هفتمین المپیاد عملیاتی- ورزشی آتش نشانان کشور اواخر مهر ماه در تبریز برگزار شد. این مسابقه با حضور 56 گروه ورزشی از آتش نشانان سرتاسر کشور از سال پیش آغاز شد و در تبریز مرحله ی نهایی آن گذشت. با سپاس از آقای خوش نیت (روابط عمومی آتش نشانی) که امکانات عکاسی ما را فراهم آورد.












مدت پنج سال است که در آپارتمانام باغچهای تهیه کردهام و تجربهی درخت و گل کاری دارم. تابستانهایی که آفتاب پدر گلها را درمیآورد و کودکانی که با آرزوی داشتن یک گل تر و تازه وسوسهی کندن آن را دارند. درختی که سه سالاش است و کمکم به شاخ و برگ حسابی افتاده از بیخ کنده میشود و همه چیزش را از دست میدهد. تانکر آبیاری شهرداری که لطف کرده و سری به فضای سبز محوطه زده است، خاک ریشهی درختان را شسته و روی گلها تلنبار میکند. محل رشد گلها جای آشغالهای مردم را میگیرد. در این سالها تقریبا از هر پنج درخت کاشته شده یکی بار آمده است.
در این پنج سال، تخم گلهای گوناگونی را در خاک نارس محوطه تجربه کردهام و اینک خودم تولید کنندهی تخم گل شدهام. نگهداری درخت و گل تجربهی گرانبهایی برایم فراهم آورده و بهانهای شد تا روی این پرورش یا نگهداری چیزی بنویسم. من از یک سو در فکر رشد سریع و مناسب آنها بودم و از سوی دیگر از کنده شدنشان غمگین میشدم. نمیتوانستم کودکانی را که در هوس کندن یک گل به سر میبرند سرزنش کنم. هر دو گل جامعهی خود هستند.
پس از انتخابات خرداد با دلی گرفته رفتم سراغ گلها و درختان. دو سه روزی بود که سرگرم جریان انتخابات از رسیدگی به آنها باز مانده بودم: خشک و بیحال افتاده بودند. کسی از همسایگان به دادشان نرسیده بود. بغض گلویم را میفشرد. به خودم و به مردمی که با شور تمام برای انتخابات لحظه شماری میکردند و اینک افسرده و بیحال افتاده بودند، میاندیشیدم. و پس از آن بگیر و ببندها که نفس مردم را بریده بود. با خود گفتم، کسی که رنج نگهداری یا مراقبت از چیزی را به عهده گرفته چه گونه میتواند چنین راحت همهشان را از دست بدهد؟ شاید هرگز چنین رنجی نکشیدهاند. شاید اهمیتی برایشان نداشته که آفتاب خشک سالی روان مردم را بخورد و یکی یکی ترک دیار کنند و یا در گوشهی تنهایی خود گلهای امیدشان را پرپر کنند. یک مرور روی اوراق تاریخ نشان میدهد که در صد سال اخیر چند بار مردم مزهی «رشد و بالندگی» را به گور بردهاند. جوانها در اندیشهی یک انقلاب فراگیر که همه به اندازهی هم سهیم باشند در تب هیجانات سیاسی سوختهاند و پیر که شدهاند به تکرار تجربههای تلخ خود بسنده کردهاند: همه چیز همین جور است و چیزی روی نخواهد داد...
کسی که تجربهای از رشد و پرورش چیزی را عهدهدار شده است نمیتواند به راحتی دست به خشونت بزند. افسردگی مردماناش برای او درد بزرگیست چه رسد به این که به بدترین شیوهی انتقام از مردم دچار شود.
و یک چیز دیگر:
گلها و درختانی که در فضای عمومی رشد مییابند در جریان حوادث قرار دارند و با همین شرایط بزرگ میشوند. چنین مردمانی تصوری از وضعیت ایدهآل و مطلوب ندارند. تب هیجانها و خشونتها بالاست. گلهای خانگی و یا باغچههای حیاط خانه از آفتها و خشونتها به دوراند: در حالتی کاملا مساعد رشد مییابند. در عوض، هیچ چشمی و هیچ احساسی از دیدنشان انباشته نمیشود. بهرهای به غیر از افراد خانه نمیدهد. این آسودگی در پرورشخانگی و انحصاری افق تجربهی ما را کوتاه میکند. به تصویری آرمانی از زندگی روزمره قناعت میکند و در برابر رنجها و ناملایمات چه بسا خشن شود.
