«تو مشغول مردنات بودی» کتابیست در موضوع «شعر- عکس» با ترجمهی اشعار محمدرضا فرزاد و عکسهایی به انتخاب شهریار توکلی. کار خوب و شایستهای که کمتر میتوان در ایران پیدا کرد. از این پس میتوان به کتابی اشاره کرد و گفت چه گونه شعر و عکس در یک هم نشینی زیبا میگنجند. در آرمانیترین شرایط میتوان چنین کتابهایی را از آن عکاسانی دید که اشعار خودشان را ترکیب میدهند. حسی که از این هم نشینی برمیخیزد، حسی بی واسطه خواهد بود. در این کتاب آقای فرزاد حسی شعریاش را دارد و آقای توکلی تصاویر هنریاش را دارد و از این رو، احتمال خواهد داشت که در این هم نشینی نارسایی دیده شود.
پیش از این در جایی نوشتهام که المانهای لازم برای دریافت یک حس مشترک از واژه و تصویر چه گونه میتواند باشد. تجربهی فضای شعری و چیرگی بر واژهها تنها چیزیست که شاعر را از عکاس جدا میکند. و کسی که چنین چیرگی بر هر دو داشته باشد مازاد هنری دارد.
کم رونق بودن تجربهی شعر- عکس در ایران سبب شده است انتشار چنین کتابهایی با یک خطر مواجه شود. چنین تجربههایی برای عکاس و شاعر دستاوردهای خیلی خوبی به دست خواهد داد. شاعری که تصاویر عکاسانه را در خود پرورش میدهد فضای تازهای در واژهها به وجود میآورد. و هم چنین، عکاسی که با واژهها آشنایی مییابد سخن گفتن روی آثارش را ممکن میسازد. و این نیز سبب روشن شدن تصاویری میشود که پیش از این فقط با شاتر میتوانست بازتاب یابد.
امروز اثری پیش روی ماست که میتوان چند و چون آن را کاوید و البته نه به منظور کاستن از توان آن، بل که گشودن راهی برای انتشار چنین کارهایی. باید از چنین کارهایی استقبال کرد از چند جهت: نخست این که، انتشار کتاب خود به خود کاری فرهنگیست و بر اوراق تاریخ خواهد ماند. دیگر این که، کاریست در حوزهی هنر که امروزه کمترین انرژی در آن صرف میشود (به دلایل سیاسی کشورمان). تنها این دو دلیل کافیست تا دست این دو عزیز را بالا برد و دست مریزاد گفت. بنابر این، دست بردن من بر چنین گران بهایی به معنی اختلال در کار هنری و فرهنگی نیست و گرچه بر چند مورد دست گذاشته باشم.
(کیفیت عکسها مربوط میشود به اسکن من از کتاب)
***

اثر آندره کرتژ (استودیوی موندریان، پاریس، 1926) با شعر فاضل حسنو داغلارجا ترکیب یافته است. در عکس آندره کلاه، گل خشک (یا مصنوع) و پلهی نرده دار دیده میشود با برخی عناصر دیگر. فضای سادهای از زندگی ساکت یا شاید بتوان گفت «بیزندگی»: مثلا طبیعت بیجان. کلاهی که هم چنان آویزان است و گلی که منتظر نگاهیست و اشیایی که ژرفای خوبی یافتهاند. شعر گفتن برای چنین تصاویری هم خوانی خوبی خواهد داشت چرا که اصولا چیدمان اشیا در این عکس با چیدمان واژهها در شعر یکیست: گلی که در تاریکی به خوبی میدرخشد و پله که در پرتو نور به چشم میخورد ناشی از وسواس عکاس است. شاعر نیز گاه با واژههایاش چنین وَر میرود: واژهای را پاک میکند و مناسبتریناش را میگنجاند و با آهنگی که بر ذهن خواننده بنیشند.
وقتی شاعری میمیرد
اول از همه
خدا خبردار میشود
از نشانههای روی عکس نمونهای را سراغ نداریم که بتوان پشتوانهی شعر نامید. شاید کلاه حس یک شاعر را بیافریند. این گونه آثار انتزاعی فضای آزادتری برای هم سخن شدن بیننده را در خود دارد. اما به نظرم قوت شعر از عکس بیشتر است. واژهی «خدا» و «مردن» ضربهی سنگین شعر است که در تصویر دیده نمیشود. غیر از این که عنوان «استودیوی موندریان» مفهوم کسب و کار دارد. در این صورت، تصویر کرتژ بازتاب شعر داغلارجا خواهد بود: در عکس تصور میکنیم شاعری که از در به آهستگی بیرون میآمده و کلاهاش را برداشته و میرفت، دیگر برای همیشه ساکت شده است.
***

