تبليغاتX
خانه عکاسان تبریز
دردسرهای عکاسی در کشور ما دوشنبه 1388/06/30 11:50 PM

در گورستان وادی رحمت عکس میگرفتم که جوانی بازویم را گرفت و گفت حق نداری. گفتم من خبرنگارم و کارت هم نشان دادم. و گفت آقای جلالی گفته کسی حق نداره عکاسی بکنه. مگر این که مجوز ما را داشته باشد.

دسته‎های عزاداری هیچ کارتی را قبول ندارند.

عکاسی از درون مصلا با هیچ کارتی امکان پذیر نیست.

برای گزارش تصویری از فوتبال، کارت خبرنگاری به درد نمی‎خورد باید کارت آی دی هم بگیری و کاور بپوشی.

در خیابان یک پلیس مانع عکاسی ما می‎شود. کارت خبرنگاری و کارت انجمن مطبوعاتی هم به درد نمی‎خورد.

لباس شخصی اصلا کارت نمی خواهد ولی یک تعداد عکس‎هایت را پاک می‎کند.

در کنار دریاچه‎ی خشکیده‎ی اورمیه مردی به زور از ما کارت میخواهد. او با زیرکی تمام جوری پلیس را خبردار کرد که انگار دزد گرفته است.

درون بازار سرپوشیده‎ی تبریز مردی تهدید میکند که اگر باز هم عکس بگیری به پلیس خبر خواهد داد.

در جشنواره‎ی فیروزه برای چند عکاس مهمان مشکلی پیش آمده بود که من به عنوان دبیر اجرایی رفتم کلانتری و کارت شناسایی جشنواره با امضای سرهنگ فرامرزی (معاونت اجتماعی نیروی انتظامی) نیز هیچ اعتباری کسب نکرد و کم مانده بود که خود مرا بازداشت کنند.

در روستای لیقوان یک قاطرچی کم مانده بود ما را زیر لگد بگیرد که حق ندارید عکس بگیرید.

در یکی از مجتمع‎های مسکونی هیأت مدیره فقط مجوز خودش را قبول داشت.

با وجود مجوز از روابط عمومی راه آهن تهران در مسیر راه اندیمشک پلیس مانع عکاسی می‎شد.

با وجود مجوز از مدیر رجای تبریز نتوانستیم از ایستگاه راه آهن مراغه عکس بگیریم.

شهرداری هیچ کارتی به عکاس خودش نمی‎دهد و در عوض هر جا سر و کله‎ی عکاس را ببیند مجوز میخواهد.

در مصاحبه‎ی آقای شفق (مدیر عامل تیم تراکتور) که مدت نیم ساعت عکاسی میکردم با ورود دوربین تلویزیون فورا خود را مرتب کرده، کت‎اش را پوشید و برای مدتی مصاحبه را قطع کرد.

خلاصه این که صد تا کارت و مجوز هم که داشته باشی باز کم میآوری (علاوه کنم کارت‎های موتور، بیمه، گواهی، کارت ملی، سند و شناسنامه را که همه در جیبام باید باشند). تقریبا برای هر کوچه و پس کوچه‎ای باید کارت و مجوز مجزایی داشته باشی. هر کسی میتواند از راه برسد و مجوزت را بخواهد. جوری بازویت را میگیرند که یکهو فرار نکنی. مثل این که جاسوس اسراییل گیر آورده. هر کسی میتواند با خشن کردن چهرهاش خود را مأمور اطلاعاتی جا بزند. به نظر می‎رسد اهمیت دوربین عکاسی در ایران به اندازهی هیچ کجای جهان نیست. کسی که در ایران موفق شود عکاسی کند می‎تواند در عرض چند سال به عضویت بهترین آژانس‎های جهان در بیاید.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |

دوباره آقای شهردار! پنجشنبه 1388/06/26 6:56 PM

خبر خوبی از شهردار تبریز روی سایت‎های خبری رفت. این خبر حاکی از این است که شهردار تبریز یک بار دیگر بر رشد هنر و فرهنگ تأکید کرد: «در اين راه كه نوعي مهندسي زيرساخت‌هاي فرهنگي به شمار مي‌رود، شهرداري تبريز مصمم است و بايد اهالي فرهنگ و هنر با تمام توان كمك حال شهرداري باشند.» من به مدیران کنونی شهرداری فرهنگی تبریز ایمانی ندارم که بتواند کاری از پیش ببرد. مدیری که نتواند به همکاری نزدیک با هنرمندان علاقه نشان دهد، چه کسی بر تصمیم شهردار عمل خواهد کرد؟

