در طول یک ماه گذشته و از زمان آغاز فعالیت عکاسان مطبوعات ایران پیرامون دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، جمع کثیری از عکاسان مطبوعات مورد ضرب و شتم، بازداشت، تهدید، از بین رفتن تجهیزات عکاسی، توقیف عکسها، ممانعت از عکاسی و تولید خبر و … شده اند.
سکوت انجمن صنفی عکاسان مطبوعات ایران بعنوان تنها نهاد صنفی متولی عکاسان مطبوعات ایران که موظف به حمایت قاطع از تمام عکاسان عضو و غیر عضو است، مسئلهای تعجب برانگیز است.
ما عکاسان مطبوعاتی امضا کننده این نامه تقاضا داریم انجمن صنفی عکاسان مطبوعات ایران بعنوان یک نهاد صنفی حامی عکاسی مطبوعاتی و بر اساس میثاق نامه این انجمن که بندهای یک، چهار و چهارده آن به شکلی آشکار نقض شده است، حرکتی قاطع شامل حمایت از صنف عکاسان مطبوعات، بازپس گیری خسارات و پیگیری دلایل بازداشت عکاسان صورت پذیرد.
سکوت بر اساس مصلحت شاید منجر به بقای این انجمن شود، اما قطعا نتیجهای جز از دست دادن بخشی از پشتوانه جامعه عکاسی نخواهد داشت.
————————————–
بازتاب این خبر از بی بی سی
http://www.facebook.com/ext/share.php?sid=132642757387&h=T8d8Y&u=12T0X&ref=nf
-------------------------------
۱- آلفرد یعقوب زاده ۲- جهانگیر رزمی ۳- حسن سربخشیان ۴- علی خلیق ۵- نیوشا توکلیان ۶- جواد منتظری ۷- محمد خیرخواه ۸- حسین فاطمی ۹- کیان امانی ۱۰- آرش عاشوری نیا ۱۱- مونا هوبه فکر ۱۲- حسین سلمانزاده ۱۳- بابک برزویه ۱۴- عبدالحسین رضوانی ۱۵- بابک بردبار ۱۶- ابوالفضل سلمانزاده ۱۷- آکو سالمی ۱۸- بهنام صحوی ۱۹- حمید جانی پور ۲۰- محمد قدمعلی ۲۱- حسام بختیاری ۲۲- علی حامد حق دوست ۲۳- آذین انور حقیقی ۲۴- خلیل غلامی ۲۵- ندا آستانی ۲۶- محمد تاجیک ۲۷- علی محمدی ۲۸- امید وهاب زاده ۲۹- حنیف شعاعی ۳۰- روشن نوروزی ۳۱- مهران افشار نادری ۳۲- نیما افشار نادری ۳۳- سعید عامری ۳۴- محمد نمازی ۳۵- محبوبه بوجار ۳۶- ابوطالب ندری ۳۷- سودابه کریمی ۳۸- مهدی بلوریان ۳۹- روجا مهدوی ۴۰- مسعود حاج جعفری ۴۱- میثم میر زنده دل ۴۲- پیام اکبری ۴۳- محمد شاه حسینی ۴۴- حسن آقامحمدی ۴۵- ایمان فرزین ۴۶- جاوید تفضلی ۴۷- مهدی مصلحی ۴۸- ابراهیم حیدری ۴۹- علی چاشنی گیر ۵۰- سالار نیرهدی ۵۱- احسان رافتی ۵۲- مسعود حکم آبادی ۵۳- مریم صحاف زاده ۵۴- رضا عزیزی ۵۵- امیر مسعود ابری ۵۶- امیر حسامی نژاد ۵۷- راضیه سادات حسینی ۵۸- علی جورابچی ۵۹- میلاد بهشتی ۶۰- نفیسه مطلق ۶۱- سلمان زرکوب ۶۲- سیامک جعفری ۶۳- محسن بایرام نژاد ۶۴- ساغر امیر عظیمی ۶۵- احسان خسروی ۶۶- ژوبین ناوی
بازی مهرهها. مهرههای فیروزهای. مهرههای خاکستری. مهرههایی به رنگ فیروزهای خاکستری و مهرههایی به رنگ خاکستری فیروزهای. این است زندگی در بین ضعفا. ضعفای دلال و دلالان صوفی. زندگی به رنگ خاکستری مهرهای جانشین برمیچیند و نیروی متراکم شده را سرریز میکند. آخرین تلاش هر فرد به رنگ خاکستری درمیآید. هر چیز در زیر پرچم یک رنگی قواعد اخلاقی میگیرد و من ناماش را بازی مهرهها میگذارم. نیروی هر فرد به اندازهی پیروی کردناش از این قواعد اخلاقی خاکستری سنجیده میشود. زندگی بی هیچ تلاشی در بین این رسوبات اخلاقی به پیش میرود. وصف اخلاق در کمترین تلاش برای زندگیست. اخلاق ضعفا به اعتقاد راسخ بدل میشود. این اعتقاد به شور هنر آفرینی کمک میکند تا در بازی وارد شود.
مهره بازی. کسانی که مهارت این بازی را دارند زندگی را در کمترین رونق آن برمیگزینند. کم توانترین نبض زندگی در مهرهها تبلیغ میشود. هر کس در جعبهای از ایمان راسخ دم میجنباند. بیجنب و جوشترین مهرهی خاکستری برگزیده شده و به رنگ فیروزهای درمیآید تا این ایمان را اعتلا بخشد. ایمانهای خاکستری و مهرههایی به رنگ فیروزه.
بازار مهرهها. بیفروغترین بخش هنر به بازی درمیآید. مهرههایی با جلوهی فیروزهای متمایل به خاکستری دیده میشوند. حکومت مهرههایی در آستین میپرورد که جهان بیفروغ آنان را روشن و فیروزهای جلوه دهد. مهرهها در خوش به حالیشان با دمشان گردو میشکنند.
مهرههایی با دروغگوییهای بزرگ. دروغهای بزرگ در پرتو اعتقادات راسخ عوام فریبی زیادی دارد. خشونتهای خاکستری مردان فیروزهای را خاکستر نشین میکند. دروغهای بزرگ عوام خوبی برای هنر برمیگزیند. هنر خاکستر نشین میشود ولی از بین نمیرود. شعلههای زیر خاکستر زبانه میکشد. دروغ بزرگ برملا میشود و هنر بر رگهای هنرمندان جاری میشود. هر دروغ بزرگ چند دروغ کوچک و سراسیمه در چنته میآفریند. مهرههای خاکستری بر قبای آنان مثل قارچ میرویند و به فصل نمو کاربرد مییابند.
مهرههای فرصت. بازار داغ فرصت یابی برای مهرههای بیخاصیت رونق مییابد. روان شناسی و جامعه شناسی فرصت یابی به یک آیین خوش بختی بدل میشود. چه گونه خود را خوش بخت کنیم. آیینهای موفقیت. سخنرانیهای اصول خوش بختی. مهرههای سراسیمه بیدرنگاند. باید چنان مردم را گول زد که خودت باورت شود. مردم سنگاند و تو هنرمند. به هر جنبندهای نباید فرصت داد.
کمترین نبض زندگی بر هنر سوار میشود. سنگهای انساننما و انسانهای بیخاصیت. سنگهای آنان بیعضلاتاند. چشمانشان بیفروغ است. انسان باید سنگ باشد تا سخنی بر زبان نیاورد. دروغ بر پیکرهی سنگها نقش زده میشود تا انسانی مثله و بیعضله بار آورده شود. پنج انگشت او بر زیر خاک نهفته است تا گریبان آنان نشود. سنگهایی به رنگ خاکستری و آسمانی بیفروغ. من بر بلندیهای خودم هستم. زیر آفتاب قدم میزنم و عرق ریزان انسانهایی میبینم به رنگ نبض. با جریانی از رگهای خونی. عضلاتی برای خندیدن و گفتنِ هی هی و هِیهای من. ابرهای انبوه پشت در پشت مناند. مردان و زنانی در پرتو نخستین طلوع آفتاب. مردان و زنانی که از رعد و برق نهراسیدند و سراسیمه نگشتند.