اثر مارگارت بورکه وایت (در زمان سیلِ لوئیزویل،1937) که شعر «آگدن نَش» را در خود دارد. عکسی که برای شرایط بد اقتصادی گرفته شده است: مردمانی خوشبخت و با چهرهای شاداب بالای کادر و مردان و زنانی در صف ارزاق عمومی در پایین. عکسی که زندگی پوستری را از واقعی متمایز میکند و بیننده را بر چهرهها و نگاههای مردم پایین دست میخ کوب میکند. اگر شاترهای عکاسانی چنین نباشد مردم در مانده بر زیر چرخها له خواهد شد. شعارهایی که روی پوستر دیده میشود حرف و سخن عکس را بیش از پیش روشن میکند: نگاههای شاداب و جذاب خیره به دور دست، و نگاههایی پرسشگرانه و کنجکاو که به دوربین یا به ما دارند.
بیلبورد
در زیر این تخته سنگ
جان براون آرمیده است.
همو که بیلبوردها را دیده بود
و جاده را ندیده بود.
چیزی که از سخن شاعر درمییابیم نزدیکی زیادی به عکس دارد. تصور کنیم رانندهای در خیره به بیلبوردی با شعارهای رنگارنگ نگاهاش به دوردستها پرتاب میشود و نزدیکاش را نمیبیند که جاده میپیچد. ما تصویر بیلبورد را به راحتی از عکس مارگارت میرباییم و حس شعر را کامل میکنیم. در واقع، تصویر شعر از بیلبوردهای تبلیغاتی، به اندازهی عکس مارگارت نیست. در این جا، مُردن براون با نگاههای شکنندهی عکس یکی نیست. ما از گره خوردن با نگاهها نمیتوانیم به راحتی خلاص شویم و حال آن که تخته سنگ یک یادبود و آرامش برای براون است. از این رو، میتوان گفت انتخاب توکلی بهتر از فرزاد بوده است.
***

اثر لری سلطان (تصاویری از خانه، 1989) که با شعر چارلز بوکوفسکی همراه گشته است. مردی بیتفاوت از حضور زناش (یا زنی) سرگرم تماشای تیم محبوباش است. یک علامت پرسش در نگاه زن دیده میشود و پیوند سردی بین این دو حدس زده میشود.
گاو در کلاس آموزش هنر
هوای خوب
مثل
زن خوبه
همیشه پیش نمیآد
وقتی هم بیاد
برا همیشه
نمیمونه
مرد اما قرصتره:
اگه بَده
بختِ این که همون طور بمونه بیشتره
اگه هم خوبه
که خب خوب میمونه
ولی زن
عوض میشه
با
بچه
سن و سالی
رژیم غذایی
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
یا لحظههای خوش.
زن حیاتاش به تیمار عاشقانهی توئه
در حالی که مرد رو
اگه بهش نفرت بِدی
قویتر میشه.
شعر در واقع توصیف بسیار عالی از عکس است. حتا توصیفاتی که در عکس نمیتوان دید ولی به یمن واژهها به تصویر افزوده میشود. اصولا هیچ کدام از عناصر ترکیب (شعر یا عکس) بنا نیست دیگری را پوشش دهد. هر کدام زندگی مستقل خود را دارد. آمدن شعر زیر عکس شاید برای یک عکاس به معنی تعبیر اثرش باشد و بر عکس، برای شاعری که عکسی اثرش را مزین کرده به منظور تصویر سازی قلمداد شود. اما در بهترین حالت، از برخورد این دو هنر چیزی آفریده میشود که فراتر از آنهاست. (رجوع کنید به افشین شاهرودی دههی شصت) کمترین انتظار از ترکیب شعر- عکس این است که آسیبی به هم دیگر وارد نکند. در این صورت، یکی توصیف دیگری میشود.
در این جا، توصیف از آنِ شعر است چرا که، شعر در بهترین وضعیت خودش قرار دارد. یعنی که، موضوع هر دو یکیست ولی شعر به مدد واژههای توصیفیاش به یاری عکس برمیخیزد. «عشق» و «نفرت» از واژههای روان شناسیست که در تصویر دیده نمیشود ولی در تراوشات شاعر حضور دارد. این ترکیب به نظرم از نظر فضای موضوعی نزدیکی و هم نشینی خیلی خوبی دارند. ولی چنان که گفتم، این کمترین توقعیست که از شعر- عکس داریم.
***