کسانی که رنج کار خود را نچشیدهاند و به تولیدی در جامعه یاری نرساندهاند به خشونت نزدیکترند: در ساختن یک فضای آرمانی گاه به خشونت نزدیک میشوند. انرژی و عصبیت اعضای جامعهشان را نمیشناسند و به تصویری کلی از آن چه خود دارند قناعت میکنند.
کسانی که مفت و بیهزینه پست و مدیریتی به دست میآورند بی آن که مقام آن را بدانند، در پی هوسهای خود برنامهریزی میکنند. چرا که هیچ تجربهای از مردم داری و نزدیک شدن به مردماش را ندارد و چه بسا مردمی خشن. ما همه در این فضای پر هیجان نفس میکشیم و بزرگ شدهی همین خشونتهای گاه گدار هستیم و طرفهای هم از خشونت را با خود داریم. ما گلی هستیم که در پی هوسهای یک کس کنده شده و یا خشک میشویم و در آفتاب سوزان گاه با شلاق سراغ ما را میگیرند. من گاه گل میشوم و گاه مدیری خشن. هر دو را یک جا در خود دارم.
نشانهی عکس بنیاد تعبیر و معنای عکس است. برای تعبیر عکس نیازمند نشانهایش هستیم. هر تعبیری را برای عکس نمیتوان قابل قبول پنداشت. اما، یک تعبیر هم وجود ندارد؛ و در این نوشته من بنا دارم این دوگانگی را روشن کنم. نشانه هم چون یک کد ریاضی نیست که همه جا یکسان باشد. نشانه، علامتیست که بیننده را با تمام دانستههایش به خود میکشد: مجموع دانستههایش از هنر و زندگی اجتماعی.
در این جا، تعبیر عکس را سخن گفتن روی تصویر فرض بگیریم. هر سخنی مدلولی دارد که نشانه نامیده میشود. درخت را با نشان دادناش میتوان دلیل آورد. اگر تصویر را سیاسی تعبیر میکنیم، باید نشانی از آن را ارایه داد وگرنه موجب سوء تفاهمهای زیادی خواهد شد. وقتی آثار عکاسی دسته بندی میشوند بر مبنای همین عناصر تعبیر است: چیزی باید در اثر باشد که مبنای دسته بندی ما قرار گیرد. از این رو، آشنایی ما با نشانها و مفاهیم هنری نیاز است.
برای خوانش یک اثر سواد تصویری لازم است. یک فیزیکدان در عرصهی شعر همان اندازه بیسواد است که یک عکاس در موسیقی. پس، سواد دایرهی نامحدودی از آگاهیها نیست که از همه چیز سر درآورد. واژههایی که برای شاعر برجسته میشوند، در حوزهی علوم روان شناسی بیاهمیتاند. بنابر این، برجستگی نشانهها در عکس (یا واژهها در متن) از فهم و سواد ما سرچشمه میگیرد. آن فیزیکدان میتواند از یک عکس لذت ببرد ولی دلایل خود را نمیتواند توضیح دهد. ولی عکاس باید بتواند دلایل عکس خوب را نشان دهد.
در عکاسی، یک مستندکار با عناصر بیشتری پیوند دارد تا عکاس انتزاعگر. چرا که عکاسی انتزاعی دارای کادری بسته بوده و نشانهای کمتری در خود جای میدهد. پس، در درون بخشهای عکاسی نیز تفاوت سواد یا دریافت وجود دارد.