One on One - Reza Deghati - 11 Jul 09 - Part 1
One on One - Reza Deghati - 11 Jul 09 - Part 2

مردان و زنان روستای دویوجان همه ساله نوزدهم و بیستم تیرماه به همراه دامهای خود به سوی بلندترین قلهی کوهشان حرکت میکنند. روستای دویوجان در شرق شهرستان مرند (از توابع آذربایجان شرقی) قرار گرفته است. این آیین برای سلامتی خود و دامهایشان انجام میگیرد.

جوانان، زنان و مردان این روستا از صبح روز جمعه در گروههای گوناگون به سوی پیر سلطان روانه میشوند.

تا فرو رفتن آفتاب همهی گروهها بر گرد پیر حلقه میزنند و آتش روشن میکنند.

این قله بر ارتفاع ۳۲00 متری سطح دریا قرار گرفته و شب سردی را در این فصل دارد. باران و توفان به همراه مه غالبا شبهای پیر را میپوشاند. امشب را نیز مردم زیر رعد و برق و باران شدید صبح کردند.

چوپانان به همراه دامهایشان نزدیک برآمدن آفتاب به قله میرسند و مردم صبح زود شاهد دور زدن گلهها بر گرد مزار میشوند.

حریم پیر با سنگهای خودِ کوه برپا شده است. پیر سلطان زوارانی از چند روستای دیگر نیز چون زنوز و زنوزاق دارد. مردمی که شاهد دور زدن دامها هستند با تشویق و تحسین خود در این آیین شرکت میکنند.


پس از تمام شدن گلهها، مردم آمادهی پایین آمدن از پیر میشوند. آنان پشت سر دامها با کوله بار خود به سوی منطقهی «سووانالیق» حرکت میکنند.
«سووانالیق» مابین مسیر دویوجان- پیرسلطان است. از این منطقه هم پیر دیده میشود و هم روستای دویوجان.

دامها دوشیده شده و صبحانه صرف میشود. مردان با هم گپی زده و گاه دام خرید و فروش میشود.

سرتاسر دره با مردم روستای دویوجان پر میشود. پس از ظهر برخی با ماشین و برخی با اسب و الاغ به سوی خانههای خود برمیگردند. هر کدام دلی که سالها در سینه داشتند بر سر مزار پیرشان خالی میکنند تا سالی نیکو برای خود و دامهایشان داشته باشند.

گزارش تصویری دیگر در فلیکر
http://www.flickr.com/groups/tabrizfoto/discuss/72157620837786025/#comment72157621423128198
محسن بايرام نژاد/ تابستان 1388

