و رسانه در آن جا بیشتر از تبریز است. میگویند شهردار تبریز عید نوروز که بیکار مانده بود یک نقاشی کشید و به دلش چسبید. خواست به دیوار خانهاش بزند که نگاه چپ چپ خانم مانعاش شد. در یک روز کاری روی دیوار شهرداری میچسباند و نگهبان نفهمید که او شهردار است و مانعاش شد. روی میزشاش گذاشته و با حسرت تمام نگاهاش میکرد که آبدارچی کم مانده بود استعداد هنری شهردار را بر آب دهد. شهردار آهی از دل خود کشید و گفت «وصل تو مشکل مشکل، جان دادن آسان». این بود که فردایش راه افتاد و بزرگترین مجتمع فرهنگی را در دورترین نقطهی شهر تبریز افتتاح کرد.
من که هنرمند نیستم ولی میدانم که بهترین ساختمانهای اداری در بهترین نقاط تبریز چیده شدهاند. حتا همهی فرهنگسراهای فرسودهی ما نیز در حاشیهی شهراند. وقتی این فرهنگسراها چهل ساله شدند به جای سرکه به کار میبریم. تعریف ما از فرهنگسرا در واقع، قوطی کبریتیست که توش بشود هم تئاتر کار کرد، نمایشگاه گذاشت، سخنرانی و صندوق رأی هم گذاشت. مجتمع سینمایی ارشاد نیز پس از سالها تنفس به گروه بناهای فرهنگی پیوست. آماری که من در ذهنام دارم این گونه است: تعداد نمایشگاههایی که هنرمندان در چهار سال برگزار کردهاند بسیار بیشتر از فرصتهای بناهای نمایشگاهی ماست. یعنی این که، هنرمند بهتر از مدیر هنری جا برای نمایشگاه خود مییابد. و یک آمار دیگر: تعداد هنرمندانی که در تبریز دچار زندگیاند، نسبت به کارمندانی که از امور هنری تغذیه میکنند کم است. هم چون کمیتهی امداد که کارمندش بیشتر از مردم فقیر حقوق دریافت میکند، به نام هنرمند امکانات خوبی برای آنان فراهم آمده است. بودجهای که در ساخت و سازهای فرهنگی به کار رفته ابدا بازگشت فرهنگی ندارند: قابل قیاس با تولیدات فرهنگی نیست. میگویند شهردار که نمایشگاه نقاشیاش را برپا کرده بود، برای چاپ پوستر پولی در بساط نداشت. و در برابر پافشاری دوستان هنرمندش که: مرد حسابی! بودجهی فرهنگی شهرداری پس برای چیست؟ گفته بود، این کار شخصیست و حتا نمیتوانم با ماشین اداره به نمایشگاهم بروم: فقر و بدبختی همیشه برای هنرمند ارزانی باد! زنده باد دچار نکبت!
هنرمند که شدم تلاش خواهم کرد درگیر فرار مغزها بشوم. شاید از این طریق صدای من از رادیو آمریکا دربیاید. این قوطی حلبی بیشتر از بودجهها و حرف و حدیثهای مدیران فرهنگی ما کارآمد دارد. به گفتهی آن فرزانه، صف شیر بهتر از صف توقعات شماست.
خلیل غلامی
من نیز چون برخی دیگر بر حضور انسان در عکس تأکید فراوان دارم. و از این رو، عکاسی مستند را برترین موقعیت عکس هنری قلمداد میکنم. اما حضور انسان جای سخن دارد. در این جا، سلیقهها و اختلاف نظرها ارزشمنداند ولی مشکل من در گونهی حضور انسان است. مثلا این که، به چه بهایی انسان را درون کادر میبریم؟ حضور او تعبیری هنرمندانه به دست میدهد؟ و مناقشه برانگیزتر این که، با چه نشانهایی حضورش را دریافت میکنیم؟