گفتم برای دست یافتن به مدلولِ سخنمان به نشانه نیازمندیم و برای دریافت نشانه نیز فهمی کلی از روند هنر را لازم داریم. این همان نکتهی اساسی در دوگانگی گفته شده در بالاست. تصاویری که ما در ذهن خود انباشته داریم همان فهم ما از هنر است. نشانه در هنر یک کد ریاضی نیست که بالا و پایین نداشته باشد. بل که برای نمونه، درخت نشانیست که انواع متفاوتی دارد. و فهم ما از درخت نسبت به سرزمین فرهنگیمان متفاوت است. درخت در کویر با درخت کنار خزر یکی نیست: سرسبزی چیزیست که برای افراد کنار خزر خسته کننده است. حس انباشته در مردمان این مناطق از درخت یا آب تصویری متفاوت میآفریند. این گوناگونی سلیقههای هنری برخلاف علم اساس و فلسفهی هنر را تشکیل میدهد.
از یک سو باید جلوی پراکنده گویی و برداشتهای غلط یا سوء تفاهمها گرفته شود و از سوی دیگر، از تک صدایی یا کدبندی ریاضیوار در هنر جلوگیری شود. از این بابت، ما وارد نقد عکاسی میشویم که بر روشی منطقی استوار است. نقد در واقع، سخنان روی آثار هنری را حلاجی میکند و سوء برداشتها را روشن میکند. از این رو، مبنایی برای تعبیر آثار پدید میآید که توسط کسان زیادی در طول تاریخ هنری طرح شده است. بحث نشانه شناسی از سوی رولان بارت به صورت دانشگاهی درآمد. سوزان سونتاک، بنیامین فرانکلین و دیگران بحثهای شایستهای از برخی مبانی و فلسفهی هنر را بنیان گذاشتهاند. مجموعهی این آگاهیها صورت ذهنی ما را تشکیل میدهد. و ما دوباره به سوژههایمان برمیگردیم. و عناصری در عکسهای خود میگنجانیم که از این صورت ذهنی تراویده است. تراوشات ما انباشتههای ما هستند به علاوهی خلاقیتهای فردی.
بررسی آثار عکاس باید فلسفهی ذهنی او را برملا کند. یعنی، شکلی ثابت از ایدهی او به جهان و مردم در خود داشته باشد. و در این بررسی چنان که گفته شد، نه تک صداییِ نشانهها ملاک است و نه پریشان گوییهای مثلا ادبی. آن چه در کشور ما رواج عام دارد، حاکی از بی در و پیکر بودن سخنان روی تصاویر است. نبود ملاک و نقد در هنر عکاسی این مشکل را پیش پای ما افکنده است و کادرهای عکاسی ما تحت تأثیر آنها فضاهای بسته و انتزاعی را تجربه میکنند و از رودررو شدن با مردم و گوشههای منزوی حیات باز میمانند.
***
عباس عطار (متولد 1323 در خاش و دانش آموختهی رشتهی مطبوعات و ارتباطات در انگلستان) از سال ۱۹۸۱ عضو آژانس مگنوم شد و از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۱ به مقام ریاست مگنوم درآمد. او در فرانسه زندگی می كند و در دنیا با نام عباس مگنوم معروف است. بیشترین عكس های او در زمینهی جنگ و انقلاب در بیافرا، بنگلادش، ویتنام، آفریقای جنوبی همراه با مقالاتی در مورد تبعیض نژادی در مجلات مختلف جهان چاپ شده است. عباس در سال ۱۹۸۳ به مدت سه سال به مكزیك میرود و همراه با عكاسی از این كشور كتاب «بازگشت به مكزیك» را می نویسد. وی پیش از این نیز كتاب «ایران» مربوط به وقایع انقلاب را منتشر كرده بود. از آن زمان به بعد عكسهای او از بعضی مراسم و وقایع جهانی حتی به شكل سفرنامه در قالب كتابی در میآیند كه در آنها گاهی تصویر به جای كلمات می نشیند. عطار علاقهی خاصی به مباحث مربوط به مذهب به خصوص اسلام و برخورد مذاهب و عقاید در دنیای مدرنیته دارد و بهترین و بینظیرترین عكسهایش را در این زمینه به ثبت رسانده. كتاب مصور و معروف «الله اكبر» نمونهی كاملی از عشق او به دانستن و عمیق شدن در مذهب و اعتقادات دینی مسلمانان است. كتابهای دیگر او چهرههای مسیحیت و خاطرات ایران از سال ۱۹۷۱ تا ۲۰۰۲ است.
