
در گورستان وادی رحمت عکس میگرفتم که جوانی بازویم را گرفت و گفت حق نداری. گفتم من خبرنگارم و کارت هم نشان دادم. و گفت آقای جلالی گفته کسی حق نداره عکاسی بکنه. مگر این که مجوز ما را داشته باشد.
دستههای عزاداری هیچ کارتی را قبول ندارند.
عکاسی از درون مصلا با هیچ کارتی امکان پذیر نیست.
برای گزارش تصویری از فوتبال، کارت خبرنگاری به درد نمیخورد باید کارت آی دی هم بگیری و کاور بپوشی.
در خیابان یک پلیس مانع عکاسی ما میشود. کارت خبرنگاری و کارت انجمن مطبوعاتی هم به درد نمیخورد.
لباس شخصی اصلا کارت نمی خواهد ولی یک تعداد عکسهایت را پاک میکند.
در کنار دریاچهی خشکیدهی اورمیه مردی به زور از ما کارت میخواهد. او با زیرکی تمام جوری پلیس را خبردار کرد که انگار دزد گرفته است.
درون بازار سرپوشیدهی تبریز مردی تهدید میکند که اگر باز هم عکس بگیری به پلیس خبر خواهد داد.
در جشنوارهی فیروزه برای چند عکاس مهمان مشکلی پیش آمده بود که من به عنوان دبیر اجرایی رفتم کلانتری و کارت شناسایی جشنواره با امضای سرهنگ فرامرزی (معاونت اجتماعی نیروی انتظامی) نیز هیچ اعتباری کسب نکرد و کم مانده بود که خود مرا بازداشت کنند.
در روستای لیقوان یک قاطرچی کم مانده بود ما را زیر لگد بگیرد که حق ندارید عکس بگیرید.
در یکی از مجتمعهای مسکونی هیأت مدیره فقط مجوز خودش را قبول داشت.
با وجود مجوز از روابط عمومی راه آهن تهران در مسیر راه اندیمشک پلیس مانع عکاسی میشد.
با وجود مجوز از مدیر رجای تبریز نتوانستیم از ایستگاه راه آهن مراغه عکس بگیریم.
شهرداری هیچ کارتی به عکاس خودش نمیدهد و در عوض هر جا سر و کلهی عکاس را ببیند مجوز میخواهد.
در مصاحبهی آقای شفق (مدیر عامل تیم تراکتور) که مدت نیم ساعت عکاسی میکردم با ورود دوربین تلویزیون فورا خود را مرتب کرده، کتاش را پوشید و برای مدتی مصاحبه را قطع کرد.

خلاصه این که صد تا کارت و مجوز هم که داشته باشی باز کم میآوری (علاوه کنم کارتهای موتور، بیمه، گواهی، کارت ملی، سند و شناسنامه را که همه در جیبام باید باشند). تقریبا برای هر کوچه و پس کوچهای باید کارت و مجوز مجزایی داشته باشی. هر کسی میتواند از راه برسد و مجوزت را بخواهد. جوری بازویت را میگیرند که یکهو فرار نکنی. مثل این که جاسوس اسراییل گیر آورده. هر کسی میتواند با خشن کردن چهرهاش خود را مأمور اطلاعاتی جا بزند. به نظر میرسد اهمیت دوربین عکاسی در ایران به اندازهی هیچ کجای جهان نیست. کسی که در ایران موفق شود عکاسی کند میتواند در عرض چند سال به عضویت بهترین آژانسهای جهان در بیاید.

شاید تقصیر چندان بر شهردار نباشد. قحط الرجالی غریبی در مدیریت تبریز دیده میشود. مدیران فرهنگی هیچ پیوندی با هنرمندان ندارند. سلیقهی آنان برای این پیوند بر این است که هنرمند را بر طبق معیارهای خود بتراشند. این هنرمندان تراش داده شده در جهت خواستهی آنان قرار میگیرد. این است که در شهر ما هنرمند تولید میشود نه هنر: هنرمندی که توانایی تولید هنر ندارد. همهی هنرمندان شهر در گوشهی زاویهی خود تجربیات گذشته را خمیر میکنند تا ابدا گیر ارگانهای فرهنگی نیفتند.