اثر مایکل کنا (ایستگاه برانیک، پراگ، 1992) با شعر «بیسنته اوئی دوبرو» مزین شده است. چنان که از عنوان عکس پیداست، ایستگاه راه آهن پوشیده از اندکی مه و نور چراغهای بازتاب یافته روی خطوط است. برخی مواقع، شاید عکس به تنهایی جذابیت نداشته باشد ولی در کنار شعر جلوهای ویژه به دست آورد و سرشار از یافتههای ذهنی باشد.
ساعات
شهری کوچک
قطاری ایستاده بر دشت
و ستارگانِ خفته
در چالههای آب
آب میلرزد
و پردهها میجنبند
شب در آویخته در بیشه
و نمِ بارانی تپنده
از منارهی گُل پوش کلیسا
ستارگان را به خوناب میکشد
هر از گاهی
ساعات سعد
بر زندگی میچکد.
تنها وجه مشترک بین شعر و عکس واژهی «قطار» است. غیر از این، چیزی از تصاویر تولید شدهی شعر در عکس دیده نمیشود. شاید همین واژه بهانهی انتخاب فرزاد برای عکس بوده است (شاید اگر قطار در شعر نبود انگیزهای هم برای انتخاباش نبود). البته بنا نیست واژهی به کار رفته در شعر در عکس هم دیده شود. اما باید یک وجه مشترکی از نظر موضوعی داشته باشند. در صورتی که وجه مشترکی وجود نداشته باشد، مصداقهای گوناگونی به دست خواهند داد که نتیجهی خوبی برای هنر ندارد.
در شعر ترکیبات «منارهی کلیسا» و «ستارگان خوناب» هیچ مصداقی در عکس نمییابند. و حتا به نظرم کمکی هم در تولید تصویر نمیکند. چنان که در بالا آوردم، الف) بهترین وضعیت ترکیب شعر- عکس به دست دادن تجربهی نو است، ب) کمترین انتظار، که آسیبی بر هم وارد نکنند و بالاخره پ) هیچ کمکی به هم نکنند: از نظر موضوعی گرهای بینشان وجود ندارد اگرچه واژهای مشترک دیده شود. در این ترکیب به نظرم، ما در بند پ هستیم. حس عکس و حس شعر به تنهایی خوباند اما برآیندی از اینها دیده نمیشود. فضای عکس سادهتر از شعر است و المانهای شعر جایی برای خود نمیِیابند.
کوچه باغهای اسکو (25 کیلومتری جنوب تبریز) هنوز نفس میکشند. درهی سرسبز اسکو پوشیده از درختان گردوست که مردماناش از طریق همین کوچهها به هم پیوند مییابند. هنوز صدای گام زدن باغبان روی برگهای زرد شنیده میشود. و هر از گاهی برگهای زرد به دست باغباناش تلنبار شده و دود حاصلاش با سنگینی هوای سرد پاییزی فراز درختان را میپوشاند. و شاخههایی که از دیوارهای کاه گلی به بیرون سرک میکشند و استخرهایی که جا به جا آنها را آبیاری میکنند.