(همه ی عکس ها از عباس عطار است)

عکاسی مستند نشانهای قابل مشاهدهای دارد و در برابر آثار دیگر چندان پیچیده نیست که نیاز به کالبد شکافی داشته باشد. چنان که عباس نوشته است اجساد چهار ژنرال در کنار انقلابیون دیده میشود. چیزی در این عکس وجود ندارد که کشف شود. تنها چیزی که برای سخن ما جای خالی دارد آگاهی ما از ماهیت انقلابها و مذاهب به ویژه در شرق است. یکی از ژنرالها نصیریست که رئیس ساواک بوده است. کسی که زمانی فرمان مرگ صادر میکرده امروز دربند مرگ افتاده است. اگر شدیدا مذهبی باشیم چنین انتقامی را رضایت بخش خواهیم دید و اگر مطالعهای در ماهیت انقلابها به دست آوریم از این تسلسل وحشتناک برای انتقام موی بر تن ما راست خواهد شد. و این عکس چیز زیادی از اینها را به دست نمیدهد. مهمترین بخش تعبیر عکس بر عهدهی تماشاگر است. تک عکس نمیتواند همه چیز را بازگو کند ولی، عناصری را در خود گرد میآورد که نگاه بیننده را تحریک کند.

در اثر دیگر عباس، من اجزای خود را دست چین میکنم: کلاه کابویی، یک چیزی مثل اسکلت، سگ سیاه، درختان خشکیده، و سایهها نمادهای چشمگیر من هستند. یک چیزی باید حدس بزنم. جایی هم چون مردمان وبا گرفته، یا مردمان کوچ کرده و یا... اما، توضیح زیر عکسها ما را از گمراه شدن و مشکلات خوانش اثر رها میکند. من دیگر مجبور نیستم با ذرهبین نمادهای خودم را بررسی کنم که اشتباه نکنم و یا این که، چیزی حدس بزنم که عکاس در بندش نبوده است. از این رو، عکس، کشف رمز و راز نیست که با ردیف کردن آنها به موضوع دست یابم. عکاس چیزی را یافته است که به راحتی و سادگی تمام در اختیار تماشاگر میگذارد. توضیح اثر مرا در چند و چون وقایع قرار میدهد:
MEXICO. State of Guerrero.Village of San Augustin de Oapan.A bull's head after slaughter, a hungry dog, a hat on a pole.1983.
در تصویر بالا، نمادها را با توضیح عکاس پیوند میزنیم. این گونه نمادگرایی از آن روست که عکاس درصدد انتقال «تفسیر» خود است ولی صورت مشخصی از آن دیده نمیشود: «تفسیری» که فضای بازی از تعبیرها را در خود دارد.

سه زن و یکی آمریکایی. چهرههای خندان و پوشش آنان نشان عمدهی ما برای سخن گفتن با اثر عباس است. تجربهای که از جنگ آمریکا در عراق داشتیم تصاویری گوناگون برای ما میآفریند. اما، این گونه هم نشینی پیام دیگری برای ما میدهد: ای بسا هندو و ترک هم زبان/ ای بسا دو ترک چون بیگانگان. نگاهی به جریانهای اخیر پس از انتخابات در کشورمان معنای این سخن را برجستهتر میکند. این گرههای معنایی بسته به آگاهی تماشاگر باز میشوند.
عمدهترین چیزی که از عکس میتوان در یافت این است که، این زن مسلح آمریکایی برخورد خشنی با مردمان بیسلاح ندارد. فاصلهی چندین هزار کیلومتری بینشان، فاصلهی روانی و عاطفی نیست و مشغلهی کاری ارتباطی با بیگانه بودنشان ندارد. و من میافزایم، در حالی که برخی نظامیان کشورم میتواند برخورد خشنی با زنانمان داشته باشد.