ساختن با سلایق هنرمندان برای یک مدیر میان مایه خیلی دشوار است. همیشه گفتهایم که مدیر هنری مجریست نه تولید کنندهی هنر. تعریف هنر از سوی مدیر فرهنگی هنوز ملاک تعیین هنرمند است. حال آن که، یک مدیر هرگز نمیتواند معیاری برای گزینش هنرمند برگزیند. چرا؟ چون او به هیچ وجه هنرمند نیست. اگر به احتمال خیلی ضعیف او هنرمند باشد، متخصص تنها یک بخش هنریست. پس بهتر است او تعریف فرهنگ و هنر را کنار بگذارد و خود را آلودهی انتقادها نسازد. من همهی اینها را برای آقای شهردار میگویم. میدانم که برخی مدیران از ذوق چندانی برخوردار نیستند که دامن از این آلودگی پاک کنند.
پس برای رسیدن به زیرساختهای فرهنگی و هنری تبریز باید:
1. سخنرانی از فرهنگ و هنر را کنار بگذارد و آن را به اهلاش بسپارد.
2. پیوند شایسته و ذوقی با هنرمند داشته باشد.
3. هنرمند را درگیر بخشنامههای اداری نکند.
4. عوض این که شرکت خدماتی خود را فعال کند در تدبیر معیشت هنرمند باشد.
آقای شهردار! در این شهر مدیر هنری چیره است نه هنرمند. تا زمانی که هنرمند ناز مدیرش را میکشد وضع بر همین سیاق خواهد بود. متأسفانه مدیران تشخیص لازم برای هنر از بیهنر ندارند. من نامهای به شما نوشتم حاکی از این که خانهی عکاسان تبریز بیخانمان میشود و شما ارجاع دادید به معاونت اجتماعی. و قائم مقام او نیز گفت، هیچ ترسی از این حاشیهها ندارم چرا که من سپاهیام و دیسیپلین خاصی دارم. از نتیجهی ارجاع شما من به این امید واهی رسیدم که، دیگر رجلی در شهر نمیبینم. من رغبتی به نوشتهی دیگر در این مورد نداشتم اما، سخنان دوبارهی شما مرا بر این وسوسه برانگیخت که از توهم قحط الرجلی سرپیچم. کسی که درد هنر و فرهنگ دارد یک روزنهی خیلی باریک برایش باقی میماند. و ما به روزنههای کم فروغ بندیم. میدانم که با نگاشتن این مطلب به گناهی دیگر میخزم. ولی من یاد گرفتهام که از بوی سخنان مردم چیزهایی استشمام کنم و از کسان زیادی سخن شنیدهام که وجهی نداشتهاند. هنرمند زندانی شهر است و نه مشارکت کنندهی آن. پشت روزنههای خود امیدمان را هر لحظه تراش میدهیم.
مردمی که حضور شادی در جامعه دارد، فرهنگ و دانش خود را رونق میبخشد. هیجانهای فردی به اقسام گوناگونی بروز مییابد و یکی از آنها صداست. «فریاد» خشم و خروش بروز هیجانهاست. اگر که فریاد یکی از راههای تخلیهی روانیست، کمترین نمود آن است. و جامعهای که بروز چنین هیجانهایی را پذیراست مردمانی شاد و حاضر خواهد داشت.
از نقش و نگارهایی که تماشاگران میزنند تا یکصدا فریادهایی که برمیآورند تأثیری شگرف بر روند بازی دارد. و بازی نمود رقابتهای فردی و اجتماعیست. هم تماشاگر و هم بازیگر نمود حی و حاضر مردمان در رقابتهای هیجانیست. و در نظر برخی چون ارشمیدس، تماشاگر اهمیتی بیش از بازیگر دارد. و اثبات چنین مدعایی چندان دشوار نیست.