شاید تقصیر چندان بر شهردار نباشد. قحط الرجالی غریبی در مدیریت تبریز دیده می‎شود. مدیران فرهنگی هیچ پیوندی با هنرمندان ندارند. سلیقه‎ی آنان برای این پیوند بر این است که هنرمند را بر طبق معیارهای خود بتراشند. این هنرمندان تراش داده شده در جهت خواسته‎ی آنان قرار می‎گیرد. این است که در شهر ما هنرمند تولید می‎شود نه هنر: هنرمندی که توانایی تولید هنر ندارد. همه‎ی هنرمندان شهر در گوشه‎ی زاویه‎ی خود تجربیات گذشته را خمیر می‎کنند تا ابدا گیر ارگان‎های فرهنگی نیفتند.

ساختن با سلایق هنرمندان برای یک مدیر میان مایه خیلی دشوار است. همیشه گفته‎ایم که مدیر هنری مجری‎ست نه تولید کننده‎ی هنر. تعریف هنر از سوی مدیر فرهنگی هنوز ملاک تعیین هنرمند است. حال آن که، یک مدیر هرگز نمی‎تواند معیاری برای گزینش هنرمند برگزیند. چرا؟ چون او به هیچ وجه هنرمند نیست. اگر به احتمال خیلی ضعیف او هنرمند باشد، متخصص تنها یک بخش هنری‎ست. پس بهتر است او تعریف فرهنگ و هنر را کنار بگذارد و خود را آلوده‎ی انتقادها نسازد. من همه‎ی این‎ها را برای آقای شهردار می‎گویم. می‎دانم که برخی مدیران از ذوق چندانی برخوردار نیستند که دامن از این آلودگی پاک کنند.

پس برای رسیدن به زیرساخت‎های فرهنگی و هنری تبریز باید:

1.     سخنرانی از فرهنگ و هنر را کنار بگذارد و آن را به اهل‎اش بسپارد.

2.     پیوند شایسته و ذوقی با هنرمند داشته باشد.

3.     هنرمند را درگیر بخش‎نامه‎های اداری نکند.

4.     عوض این که شرکت خدماتی خود را فعال کند در تدبیر معیشت هنرمند باشد.

آقای شهردار! در این شهر مدیر هنری چیره است نه هنرمند. تا زمانی که هنرمند ناز مدیرش را می‎کشد وضع بر همین سیاق خواهد بود. متأسفانه مدیران تشخیص لازم برای هنر از بی‎هنر ندارند. من نامه‎ای به شما نوشتم حاکی از این که خانه‎ی عکاسان تبریز بی‎خانمان می‎شود و شما ارجاع دادید به معاونت اجتماعی. و قائم مقام او نیز گفت، هیچ ترسی از این حاشیه‎ها ندارم چرا که من سپاهی‎ام و دیسیپلین خاصی دارم. از نتیجه‎ی ارجاع شما من به این امید واهی رسیدم که، دیگر رجلی در شهر نمی‎بینم. من رغبتی به نوشته‎ی دیگر در این مورد نداشتم اما، سخنان دوباره‎ی شما مرا بر این وسوسه برانگیخت که از توهم قحط الرجلی سرپیچم. کسی که درد هنر و فرهنگ دارد یک روزنه‎ی خیلی باریک برایش باقی می‎ماند. و ما به روزنه‎های کم فروغ بندیم. می‎دانم که با نگاشتن این مطلب به گناهی دیگر می‎خزم. ولی من یاد گرفته‎ام که از بوی سخنان مردم چیزهایی استشمام کنم و از کسان زیادی سخن شنیده‎ام که وجهی نداشته‎اند. هنرمند زندانی شهر است و نه مشارکت کننده‎ی آن. پشت روزنه‎های خود امیدمان را هر لحظه تراش می‎دهیم.
نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |

این صداست که می‎ماند دوشنبه 1388/06/23 4:11 PM

مردمی که حضور شادی در جامعه دارد، فرهنگ و دانش خود را رونق می‎بخشد. هیجانهای فردی به اقسام گوناگونی بروز می‎یابد و یکی از آن‎ها صداست. «فریاد» خشم و خروش بروز هیجان‎هاست. اگر که فریاد یکی از راه‎های تخلیه‎ی روانی‎ست، کم‎ترین نمود آن است. و جامعه‎ای که بروز چنین هیجان‎هایی را پذیراست مردمانی شاد و حاضر خواهد داشت.