سه روحانی از پشت سر. توجهی که آنان فقط به یک سو دارند و ارتباط نصفه- نیمه با افراد غیر روحانی تعبیر عمدهی اثر عباس است. این تصاویر بنابر موضوع خود کادر سادهای برمیگزینند. هر سه اثر در متن موضوع قرار دارند و نیازی به نمادگرایی ندارد. نمادگرایی وضعیت استنادی اثر را به سود اثری انتزاعی و گسیخته از اجتماع تغییر میدهد. از این رو، موضوع نشان دهندهی نوع کادر بندی و ترکیب بندی ماست. نور باز تابیده از دیوار مقابل و سیاهی پشت سر روحانیون توجه یک سویهی آنان را تقویت میکند. من در تعبیر این اثر گرچه سخن فراوانی از تجربههای خودم میتوانم فراهم آورم، ولی نشانی در اثر نخواهد داشت. در این صورت، خاستگاه روایت من این اثر خواهد بود.

فلسطین برای ما نام آشناییست به ویژه پس از انقلاب. تعبیرهای سیاسی گوناگون و نظرهای مختلفی برای پشتیبانی از مردم فلسطین در کشور ما وجود دارد. هر نگاه و نظری نسبت به قضیهی فلسطین در تعبیر این اثر نقش خواهد داشت. عناصر مهم ما عبارتاند از: جوانان فلسطینی، ستونها، جنازه و مسجد الاقصی. از این رو، تعبیر من عبارت خواهد بود از این که، قدس بر شانهی جنازههایش کشیده میشود (یا استوار است). «جوانان بر افروختهای که سنگینی آن را سالها بر دوش گرفتهاند» گفتاریست که نشانی از آن در اثر دیده نمیشود و این از تجربهی من برمیخیزد.
شاید این تعبیر چندان با نگاه عکاس همراه نباشد. و شاید نزدیکی کمی با آن داشته باشد. این نشان دهندهی این است که من تا چه اندازه در جریانها و حوادث فلسطین و اسراییل قرار گرفتهام. اما عکس نیز با انتخاب زاویه و ترکیب خود حساسیت مرا نسبت به موضوع قدس افزایش میدهد. عناصر به کار رفته در اثر نگاه مرا برانگیخته میکند.

مراسم عاشورای حسینی در بیروت. نشان زیادی در اثر نداریم ولی همین دو نشان عمده حس انسانی مرا برمیانگیزد. نوشتهی بالای کادر از کودک یک قربانی درست کرده است. نقش قربانی در دین اسلامی ما چندین سال تمام در اذهان ما باقی مانده است. و شکلهای گوناگون آن در مراسم دینی دیده میشود. آن چه مرا به چنین تعبیر و گزینش اثر واداشته است از جهان بینی دینی من برمیخیزد. فلسفهی قربانی کردن با حماسهی حسینی در نظر من گرههایی دارد که با دیدن این اثر احساس هم دردی میکنم. ولی چیز زیادی هم نگفتهام که با عاشقان چنین قربانی اختلاف روشنی داشته باشم.
اگر آخرین کلمهی دعا «القربا» باشد در این صورت، تعبیر من که «القربان» خواندهام اشتباه خواهد بود.
تراکتور پس از ورودش به لیگ برتر کشور نخستین شکست خانگی اش را تجربه کرد. بازی تراکتور در لیگ برتر سبب شده تماشاگران با شوق هواداری از تیم محبوب خود مثل یک باروت منفجر شونده در استادیوم حاضر شوند. دست اندارکارانی که کوشیدند تا تراکتور به این جا برسد قطعا می دانند که سیل تماشاگران مشکلات خودش را هم دارد. جمع شدن این همه مردم در یک نقطه یک مدیریت قوی می طلبد. و کسانی که از خطر چنین همایش هایی حاضر به ریسک نبودند و سبب حذف تراکتور شده بودند در اوراق تاریخ به ضعیف ترین مدیر نام آور خواهند شد. شادی ها به بهانه ی هواداری از تراکتور یک الگوی شایسته برای مدیران ماست که از خطر جمع شدن آنان نهراسیده و تعطیلی ورزش و هنر را سبب نشوند.