آقای مولانا که با پرفسور مشهور شده است، تحصیل کردهی غرب است: «اگر کسی به من بگوید که کدام استاد در غرب زندگی شما را عوض کرد، نمیتوانم نام استاد خاصی را ببرم ولی میتوانم بگویم که پدر بزرگام زندگی مرا عوض کرد.» (هفته نامه ی آذرپیام) خب آقای پرفسور! چه نتیجهای میتوان از این پند و اندرز شما گرفت؟ فرزندان شما در تبریز که مدیوناش هستید، میخواهند در مورد لقب شما چیزی بشنوند: «در تهران هر کس میخواهد فارسی صحبت کند نصفاش فارسیست و بقیهاش هم تشکیل شده از انگلیسی شکسته بسته که معنیاش هم برای کسی روشن نیست.» من هنوز نتوانستهام توجیه مناسبی برای لقب سراپا انگلیسیتان دست و پا کنم.
بگذارید من از خودم مایه بگذارم. حدسهایی میزنم که امیدوارم کذباش ثابت شود. او میخواهد بنیادی به نام «فرهنگ» در تبریز بزند. او امیدوار است که به یمن لقب غربیاش و این که زبان ترکی اصیل است و شهرت اش را به مولوی می چسباند، هوادارانی برای بنیادش دست و پا کند. در شرایطی که «ماها از بیت المال همین مردم استفاده کرده»ایم، من هم سوگند میخورم مدرکی بگیرم و سپس همه چیز غرب را زیر سؤال ببرم و به جد و آباام رو کنم. پدر بزرگ من هم گفته بود، اگر زن و دخترت را درون یک جعبهی کاملا پوشیده به زیارت مشهد ببری، صواباش با گناهاش یکیست. در این بنیاد پدر دلسوزی داریم که پنجاه سال زندگیاش را به حراج گذاشته است.
سرتاپای مصاحبهی رشیدی (سردبیر آذرپیام) چیزی بود به نام افسانهی مولانا. مولانا چیزهایی سر هم میکند که یک دهاتی پرت هم با آن بیگانه است. عوام فریبی در سخنان او موج میزند. «من مدیون تبریز هستم. من در غرب تکنیک یاد گرفتهام. پدر من زندگیام را تغییر داد.» پیدا کنید سیب زمینی فروش را! او فکر میکند بنیادش با گوسفندانی پر خواهد شد که چیزی از تبریز و تهران و غرب نمیدانند و او هم چون پدری دلسوز و دانا همه چیز یادشان خواهد داد: «ببینید! روزگاری بود که نه تلویزیون بود و نه آن چنان که باید رادیو عمومیت داشت. آن موقع اندیشمندان برای انتقال پیام چه میکردند؟ آنها که روحانی بودند میتوانستند با حضور در مساجد و تکایا با مردم سخن بگویند.» و گویا او قرار است فلسفهی رسانه را برای این رشیدی درمانده روشن کند. در حالی که مدرک ایشان دکترای ارتباطات است برای سردبیر هفته نامه اندرز می دهد که بهترین رسانه نماز جمعه است. تعریف او از رسانه تعریفی حکومتی و آنارشیستیست: رسانهای که مردم را به خوش چریدن و آرام گرفتن فرا میخواند. رسانه ارتباطی همگانیست نه ارتباط بالا دست با گله: این ارتباطیست ملوکانه که روشی قومی و قبیلهای شمرده میشود. و من میگویم آقای رشیدی! تو هم مثل من گول دو لقب او را خوردی: پرفسور و مولانا.
او 50 سال تمام در آمریکا سپری کرده است و امروزه برگشته تا بگوید پدرتان حقیقت تام است. زمانی که او پژوهش میکرد و در اختیار آمریکاییان قرار میداد مردم ما حماسهی جنگ داشتند و از رسانهها هم هیچ نمیدانستند. 50 سال یاد گرفت که بگوید همهشان پوچ است! و اینک میداند که زبان ترکی بدون آلایش است و میداند که تلفن همراه هم درآمد را کم میکند و هم سواد را. میداند که در غرب خبری نیست و من آزمودم علم دور اندیش را و نروید به آنجاها.
و در این مورد بخوانید از http://hanooz.persianblog.ir/post/72/
عین القضات همدانی:
جوانمردا! این شعرها را چون آینه دان. آخر دانی که آیینه را صورتی نیست در خود، اما هر که درو نگه کند، صورتِ خود تواند دید. هم چنین میدان که شعر را در خود هیچ معنی نیست؛ اما هر کسی ازو تواند دیدن که نقدِ روزگارِ او بوَد و کمال کار اوست.