من در این بازیها بیشتر در پی تماشاگر بودهام و از این رو، از قافلهی بازی دور ماندهام. کار برای تماشاگر تمامی ندارد. نگاهها، رفتارها، فریادها، نحوهی تماشای بازی همه و همه به نظرم بیش از بازی اهمیت دارند و سوژهی بیپایانی از هیجانها را در خود دارد.













بازی استقال و تراکتور سازی تبریز ساعت نه و نیم شب آغاز شد و یک بر یک (مساوی) پایان یافت.
میخواهیم کاری انجام دهیم. یکی مخالف و دیگری موافق است. در این صورت ما چه میکنیم؟ خیلی بدیهیست: از آن صرف نظر میکنیم.
نتیجهی 1: ترس کار را به حساب احتیاط میگذاریم.
نتیجهی 2: اهل ریسک نیستیم.
نتیجهی 3: هیچ چیز بلد نمیشویم. چون هرگز کاری نمیکنیم.
نتیجهی 4: کسی که کار بلد است از آن پرهیز میکنیم. گمراهمان میکند.
نتیجهی 5: کسی که کار بلد است از آن میترسیم و بنابر این احترام میگذاریم.
نتیجهی 6: مدیر بیش از هنرمند میشوند.
نتیجهی 7: در یک ادارهی فسقلی هژده مدیر و سیزده هنرمند یافت میشود. و آن سیزده نفر سال پسین ازدواج میکنند.
نتیجهی 8: استکبار جهانی دوباره موضوعیت مییابد.
نتیجهی 9: کسی پیدا میشود و طرحی نو درمیاندازد. اعتمادی دوباره و نیروهایی مستعد گرد هم میآیند.
نتیجهی 10: نیروهای کسالت بسیج میشوند. آستین بالا میزنند. قلاب میاندازند.
نتیجهی 11: مدیر تازه احتیاط میکند و پدر بزرگ میشود.
بزرگترین زبالهگاه مرکزی تبریز در فاصلهی 15 کیلومتری شمال غربی شهر تبریز جای گرفته است. و دو روستای اسپیران و آناخاتون در کنار دود حاصل از زبالهها قرار دارند. اغلب کودکان و مردان زبالهگاه ساکن روستای آناخاتون هستند. صبح پیش از برآمدن آفتاب با توبرههایشان به محل میآیند. کامیونهای زباله تقریبا هر 24 ساعت بار خود را خالی میکنند و لودرها نیز زبالهها را در درهای تلنبار میکنند. شیرابه ی ناشی از این تلنبار در ته دره جاری می شود.
















رودخانه ای در مسیر خود سه بار منحرف میشود تا آب به آسیاب مردمان روستا بریزد. آن جا مردمانی میزیند که محتاج این آباند. قضیهی این انحراف چیست؟ آیا حکمی ازلیست؟ حتا یکی از این انحرافها میتواند نقش زندگی انسانها را تغییر دهد. دستی که پشت این قضایای مبهم وجود دارد دایما در خیر ماست.
دایناسورهای غول پیکری پیش از بابای ما وجود داشتند که برخیهایشان پرواز هم میکردند. این پرندگان ویرانگر میتوانستند بابای ما را به راحتی یک لقمه کنند. و خوش بختانه بابای ما پیش از آن که از بیخ آن درخت مثل قارچ بروید، آن شهاب سنگ کارشان را ساخت. دستی که شهاب سنگ را به سوی زمین فرستاد تا آسودگی زندگی بابای ما را تضمین کند، میدانست که ما با همهی توان خود قادر به مبارزهاش نیستیم.
پشت پردهی برخی جریانات و قضایا حکمی جاریست که فقط به انسان ختم میشود. حضور یکه و تنهای او همه چیز را تحت الشعاع خود قرار داده است. این کوچکترین موجود خاکی مغزی دارد که در تولید قضایا مهارت ویژه دارد. روند یک قضیه کمک میکند تا نیروهای اهریمنی فرمان بردارش شوند.