ظریفی گفت: روزی چوپانی را ده گوسفند دادند تا چراگاه ببرد. شب یکی از آن ها را کشت و خورد. کدخدا گفت پسرک این که نه تاست! گفت بله! گفت من ده تا داده بودم. گفت بله! باز کدخدا گفت الان نه تاست! چوپان گفت بله! کدخدا که حوصله اش سر می رفت هر گوسفندی را یک نفر داد و خطاب به چوپان گفت پس مال این یک نفر کو؟ گفت می خواست زرنگ باشد و زودتر از بقیه به دست آورد!
این فوتبال هم یک توپ دارند و چند نفر بازی کن. هر کی زرنگ باشد به دست اش می آورد! اما این الروم هم زرنگ تر از بقیه نیست که نصیبی از توپ ببرد. شاید او اسم تراختور را چندان معنا نکرده!
توفیقی شد و با شهردار، معاونت اجتماعی و مدیر عامل سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز به بهانهی برپایی نمایشگاه آثار فیروزه در مشهد همراه شدم. در دیدارهای گوناگونی با مقامات مسؤول شهرداری مشهد چیزی را حس کردم که با نام الگوی مشهد یاد می کنم. شاید در دیگر استانها هم چنین باشد. اصولا همکاری نزدیک با هنرمند کار سخت و زیانآور قلمداد میشود. تحمل هنرمند برای هر مدیری امکان پذیر نیست. اخلاق و رفتار او در جریانهای اداری کلافه کننده است. هیچ تنبیهی برای او کارساز نیست. هنرمندان نه از بخشنامههای اداری چندان خوشایندی دارند و نه حقوقی میگیرند که محل تنبیه آنان باشد. فقط و فقط با منطق و اخلاق هنری میتوان با آنان کنار آمد. از این رو، مدیران فرهنگی ترفندهای زیادی برای برخورد نزدیک با هنرمندان به کار میبرند که غالبا موفقیتی نداشته است. پس زدن هنرمند به این شیوه سبب بیرونقی کار مدیریتی میشود. بدین ترتیب، یک مدیر میماند و چندین کارمند و اتاقهای خالی که قرار است برای راه انداختن تولیدات هنری برنامهریزی و اجرا کنند.

در مشهد یک راه حل ظاهرا موفق در بدنهی شهرداری کشف شده بود که در کارهای هنری و فرهنگی اعمال میشد. عوض این که چندین هنرمند گرد مدیران جمع شوند، یکی- دو نفر که از هر بابت مورد تأیید است به صورت انحصاری بغل دست خود قرار میدهند و در جریان همهی برنامههای هنری قرار میگیرند. و این دو سه نفر هم که نفوذی در گروههای هنری دارند آنان را خوراک میدهند. از این رو، هیچ گروهی از سوی شهرداری رسمیت ندارند که مورد بازخواست یا شکایت یا احیانا نقد قرار گیرند. انجمن هنر عکاسی هم که غیر از تبریز و تهران در هیچ استان دیگر وجود ندارد. در همهی استانها عکاسان زیر نظر انجمن سینمای جوان کار میکنند؛ و این انجمن هم که نام «سینما» را روی خود دارد و در مواقع دفاعیه پاکیزه میماند. عکاسان در پی اسپانسرهای خود غیر از ارگان های دولتی امیدی نمی یابند و مدیران فرهنگی هم ادعا می کنند کافی ست با حمایت از یکی از عکاسان بقیه جلوی در صف بکشند. این است که دولت نه به بخش خصوصی اجازه ی فعالیت می دهد و نه خود جربزه ی چنین کاری دارد: مثل دو تخم مرغ گره خورده انحصار تولید آثار هنری در دست دولت باقی می ماند.
