هر آن چه به رویا وسعت میدهد عبارت را تنگ میکند. - عباس نِفَری (شاعر بصره)

(اثر استیو مک کوری)
یک عکس دارای نشانهاییست که پیوند بینشان معنا را پدید میآورد. تصادفی بودن نشانها رسانندهی مفهوم نخواهد بود بل که، اثر به هرج و مرج دچار خواهد شد. پیوند نشانها نیز در هر مرز جغرافیایی و فرهنگی معانی متفاوتی را به خود میگیرد. برقراری ارتباط منطقی و قطعی بین نشانها که مشترک مردم باشد دشوار است. ولی این نشانها دارای مفاهیم کلیاند که در ساختار همهی جوامع دیده میشود. به عبارتی، تعبیر یا سخن راندن از اثر در جزییاتی بازتاب مییابد که در مرزهای جغرافیایی محصور میماند. آیینهای گفتاری مثلا نیایش، اثر را از سطح به ژرفا میبرد. یعنی این که، گفتارهای رایج مردم اثر را محصور به جغرافیای خود میکنند ولی در عوض اثر را ژرفا میبخشند. در این اثر، استیو مک کوری، نشانهایی به جا گذاشته است که ما را در تجربهی آن چه که تاکنون دیده یا خواندهایم قرار میدهد. در این جا، نور بنیادیترین موضوع قابل بررسیست. کادربندی نور در محتوای اثر یاری میرساند و گفتار ما را از نیایش برملا میسازد. تاریکی روبه روی نمازگزار و شمعهای پشت سر او شاید تعبیری متفاوت به دست دهد. شاید یکی بگوید «تاریکی محل روشناییهاست». این برخورد اندیشهها نقطهی تلاقی نشانهاییست که عکاس هر تماشاگر را در آن میخ کوب میکند.
سطح اثر در واقع از آنِ عکاس است. بدین گونه، تجربههای دیداری، اجتماعی و گفتاری ما ضلع سوم عکس را برپا میکند. پس ارتفاع یا ژرفای اثر از آن تماشاگر است. عکس آفریده شده ولی نگاه تماشاگر نیاز است تا اثر به سخن واداشته شود. اوست که اثر را از زمینگیر شدن رها میکند. ستونهایی که اثر را برپا میدارند از همین گفتارهای فرهنگی سرچشمه میگیرد. دو نشان به هم میخورد و معنا میآفریند و معنا در بین مردم نگرشهای نو و دیگرگون پدید میآورد. این برخوردها جایگاه هنری عکس را به دست میدهد. در جوامعی که برخورد تماشاگر با آثار هنری کم رونق است در واقع، سطوحی از معانی و تعابیر فرهنگی برپا نمیشود و سطح گفتار ثابت میماند.

در اثر فرانسیسکو زیزولا، ما با تابش نور به دو دریافت میرسیم: ریتم نور و محتوای اثر. در آثار زیزولا غالبا شکلهای خوش فرمی از موضوع طرح میشود. اشکال در آثار او گره شایستهای با موضوع اصلیاش مییابد. اگر مرد را از میان اتاق کم کنیم که غیر از ریتمهای زیبای نور چیزی نماند، در واقع چیزی برای گفتن نخواهد بود: گفتاری که بنای تعبیر ما را بر آن تجربه فرو نشاند. آثاری که بر پایهی اشکال زیبا پایدار میشوند بر هیچ تجربهای از گفتار استوار نیستند. زیبایی در همین گره خوردن شکل و موضوع پدیدار میشود. ریتم، رنگ و نقاط طلایی عکس به خودی خود زیبایی پدید نمیآورد.

در این جا، زیزولا تصویری از زندگی یک آفریقایی را ارایه میدهد. نقاشیهای روی دیوار ماجرای پرسههای کودکانه است. استناد به نقاشیها که واقعیتی از خیالهای مردماناش است، از توانایی نگاه عکاس برمیخیزد. شکل بندی این عکس خالی از محتوا نیست. بدین ترتیب، ما به همراه این مرد روی ماجرای زندگیاش گام میزنیم.
در این نوشته من در ماجرای «شعر حجم» دست میبرم که با نام یدالله رویایی گره خورده است. بنیاد اندیشهی حجم در شعر که از اشعار رویایی برمیآید، مرا بر آن میدارد تا چیزی بیرون از سطح دو بعدی عکس دست یابم. چیزی از جنس گفتار که هالهای از آن را در برمیگیرد. درصدد این نیستم که ارتباط واژه و نشانهای بصری عکس را روشن کنم. اما عکس تصویری بر ذهن مینشاند که چارچوب آن با ساختار زبان نزدیکی زیادی دارد. اگر چه این تصویر ذهنی مخلوطی مبهم از واژهها و تجربههای گوناگون است، ولی تماشاگر که در برابر عکس میایستد این تصویرهای مغشوش به سوی تعبیر عکس روان میشوند: یعنی در راستای تجربهی عکس قرار میگیرند.
از این رو، در این نوشته من با کسانی که سطح اثر را در وضعیت خام خود میپذیرند تا عکس دچار مفهوم نشود موافق نخواهم بود. ساختار هنر بر تأثیر پذیرفتن و دست بردن به منظور تأثیر گذاشتن بنیان افکنده شده است. این که عکس از هیچ مفهوم و معنایی پیروی نمیکند قداست آن را نمیرساند. پارههایی از عکس که به سبب تماشا کردن بر ذهن و دماغ مردم مینشیند وگرچه به گفته هم نیاید ارزشی بیش از خود عکس میآفریند: ارزشی که دوباره بر اثر خم میشود. اگر بر این ارزش افزوده روی اثر موافق نباشیم، یعنی این که اصالت عکس را برای همیشه در برابر تماشاگر بپذیریم، در واقع به تولیدی دست نیافتهایم. مؤلف یک گام تماشاگر را بر دست بالا مینشاند. آن عکس گوهر یکتا نیست که برای پرسشهای بینهایت همیشه به سویاش خم شویم. از این رو، یک تجربه از من و یک تلنگر از اثر، به آفرینشی دیگر خواهد انجامید.
این پارهها در ارتباطات اجتماعی حاضر میشوند و شکلی دیگر از خود بر جا میگذارند. این روند در واقع، رفتاری از بیانهای درونیست که به هنگام تماشای عکس جذب شده بود. با این حساب، بررسی من از «حجم عکس» به مفاهیمی از آن وابسته است. و حتا این که «هر کس تعبیر خودش را دارد و بنابر این هیچ قاعدهای برای تحلیل عکس وجود ندارد» به ظاهرِ رفتارهای مردم بسنده میکند. داستان اوزوم، عنب، انگور و استافیل به نشانی اشاره میکند با ساختاری مادی و زبانی متفاوت. در این جا، آن چه از فهم اثر منظور است به رفتارهای بیانی تماشاگران برمیگردد. عکس آن اصل گوهرین چون «اوزوم» نیست که یکتا باشد. قداست «وجود» هایدگری در تحلیل عکس مشکلی از این دست پدید میآورد. تعبیر عکس بر نشانها و تجربههای ما استوار است.

در طبیعت، نور پدید آورندهی رنگ است و
در عکس، رنگ پدید آورندهی نور. – هانس هافمن
در این اثر به یاد ماندنی، خوش فرمی اثر بر محتوای آن سایه انداخته است. گیرایی اثر بر سایههای اشتران و تپهی ماهور کویر استوار است. برای به دست آوردن این زیبایی ما از زندگی ساربان دور میشویم. رنگ، نور و سایه در حد اعلای خود وجود دارد. در این اثر همه چیز به شایستگی انجام شده مگر نبض زندگی ساربان. کوچکترین لکهی رنگی در این عکس مربوط به انسان است. و بیحضور انسان نمیتوان بنای فلسفی چید. برای این اثر میتوان گفت: موجودات کویر. حتا شتر نیز در ابهت کویر خفه میشود. اهمیت این سایهها و رنگها فقط یک واژه را تداعی میکند: کویر.
از برخورد عکس با تماشاگر چیزی میتراود که موضوعی نو است و آن را نمیتوان به «حیرت» فرو کاست. حیرت از گفتار میکاهد. این واژه که تعبیری صوفی دارد، سطح ایستایی از تجربهها پدید میآورد. برخورد عکس با نگاه تماشاگر ژرفایی را پی میریزد که بر بنای فرهنگی مردم استوار است. و از این برخورد بنای گفتاری نو برمیخیزد.