شناگری از بزرگترین آبشار شیرجه میزند. لحظه به لحظه رودخانه به او نزدیکتر میشود. هر لحظه بیشتر از پیش. سطح رودخانه از فرق سر او کل وجودش را میبلعد. و زمانی که سنگهای ته رودخانه نزدیک میشود خم شده و او را به بیرون هدایت میکند. در همان لحظه که نفساش تمام شده به بیرون هدایت میشود.
در اسطورهها آمده است که با هل دادن آب به عقب نیروی نهفتهی درون دریا تحریک شده و کشتی را رو به جلو حرکت میدهد. برانگیختن نیروی مهار شدهی دریا فقط از دست کسانی برمیآمد که پارو را به درستی حرکت میدادند. وگرنه، خشم دریا برانگیخته میشد.
دوندهی ماراتن با فشار سختی که به زمین میداد سبب میشد برندهی مسابقه شود. به اندازهای که زمین را فشار میداد نیروی پنهان شده به یاری او برمیخاست و نام او را جاودانه میساخت. دانش را فراموش کنیم که هر عملی عکس العملی دارد در خلاف آن و هم اندازهی آن. این صورتی پیچیده از همان قضیه است.
با کل قضایا میتوان روندی را طی کرد که صورت مسأله در دست ما مهار شده باشد. وقتی نخ ازل را میگیرم به موجود دو پا میرسیم که همه چیز در راستای او قرار گرفتهاند. این نخ غایتی خوش به کسانی که پشت قضایا همواره دستی میبینند القا میکند. من که با نخ ازلی پیش آمدهام با رها کردناش گرانش زیر پایم قطع میشود. سرگیجه و افسردگی سرانجام من است. نخی که اجدادم به من داد نمیدانم چیست اما باید نگهاش دارم.
بابا ارسطو به ما آموخت که به چند روش گفتاری میتوانید حکم این نخ را بسنجید. از ازل و غایت آن بپرسید و به چیدمانی از گفتارتان برسید. ما به این نخ که صورتی از قضایای پیچیدهی اسطورهها بود دچار شدیم. نمیتوان صورت بندی کرد که این نخ چه گونه و در کجا گره خورده است که تاب زندگی ما را دارد. جدل معجزهایست که ابهام را روشن میکند.
سوارکار ماهر به جدلی دست یافته است که با فشار بر عضلات اسب او را وادار میکند به برانگیختن زمین. زمین که گرفتار دسیسه شده هدف را فراموش میکند و مرد را برنده میکند. این خباثت جزوی از چیدهمان گفتاریست که یاد گرفتهایم.
طبیعت واژهایست که دچار جدل ما شده است. بهانههای طبیعی بودن ما را بر مدار چیرگیاش فرا نهاده است: ابر و باد و... طبیعت در چیدمان ما بیش از پیش مهار میشود. جزیرهای وجود دارد که گربههایش را میکشند تا موجودات دیگر بزیند. انسانهایی را در آفریقا به دار میکشند تا شکار گوریلها کم شود.
من این چیرگی را مدیون چیدمانی از گفتارم که پیشتر از هر کس رسیدهام. این نظمِ گفتار من سرآغاز گفتار دیگران میشود و من چیرگیام را بیشتر میکنم. پیش از بابا ارسطو عضلات گردن و دست نشان پیروزی بر نیروهای خبیث بود. آموختیم که واژهی نظم را بیش از پیش به کار گیریم. آن سو طبیعت و این سو گفتار. نظمی که گرفتار این دو میشود پیوند نیروهای پشت پرده را بیشتر میکند.
بینظم یعنی این که تماشاگری تو را تشویق نکند. کسی آب به آسیابات نریزد. گرانش زیر پایت محو شود. عدالت فرشتهی نجات کسانیست که از نظم پیروی کنند. توانایی این واژه در قدرت کیفر رسانیاش است و یکی از اختراعاتیست که چیرگی را افزون میکند. واژهی جان بخشیست که نظم را گسستناپذیر میکند: طبیعت نیز نظم دارد و آن استوار ساختن انسان بر طبیعت و همانا بر انسان است.