از نقش و نگارهایی که تماشاگران می‎زنند تا یکصدا فریادهایی که برمی‎آورند تأثیری شگرف بر روند بازی دارد. و بازی نمود رقابت‎های فردی و اجتماعی‎ست. هم تماشاگر و هم بازی‎گر نمود حی و حاضر مردمان در رقابت‎های هیجانی‎ست. و در نظر برخی چون ارشمیدس، تماشاگر اهمیتی بیش‎ از بازی‎گر دارد. و اثبات چنین مدعایی چندان دشوار نیست.

من در این بازی‎ها بیش‎تر در پی تماشاگر بوده‎ام و از این رو، از قافلهی بازی دور مانده‎ام. کار برای تماشاگر تمامی ندارد. نگاه‎ها، رفتارها، فریادها، نحوه‎ی تماشای بازی همه و همه به نظرم بیش از بازی اهمیت دارند و سوژه‎ی بی‎پایانی از هیجان‎ها را در خود دارد.














 

بازی استقال و تراکتور سازی تبریز ساعت نه و نیم شب آغاز شد و یک بر یک (مساوی) پایان یافت.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |

انرژی منفی شنبه 1388/06/21 8:52 PM


میخواهیم کاری انجام دهیم. یکی مخالف و دیگری موافق است. در این صورت ما چه می‎کنیم؟ خیلی بدیهی‎ست: از آن صرف نظر می‎کنیم.


نتیجهی 1: ترس کار را به حساب احتیاط می‎گذاریم.

نتیجه‎ی 2: اهل ریسک نیستیم.

نتیجه‎ی 3: هیچ چیز بلد نمیشویم. چون هرگز کاری نمیکنیم.

نتیجه‎ی 4: کسی که کار بلد است از آن پرهیز می‎کنیم. گمراه‎مان می‎کند.

نتیجه‎ی 5: کسی که کار بلد است از آن می‎ترسیم و بنابر این احترام می‎گذاریم.

نتیجه‎ی 6: مدیر بیش از هنرمند میشوند.

نتیجه‎ی 7: در یک اداره‎ی فسقلی هژده مدیر و سیزده هنرمند یافت می‎شود. و آن سیزده نفر سال پسین ازدواج می‎کنند.

نتیجه‎ی 8: استکبار جهانی دوباره موضوعیت می‎یابد.

نتیجه‎ی 9: کسی پیدا می‎شود و طرحی نو درمی‎اندازد. اعتمادی دوباره و نیروهایی مستعد گرد هم می‎آیند.

نتیجه‎ی 10: نیروهای کسالت بسیج می‎شوند. آستین بالا می‎زنند. قلاب می‎اندازند.

نتیجه‎ی 11: مدیر تازه احتیاط می‎کند و پدر بزرگ می‎شود.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |

زباله گاه آناخاتون سه شنبه 1388/06/17 5:38 PM


بزرگ‎ترین زباله‎گاه مرکزی تبریز در فاصله‎ی 15 کیلومتری شمال غربی شهر تبریز جای گرفته است. و دو روستای اسپیران و آناخاتون در کنار دود حاصل از زباله‎ها قرار دارند. اغلب کودکان و مردان زباله‎گاه ساکن روستای آناخاتون هستند. صبح پیش از برآمدن آفتاب با توبره‎هایشان به محل می‎آیند. کامیون‎های زباله تقریبا هر 24 ساعت بار خود را خالی می‎کنند و لودرها نیز زباله‎ها را در دره‎ای تلنبار می‎کنند. شیرابه ی ناشی از این تلنبار در ته دره جاری می شود.

 خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |

نظم گفتار شنبه 1388/06/14 10:24 PM

رودخانه ای در مسیر خود سه بار منحرف می‎شود تا آب به آسیاب مردمان روستا بریزد. آن جا مردمانی می‎زیند که محتاج این آب‎اند. قضیه‎ی این انحراف چیست؟ آیا حکمی ازلیست؟ حتا یکی از این انحراف‎ها می‎تواند نقش زندگی انسان‎ها را تغییر دهد. دستی که پشت این قضایای مبهم وجود دارد دایما در خیر ماست.