سه سال قبل بود كه با دو كتاب عكاسي او: "درباره عكاس شدن" و "درباره ديدن عكس ها"، كه با همكاري "ديويد هورن" و در شكل گفتگو نوشته شده بود، آشنا شدم. قلم صريح، قوي ولي ساده بيل جي بود كه به شكرانه وجود اينترنت، باعث شد تا درباره او بيش تر ديده و بخوانم. علاوه بر تدريس و نوشتن درباره عكاسي، بيل جي صاحب يكي از بهترين مجموعه عكسها -"عكاسان عكاسي شده" (Photographers Photographed)- از عكاسان است كه به گفته او، گردآوري آن از سال 1968 تا 2006 زمان برده است.
سال قبل كه كتاب "درباره ديدن عكس ها" را دوباره ديدم، به اين نتيجه رسيدم كه بايد به فارسي برگردانده شود! (اكنون در دست ناشر و در حال آمادهسازي براي چاپ است) از همان لحظه آغاز ترجمه كتاب، به فكر برقراري ارتباط با او بودم و به سختي، پس از يافتن شماره تلفن يكي از دوستان صميمي اش، آدرس پست الكترونيكي او را بدست آوردم. لحن نوشتار و پاسخگويي او به سوالات من در مورد كتاب، درباره شخصيت بالا و مهربان او خبر ميداد. امروز بسيار متاسفم كه هيچ گاه نتوانستم با او صحبت كرده و بيشتر آشنا شوم.
بيل جي در سن 69 سالگي، در رختخواب خود در كاستاريكا، به خواب ابدي رفت. مختصري درباره زندگي او:
بيل جي فعاليت حرفهاي خود را در انگلستان آغاز كرد. او اولين مدير واحد عكاسي موسسه هنرهاي معاصر انگلستان و نخستين سردبير / مدير مسئول نشريات دوربين خلاق و آلبوم است. وي تاكنون اديتور عكس نشريات مختلف اروپايي و آژانسهاي بينالمللي عكس بوده است.
پس از كسب تحصيلات خود در دانشگاه نيو مكزيكو به همراه بومانت نيوهال و ون درن كوك، واحد عكاسي دانشگاه ايالت آريزونا را تاسيس كرد و در 20 سال اخير، رشته تاريخ عكاسي و نقد عكس در آن دانشگاه تدريس كرده است.
او بيش از 400 مقاله و 15 كتاب را با موضوع نقد عكس و تاريخ عكاسي به چاپ رسانده است. برخي از عناوين كتابهاي او: "نماي داخلي-خارجي عكاسي اوليه"، "نماي خارجي-داخلي عكاسي معاصر"، "راهنماي عكاسي ايالت متحده آمريكا"، "برنارد شاو: درباره عكاسي"، "نگاتيو/پزتيو: فلسفه عكاسي" و كتابهاي ديگر…
بيل جي به عنوان استاد مهمان در هنرستانها و دانشگاههاي سراسر اروپا و آمريكا همكاري ميكند (كرد). آثار وي نيز در نمايشگاهها و كتابهاي مختلفي به چاپ رسيده است و آخرين نمايشگاه انفرادي او در موزه هنرهاي مدرن سان فرانسيسكو بر پا شده است.
براي ديدن عكسها و خواندن مقالات او، به وب سايت اينترنتي:http://www.billjayonphotography.com مراجعه كنيد.
معنا از این رویداد ساده پدید میآید که از یک اثر دریافتهای گوناگونی به دست میآید. نمیتوان گفت بالاخره یکی از آنها باید درست باشد و بقیه نادرست. این گوناگونی دریافت را به گونهی ساده میتوان معنا تعبیر کرد.
شمس: «این که میگفت: عرصهی سخن بس فراخ است، خواستم جواباش گفتن که بل که عرصهی معنی بس فراخ است، عرصهی سخن بس تنگ است.»: لایهای که سخن را پوشش میدهد معناست و سخن: رودی که ما را به پهنهی دریا میرساند.
وقتی دریافت یا معنای خود را از یک اثر جمله بندی میکنیم از عناصر و مواد خود استفاده میکنیم. این معنا خود موضوعی تازه میشود که میتوان گفت مایهی اصلی آن همین اثر بوده است با بیان و تعبیری دیگر. پس معنایی که غنای هنری و معنوی بیشتری دارد حادثهی نویی را میپرورد.
معنا، هم چون قطرههای باران که انسان را خیس میکند، سرچشمهی رویداهاست.
نشانه کوچکترین واحد معناست. نشانه بر یک عنصر مینشیند (برمیخیزد) و معنا از ارتباط دو نشانه. از ارتباط دو شی معنا متولد میشود که گاه به اندازهی این دو شی واقعیت پیدا میکند. این که از بین اشیای بیشمار این دو شی به هم مرتبط میشوند، چندان قابل دفاع نیست.
در یک اثر تنها یک نقطه دیده میشود. این نقطه یک نشانه است ولی آیا معنایی از این اثر نمیتوان مراد کرد؟ در این جا یک نقطه وجود دارد با پیراموناش. معنا: یک نقطه و غیر نقطه. این سادهترین معناییست که از یک اثر انتزاعی میتوان به دست آورد.
سادهترین عکس مربوط میشود به یک نقطه. حفره معناییست افزون بر دستهای از نقاط. یعنی، جمع نقاط مفهوم حفره نمیشوند. برای بار آوری حفره در اثر به نقطهها یا نشانههای زیادی نیاز است. بعد یا عمق، سایه- روشنهاییاند که از نقطههای کم رنگ- پر رنگِ به مراتب زیادی تشکیل شده است. ولی در تعبیر عکس بعد را یکجا به عنوان نشانه برمیگزینیم.
خلا واژهایست که علاوه بر نشانهها، اندوختههای ذهنی ما را در معنادهی اثر صورت بندی میکند: باید بدانیم پُر چیست و اگر این پُری از میان برخیزد فضای مانده چه سایهای بر زندگی و فلسفهی انسان مینهد.
این پرسش که خلا چه سایهای میتواند بر زندگی بیندازد، مفهومیست که مصداق بیرونی ندارد ولی، معنایی تولید میکند که دست کم در شرق مهم بوده است: هم چنین سایهی شوم مرگ در عکس کرکس.
مرگ واژهایست خالی شده از زندگی. زندگی پریست. از آن چه گوهر زندگیست با خالی کردن عناصر و نشانههای آن بدان دست مییابیم. چه گونه این نشانه را در عکس میآوریم و چه گونه آن را معنا میکنیم؟ کسی که از تصویر کردن پری زندگی ناتوان است در معنای مرگ سختی زیادی خواهد داشت.
حفره را اگر «نمیدانم» بگیریم و نقطه (گوی) را «میدانم»، گفتن «نمیدانم» به همان اندازه دشوار خواهد بود که آفرینش حفره. ما گاه نمیدانیم در کجا باید بگوییم «نمیدانم»، چرا که گفتن آن آگاهی زیادی میخواهد. حفره نقشیست که از نقطه پدید میآید، پس رسم حفره نیازمند دانستن همهی ویژگیهای نقطه (گوی) است.
از آن چه «میدانم» نمیتوانم یکجا سخن بگویم. نشانهای بخشی از دانستههای مرا فرا میخواند و به سخنام وامیدارد. معنای اثر با تماشاگر چنین میکند. و گرنه نشانههای دیداری تنها چشم را به خود فرا میخواند.
نشانهای که مربوط به عکاسیست با دوربین رخ میدهد. عکاس برای رساندن معنای اثر خود از تکنیکهایی بهره میبرد که مفهوم نشانه را دارند. نور پردازی، وضوح و زمینهی اثر به طور یکجا میتواند به عنوان نشانه به کار رود: در این جا نشانه از طریق دوربین ارایه میشود.
واقعیت نقش برجستهی فراواقعیت (متافیزیک) است. برای ورود به جهان متافیزیک لازم است ویژگیهای واقعیت دانسته شود. حقیقت بخش جدا شدهای از هستیست. بخشی از پدیدههاییست که ما را وادار میکند کاری انجام دهیم. افسانهها و احکام اخلاقی و دینی بخشهای جدا شدهای از واقعیتاند. پس، درست و نادرست بودنشان چندوچون آنها را نمیشکافد.
نقطه ما را به اصل موضوع یا واقعیت میکشاند. هم چنان که حفره را در هنر میآوریم، حقایق را نیز از روزمرگی جدا میکنیم و به سرشت انسان پیوند میزنیم.
نشانه کوچکترین لکهی رنگی نیست. بل که نسبت به حس بیننده میتواند مجموعهای از نقاط را به شکل یک تصویر شامل شود. نقطههای رنگی دشوارتر از نقطههای خاکستری معنادار میشوند. رنگ نشانهایست که آگاهی زیادی از بیننده میخواهد.
عکاس با چه فرآیندی معنا را در اثر خود میگنجاند؟
اگر سرچشمهی معنا را گوناگونی دریافت بگیریم، در این صورت این پرسش مفهومی نخواهد داشت. ما برای دفاع از اثر یا نگرهی خود در پی نشانهها و معنای آنها میرویم. معنا در این جا هم چون استدلالهاییاند که نگرهی ما را پشتیبانی میکنند. نمیتوان تصور کرد خدا هستی را آفریده و سپس معانی بین آنها برقرار ساخته است.
عکاس به عنوان یک آفرینشگر نمیتواند ترتیبی دهد که دریافت معانی آنها برای خوانندهی اثر آماده شود.
عکاسی که در پی معنای اثرش برآید، موضوع را از دست خواهد داد. مگر زمانی که عکاس در پی ترکیبی خوب و شایسته از اثری تکراری باشد. در این صورت، او موضوعی آماده دارد که دست به آفرینش معنا میزند.
یک اثر تکراری به گونهی ساده، به نشانه و معنایی بارز اشاره میکند. و گرنه، کوچکترین تغییر در نشانه میتواند موضوعی دیگر باشد. کاربرد واژهی «تکرار» به نگاه کلی تماشاگر برمیگردد.
اگر عکاس از اثر خود سخن میگوید، دست به تعبیر اثر خود میزند. او معنا را از اثر خود کشف میکند: در این مقام او هم چون تماشاگر است. او از نشانههای خود دفاع میکند. در این حال، او با از دست دادن موضوع عکس خود به ترکیبی تازه دست مییابد.
چرا عکاس عکس سیاه- سفید برمیگزیند؟ تا عنصر و نشانههای اثرش را به کمترین مقدار خود کاهش دهد. به این ترتیب، او به موضوع مورد نظر خود نزدیکتر میشود. در عکس تک رنگ، رنگ نشانه نیست. از این رو، نشانهها به کمترین خود میرسد و معنای اثر آسان میشود.
برای معنادار کردن یک اثر به سادگی برخی عناصر را یکجا به عنوان نشانه میگیریم و بدین ترتیب مجموعههایی درست میکنیم که دریافت ما را براندوختههای ذهنیمان بنشاند. این است که اثر را به سادگی معنا میکنیم. اندوختههای ذهنی ما این نشانهها را دسته بندی میکند و معنایی نزدیک به محتوای ذهنی به دست میآورد.
کسی که از اثری متأثر میشود میتوان گفت او معنایی از اثر یافته است که ارتباطهای گسیختهی ذهنیاش را به هم پیوند داده است. معنای دیگر برای روان شناس یا منتقد هنری روی میدهد که به مفهوم پیوند محتوای ذهنی و اثر است: معنایی که از ارتباط مؤلف و تماشاگر پدید میآید.
معنایی که از دریافت اثر در ذهن پدید آمده است چندان قابل پشتیبانی و دفاع نیست مگر این که به گونهای بیان شود. این معنای به دست آمده از اثر دوباره در قالب و فرمی دیگر آفریده میشود. این گونه آدمی بر شانههای هم نشستهاند و زنجیری از اندیشهها تولید میشود.
یک اثر تاریخی از ما میخواهد که آگاهیهای تاریخی هم داشته باشیم. عکس یک اسب سرکش، بلند قامت و کشیده در پرتو آگاهی تاریخی ما بیشتر «اسب کوراغلو» معنا میدهد. روستایی که نشانی از «قئیش قورشاق» نباشد معنای «حیدر بابا» را در خود ندارد. یک پرتره یا کنج خانهای که نزدیکی بیشتری با پرترههای شهریار دارد میتواند حیدربابا را در خود داشته باشد. تلقی عمومی ما از پرترهی شهریار همان حیدرباباست. آگاهی زیاد ما از او معنای ما را ویژهتر خواهد کرد.
واژهی «قیر آت» برای کسی معنادار است که حماسهی کوراغلو را بفهمد. هم چنان که واژهی «خط سوم».
گاهی عکسی ما را به خاطرهای خوب یا بد در زمانی پیوند میدهد. این عکس نشانهایست که خاطرهی ذهنی ما را برمیانگیزد. از درگیری این خاطره با زمان کنونی معنا متولد میشود.
تفاوت اساسی درخت با تصویر (عکس) آن در این است که دومی چارچوب بندی شده است. در حالی که اولی از زاویههای گوناگون قابل دیدن است: باغبانی یا عکاسی. عکاس هستی را معنا میکند و تماشاگر عکس او را. تماشاگر از گوشهی چشم عکاس هستی را معنا میکند.
معنای درخت چیست؟ معنای عدد 2 چیست؟ واژهی «معنا» در دو گزاره دارای ارزش یک سان نیستند. آیا معنای 1+1، 2 است؟ که در ریاضیات چنین گفته نمیشود. ویژگی واژهی معنا اگر از نظر علمی بررسی شود، به حوزهی روان شناختی مربوط خواهد شد. معنای درخت در یک «چارچوب» عکاسی مفهوم مییابد که نگاهی عاطفیست.
- «یک خط 1 سانتی متری بینهایت نقطه دارد.»
- «یک خط 1 کیلومتری بینهایت نقطه دارد.»
آیا این بدین معناست که 1 کیلومتر با 1 سانتی متر یکیست؟ ورود معنا در موضوعات انتزاعی هم چون هندسه تناقضاتی از این دست فراهم میآورد. تفاوت جاده و خط در کاربرد واژههاست. واژهی جاده دارای تصویریست که بار معنایی درخور دارد. خط واژهایست هندسی که معنای متداولی ندارد.
خط در عکاسی نشانهایست که دو فضا را به هم پیوند میدهد: اثری که یک صفحهی خاکستری را به دو بخش بریده است. در این صورت به آن خط برش گفته میشود. در جایی که از خط به «سیم»، «طناب» و «شاخه» تعبیر شود مفهوم خودش را خواهد داشت.
تفاوت عکاسی و نقاشی: کاربرد واژهی خط در ابزاریست که خط را به وجود آورده است. نقاش با یک قلمِ مو خطی میکشد که واژهی «خط» را در خود دارد ولی در عکاسی خط به یک چیز واقعی برمیگردد.
وقتی گفته میشود «خط لبهی خیابان»، مجازا چنین تعبیر میکنیم. هم چنین است جادهی دور دستی که به شکل خط دیده میشود.
نقطه، خط، جاده، خیابان و راه (یول) تصویری هندسی به سوی تصویری عاطفیتر (واقعیتر) است. ژرفا یا انباشت معنا به سمت راه (یول) بیشتر میشود. «خیابان» به دلیل قرار دادی بودناش کمتر از «یول» مایهی هنری دارد.
در ریاضیات نتایج منطقی گزاره به جای معنا در هنر مینشیند. در هنر نمیتوان از نتایج منطقی نشانهها و نمادها بهره برد: معنای نشانه. از آن جایی که گزارههای ریاضی در هستی روی نمیدهند، نتایج قطعی به دست میدهد و در هنر از آن جایی که نشانی از هستیست معنا. از این نظر معنا نتیجهی قطعی از پدیدهها و آثار به دست نمیدهد. معنا حضوریست انسانی و از این نظر عاطفی.
عکس ساده شده (انتزاعی) که بیشتر به صورت بندی (فرم) نزدیک است تا مفهومی، بررسی معنا به دشواری صورت میگیرد. هم چون صورت بندی ریاضی یا هندسی از مفاهیم هستی خالیست.
بخشهای دیگر شناخت، از چشم خود معنای هستی را پی میگیرند. آثار هنری از چشم دین یا جامعه شناسی قابل بررسیست و تعبیر به دست آمده مربوط میشود به نظریههای همان حوزه. عکاس دینی یا جامعه شناسی، هنرمندیست وابسته به یک خط فکری.
جا و زمان نمایش آثار هنری خود محل معناست: روزنامه، مجله و کتاب معنای گوناگونی به اثر هنری میدهد. ترکیب عکس با کنار دستیاش (گرچه اصلا عکس نباشد) باری بر دوش معناست. اثری که نجار مینگرد یا استاد دانشگاه، معنایی برپا میدارند که برای منتقد فرهنگی مهماند و شاید برای تماشاگر هرگز مهم نباشد.
معنای هر اثر با کنار دستیاش برای ایجاد خط فکری لازم شمرده میشود. کسی که به دنبال این خط است فضای کلی نمایشگاه برای او مهم است. تماشای یک اثر فارغ از آثار دیگر، معنای همان اثر را میدارد. نگاه تماشاگران، سخنان پدید آورنده و نقدی که بر نمایشگاه نوشته میشود از دید این خط فکری بار معناییست بر آثار.
- کسی نابغه است که به همهی دانش زمان چیره باشد.
- نابغه کسیست که از توبرهی خود بتواند علاوه بر آن چه در آن گذاشته است، بیرون آورد.
- نابغه گفت این مهرهی سفید را من سیاه میبینم.
نابغهی نخست امکانپذیر است ولی با احتمال خیلی کم. نابغهی دوم غیر ممکن است و نابغهی سوم بی معنای متداول. زمانی که گالیله گفت زمین گرد است، این نمیتوانست برای کلیسا چندان مشکل ساز باشد. ولی اگر گفت زمین مرکز هستی نیست، این برای کلیسا معنای ویژهای میتوانست داشته باشد: مردم از این گفتهها میفهمیدند که انجیل اشتباه کرده پس خدا وجود ندارد و مردم به خاطر سوختن در دوزخ مجبور به نیایش نیستاند و غیره. مخالفتهای کلیسا فقط کلیسا را بدنام کرد و نه این که با این گفتهها خدا بیمعنا میشود.
چه گونه یک گزارهی سرراست و علمی به حوزهی اجتماع و مذهب کشیده میشود.
حاکمیت بیمعنایی در کلیسا و تکرار حوادث گذشته و تفسیر نوشتههای پیشین سبب تشنگی شده بود. به هر سویی که معنای تازه بدهد و حادثهای نو بیافریند نظر میشد. هنر نیز همان تأثیر را در مرکزیت زمین گذاشت که نظرات بیباک گالیله. اگر این گزاره درست باشد که تشنگی مذهبی سبب نفوذ معنای تازه در جان کلیسا شد، پس میتوان گفت خودِ مسیحیت تولید کنندهی معنا بود.
تشنگی در معنا و جستوجوی سرچشمهی آن آغازگر تلاشی به سوی حادثههاست. «خلای معنا» به معنای تشنگیست و احساسیست پیش از جستوجوی معنا. پس معنا احساسیست که باید از درون بجوشد هم چون کشف یک مورد: احساس و درک بیمعنایی، خیز به معناست.
کسی که از خلا سخن میگوید، پیش از این احساسی از پری داشته است. نمیتوان تصور کرد که بیاین احساسِ پری مفهومی از خلا داشت: احساسی که به جایی بند نباشد، نامفهوم خواهد بود و در تکرارِ خود فرسوده خواهد گشت.
نمایشگاه عکس با موضوع ابلیس: چه گونه میتوان عکسهایی با این واژه برگزید؟ اگر به معنای این واژه برگردیم دست به تعبیر آن زدهایم: معنای ابلیس و صورت ابلیس. در این جا، معنا پیش از صورت او پدید آمده و آفرینش عکاسی مربوط میشود به صورتبندی همان امور ذهنی از مفهوم ابلیس.
آیا اثر معنا تولید میکند یا معنا مربوط میشود به تماشاگر؟ اگر معنا را ارتباط بین اجزای اثر تعبیر کنیم، در آن صورت چیزیست که از سوی تماشاگر کشف، یا شاید بگوییم اختراع یا تولید میشود. اما اگر معنا را موضوع یا محتوای اثر بگیریم در آن صورت معنا چندان محل بررسی نخواهد بود.
- درخت میگرید.
- نه، درخت آب خود را از تنهی بریده شده بیرون میدهد.
عبارت نخستین شاعرانه است و دومین عالمانه. کدام را میپسندید؟ در کدام موقعیت باید قرار گیریم تا دومی را برگزینیم؟
تکلیف اجتماعی ما بر این است که یکی از آن دو را برگزینیم، و دغدغهی فلسفی ما این است که هر کدام معنای خودش را دارد.
«ما متوجه شدهایم حتا ابرهایی که زمانی مردم افسانهها میساختند، کاملا دلایل علمی دارند. شکل ابرها با متغیرهای علمی صورت میگیرد نه با افسانهها و داستان سراییهای مردم. ستارگانی که چشمک میزنند اکنون آشکار شدهاست که دلایل جوی دارد.»
اکنون دانش، دانستهها و معناهای هستی شناسیاش را بر دیگر گفتارها چیره میکند. منطقی که در گزارههای علمی صورت بندی شده توانایی دریافت معناهای دیگر را ندارد. او عوام زدگی را از گزارههای خود دور میکند تا از آلودگی پاک بماند. اما جملهی اخیر به سختی از زبان یک اندیشگر علمی شنیده میشود. این جملات غالبا از زبان کسانی شنیده میشود که تعبیرهای دست دومی از گزارههای علمی در دست دارند.
بیرون از این که کدام گزاره درست است، معنا مضمون و مفهوم خودش را دارد. درست بودن گزاره قطعا در حوزهی خودش مفهوم دارد. از این رو، نادرست خواندن افسانهها یا جملههای شاعرانه به از دست دادن بخش بزرگی از اندیشهی انسان میانجامد. در این حال، معنا فراتر از درست و نادرست بودن قرار گرفته است.
- «در زمانی دیر که کشتیها پارو میزدند نمیدانستند که علت حرکت کشتی همین پارو زدن است، بل که فکر میکردند روح ابلیس را وامیدارند که کشتی را حرکت دهد.»
این گزاره بندی از داستانهای اسطورهای آشکارا از نگرهی علمی معنادار شده است و سپس برتری دانش امروزه بر آن نشانده میشود. اگر هم چنان بشنویم که «امروزه اثبات شده است...» باز به تعبیر خرد و دانش نوین معنا شده است.
دانش توانایی اثبات خودش را دارد. برتری دانش تنها بر گزارههای خود استوار است.
نیچه: هنر دروغ میگوید. شاعر دروغگوست.
جایگاه این جمله در کجاست؟ او نه هنرمند است و نه دانشمند. بر اساس یک نگرهی هستیشناسی به این جمله دست یافته است. هنرمند نمیتواند هنرش را بدین گونه نقد کند، هم چنان که دانشمند.
عکس دو تخته سنگ عمودی به شکل پیکر زن و مرد.
- زن و مردی فشرده به هم.
- زن و مردی عاشق هم.
معنای نخستین بر احساس دیدگانی نزدیک است و معنای دومی بر احساس عاطفی. عشق واژهایست که باید دوباره معنا شود و از این رو، از آن چه دیده میشود به مراتب فاصله دارد. این گونه تعبیر و تفسیر معنای تحمیلی (یا قطعی) بر اثر است. و در واقع، موضوعی دیگر. و فشرده شدن، معناییست که اثر را به انتها نمیچسباند و سخن را ناتمام رها میکند.
تعبیری که ختم کلام باشد و تعبیری که راه گشا باشد: کدام را برمیگزینیم؟ واژههای تعبیر عکس به گونهای چیده میشوند که خواننده پروای کنار گذاشتناش را دارد. او وسوسه میشود که این بازی را به روال همین تعبیر ادامه دهد ولی به گونهی خودش.
آموزگار خشن کسیست که نتوان سخن او را ترمیم کرد. تعبیر زمخت عکس همان است که خواننده را گیر بیندازد و چارهی او را ببُرد. همین صورت بندی را عکس نیز میتواند در خود داشته باشد: خواننده گاه در چاهِ ویل او گرفتار میشود. به ویژه زمانی که عکاس اثرش را با سخن گفتن توضیح میدهد.
وان دو صد را میکند هر دم فدا