پدر بزرگ من در محلهی خودش سرآمد و ریش سفید بود. او اسب سوار میشد و سواد داشت. میتوانست اوراقی را بخواند که دیگران چیزی سر در نمیآوردند. او چه چیزی بیش از دیگران داشت که معتمد مردم شده بود؟ سیاههای از داستانها از جمله مثنوی بلد بود. موسی و شبان همه را فریفتهاش میکرد.
او امروزه روایت خود را از آسانسور چند طبقه چنین میچیند: اتاق کوچکیست که ساختمان به آن بزرگی کم کم از آن پایین میرود: سوادی که در مدت زمانی کوتاه به هیچ نمیارزد. بابا بطلمیوس هم که نگاهی به آسمان دوخت بلد بود که چه گونه مردم را به خود بخواند: خورشید به دور ما میچرخد. ما مرکز عالمیم.
از آن سر ازل که بیاغازیم به نحو مسخرهای خود را میبینیم. انفجار بزرگ از کوچکترین و مبهمترین نقطهی شناخته شده به سرانجامی رسیده که انسان کدخدای هستی شده. این چشمهی نور شعوری در خود داشته است که انفجارهای مهیب و باور نکردنی کهکشانها و ستارهها چیزی از وجود ما را نکاسته است. کل قضایای هستی به سود ما عمل کرده است. وگرنه انسانی نبود که خدایش را سجده بیاورد.
من اگر خدا بودم همهی مبلغانام را میکشتم.
(این نوشته در پاسخ به مقالهایست که در هفته نامهی آذرپیام چاپ شده بود. او نوشته بود خروجی فوتبالی چون لیگ برتر کمتر از هزینهایست که صرف میشود و از ورزش سالم سخن گفتهاند که باشگاه تراکتورسازی نیست.)

کسانی که نمی دانند بدانند و کسانی که میدانند دلیلاش را بدانند که ماهیت یک شهر به زندگی شاداب مردماناش بند است. شادی بر روی باندهای هیجان و تولیدات ورزشی و هنری استوار است. شهری که از بیهیجانی جواناناش درد میکشد گورستانیست که صداها خفه و تلاشها همه مردهاند. هنر از همین هیجانهای فردی ناشی میشود. و کسانی که مشکلی با این هیجانها دارند باید بدانند مشکل عمدهی شهرنشینی همین زندگان مردهاند. روانهای افسردهای که همه چیز را با چرتکه تنظیم میکنند و خروجی آن را حسابداری میکنند. دیدن این روانهای مرده برای جامعه شناسان ما امر صوابیست.
اما ورزش و هنر از عناصر مهم جامعهاند. خفگی در این دو امر سبب آلودگی جوانان و کسالت جامعه خواهد شد. هیجان درونی یک جوان با چیزی سرریز میشود که میتوان آن را هنر یا ورزش نام گذاشت. و تولید فرهنگ و نوآوری در دانش و فلسفه بدون این هیجان تنها از اذهان درجهی دوم میتراود. این اذهان غالبا نادیدهها را فراموش میکنند و هر آن چه دیدنیست در حساب وارد میکنند و خروجی آن را میسنجند: هم چون ماشین حساب.
مشکلاتی که گریبانگیر هنر ما شده است به دست اذهان درجه دوم بوده است. تولید هنری شهر ما در حد صفر است. باید به این امر مهم اهیمت فراوان داد که هنر بیتماشاگر به تولید نمیانجامد. نویسندهی بی خواننده تعطیل میشود. هنر و مخاطب لازم و ملزوم یک دیگراند. در حسابداری ما و کسانی که دخالتی در مدیریت فرهنگی شهر دارند هیچ اندیشهای در سر ندارند که نقطهی تلاقی این دو را توانا سازد. جوانی که به پدیدهی نادر فرهنگی دست رسی یافته است به امید نشان دادناش تلاش فراوان میبرد و در شهر که نه مدیر، بل که تماشاگر گاه با حساب و کتاب به بازدید نمایشگاهها میرود تنها پیام افسردگی را بر دل هنرمند نقش میزند.