پیش از این گفتیم که نشانه از ابزارهای معنا و مفهوم است. و این که عکاس در پی نشانه عکس نمیگیرد. وقتی از ویزور دوربیناش نگاه میکند، پیرامون کادرش را میسنجد و نکاتی را در کادرش میگنجاند که روی سخناش را باز کند. نشانه شناسی نیز از الزامات تعبیر هنریست. چیدمان نشانهها در تصویر خود به خود هیچ حسنی محسوب نمیشود. اما چیدمان نشانههای تصویری سبب اعتلای گفتار عکاس میشود. منطقی یا قاعدهای که عکاس به کار میگیرد برای چیدمان نشانهها سبب جاودان شدن اثرش میشود. در این صورت، کادری چفت و بست شده ارایه میشود که هیچ عنصر مازاد در آن دیده نمیشود. و این سبب ماندگاری آن است.
اما اهمیت این نشانها در رساندن مفهوم یا موضوع است. اما اگر از عناصر تصویر چیزی تولید نشود (معنا) نمیتوان گفت بیمعناست، ولی سخن گفتن روی آن برای همه کس امکان پذیر نخواهد بود. بل که هر کسی از ظن خود یارش خواهد شد. آرایش مهرههای شطرنج برای یک حرفهای از این جهت خوشایند و حتا زیباست که نتیجهی کار هیجان آفرین است: یعنی این که نتیجهی کار را یک حرفهای میخواند و از حرکت بعدی او سردر میآورد. مثالی از فیه ما فیه مولوی روی سخنام را روشن خواهد کرد:
پادشاهی پسری را به رمل آموختن داد. بسیار سعی کرد تا نیکو بدانست. پس پادشاه روزی انگشتری در دست گرفت و گفت: ای پسر! بگو تا چه دارم در دست؟ گفت: گرد است و کانیست و سوراخی در میان دارد. گفت: نشانهها راست دادی. اکنون حکم کن که چنین چیز چه باشد؟ بعد از فکر بسیار گفت که آسیا سنگی باشد! گفت: آخر چندین نشانههای دقیق دادی از قوت تحصیل و دانش، این قدر عقل نداشتی که آسیا در مشت نگنجد و در دست نتوان گرفت؟
بدین جهت، نشانه شناسی مبحثیست که برای روشن شدن موضوع به میان میآید. نه عکاس درصدد نشانه کادر میبندد و نه منتقد در گیر و دار نشانهها موضوع را از دست میدهد.
اما سود این «نشانه» چیست؟ زیبایی اثر در چیدمان عناصرش نهفته است. این زیبایی جلوهی اثر را رونق میبخشد و از میان آن همه آثار هنری به چشم میزند. چنان که گفته شده است، این عناصر میتواند رنگ، نقاط، خطوط و لایهها و غیره باشد. همهی فنونی که برای عکاسی یاد میگیرم برای جلوه بخشیدن به اثر است و گرنه به تنهایی صورتی در خود ندارد. همان که سیاهههایی هم چون نت و واژهها برای بیان مقاصد هنری ما به کار میآید: در این شعر مولوی که:
نوعرسان چمن، چون وَرد و ريحان و سمن
بنواخته در تن ت تن يرلي يلي، يرلي يلي
تن تن تنن تن تن تنن، ميگوي چون مرغ چمن
يا چون اويس اندرقرن، يرلي يلي، يرلي يلي
این واژههای بیمعنا چیزی از مفهوم هنری در خود ندارد غیر از این که، هماهنگی (ریتم) ذهن و حواس شاعر را با طبیعت نشان دهد. یک عکاس، در بازی فوتبال چشم و حواس خود را در حرکتهای سریع بازیگران به کار میگیرد و از هیجان تماشاگران که نصفِ جورِ بازی کنان را میکشند غافل میماند. یکی از عکاسان به نام میگوید، در گیرودار جنگ کودکی نظرم را جلب کرد و بیاختیار کار عکاسیام را تعطیل کردم تا به یاری او بشتابم. این گرچه به تعطیلی کار او انجامیده است، دایرهای از مفاهیم حسی در ذهن او تشکیل میشود که کادرهای بعدی او را متأثر خواهد کرد. این گونه است که نشانهها هم چون جویباری در آثار او گرد میآید و روند آفرینش هنریاش را میسازد.
علاوه بر این، در داوری و نقد آثار عکاسی نشانه ماهیت اثر را روشن میکند. بررسی روی آثار عکاسی بدون توجه به نشانه به جایی بند نخواهد بود؛ هیچ تفاهمی روی موضوع به وجود نخواهد آمد. چنان که پیش از این نیز گفته شده است، تعیین سبک عکاس و ردهی مکاتب هنری بنا بر استفادهی نمادهاست. تأکید و تمرکز یک عکاس روی نمادهای ویژه آثار او را بر سبکی مینشاند که بر اوراق تاریخ میماند.
بازی تراختور و مس کرمان در ورزش گاه سهند در ساعات 2 بعد از ظهر آغاز شد. باران هم نتوانست از هواداران تراختور بکاهد. نتیجه ی بازی یک بر هیچ به سود تراختور شد.