سالگرد از دست رفتن عبدالله واعظ را با 18 تیر 78 به خاطر دارم. او در بیمارستان درگذشت و دانشجویانی در خوابگاههای خود. او درد دیگران را در سر داشت و زندگی خود را نیز بر آنان نهاد. یاد او را با شور اخیر مردم گرامی بداریم.
معرفی:
رضا دقتی، فتوژورنالیست ایرانی نشریهی نشنال جئوگرافیست که در دنیا او را با نام رضا میشناسند. رضا از ۱۴ سالگی عکاسی را خودآموز یادگرفته است. وی هم چنین از دانشگاه تهران فارغ التحصیل رشتهی معماری است. پیش از انقلاب بیشتر به عکاسی معماری مشغول بوده اما با آغاز درگیریهای انقلاب ۱۳۵۷ ایران، وی به عکاسی خبری روی آورد. دقتی از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰، مجموعه آثاری از تحولات پس از انقلاب تهیه کرد که این سبب مهاجرت به اروپا شد. وی در مجلهی نیوزویک به عنوان خبرنگار بخش خاورمیانه در فاصلهی سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۷ فعالیت کرد. نخستین گزارش رضا برای نشریهی نشنال جئوگرافی، در سال ۱۳۷۲ با عنوان “قاهره، قلب خروشان مصر” منتشر شد. در حال حاضر او با این مجلهی نامدار همکاری میکند و تا کنون بیش از صد کشور را تحت پوشش مطبوعاتی قرار داده است.