فوتبال تراکتور سازی تبریز سالهاست که یکه تاز هواداری از خود را دارد. هیچ شهری چنین از پشتیبانی مردمیاش برخوردار نیست. تنها تیمی که هوادار پر و پا قرص یافته است تراکتور است. جوانانی که از تماشای لحظهای آن لذت میبرند، هیجانی را پاسخ میدهند که سرریز است. و بازی کن نیز از همین شور تماشاگرش بهره میبرد و فقط به پیروزی میاندیشد. پنجاه هزار جوان که بر پلههای استادیوم قرار میگیرند نمیتوانند حساب ما را پس بدهند که آیا میصرفد یا نه؟ اگر نصرفد باید همه را تعطیل کرد؟ تیم تراکتور علاوه بر بازی فوتبال شور فرهنگاش را میکشد. آیا این شعار را از جوانان دیگر شهرها هم میتوان شنید که «یاشاسین آذربایجان- یاشاسین تراختور»؟ این همیت و تعصب محلی را که در تیماش تجلی یافته با هیچ حسابداری شهری نمیتوان ارزیابی کرد. کسی که از همهی این تجلیها و هیجانهای فردی مرده است نمیتواند تحلیلی بر آن داشته باشد. این است که چند سال تیم محبوب آذربایجان دچار فراموشی گردید و جوانانی افسرده از پیروزی، عصیانگر شدند. مدیرانی که با این حساب و کتاب برای تیم تراکتور دلیل درست کردند پاسخ گوی دلمردگی جوانان ما خواهند بود.
قرار نیست هر جوان حکمی از شهرداری یا حسابداری خزانه دریافت کند که امروزش را چه کار کند و چه گونه شور درونیاش را پاسخ دهد. هر کس به اندازهی استعداد بدنی و مغزیاش راهی برای خود مییابد و این مدیراناند که در تدارک دستاوردهای او باید بکوشند بدون این که در فکر چرتکه باشند. همهی این سی سال را به تعطیلی کشاندن بدل به فلسفهی مدیریتی شده است. شهر باید تمام امکاناتِ پاسخ گویی به هیجانهای جوانان را داشته باشد. این مدیراناند که باید بدانند شور جوانان را با چه چیزی محاسبه کنند. و استادیوم یادگار امام که سالها بود در خاموشی فرو خفته بود به همتی دوباره زنده شد تا بازی پرشورتر و با هیجان بیشتری رقم زند.
نویسندهی افسردهی ما حسابی برای هیجانهای جوانان باز نکرده است که خروجی آن را ارزیابی کند.
در ادامه ی بازی های لیگ برتر کشور تیم تراکتورسازی تبریز در برابر راه آهن تهران به پیروزی رسید. این بازی در ساعت نه و نیم شب (88.6.6) در استادیوم یادگار امام انجام شد. هوادران تراختور با حضور خود رقمی دیگر بر خاطره ی بازی برد تراختور زدند. به گونه ای که سرمربی تیم راه آهن گفت اگر این همه تماشاگر از آن من بود پیروز می شدم.