دایناسورهای غول پیکری پیش از بابای ما وجود داشتند که برخی‎هایشان پرواز هم می‎کردند. این پرندگان ویران‎گر می‎توانستند بابای ما را به راحتی یک لقمه کنند. و خوش بختانه بابای ما پیش از آن که از بیخ آن درخت مثل قارچ بروید، آن شهاب سنگ کارشان را ساخت. دستی که شهاب سنگ را به سوی زمین فرستاد تا آسودگی زندگی بابای ما را تضمین کند، می‎دانست که ما با همه‎ی توان خود قادر به مبارزه‎اش نیستیم.

پشت پرده‎ی برخی جریانات و قضایا حکمی جاری‎ست که فقط به انسان ختم می‎شود. حضور یکه و تنهای او همه چیز را تحت الشعاع خود قرار داده است. این کوچک‎ترین موجود خاکی مغزی دارد که در تولید قضایا مهارت ویژه دارد. روند یک قضیه کمک می‎کند تا نیروهای اهریمنی فرمان بردارش شوند.

شناگری از بزرگ‎ترین آبشار شیرجه می‎زند. لحظه به لحظه رودخانه به او نزدیک‎تر می‎شود. هر لحظه بیش‎تر از پیش. سطح رودخانه از فرق سر او کل وجودش را می‎بلعد. و زمانی که سنگ‎های ته رودخانه نزدیک می‎شود خم شده و او را به بیرون هدایت می‎کند. در همان لحظه که نفس‎اش تمام شده به بیرون هدایت می‎شود.

در اسطوره‎ها آمده است که با هل دادن آب به عقب نیروی نهفتهی درون دریا تحریک شده و کشتی را رو به جلو حرکت می‎دهد. برانگیختن نیروی مهار شده‎ی دریا فقط از دست کسانی برمی‎آمد که پارو را به درستی حرکت می‎دادند. وگرنه، خشم دریا برانگیخته می‎شد.

دونده‎ی ماراتن با فشار سختی که به زمین می‎داد سبب می‎شد برنده‎ی مسابقه شود. به اندازه‎ای که زمین را فشار میداد نیروی پنهان شده به یاری او برمی‎خاست و نام او را جاودانه می‎ساخت. دانش را فراموش کنیم که هر عملی عکس العملی دارد در خلاف آن و هم اندازه‎ی آن. این صورتی پیچیده از همان قضیه است.

با کل قضایا می‎توان روندی را طی کرد که صورت مسأله در دست ما مهار شده باشد. وقتی نخ ازل را می‎گیرم به موجود دو پا می‎رسیم که همه چیز در راستای او قرار گرفته‎اند. این نخ غایتی خوش به کسانی که پشت قضایا همواره دستی میبینند القا میکند. من که با نخ ازلی پیش آمده‎ام با رها کردن‎اش گرانش زیر پایم قطع می‎شود. سرگیجه و افسردگی سرانجام من است. نخی که اجدادم به من داد نمیدانم چیست اما باید نگهاش دارم.

بابا ارسطو به ما آموخت که به چند روش گفتاری می‎توانید حکم این نخ را بسنجید. از ازل و غایت آن بپرسید و به چیدمانی از گفتارتان برسید. ما به این نخ که صورتی از قضایای پیچیده‎ی اسطوره‎ها بود دچار شدیم. نمی‎توان صورت بندی کرد که این نخ چه گونه و در کجا گره خورده است که تاب زندگی ما را دارد. جدل معجزه‎ای‎ست که ابهام را روشن می‎کند.

سوارکار ماهر به جدلی دست یافته است که با فشار بر عضلات اسب او را وادار می‎کند به برانگیختن زمین. زمین که گرفتار دسیسه شده هدف را فراموش میکند و مرد را برنده می‎کند. این خباثت جزوی از چیده‎مان گفتاری‎ست که یاد گرفته‎ایم.

طبیعت واژه‎ای‎ست که دچار جدل ما شده است. بهانه‎های طبیعی بودن ما را بر مدار چیرگیاش فرا نهاده است: ابر و باد و... طبیعت در چیدمان ما بیش از پیش مهار می‎شود. جزیره‎ای وجود دارد که گربه‎هایش را می‎کشند تا موجودات دیگر بزیند. انسان‎هایی را در آفریقا به دار میکشند تا شکار گوریل‎ها کم شود.