عکاسی مستند گاه آمیخته با اوراقی از تاریخ میشود که عکاس را بر رگهای آن گره میزند. کسانی بر این گره پایدار میمانند که مفهومی از آزادگی نزد خود داشته باشند و جسارت نگاه خود را هزینهی این راه نمایند. این فهم از اوراق تاریخ او را برای آویختن بر زندگی مردان و زنان در سرتاسر جهان توانا خواهد ساخت. بدین ترتیب، عکاسانی که نامی شدهاند، شهرتشان در برابر کارشان ناکافیست.
رضا دقتی چون دیگر عکاسان نامی زندگیاش را چنان برگزید که مردم را به گویاترین صورت احساس کند. این انگیزه فقط به درجهای از علاقه بستگی دارد. نبریدن از زندگی مردم و در میان بودن، کار عکاس را متمایز میکند. جسارت عکاس در پذیرش صحنههایی از تفاوتهای زندگی و سلایق مذهبی او را صاحب سبک میکند و آثار او در آوازهی شهرتاش میدرخشد. انسانها با ویژگی های گوناگون با مشکلاتی منحصر به فرد دست به گلاویزاند. انسانهایی که در کمترین وضعیت زندگی به سر میبرند و گاه قادر نیستند چیزی به عنوان اعتراض بیان کنند.