موج مکزیکی هوادران تراختور

تراکتور: افتخار ترک ها

من سر و صدا می کنم، پس پیروزم





داغلاری سوکه ر تراختور
24 عکس هم از علی حقدوستهر آن چه به رویا وسعت میدهد عبارت را تنگ میکند. - عباس نِفَری (شاعر بصره)

(اثر استیو مک کوری)
یک عکس دارای نشانهاییست که پیوند بینشان معنا را پدید میآورد. تصادفی بودن نشانها رسانندهی مفهوم نخواهد بود بل که، اثر به هرج و مرج دچار خواهد شد. پیوند نشانها نیز در هر مرز جغرافیایی و فرهنگی معانی متفاوتی را به خود میگیرد. برقراری ارتباط منطقی و قطعی بین نشانها که مشترک مردم باشد دشوار است. ولی این نشانها دارای مفاهیم کلیاند که در ساختار همهی جوامع دیده میشود. به عبارتی، تعبیر یا سخن راندن از اثر در جزییاتی بازتاب مییابد که در مرزهای جغرافیایی محصور میماند. آیینهای گفتاری مثلا نیایش، اثر را از سطح به ژرفا میبرد. یعنی این که، گفتارهای رایج مردم اثر را محصور به جغرافیای خود میکنند ولی در عوض اثر را ژرفا میبخشند. در این اثر، استیو مک کوری، نشانهایی به جا گذاشته است که ما را در تجربهی آن چه که تاکنون دیده یا خواندهایم قرار میدهد. در این جا، نور بنیادیترین موضوع قابل بررسیست. کادربندی نور در محتوای اثر یاری میرساند و گفتار ما را از نیایش برملا میسازد. تاریکی روبه روی نمازگزار و شمعهای پشت سر او شاید تعبیری متفاوت به دست دهد. شاید یکی بگوید «تاریکی محل روشناییهاست». این برخورد اندیشهها نقطهی تلاقی نشانهاییست که عکاس هر تماشاگر را در آن میخ کوب میکند.
سطح اثر در واقع از آنِ عکاس است. بدین گونه، تجربههای دیداری، اجتماعی و گفتاری ما ضلع سوم عکس را برپا میکند. پس ارتفاع یا ژرفای اثر از آن تماشاگر است. عکس آفریده شده ولی نگاه تماشاگر نیاز است تا اثر به سخن واداشته شود. اوست که اثر را از زمینگیر شدن رها میکند. ستونهایی که اثر را برپا میدارند از همین گفتارهای فرهنگی سرچشمه میگیرد. دو نشان به هم میخورد و معنا میآفریند و معنا در بین مردم نگرشهای نو و دیگرگون پدید میآورد. این برخوردها جایگاه هنری عکس را به دست میدهد. در جوامعی که برخورد تماشاگر با آثار هنری کم رونق است در واقع، سطوحی از معانی و تعابیر فرهنگی برپا نمیشود و سطح گفتار ثابت میماند.

در اثر فرانسیسکو زیزولا، ما با تابش نور به دو دریافت میرسیم: ریتم نور و محتوای اثر. در آثار زیزولا غالبا شکلهای خوش فرمی از موضوع طرح میشود. اشکال در آثار او گره شایستهای با موضوع اصلیاش مییابد. اگر مرد را از میان اتاق کم کنیم که غیر از ریتمهای زیبای نور چیزی نماند، در واقع چیزی برای گفتن نخواهد بود: گفتاری که بنای تعبیر ما را بر آن تجربه فرو نشاند. آثاری که بر پایهی اشکال زیبا پایدار میشوند بر هیچ تجربهای از گفتار استوار نیستند. زیبایی در همین گره خوردن شکل و موضوع پدیدار میشود. ریتم، رنگ و نقاط طلایی عکس به خودی خود زیبایی پدید نمیآورد.

در این جا، زیزولا تصویری از زندگی یک آفریقایی را ارایه میدهد. نقاشیهای روی دیوار ماجرای پرسههای کودکانه است. استناد به نقاشیها که واقعیتی از خیالهای مردماناش است، از توانایی نگاه عکاس برمیخیزد. شکل بندی این عکس خالی از محتوا نیست. بدین ترتیب، ما به همراه این مرد روی ماجرای زندگیاش گام میزنیم.
در این نوشته من در ماجرای «شعر حجم» دست میبرم که با نام یدالله رویایی گره خورده است. بنیاد اندیشهی حجم در شعر که از اشعار رویایی برمیآید، مرا بر آن میدارد تا چیزی بیرون از سطح دو بعدی عکس دست یابم. چیزی از جنس گفتار که هالهای از آن را در برمیگیرد. درصدد این نیستم که ارتباط واژه و نشانهای بصری عکس را روشن کنم. اما عکس تصویری بر ذهن مینشاند که چارچوب آن با ساختار زبان نزدیکی زیادی دارد. اگر چه این تصویر ذهنی مخلوطی مبهم از واژهها و تجربههای گوناگون است، ولی تماشاگر که در برابر عکس میایستد این تصویرهای مغشوش به سوی تعبیر عکس روان میشوند: یعنی در راستای تجربهی عکس قرار میگیرند.
از این رو، در این نوشته من با کسانی که سطح اثر را در وضعیت خام خود میپذیرند تا عکس دچار مفهوم نشود موافق نخواهم بود. ساختار هنر بر تأثیر پذیرفتن و دست بردن به منظور تأثیر گذاشتن بنیان افکنده شده است. این که عکس از هیچ مفهوم و معنایی پیروی نمیکند قداست آن را نمیرساند. پارههایی از عکس که به سبب تماشا کردن بر ذهن و دماغ مردم مینشیند وگرچه به گفته هم نیاید ارزشی بیش از خود عکس میآفریند: ارزشی که دوباره بر اثر خم میشود. اگر بر این ارزش افزوده روی اثر موافق نباشیم، یعنی این که اصالت عکس را برای همیشه در برابر تماشاگر بپذیریم، در واقع به تولیدی دست نیافتهایم. مؤلف یک گام تماشاگر را بر دست بالا مینشاند. آن عکس گوهر یکتا نیست که برای پرسشهای بینهایت همیشه به سویاش خم شویم. از این رو، یک تجربه از من و یک تلنگر از اثر، به آفرینشی دیگر خواهد انجامید.
این پارهها در ارتباطات اجتماعی حاضر میشوند و شکلی دیگر از خود بر جا میگذارند. این روند در واقع، رفتاری از بیانهای درونیست که به هنگام تماشای عکس جذب شده بود. با این حساب، بررسی من از «حجم عکس» به مفاهیمی از آن وابسته است. و حتا این که «هر کس تعبیر خودش را دارد و بنابر این هیچ قاعدهای برای تحلیل عکس وجود ندارد» به ظاهرِ رفتارهای مردم بسنده میکند. داستان اوزوم، عنب، انگور و استافیل به نشانی اشاره میکند با ساختاری مادی و زبانی متفاوت. در این جا، آن چه از فهم اثر منظور است به رفتارهای بیانی تماشاگران برمیگردد. عکس آن اصل گوهرین چون «اوزوم» نیست که یکتا باشد. قداست «وجود» هایدگری در تحلیل عکس مشکلی از این دست پدید میآورد. تعبیر عکس بر نشانها و تجربههای ما استوار است.

در طبیعت، نور پدید آورندهی رنگ است و
در عکس، رنگ پدید آورندهی نور. – هانس هافمن
در این اثر به یاد ماندنی، خوش فرمی اثر بر محتوای آن سایه انداخته است. گیرایی اثر بر سایههای اشتران و تپهی ماهور کویر استوار است. برای به دست آوردن این زیبایی ما از زندگی ساربان دور میشویم. رنگ، نور و سایه در حد اعلای خود وجود دارد. در این اثر همه چیز به شایستگی انجام شده مگر نبض زندگی ساربان. کوچکترین لکهی رنگی در این عکس مربوط به انسان است. و بیحضور انسان نمیتوان بنای فلسفی چید. برای این اثر میتوان گفت: موجودات کویر. حتا شتر نیز در ابهت کویر خفه میشود. اهمیت این سایهها و رنگها فقط یک واژه را تداعی میکند: کویر.
از برخورد عکس با تماشاگر چیزی میتراود که موضوعی نو است و آن را نمیتوان به «حیرت» فرو کاست. حیرت از گفتار میکاهد. این واژه که تعبیری صوفی دارد، سطح ایستایی از تجربهها پدید میآورد. برخورد عکس با نگاه تماشاگر ژرفایی را پی میریزد که بر بنای فرهنگی مردم استوار است. و از این برخورد بنای گفتاری نو برمیخیزد.