من این چیرگی را مدیون چیدمانی از گفتارم که پیش‎تر از هر کس رسیده‎ام. این نظمِ گفتار من سرآغاز گفتار دیگران می‎شود و من چیرگی‎ام را بیش‎تر میکنم. پیش از بابا ارسطو عضلات گردن و دست نشان پیروزی بر نیروهای خبیث بود. آموختیم که واژه‎ی نظم را بیش از پیش به کار گیریم. آن سو طبیعت و این سو گفتار. نظمی که گرفتار این دو می‎شود پیوند نیروهای پشت پرده را بیش‎تر می‎کند.

بی‎نظم یعنی این که تماشاگری تو را تشویق نکند. کسی آب به آسیاب‎ات نریزد. گرانش زیر پایت محو شود. عدالت فرشته‎ی نجات کسانی‎ست که از نظم پیروی کنند. توانایی این واژه در قدرت کیفر رسانی‎اش است و یکی از اختراعاتی‎ست که چیرگی را افزون میکند. واژه‎ی جان بخشیست که نظم را گسست‎ناپذیر می‎کند: طبیعت نیز نظم دارد و آن استوار ساختن انسان بر طبیعت و همانا بر انسان است.

پدر بزرگ من در محله‎ی خودش سرآمد و ریش سفید بود. او اسب سوار می‎شد و سواد داشت. می‎توانست اوراقی را بخواند که دیگران چیزی سر در نمی‎آوردند. او چه چیزی بیش از دیگران داشت که معتمد مردم شده بود؟ سیاهه‎ای از داستان‎ها از جمله مثنوی بلد بود. موسی و شبان همه را فریفتهاش می‎کرد.

او امروزه روایت خود را از آسانسور چند طبقه چنین می‎چیند: اتاق کوچکیست که ساختمان به آن بزرگی کم کم از آن پایین می‎رود: سوادی که در مدت زمانی کوتاه به هیچ نمی‎ارزد. بابا بطلمیوس هم که نگاهی به آسمان دوخت بلد بود که چه گونه مردم را به خود بخواند: خورشید به دور ما می‎چرخد. ما مرکز عالمیم.

از آن سر ازل که بیاغازیم به نحو مسخرهای خود را می‎بینیم. انفجار بزرگ از کوچک‎ترین و مبهم‎ترین نقطه‎ی شناخته شده به سرانجامی رسیده که انسان کدخدای هستی شده. این چشمه‎ی نور شعوری در خود داشته است که انفجارهای مهیب و باور نکردنی کهکشانها و ستاره‎ها چیزی از وجود ما را نکاسته است. کل قضایای هستی به سود ما عمل کرده است. وگرنه انسانی نبود که خدایش را سجده بیاورد.

من اگر خدا بودم همه‎ی مبلغان‎ام را می‎کشتم.

 

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |

خلیل غلامی
(این نوشته در پاسخ به مقاله‎ای‎ست که در هفته نامه‎ی آذرپیام چاپ شده بود. او نوشته بود خروجی فوتبالی چون لیگ برتر کم‎تر از هزینه‎ای‎ست که صرف می‎شود و از ورزش سالم سخن گفته‎اند که باشگاه تراکتورسازی نیست.)


کسانی که نمی دانند بدانند و کسانی که می‎دانند دلیل‎اش را بدانند که ماهیت یک شهر به زندگی شاداب مردمان‎اش بند است. شادی بر روی باندهای هیجان و تولیدات ورزشی و هنری استوار است. شهری که از بی‎هیجانی جوانان‎اش درد می‎کشد گورستانی‎ست که صداها خفه و تلاش‎ها همه مردهاند. هنر از همین هیجان‎های فردی ناشی می‎شود. و کسانی که مشکلی با این هیجان‎ها دارند باید بدانند مشکل عمده‎ی شهرنشینی همین زندگان مرده‎اند. روان‎های افسرده‎ای که همه چیز را با چرتکه تنظیم می‎کنند و خروجی آن را حسابداری می‎کنند. دیدن این روان‎های مرده برای جامعه شناسان ما امر صوابی‎ست.


اما ورزش و هنر از عناصر مهم جامعه‎اند. خفگی در این دو امر سبب آلودگی جوانان و کسالت جامعه خواهد شد. هیجان درونی یک جوان با چیزی سرریز می‎شود که می‎توان آن را هنر یا ورزش نام گذاشت. و تولید فرهنگ و نوآوری در دانش و فلسفه بدون این هیجان تنها از اذهان درجه‎ی دوم می‎تراود. این اذهان غالبا نادیده‎ها را فراموش می‎کنند و هر آن چه دیدنی‎ست در حساب وارد میکنند و خروجی آن را می‎سنجند: هم چون ماشین حساب.