نگاه کردن و نزدیک شدن به احساس مردم در کارهای رضا دقتی دیده میشود. این جسارتِ نگاه نیز سبب شده است که دقتی از کار در میهناش باز بماند. دیدن صحنههایی از ناپرهیزیها ناخوشایند حکومتهاست و پافشاری عکاس بر آن، برای حکومت گران است. کشور تازه مستقل شدهی ما در سال 58 نیز نتوانست تکلیف خود را از نگاههای هنرمندانه روشن کند. به گفتهی خود دقتی، او در زمان پیش از انقلاب ایران به سبب عکاسیاش زندانی شد و پس از انقلاب نیز که کمکم سبب دردسر دولتمردان میشد تصمیم گرفت به بهانهای از کشور دور بشود.
دقتی چون دیگر عکاسان بین المللی در سفرهایش آثاری گرد آورده که نشان از ورود در میان مردم دارد. چهرهها، آیینها و گاه مردانی که جریان ساز تاریخ بودهاند، در سایت او «وبستان» موجود است. اما افغانستان کشوریست که زمان زیادی را در آن سپری کرده است تا همیار احمد شاه مسعود باشد. افغانستان پس از هجوم شوروی درگیر جنگ با طالبان شد و در این مدت شاه مسعود فرماندهی بخشی از کشورش را در درهی پجشیر بر عهده داشت. شاه مسعود یکی از فرماندهان مبارز و خودجوش افغانستان به کوشش مردم درهی پنجشیر به مقابله با این هجومها پرداخت. و رضا دقتی 25 سال نزدیکی و آشنایی با مبارزات شاه مسعود را به صورت نمایشگاهی از آثار عکاسیاش در درهی پنجشیر و در کنار مزار شاه مسعود به صورت روباز برگزار کرد.


برخی آیینهای میهنی و مردمی وجود دارد که هم چون حماسه باید تعبیر شوند. مسابقات اسب سواری و رقصهای محلی اگرچه تحلیل خوبی از آنها نمیشود، در قدمت تاریخیاش به شور حماسی مردماش پیوند مییابد. مردان و زنانی که بخشی از این آیینها را برپا میدارند برای کشورهای پیش رفته به گونهی نمادین تعبیر میشود ولی برای ما که نزدیکی با این آیینها داریم تشابهاتی مییابیم که تعبیر آنها را روشنتر میکند. دقتی برخی از این آیین ها را در کشورهای گوناگون عکاسی کرده است.