تبریز که هم انجمن هنر عکاسی دارد و هم گروههای رسمی دیگر، شرایط خیلی بدی را تجربه میکند. جایگاهی که به هنرمندان اختصاص یافته، بدانان رسمیت بخشیده است. آسیبی که مدیران فرهنگی از این بابت میبینند در سخنرانیها و رفتارهاشان مشهود است. و حمایت پنهانی آنان از عدهی کمی از عکاسان مورد تأیید خود، دردی را دوا نمیکند و درگیری آنان را بیشتر و سیل انتقادات را هم افزایش میدهد. کاشف ما از الگوی مشهد بنایی را ریخت که سبب تعطیلی خانهی عکاسان تبریز و فرو پاشیدن جشنوارهی فیروزه گردید. او به تنهایی خواست چنین الگویی را به نام خود بزند و تجربهاش را رایگان در اختیار دیگران قرار ندهد. این موفقیت قرار بود او را بر اوج مدیران قرار دهد که نداد. اما، فرق مدیر و هنرمند در این است که هنرمند تمام حواس اش شش دانگ جمع کارهای خود است. هر چیزی را فورا تشخیص میدهد چون منتظر حقوق سر ماه نیست. چون منتظر فرصت برای رقابت با همکارش نیست. او شب و روزش را با ایدههای خود سر میکند. و تا مدیر بخواهد بخش نامه اش را ابلاغ کند، دست اش رو شده است.
عکاسان و هنرمندان زیادی در مشهد فعالیت میکنند که کم از ما نیستند. مشکلات آنان هم از بابت بیتفاوتی مدیران فرهنگیشان به گلایههای همیشگی بدل شده است. راه حلی که کاشف الگوی مشهد برای تبریز تجویز میکرد حتا در مشهد هم موفق نبوده است چه رسد به این که، در تبریز که گروههای رسمی زیادی ایجاد شده است و این حق بدانان داده شده است که در جریان انتخاب مدیران و کارهای هنری تصمیم گیرنده باشند. بریدن چنین حقی برای مدیر بیتجربه گران تمام میشود. این بیتجربگی چه بسا سبب استعفای او شود و برای همیشه کنار رفته و در کنج کتابخانهها پژوهش دانشگاهی انجام دهد.
ما از این وضعیت هم راضی نیستیم که مدیر دم به دم عوض شود. چرا که در خشک سالی عجیبی به سر می بریم. مردان هنر به خاموشی گراییده اند و بی هنران زور آزمایی می کنند. مدیری بدتر از قبلی پیدا می شود و دندان ما را خرد می کند.
پاسخ آقای نوین (شهردار تبریز) در وبلاگ شخصی:
آقای خلیل غلامی:
با شما موافقم كمكم كنید تا بدهی خود را ادا كنم و اقدامات (موزه شهر، تشكیل معاونت فرهنگی، توسعه خانه های فرهنگ، جشنواره های مختلف شعر و عكس تابستانی، خرید خانه های تاریخی شهر و بزرگداشت های مفاخر كشور و آذربایجان و تبریز و نامگذاری پاركهای شمش، صائب و ... آغازی برای همین منظور است. ایده پردازی در خصوص مسائل فرهنگی با شما و اجرا با ما. متشكرم
و به علی حقدوست:
آقا حامد:
به مدیر عامل جدید سازمان فرهنگی (آقای نجفی) ابلاغ كرده ام انشاالله با كمك شما بهتر از گذشته خواهد بود.
http://alirezanovin.ir/post/63
نوشته ی پریسا رحیمی در وبلاگ شخصی:
http://parisarahimi.blogfa.com/post-14.aspx
صبح روز جمعه به بهانه ی گزارش تصویری از همایش کوه نوردی به مناسبت هفته ی دفاع مقدس، همراه جوانان و خانواده ها شدیم که هر جمعه را سری به ائینالی می زنند. هیچ باورم نمی شد که کوه مسی ما هم روزی انباشته از درختان گوناگون شود. این تلاش دست اندرکاران ستودنی ست.








از مادرجان خواستیم که رخ بگشاید تا الگوی تلاش و امید باشد.
دیدار تیم های فوتبال تراکتورسازی تبریز و فولاد خوزستان با برتری یک بر صفر سرخپوشان تبریزی به اتمام رسید.








دیگر گزارش تصویری من در خبرگزاری مهر
گزارش تصویری علی حقدوست در فارس
برگزاری چهارمین نمایشگاه گروهی عکس خانه عکاسان با عنوان : بــــــوی مهــــــربانی
برگزاری ورک شاپ ویژه عکاسی با حضور کیارنگ علائی در سبزوار