مشکلاتی که گریبان‎گیر هنر ما شده است به دست اذهان درجه دوم بوده است. تولید هنری شهر ما در حد صفر است. باید به این امر مهم اهیمت فراوان داد که هنر بی‎تماشاگر به تولید نمی‎انجامد. نویسنده‎ی بی خواننده تعطیل می‎شود. هنر و مخاطب لازم و ملزوم یک دیگراند. در حسابداری ما و کسانی که دخالتی در مدیریت فرهنگی شهر دارند هیچ اندیشه‎ای در سر ندارند که نقطه‎ی تلاقی این دو را توانا سازد. جوانی که به پدیده‎ی نادر فرهنگی دست رسی یافته است به امید نشان دادن‎اش تلاش فراوان میبرد و در شهر که نه مدیر، بل که تماشاگر گاه با حساب و کتاب به بازدید نمایش‎گاهها می‎رود تنها پیام افسردگی را بر دل هنرمند نقش می‎زند.


فوتبال تراکتور سازی تبریز سال‎هاست که یکه تاز هواداری از خود را دارد. هیچ شهری چنین از پشتیبانی مردمیاش برخوردار نیست. تنها تیمی که هوادار پر و پا قرص یافته است تراکتور است. جوانانی که از تماشای لحظه‎ای آن لذت می‎برند، هیجانی را پاسخ می‎دهند که سرریز است. و بازی کن نیز از همین شور تماشاگرش بهره می‎برد و فقط به پیروزی میاندیشد. پنجاه هزار جوان که بر پله‎های استادیوم قرار میگیرند نمی‎توانند حساب ما را پس بدهند که آیا میصرفد یا نه؟ اگر نصرفد باید همه را تعطیل کرد؟ تیم تراکتور علاوه بر بازی فوتبال شور فرهنگ‎اش را می‎کشد. آیا این شعار را از جوانان دیگر شهرها هم می‎توان شنید که «یاشاسین آذربایجان- یاشاسین تراختور»؟ این همیت و تعصب محلی را که در تیم‎اش تجلی یافته با هیچ حسابداری شهری نمی‎توان ارزیابی کرد. کسی که از همه‎ی این تجلی‎ها و هیجان‎های فردی مرده است نمیتواند تحلیلی بر آن داشته باشد. این است که چند سال تیم محبوب آذربایجان دچار فراموشی گردید و جوانانی افسرده از پیروزی، عصیان‎گر شدند. مدیرانی که با این حساب و کتاب برای تیم تراکتور دلیل درست کردند پاسخ گوی دلمردگی جوانان ما خواهند بود.


قرار نیست هر جوان حکمی از شهرداری یا حسابداری خزانه دریافت کند که امروزش را چه کار کند و چه گونه شور درونی‎اش را پاسخ دهد. هر کس به اندازه‎ی استعداد بدنی و مغزی‎اش راهی برای خود می‎یابد و این مدیران‎اند که در تدارک دستاوردهای او باید بکوشند بدون این که در فکر چرتکه باشند. همه‎ی این سی سال را به تعطیلی کشاندن بدل به فلسفه‎ی مدیریتی شده است. شهر باید تمام امکاناتِ پاسخ گویی به هیجان‎های جوانان را داشته باشد. این مدیران‎اند که باید بدانند شور جوانان را با چه چیزی محاسبه کنند. و استادیوم یادگار امام که سال‎ها بود در خاموشی فرو خفته بود به همتی دوباره زنده شد تا بازی پرشورتر و با هیجان بیش‎تری رقم زند.


نویسنده‎ی افسرده‎ی ما حسابی برای هیجان‎های جوانان باز نکرده است که خروجی آن را ارزیابی کند.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |

در ادامه ی بازی های لیگ برتر کشور تیم تراکتورسازی تبریز در برابر راه آهن تهران به پیروزی رسید. این بازی در ساعت نه و نیم شب (88.6.6) در استادیوم یادگار امام انجام شد. هوادران تراختور با حضور خود رقمی دیگر بر خاطره ی بازی برد تراختور زدند. به گونه ای که سرمربی تیم راه آهن گفت اگر این همه تماشاگر از آن من بود پیروز می شدم.