از ویژگیهای عکاسی جنگ این است که نزدیکترین و گویاترین زاویه را برمیگزیند. خطرپذیری او به درجهای میرسد که تقریبا هیچ موضوعی را دور از چشم نمیگذارد. تپش زندگی را در نزدیکترین نقطهی سوژه میتوان شنید. و فرو ریختن ترس در عکاسی جنگ سبب نفوذ به لایههای درونی زندگی مردم میشود. در نقاطی از کرهی خاکی ما مردمانی با جنگ دست و پنجه نرم میکنند و کسانی با حکومتهای زورمدار و در فقر و فلاکت به سر میبرند. هر کدام از اینها در نقطهای از مرگ و زندگی بلاتکلیف ماندهاند. اگرچه قصد عکاس آگاهی بیواسطه از وضعیت زندگیها نباشد، برای تحلیلگران اجتماعی استناد به این آثار مهم شمرده میشود.
هر کدام از این واژهها (جنگ - حاکم جور - فقر) به یک سنخ نیستند. جنگ به سبب هجوم کشوری بیگانه انجام میگیرد و حکومت زورمدار بر اساس ایدوئولوژی حاکم مردماش را میخورد و فقر به سبب هم جنگ و هم حکومت جور میسر میشود. و عکاس از این بین موضوع خود را میچیند تا وضعیت بغرنج زندگی را از زوایای گوناگونی روشن کند.
از بين رفتن جنبه استنادي عكاسي
نوشته: سندرا گاورد
ترجمه: محسن بايرام نژاد
همان طور كه ميدانيم، يكي از نمود مهم عكاسي از گذشته و در ذهن مردم كه همواره تاكيد خاصي بر روي آن ميشد، جنبه استنادي عكاسي و اين باور بود كه "چيزي كه در عكس نشان داده شده، خارج از قاب تصوير نيز وجود دارد." اين باور، نقطه شروع شعاري بود كه رولان بارت نيز آن را "اين گونه بود" ميناميد و امروزه با ظهور و گسترش فرآيندهاي ديجيتالي، روز به روز محوتر و به سوي ناپديدي ميرود.
در پاييز سال 1993، نشريه تايم در روي جلد شماره ويژه خود، عكسي را با عنوان "چهره جديد آمريكا" (تصوير 1) از زن جواني به چاپ رساند كه در زيرنويس آن چنين نوشته شده بود: "چگونه مهاجرين نخستين جامعه چند فرهنگي دنيا را شكل ميدهند" در كنار تصوير نيز نوشته بودند: "به چهره اين زن خوب نگاه كنيد. او با تركيب كامپيوتري چندين چهره از مليتهاي متفاوت به وجود آمده است. چيزي كه شما ميبينيد نمايش جالب توجهاي از..."
چهره اين دختر جوان بر روي صفحه اول مجله كه به طور نمادين او را "ايو" (حوا) نام نهادهاند، با تركيب چهره 7 زن و 7 مرد از طوايف و فرهنگهاي متفاوت كه توسط كين وا لام عكاسي شده بود، به وجود آمده است. متخصص كامپيوتر آسيايي- آمريكايي، تد تاي، اين تصوير را به كمك نرمافزار مورف-2 به وجود آورده است. يكي از سردبيران نشريه، جيم گينز، درباره اين تصوير ميگويد: "اين عكس حاصل ازدواج چند فرهنگي را كه اين اواخر به خاطر موج وسيع مهاجرين در آمريكا زياد شده است، به طور نمادين و دراماتيك نشان ميدهد."
نشريه ميرابلا نيز با بهرهگيري از اين تكنيك، تصوير ساخته شده با كامپيوتر از چهره زني زيبا را با عنوان "تصويري فوقالعاده از زيبايي آمريكايي" (تصوير 2)، بر روي جلد شماره سپتامبر 1994 به چاپ رسانيد. سردبير مجله در زيرنويس كنار تصوير، خواننده را با پرسيدن سوالي زيركانه محك زده است: "چهره آمريكايي كيست؟" او در صفحهاي از مجله درباره اين تصوير مينويسد: "از عكاس خوشنام، هيرو، خواستيم تا عكس مناسبي را براي صفحه اول نشريه كه زيبايي آمريكايي را نشان دهد، تهيه كند. ما فكر ميكرديم كه اين چهره ميتواند از تنوع گوناگون ايالتهاي كشور باشد. ميدانستيم كه هيرو از مدلهاي زيبا – اغلب غير مشهور- و از افراد قومهاي مختلف عكاسي ميكند. پس از جستجو و تلاش فراوان، او تصوير چهره زيباي آمريكايي را به ما نشان داد. اما او كيست؟ هيرو به ما نميگفت. فقط با لبخندي بر لب ميگفت كه از اين شخص تا به حال عكاسي نشده است، با هيچ آژانس مدي همكاري ندارد و دسترسي به او غير ممكن است. البته به اين موضوع نيز اشاره ميكرد كه اين مدل داراي شخصيتهاي متفاوت است {...}"
تعجبي ندارد كه دسترسي به مدل اين تصوير غير ممكن است، نه اين كه كار سختي باشد، بلكه تصوير مدل از تركيب كامپيوتري چهرههاي 6 زن به وجود آمده است. بهترين چشمها از يك تصوير انتخاب شده، بهترين لب از تصوير ديگر و باقي قسمتهاي تصوير نيز به همين شكل. براي تهيه تصوير و رسيدن به بهترين نتيجه، نتيجه كار هيچ ارتباطي با واقعيت ندارد.
در سال 1996، لابراتوار علوم بصري (VSL)، كمپاني نرمافزارهاي كامپيوتري ژاپني، قدمهاي فراتري را در اين مسير برداشت و تصويري كاملا غير واقعي از چهره زني را با عنوان "نخستين الهه مجازي"، "كاياكو ديت" كه به DK96 معروف است (تصوير 3)، به وجود آورد. اين موفقيت به كمك آخرين تكنولوژي آن دوره به دست آمد و هدف كمپاني VSL، خلق چهرهاي ايدهآل اما غير واقعي بود. اعضاي پروژه نخست با تقليد از سيماي ستارگان موسيقي و دنياي سينما درصدد خلق چهره كامپيوتري بودند، اما سريعا به اين نتيجه رسيدند كه براي موفقيت و رسيدن به نتيجهاي بهتر، بايد تصوير اين "ستاره مجازي" را كاملا انگاري و بدون هيچ گونه تقليد از چهرهاي واقعي به وجود آورند.
يكي از دلايل جذاب بودن ايده ساخت كاياكو ديت اين است كه كاملا مشابه با نظريات "جين بادريلارد"، فيلسوف فرانسوي بود. طبق اين نظريه، "كاياكو مدلي بدون مرجع يا بدور از واقعيت؛ فراي واقعيت" بود.
ايو (حوا) و دختر روي جلد نشريه ميرابلا، تنها تلفيقي از اعضاي چهره مدلهايي واقعي هستند كه تصوير نهايي با هدف "واقعي بودن" خلق نشده است. هر دوي آنها داراي "ژني" از مدلهاي واقعياند، درحالي كه كاياكو هر چه كه دارد از قوه تخيل "خالق" آن به او رسيده است.
اثر هنرمند آمريكايي، كيت كوتينگهام، با عنوان "تكي، دوقلو، سهقلو – از مجموعه پرترههاي خيالي" (تصوير 4)، اين فقدان مرجع يا فراي از واقعيت را به خوبي نشان ميدهد. اگر كه در نگاه نخست اين تصوير همچون عكسهاي پرتره استوديويي به نظر آيد كه سوژهها در مقابل دوربين نشسته و ژست گرفتهاند، اين پندار اشتباه است. اين عكسهاي رنگي به طور كاملا ديجيتالي تركيب، ساخته و ارائه شدهاند. انگيزه خلق اين تصاوير نخست به خاطر نشان دادن فراي اين باور بود كه "عكاسي، واقعيت را ارائه ميكند" و دوم، به خاطر مقابله با سنت قديمي عكاسي پرتره است. به تقليد از اين شاخه مرسوم عكاسي، كوتينگهام درصدد نقل اين موضوع است كه "واقعيت چقدر انعطافپذير است." آثار كوتينگهام تلنگري زيركانه و همسو با خواسته هنرمندان پستمدرن، "ايجاد اشياء و واقعيتي جديد" است.
همان طور كه ميبينيم، جوهره وجودي مجموعه پرترههاي خيالي، عكس روي جلد ميرابلا، ايو (حوا) و كاياكو ديت، متناقض نظريه معروف بارت، "اين گونه بود"، الزام براي وجود مرجع و منشاء عكاسانه است. هيچ كدام از اين "مدلها" در مقابل عدسي دوربين عكاس و براي او ژست نگرفتهاند. اين گفته كه موجوديت تصاوير عكاسيشده بيانگر واقعيت آن شيء يا شخص است، ديگر ارزش استنادي نداشته و گواه مطلق نيست. شايد تصوير به طور ديجيتالي دستكاري شده باشد و يا كلا به وسيله كامپيوتر ساخته شده باشد. هم چون مثالهاي ذكر شده در اين مقاله، سوزان سونتاگ بيش از سي سال قبل در اينباره گفته بود: "هميشه اين احتمال وجود دارد كه سوژهها همسان با نوع نشان داده شدنشان در عكس، وجود داشته باشند و يا حداقل، آن لحظه عكاسي شدن حضور فيزيكي داشتند. اما اين احتمال نيز ممكن است كه تصوير به كلي تحريف شده باشد."
با گسترش تصويرسازيهاي ديجيتالي، احتمال ديگري نيز به ميان ميآيد كه شايد سوژه اصلا وجود نداشته و ندارد. طبق گفته بارت، "عكاسي آنالوگي ما را وادار به قبول اين واقعيت ميكند كه سوژه عكاسيشده وجود دارد." البته اين وجود داشتن هممعني با "واقعيت مطلق تصاوير عكاسي" نيست، اما عكاسي ديجيتالي كاملا متناقض با اين جمله است. در تكنولوژي ديجيتال و در تصاوير كامپيوتري، واژه "زماني وجود داشته است" جاي خود را با "شايد كه وجود داشته باشد" عوض ميكند.
در اين جهان دستكاريهاي كامپيوتري، خود "واقعيت" نيز ممكن است از بين برود يا طبق خيال و خواسته خالق اثر، نوع ديگري از آن به وجود آيد. علاوه بر اينها، فقدان گواه در اثبات قاعده وجودي و استنادي، ممكن است كه خود گواه توسعه اين تكنولوژي هم چنان جديد و باعث آشكارسازي بهتر آن شود.