دروازه بان مس کرمان آسیب دیده و از میدان خارج شد


پنالتی که وارد دروازه ی مس شد





دروازه بان ما چند مهار مهم انجام داد

بالاخره داور هم از خیسی زمین بی بهره نماند و کله معلق شد
بیش از 20 هزار نفر از هواداران تراختور به همراه چند تیم تلویزیونی و خبرنگاری در ورزشگاه آزادی حضور یافتند. هواداران تراختور خیلی پیش تر از تماشاگران پرسپولیس در میدان حاضر شدند و ابهت و شور خود را با شعارهای خود به نمایش گذاشتند. همه ی خبرنگاران و عکاسان برای نخستین بار شاهد چنین حجمی از تماشاگران تیم رقیب بودند. یکی از عکاسان گفت با چنین شوری و تعداد زیاد، تراختور باید در جام جهانی حضور یابد. این شور هم چنان طنین انداز آزادی بود تا زمانی که گل نخستین بر دروازه ی ما نشست. تا این زمان هجوم بازی کنان تراختور نفس رقیب را بریده بود. اما تماشاگران باز از طنین صدای خود دست برنداشتند و هم چنان تعجب همه را برانگیخت اند. پارچه های تراختور هم که همه جا را پر کرده بود به دستور نیروی انتظامی برچیده شدند.

کریم باقری به خاطر تیم محبوب اش از بازی در پرسپولیس انصراف داد و به تشویق هواداران تراختوری اش پاسخ گفت.






تفاوت دروازه بان ها


پایان بازی

تراختور همه جا حضور دارد!
تیم خبرنگاران و فیلم برداران تلویزیونی تراختور

پس از حضور تیم تراکتورسازی تبریز در لیگ برتر کشور، امیدی دیگر بر دل هواداران تراختور نشست. اما این هواداری بیش از یک تشویق ساده است. بر اساس آمار گرد آمده بیشترین هوادری فوتبال در کشور ما تراکتور سازیست. چرا؟ بر اساس جمعیت باید تیمهای مرکز بیشترین آمار را داشتند. شعارهایی که روی پارچهها و سر زبانها وجود دارد چیزی بیش از هواداری صرف است. حتا علاقهی این هواداران به فرهنگ خود بیش از جریانهای سیاسی اخیر است. به نظر میرسد همهی مسؤولان استان پشتیبان چنین شور مردمیاند. حاضر شدن به یکبارهی استادیوم ورزشی یادگار امام پس از سالها لج بازی با هواداران کنار رفته است. همواره برخورد خشنی با این همایشها میشد.

حضور فشرده و انبوه چنین تماشاگران سراپا شوق و هم صدا خطر بزرگیست که در هر حال پذیرفته شده است. پذیرفتن خطر، گاه از کنار گذاشتناش کمتر خطرناک است. چنان که پیش از این بوده است. جوانانی که روز شماری میکنند تا برای یک ساعت و نیم با هم صدای «یاشاسین آذربایجان- یاشاسین تراختور» سر بدهند، بهانههای خود را به خوبی یافتهاند. منطق دو دو تای ما چنین چیزی را قبول نمیکند. اما موج هیجان تماشاگران سرشار از همین بیمنطقیهاست. شاید منطق ما کاستیهای جبران ناپذیری دارد که نتوانستهایم محفلی برای بهانههای تخلیهی روانی ایجاد کنیم. خودجوش بودن این هواداری نشان دهندهی این است که همواره از مردممان عقبتریم.

پذیرفتن مسؤولیت هیجانهای جوانان برای مدیران ما گران تمام میشود. هیچ مدیری چنین ریسکی را نمیکند. سازمان دهی این جمعیت انبوه که از سخنان مدیر عامل باشگاه (شفق) هم روشن است، پذیرفتن این خطر است. فرار کردن از آن دردی را دوا نمیکند. این جمعیت به استادیوم سرازیر میشود ولی گالریهای هنری و محافل فرهنگی ما از بی صدایی خفه میشود. چرا؟ مدیران فرهنگی عادت کردهاند همه چیز را با چرتکه بسنجند. اگر لباس فلان پوشیدی حق حضور در محافل رسمی را نداری. اگر سر جلسه تصویری نقد کردی که مشکل داشت محروم میشوی. خلاصه اگر سر به زیر نبودی به درد نمیخوری.

پس از سی سال تجربه کردیم که جشن گرفتن و شادابی سبب گشایش روان مردم است. چند سال هم باید تحمل کرد تا این جشنها درون سبد برنامهریزیمان قرار بگیرد. یک نگاهی به این جوانان بکنیم. اینان فرزندان من و همهی مسؤولان شهراند. با فراموش کردنشان بارمان سبک نمیشود. باید برخی هیجانها را پذیرفت تا سازمان دهی شود. با کتمان کردن و پوشیده گذاشتن اصل قضیه فقط کلاهها را سر هم جابه جا میکنیم. برای دشمن خود نیز باید شناختی بالاتر به دست آورد و برنامه چید.

کسی تا حال تحلیلی نکرده که چرا این همه جمعیت برای فوتبال تراختور گرد میآید ولی نه برای تیمهای دیگر و نه برای امور فرهنگیمان. سال پیش با جشنهای تابستانی مردم در گوشه و کنار شهرمان گرد میآمدند و در برنامههای فرهنگی مشارکت میکردند. خاموش شدن آن نشان دهندهی این است که هنوز وقت این گونه تحلیلها و برنامهریزیها نرسیده است. هنوز باید پشت هیجانهای مردم سنگر بگیریم و نیروهای خود را برای خاموش کردنشان آرایش دهیم. باید سال پیش را فراموش کنیم تا مشکلات آن گریبانگیرمان نشود. باید به جوانان هم چون مشکل آفرینان نگریست. باید گفت وضعیت نابسامان اقتصادی از بیکاری جوانان است و هنجارهای اجتماعی غیر قابل پیش بینی از اغفال آنان است و... باید گفت چه میشد اصلا جامعهی ما جوان نداشت.

این مردم متراکم در استادیوم هم چون یک مادهی منفجرهی قویست. این مواد منفجره میتواند چون جویباری در تولید اقتصادی و فرهنگی به کار رود. ما با آرایش ابزارهای ناتوان خود فقط درصدد کنترلایم. چیزی از هماهنگی و به کارگیری در قاموس شناخت ما وجود ندارد. سلیقههای جورباجوری که به خاطر هم صدایی «یاشاسین آذربایجان- یاشاسین تراختور» در یک جا گرد میآیند، آیا با برنامه ریزیهای ما بوده است؟