موج مکزیکی هوادران تراختور

تراکتور: افتخار ترک ها

من سر و صدا می کنم، پس پیروزم

داغلاری سوکه ر تراختور

24 عکس هم از علی حقدوست
نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |

ضلع سوم عکس دوشنبه 1388/06/02 8:29 PM

هر آن چه به رویا وسعت می‎دهد عبارت را تنگ می‎کند. - عباس نِفَری (شاعر بصره)

(اثر استیو مک کوری)

یک عکس دارای نشانهاییست که پیوند بینشان معنا را پدید میآورد. تصادفی بودن نشانها رساننده‎ی مفهوم نخواهد بود بل که، اثر به هرج و مرج دچار خواهد شد. پیوند نشانها نیز در هر مرز جغرافیایی و فرهنگی معانی متفاوتی را به خود می‎گیرد. برقراری ارتباط منطقی و قطعی بین نشانها که مشترک مردم باشد دشوار است. ولی این نشانها دارای مفاهیم کلیاند که در ساختار همهی جوامع دیده میشود. به عبارتی، تعبیر یا سخن راندن از اثر در جزییاتی بازتاب مییابد که در مرزهای جغرافیایی محصور میماند. آیینهای گفتاری مثلا نیایش، اثر را از سطح به ژرفا میبرد. یعنی این که، گفتارهای رایج مردم اثر را محصور به جغرافیای خود میکنند ولی در عوض اثر را ژرفا میبخشند. در این اثر، استیو مک کوری، نشانهایی به جا گذاشته است که ما را در تجربهی آن چه که تاکنون دیده یا خواندهایم قرار میدهد. در این جا، نور بنیادیترین موضوع قابل بررسیست. کادربندی نور در محتوای اثر یاری میرساند و گفتار ما را از نیایش برملا میسازد. تاریکی روبه روی نمازگزار و شمعهای پشت سر او شاید تعبیری متفاوت به دست دهد. شاید یکی بگوید «تاریکی محل روشناییهاست». این برخورد اندیشهها نقطهی تلاقی نشانهاییست که عکاس هر تماشاگر را در آن میخ کوب میکند.

سطح اثر در واقع از آنِ عکاس است. بدین گونه، تجربههای دیداری، اجتماعی و گفتاری ما ضلع سوم عکس را برپا میکند. پس ارتفاع یا ژرفای اثر از آن تماشاگر است. عکس آفریده شده ولی نگاه تماشاگر نیاز است تا اثر به سخن واداشته شود. اوست که اثر را از زمینگیر شدن رها میکند. ستونهایی که اثر را برپا میدارند از همین گفتارهای فرهنگی سرچشمه میگیرد. دو نشان به هم میخورد و معنا میآفریند و معنا در بین مردم نگرشهای نو و دیگرگون پدید میآورد. این برخوردها جایگاه هنری عکس را به دست میدهد. در جوامعی که برخورد تماشاگر با آثار هنری کم رونق است در واقع، سطوحی از معانی و تعابیر فرهنگی برپا نمی‎شود و سطح گفتار ثابت می‎ماند.


در اثر فرانسیسکو زیزولا، ما با تابش نور به دو دریافت میرسیم: ریتم نور و محتوای اثر. در آثار زیزولا غالبا شکلهای خوش فرمی از موضوع طرح میشود. اشکال در آثار او گره شایستهای با موضوع اصلیاش مییابد. اگر مرد را از میان اتاق کم کنیم که غیر از ریتمهای زیبای نور چیزی نماند، در واقع چیزی برای گفتن نخواهد بود: گفتاری که بنای تعبیر ما را بر آن تجربه فرو نشاند. آثاری که بر پایهی اشکال زیبا پایدار میشوند بر هیچ تجربهای از گفتار استوار نیستند. زیبایی در همین گره خوردن شکل و موضوع پدیدار می‎شود. ریتم، رنگ و نقاط طلایی عکس به خودی خود زیبایی پدید نمیآورد.


در این جا، زیزولا تصویری از زندگی یک آفریقایی را ارایه میدهد. نقاشیهای روی دیوار ماجرای پرسههای کودکانه است. استناد به نقاشیها که واقعیتی از خیالهای مردماناش است، از توانایی نگاه عکاس برمیخیزد. شکل بندی این عکس خالی از محتوا نیست. بدین ترتیب، ما به همراه این مرد روی ماجرای زندگیاش گام میزنیم.