تصوير 1 - عكس روي جلد نشريه تايم

تصوير 2- عكس روي جلد نشريه ميرابلا

تصوير 3- كاياكو ديت، نخستين الهه مجازي

تصوير 4- عكس ديجيتالي كيت كوتنگهام
خلیل غلامی

هنوز کشور ما شاهد کوچ ایلاتیست که برای به دست آوردن علوفه برای دامهای خود از نقاط گرمسیر به سردسیر میکوچند. کوچندههای گیلان و آذربایجان نیز غالبا بر بلندیهای تالش جای میگیرند که از نیمههای خرداد آغاز و در اوایل پاییز پایان مییابد. اینان هنوز با پای پیاده گردنههای گاه خطرناکی را میپیمایند که تنها سه ماه در آن جا اسکان خواهند یافت.

کسانی که برگهی سازمان منابع طبیعی را در دست دارند میتوانند در بلندیها و چراگاههای سرسبز و سرد اتراق کنند و بقیه در همان محلهای خود ساکن میشوند. کوچندهها با دام و خانوادههای خود در عرض سه روز پیاپی در حال جابه جاییاند و دسته دسته از آنها را از چند نقطه میتوان دید که به سوی چراگاهها حرکت میکنند.

دستهای از ایلات که از مغان (اردبیل) و اطراف شهرستان اهر (آ.ش) میآیند با ماشینهای باری از مسیر دریاچهی نوور میکوچند و کسانی که از گیلان میکوچند از سمت پایین با قاطر به همراه دام خود به نقاط بالاتر حرکت میکنند. در این سه روز صدای مردم و دامها سرتاسر خط سیر کوچ را پر میکند.

سوباتان یکی از روستاهای فصلیست که در مسیر کوچندهگان قرار داشت و محل خرید آنان نیز به شمار میرفت. این روستا در نیمههای ارتفاعات تالش قرار دارد که هم از بالا و هم از پایین جادهی خاکی برای ماشینها وجود دارد. بازار این روستا پر است از وسایل معیشتی و هم چنین بازاری برای فروش دامهای جوانشان.

سوباتان به معنای محل فرو رفتن آب است که از سه- چهار دهنهی بلعنده تشکیل یافته. این دهنهها همهی آبهای بارانی منطقه را به خود میبلعند.

عدهای از مردمان گیلان در همین منطقهی سوباتان اسکان مییابند. در این جا به سبب فصلی بودناش نه برقی وجود دارد و نه مدرسهای. و به همین دلیل، تعداد قابل توجهی از مردم و کودکان بیسوادند. مسیر سوباتان تا شهرستان هشتپر با ماشین دو ساعت راه است.

غالبا جوانان این ایلات با دردسرهای کوچ مخالفاند و تمایل چندانی به این سرگردانی از خود نشان نمیدهند. برخی از جوانان پس از خدمت سربازی به کار در شهرهای دیگر میروند و بنابر این، برخی از کوچها به دلیل از دست ندادن محل اسکانشان است.