در عکس روبرت کرچ حضور انسان در پرتو فرم محصور مانده است. کوچکترین لکهی این اثر به نام انسان است. اگر قصد عکاس همین بوده که چهرهی انسان را فدای صنایع دست سازش بکند، در واقع، طولانیترین راه را برگزیده است. این که انسان را فدا کنیم تا پیشنهاد بهتری بدهیم، هم چون گل پژمردهایست در دستان ماهر پژوهشگر. سخن گفتن از فلسفه در این اثر به همین دلیل بیمورد است. با فدا کردن انسان نمیتوان بنای فلسفی چید. ما در تعبیر اثر کرچ به مفاهیمی دست میزنیم که محتوای هندسی یا همان چشم نواز را برمیتابد.
شکل برخورد ما با قضیهی هنر در پرتو صنایع ادبی واژهی مفهوم را کم رنگ میکند. در این شعر که، «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است» آهنگ به کار رفته دست یازی به مفهوم را به چنبرهی خود میبرد. من با کسانی که به آثار شکلگرا علاقهمندند مشکلی ندارم، اما به نظرم تعابیر و دریافتهای ما از این دست آثار مشکل آفریناند. باید به توافقی از این دست رسید که محتوای اثر را بر چه مبنا و نشانهایی میتوان مفهومی ساخت. مثلا این که، انسان کار میکند، او راه میرود و حرکت دارد در برابر این که انسان به تفکر نشسته بر مفهومی ژرف استوار میشود. اندیشه کردن سوژهی مناسبی برای عکاسی نیست گرچه، در بهترین و زیباترین کادر گنجانده شود. تأکید بر نمادگرایی در عکاسی طبیعت و انتزاعی یا هر چیز دیگر محتوای اثر را به فضاهای دلبخواهی میبرد. و از این رو، اصل موضوع در پیچ و خم واکاوی اثر فراموش میشود. همان دردی که امروزه بلای جان هنر ما شده است. از این رو، تعابیر هندسی جای فهم فرهنگی ما را پر کرده است.
***
علی حقدوست گرچه چند سالی بیش نیست که عکاسی را آغاز کرده میتوان یک روند ثابت را در آثار او گرد آورد. او که خود را عکاس مستند اجتماعی معرفی میکند در عین حال، از گزارش تصویری و خبری در خبرگزاریها نیز بیبهره نمانده است. این بخشی از اقتصاد عکاسیست که برای کشوری چون ما ناگزیر است. آثاری که عکاس منتشر میکند در واقع نشان دهندهی هویت هنری اوست. عکاس گامهای زندگی خود را با آثار هنریاش رقم میزند و آیندهی او نیز بر همین سیاق ورق خواهد خورد. پس منطقیست که از این پیشنهاد استقبال کنیم که هر گونه آثار نباید به بیرون درج کند. در واقع، گزینش آثار روند ارزیابی مؤلف را قوت میبخشد. او با ور رفتن روی آثار خود گامی به سوی عکس خوب برمیدارد.
هر اندازه که ما با آثارمان ور میرویم شدت تأثیر آن بیشتر میشود. چشمان عکاس به جایی که مینگرد، اندیشهاش را نیز ارزانی آن میکند. دست و پنجه زدن با آثار خوب در وهلهی نخست یک ناامیدی مقطعی تولید میکند، ولی رونق پسین آن به اندازهی تحمل ما ارزشمند است. پس، من دست بر آثار منتخب او میبرم و از بخش درآمدی آنها پرهیز میکنم.


زندگی راهدار در اتاقک و تک درخت مجاورش، هر دم با یورش قطار آمیخته است. حرکت قطار صدای مهیب و لرزهی کنارههای ریل را سبب میشود که بر مدار زندگی او وارد میشود. در برابر این صدا راهدارها غالبا آرام و ساکتاند. حضور او برای حرکت قطار اساسیست ولی هرگز ملموس نیست. در این اثر، اتاقک، درخت و قطار دیده میشود ولی، انسانی در کار نیست. «زندگی دشوار راهدار» پیام عکاس نیست، چرا که لطافت یک درخت از نفوذ این پیام میکاهد. بنابر این، همهی مفاهیم این اثر بر نشانهای استنادی آن استوار است. روزمرگی در اثر از دو تخته تراورس دیده میشود.


این از مجموعهی بازار گجیل تبریز است. باران سیل آسا از فرار پسر در میان اجناس فروشی نشان داده میشود. کسانی که کنج دیوار پناه گرفتهاند و چشم در قطرات باران دوختهاند، هیجان کافی برای عکاسی مستند را باز میتاباناند. از ملزومات عکاسی مستند همین است که عکاس نزدیکترین زاویه برای خود را میگزیند. چتر سیاه بالای سر عکاس به خودی خود طبیعی بودن اثر را نشان میدهد. فرصتی که از لحظهی تصمیم به شاتر به دست میآید گاه ماندگاری اثر را بیشتر میکند. در این جا نیز، همهی نشانهای موجود در سمت و سوی توضیح و شرح موقعیت گجیل است. دست فروشهایی که از بیارزشترین اشیا درآمدی برای خود فراهم میآورند. مستند نگار هرگز در بند بدبختی و فلاکت نیست. عکاس بدون داشتن فلسفهی هنر در تنگ نگاریهای فاضل مأبانه در جا خواهد زد. حوزهی فرهنگی ما با آن چه در کشورهای پیشرفته جاریست تفاوت زیادی دارد و قرار نیست پیشنهادهای اقتصادی و فرهنگی از کادرهای دوربین ارایه شود. نشاندن بخشی از آن چه که نگاه را زخمی میکند در جایگاه شایستهی هنر انگیزهی مستند نگاریست.

این عکس از مجموعهی زنان روستایی آذربایجان، مایههایی از زندگی فرهنگی را در خود دارد: پوشش، بچه داری، طبیعت و نگاه او به سویی که محل معنای خوبی میتواند باشد. این طیف از زنان روستایی را نمیتوان در کنار شهرها یافت. عکاسی که در پی چنین پوششی از زنان است هم پای آنان در کوهها و درهها میگردد. نزدیکی به موضوع نیز از مهارتهای ویژهی صنف عکاسیست. آشنایی با فضای روستا و روابط اجتماعی آنان چیزیست که به گفتهی بهمن جلالی پیش از عکاسی روی میدهد. نشانی که لازم است تا زندگی او را به تمامی توضیح دهد چندین بار از مقابل چشمان عکاس میگذرد تا کادری شایسته ببندد. کوچکترین خطا در کادربندی معنای شایستهای بازتاب نخواهد داد. آنان اعم از زن و مرد حریمی از زندگی شخصی خود را دارند که آشنایی عکاس با آن امری اساسیست. نفوذ به این حریم گرچه اثری خوب به دست دهد، سبب رونق هرج و مرج در هنر عکاسی خواهد شد. ترویج این پیام بدتر از عکاسی بد است. اعتماد دو طرفه برای استناد عکس امری لازم است.

در چهره نگاریهای علی نیز مشخصاتی به ثبت میرسند که با وجود کارگردانی هم چنان دارای توضیحاتی مفید از زندگی اوست. زن روستایی غیر از نقش و نگارهای چهره و لبخندی ملاحت بار و چشمانی گشاد، دارای پوششیست برای شرح فضای زندگی او. کسانی که تجربهی خوبی از این چهرهها دارند خواهند دانست که این چهره با روی خوش با عکاس برخورد کرده است و گرنه تماس تصویری با اینان دشوارتر از عکاسی مکانهای امنیتیست. ترفندهای اعتماد برانگیزی که برای نزدیک شدن به چهرهی زنان روستایی لازم است مهمتر از شگردهای تکنیک عکاسیست.

این چهره از بازار گجیل تبریز نشانهایی درخود به ثبت رسانده که اهمیت سوژه را برای خود نگاه داشته است: چشم، سبیل، کلاه و کت از ویژگی این سوژه است. هیچ احساس ترحمی این اثر برای بیننده فراهم نمیآورد. بل که، به نظرم شدت اعتماد در حالت نگاه او موج میزند. اگر چنین نبود، پیامی بر اثر نشانده میشد که از اهمیت خوانش اثر میکاست. بیتفاوتی موجود در ثبت عکاسی اخلاقیترین کاریست که رعایت آن به احترام تماشاگر تمام میشود. یعنی، تماشاگر خود باب موضوع را میگشاید و بسته به تجربهای که از چنین فضاهایی دارد تعبیر اثر را پیش میبرد.

این موضوع دارای نشانهاییست از چهره نگاری که در تعریف و تعبیر زندگی آن کمک میکند. این اثر از مجموعهی «سفر با قطار» چهرهی زندگی با قطار را به تصویر میکشد: شال، کلاه، کمربند شب نما و ابزارهای دستی او محیط کارش را به چشمان مرد پیوند میدهد. «دیرزین» در زمینهی عکس دیده میشود که بر چهرهی او خورده و این هم جواری توضیحی بس فراخ به دست میدهد. پس از دیدن این اثر دیگر نمیتوان چهره را بدون آن تصور کرد. و این نشان دهندهی این است که اثر تأثیر گذار بوده است: آن جاست آن چه ترا به زندگی پای بند کرده. و او میگوید، من باید بروم و آن چار چرخ را به حرکت آورم: آن جاست زندگی من. او به احترام عکاس برابر دوربین میایستد تا چهره نگاریاش پایان یابد.
در بررسی آثار مستند علی رد پایی از هنر او را میبینیم که از علاقهی مفرط او به عکاسی برمیخیزد. او به درستی عکاسان برجسته را که طرحهای عالی برای ثبت عکاسی دارند ستایش میکند و در پی کسب زوایای آنان نگاه خود را بر فرهنگاش میافکند. علاقهی او به دیدن این فرهنگ که در آثارش به روشنی دیده میشود، ستودنیست.