***

در این نوشته من در ماجرای «شعر حجم» دست میبرم که با نام یدالله رویایی گره خورده است. بنیاد اندیشه‎ی حجم در شعر که از اشعار رویایی برمیآید، مرا بر آن میدارد تا چیزی بیرون از سطح دو بعدی عکس دست یابم. چیزی از جنس گفتار که هالهای از آن را در برمیگیرد. درصدد این نیستم که ارتباط واژه و نشانهای بصری عکس را روشن کنم. اما عکس تصویری بر ذهن مینشاند که چارچوب آن با ساختار زبان نزدیکی زیادی دارد. اگر چه این تصویر ذهنی مخلوطی مبهم از واژهها و تجربههای گوناگون است، ولی تماشاگر که در برابر عکس میایستد این تصویرهای مغشوش به سوی تعبیر عکس روان میشوند: یعنی در راستای تجربهی عکس قرار میگیرند.

از این رو، در این نوشته من با کسانی که سطح اثر را در وضعیت خام خود میپذیرند تا عکس دچار مفهوم نشود موافق نخواهم بود. ساختار هنر بر تأثیر پذیرفتن و دست بردن به منظور تأثیر گذاشتن بنیان افکنده شده است. این که عکس از هیچ مفهوم و معنایی پیروی نمیکند قداست آن را نمیرساند. پارههایی از عکس که به سبب تماشا کردن بر ذهن و دماغ مردم مینشیند وگرچه به گفته هم نیاید ارزشی بیش از خود عکس میآفریند: ارزشی که دوباره بر اثر خم میشود. اگر بر این ارزش افزوده روی اثر موافق نباشیم، یعنی این که اصالت عکس را برای همیشه در برابر تماشاگر بپذیریم، در واقع به تولیدی دست نیافتهایم. مؤلف یک گام تماشاگر را بر دست بالا مینشاند. آن عکس گوهر یکتا نیست که برای پرسشهای بینهایت همیشه به سویاش خم شویم. از این رو، یک تجربه از من و یک تلنگر از اثر، به آفرینشی دیگر خواهد انجامید.

این پارهها در ارتباطات اجتماعی حاضر میشوند و شکلی دیگر از خود بر جا میگذارند. این روند در واقع، رفتاری از بیانهای درونیست که به هنگام تماشای عکس جذب شده بود. با این حساب، بررسی من از «حجم عکس» به مفاهیمی از آن وابسته است. و حتا این که «هر کس تعبیر خودش را دارد و بنابر این هیچ قاعدهای برای تحلیل عکس وجود ندارد» به ظاهرِ رفتارهای مردم بسنده میکند. داستان اوزوم، عنب، انگور و استافیل به نشانی اشاره میکند با ساختاری مادی و زبانی متفاوت. در این جا، آن چه از فهم اثر منظور است به رفتارهای بیانی تماشاگران برمیگردد. عکس آن اصل گوهرین چون «اوزوم» نیست که یکتا باشد. قداست «وجود» هایدگری در تحلیل عکس مشکلی از این دست پدید میآورد. تعبیر عکس بر نشانها و تجربههای ما استوار است.

در طبیعت، نور پدید آورندهی رنگ است و

در عکس، رنگ پدید آورندهی نور. – هانس هافمن

در این اثر به یاد ماندنی، خوش فرمی اثر بر محتوای آن سایه انداخته است. گیرایی اثر بر سایههای اشتران و تپهی ماهور کویر استوار است. برای به دست آوردن این زیبایی ما از زندگی ساربان دور میشویم. رنگ، نور و سایه در حد اعلای خود وجود دارد. در این اثر همه چیز به شایستگی انجام شده مگر نبض زندگی ساربان. کوچکترین لکهی رنگی در این عکس مربوط به انسان است. و بیحضور انسان نمیتوان بنای فلسفی چید. برای این اثر می‎توان گفت: موجودات کویر. حتا شتر نیز در ابهت کویر خفه می‎شود. اهمیت این سایه‎ها و رنگ‎ها فقط یک واژه را تداعی می‎کند: کویر.

از برخورد عکس با تماشاگر چیزی می‎تراود که موضوعی نو است و آن را نمی‎توان به «حیرت» فرو کاست. حیرت از گفتار می‎کاهد. این واژه‎ که تعبیری صوفی دارد، سطح ایستایی از تجربه‎ها پدید می‎آورد. برخورد عکس با نگاه تماشاگر ژرفایی را پی می‎ریزد که بر بنای فرهنگی مردم استوار است. و از این برخورد بنای گفتاری نو برمی‎خیزد.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |