رودخانه ای در مسیر خود سه بار منحرف میشود تا آب به آسیاب مردمان روستا بریزد. آن جا مردمانی میزیند که محتاج این آباند. قضیهی این انحراف چیست؟ آیا حکمی ازلیست؟ حتا یکی از این انحرافها میتواند نقش زندگی انسانها را تغییر دهد. دستی که پشت این قضایای مبهم وجود دارد دایما در خیر ماست.
دایناسورهای غول پیکری پیش از بابای ما وجود داشتند که برخیهایشان پرواز هم میکردند. این پرندگان ویرانگر میتوانستند بابای ما را به راحتی یک لقمه کنند. و خوش بختانه بابای ما پیش از آن که از بیخ آن درخت مثل قارچ بروید، آن شهاب سنگ کارشان را ساخت. دستی که شهاب سنگ را به سوی زمین فرستاد تا آسودگی زندگی بابای ما را تضمین کند، میدانست که ما با همهی توان خود قادر به مبارزهاش نیستیم.
پشت پردهی برخی جریانات و قضایا حکمی جاریست که فقط به انسان ختم میشود. حضور یکه و تنهای او همه چیز را تحت الشعاع خود قرار داده است. این کوچکترین موجود خاکی مغزی دارد که در تولید قضایا مهارت ویژه دارد. روند یک قضیه کمک میکند تا نیروهای اهریمنی فرمان بردارش شوند.
شناگری از بزرگترین آبشار شیرجه میزند. لحظه به لحظه رودخانه به او نزدیکتر میشود. هر لحظه بیشتر از پیش. سطح رودخانه از فرق سر او کل وجودش را میبلعد. و زمانی که سنگهای ته رودخانه نزدیک میشود خم شده و او را به بیرون هدایت میکند. در همان لحظه که نفساش تمام شده به بیرون هدایت میشود.
در اسطورهها آمده است که با هل دادن آب به عقب نیروی نهفتهی درون دریا تحریک شده و کشتی را رو به جلو حرکت میدهد. برانگیختن نیروی مهار شدهی دریا فقط از دست کسانی برمیآمد که پارو را به درستی حرکت میدادند. وگرنه، خشم دریا برانگیخته میشد.
دوندهی ماراتن با فشار سختی که به زمین میداد سبب میشد برندهی مسابقه شود. به اندازهای که زمین را فشار میداد نیروی پنهان شده به یاری او برمیخاست و نام او را جاودانه میساخت. دانش را فراموش کنیم که هر عملی عکس العملی دارد در خلاف آن و هم اندازهی آن. این صورتی پیچیده از همان قضیه است.
با کل قضایا میتوان روندی را طی کرد که صورت مسأله در دست ما مهار شده باشد. وقتی نخ ازل را میگیرم به موجود دو پا میرسیم که همه چیز در راستای او قرار گرفتهاند. این نخ غایتی خوش به کسانی که پشت قضایا همواره دستی میبینند القا میکند. من که با نخ ازلی پیش آمدهام با رها کردناش گرانش زیر پایم قطع میشود. سرگیجه و افسردگی سرانجام من است. نخی که اجدادم به من داد نمیدانم چیست اما باید نگهاش دارم.
بابا ارسطو به ما آموخت که به چند روش گفتاری میتوانید حکم این نخ را بسنجید. از ازل و غایت آن بپرسید و به چیدمانی از گفتارتان برسید. ما به این نخ که صورتی از قضایای پیچیدهی اسطورهها بود دچار شدیم. نمیتوان صورت بندی کرد که این نخ چه گونه و در کجا گره خورده است که تاب زندگی ما را دارد. جدل معجزهایست که ابهام را روشن میکند.
سوارکار ماهر به جدلی دست یافته است که با فشار بر عضلات اسب او را وادار میکند به برانگیختن زمین. زمین که گرفتار دسیسه شده هدف را فراموش میکند و مرد را برنده میکند. این خباثت جزوی از چیدهمان گفتاریست که یاد گرفتهایم.
طبیعت واژهایست که دچار جدل ما شده است. بهانههای طبیعی بودن ما را بر مدار چیرگیاش فرا نهاده است: ابر و باد و... طبیعت در چیدمان ما بیش از پیش مهار میشود. جزیرهای وجود دارد که گربههایش را میکشند تا موجودات دیگر بزیند. انسانهایی را در آفریقا به دار میکشند تا شکار گوریلها کم شود.
من این چیرگی را مدیون چیدمانی از گفتارم که پیشتر از هر کس رسیدهام. این نظمِ گفتار من سرآغاز گفتار دیگران میشود و من چیرگیام را بیشتر میکنم. پیش از بابا ارسطو عضلات گردن و دست نشان پیروزی بر نیروهای خبیث بود. آموختیم که واژهی نظم را بیش از پیش به کار گیریم. آن سو طبیعت و این سو گفتار. نظمی که گرفتار این دو میشود پیوند نیروهای پشت پرده را بیشتر میکند.
بینظم یعنی این که تماشاگری تو را تشویق نکند. کسی آب به آسیابات نریزد. گرانش زیر پایت محو شود. عدالت فرشتهی نجات کسانیست که از نظم پیروی کنند. توانایی این واژه در قدرت کیفر رسانیاش است و یکی از اختراعاتیست که چیرگی را افزون میکند. واژهی جان بخشیست که نظم را گسستناپذیر میکند: طبیعت نیز نظم دارد و آن استوار ساختن انسان بر طبیعت و همانا بر انسان است.
پدر بزرگ من در محلهی خودش سرآمد و ریش سفید بود. او اسب سوار میشد و سواد داشت. میتوانست اوراقی را بخواند که دیگران چیزی سر در نمیآوردند. او چه چیزی بیش از دیگران داشت که معتمد مردم شده بود؟ سیاههای از داستانها از جمله مثنوی بلد بود. موسی و شبان همه را فریفتهاش میکرد.
او امروزه روایت خود را از آسانسور چند طبقه چنین میچیند: اتاق کوچکیست که ساختمان به آن بزرگی کم کم از آن پایین میرود: سوادی که در مدت زمانی کوتاه به هیچ نمیارزد. بابا بطلمیوس هم که نگاهی به آسمان دوخت بلد بود که چه گونه مردم را به خود بخواند: خورشید به دور ما میچرخد. ما مرکز عالمیم.
از آن سر ازل که بیاغازیم به نحو مسخرهای خود را میبینیم. انفجار بزرگ از کوچکترین و مبهمترین نقطهی شناخته شده به سرانجامی رسیده که انسان کدخدای هستی شده. این چشمهی نور شعوری در خود داشته است که انفجارهای مهیب و باور نکردنی کهکشانها و ستارهها چیزی از وجود ما را نکاسته است. کل قضایای هستی به سود ما عمل کرده است. وگرنه انسانی نبود که خدایش را سجده بیاورد.
من اگر خدا بودم همهی مبلغانام را میکشتم.

