خليل غلامي

در لغت به معني «بركندن و از جا بركشيدن» (- دهخدا) است. اين معنا از دو كليد واژه تركيب يافته: جا و بركندن. در شرايط عادي هر چيز در جاي خود قرار دارد: عنصري كه در جاي خود با اجزاي ديگر تركيب شده و معنا يافته است. - يك مغازه با وسايلاش و يا سالن سخنراني با اجزاي خودش. وقتي جزيي از آن بيرون كشيده ميشود معنايي به خود ميگيرد متفاوت با معناي پيشين. در اين صورت، گفته ميشود «صندليِ سالن سخنراني»، كه هويتي تنها يافته است.
در انگليسي به معني نامحسوس (حس نشده) و ساده شده است. آن چه مطابق واقع نيست. يا به اندازهاي كه از امور جاريِ قابل مشاهدهْ ساده شده و ديگر به مورد اصلي خود شباهتي ندارد. در اين گونه عكاسي، چيزي برجسته شده و پيراموناش تغيير مييابد. يا اين كه، در كلِ فضاي اثر تغييري غير عادي ايجاد شده است.
مفهوم اساسي واژهي Abstract را بايد در تاريخِ هنرِ غرب جستوجو كرد. اما، انتزاعْ نزد ما ايرانيان مفهومي فلسفي دارد. تلاش ميكنيم آثار توليد شدهي اخير را با اين مفهوم حلاجي كنيم. و نه اين كه اصلا عكاس از اين مفهوم خبري دارد يا نه.
آبستره كردن به معناي «مفهومي كردن»: هر «تغيير»ي كه در محيط انساني يا طبيعت (از سوي عكاس) ايجاد ميشود مفهوم خودش را توليد ميكند، و اين تغيير را هنرمند از زاويهي خودش انجام ميدهد. هرگونه «تغيير» در موجوديت اشيا و پديدهها مفهومي پديد ميآورد. ثبت لحظات عادي يا به عبارتي تكراري (از نظر مشاهده) مفهوم نويي نميآفريند.
عكاس، هم چون جادوگري كه از پشتاش يا درون كلاهي چيزي نشانمان ميدهد، در زمرهي تصاوير انتزاعي بلاتكليف ميگنجد: تصاويري كه به جايي بند نيستند. اين گونه آفرينش كه با دريافتهاي حسي غيرممكن است، مفهوم هنري نمييابند.
شاعر «چيزي» از هيچ پديد نميآورد. عكاسْ زاويهاي را برميگزيند كه بخشي از طبيعت يا اجتماع است. و جدا كردن بخشي از واقعيتْ به منظور قصدي انجام ميگيرد. اين قصدْ همان فلسفهي كار انتزاعيست. اين گونه جدا كردن بايد مفهومي نو برپا كند كه در تعبيرهاي هنري بگنجد.
در حالت كلي، هر گونه توصيفِ طبيعت و اجتماع نميتواند در تعريف انتزاع بگنجد. تلاش انسان براي برآوردن خواستهي دروني و دست بردن در كار طبيعت براي تغيير آن، در حوزهي تعريف انتزاع قرار ميگيرد.
توصيف كردن و تغيير دادن: واژهي «توصيف» را نزديك به امور جاري ميتوان نام برد و «تغيير» را كه بنيان كار هنريست، با تعريف انتزاع منطبق كرد. با اين حساب سرانگشتي، توصيف بيانيست از زبان جاري و عادي. عكاسي كه در شرايط نور غير عادي و نورسنجي ويژه (مثلا از طبيعت) عكسبرداري ميكند، درصدد تغيير وضع آرايش اشياست.
آفرينش در عكاسي هم چون جادوگري نيست كه از هيچْ چيزي پديد آورد. او با چشمان خود به دور و برش نگاه ميكند و از كليتي كه در چشمان مردمِ ديگر نقش بسته موضوعي جزييتر پديد ميآورد. در كوه و دشتْ عناصر بيشماري ديده ميشود كه در نگاهِ عادي كليتي به نام طبيعت يافته است. اما نشان دادن خطوطي از برف با عنوان «رگهاي برفي» موضوعي انتزاعي به بار ميآورد.
عكاس ميبيند و ميآفريند و جادوگري يا چشم بندي كار او نيست. او با اشياي پيرامون كار دارد و گريبانگير آنان است و از اين رو، تصوري از خواستهايش را از اشيا برملا ميكند. سنگ ميتواند به تصوري از هنرمند بدل شود. آن را ميشكافد، تراش ميدهد يا اين كه تصويري خيالي در عكس پديدار ميكند.
كادر بندي در عكاسي كارِ بركندن را انجام ميدهد. كلي كه به نحوي كاربردي با جزءِ موردِ عكاسيِ ما مرتبط بوده است. اشيا و اجزايي كه عموما تعريف كاربردي دارند حتا به تنهايي نيز چنين مفهومي را سراغ ميدهند: صندلي با پايهي شكسته يا قطعه عكسي گرد و غبار گرفته.
درجهي انتزاع را با اين روش ميتوان حدس زد: پيازي روي ميز قرار دارد.
الف) چارچوب دوربين ما هر دو (پياز و ميز) را تصوير ميكند.
ب) چارچوب ما به پياز نزديك شده و از هيكل ميز چيز اندكي مانده است.
پ) تركيببندي ما كه از نور تابيده بهره برده، چيزي را تصوير ميكند كه چندان به پياز شباهت ندارد.
ت) تصوير ما سايهي پياز را با اندكي از خود پياز تشكيل ميدهد.
ث) سايهي پياز با رگههايي از سطح ميز تركيببندي ميشود.
...
بند پيشين را با اين گونه تصوير فلسفي مقايسه كنيم:
الف) سطح صاف و براق فلزي تصوير چهرهي ما را باز ميتاباند.
ب) قدري به سطح فلز نزديك ميشويم و بازتاب تصويرمان را از دست ميدهيم.
پ) با عدسي نگاه ميكنيم و رگههاي ريز از فلز قابل مشاهده است.
ت) يك ميكروسكوپْ تصويري به دست ميدهد كه هر گز به فلز شباهت ندارد.
ث) نمايشگر الكتروني سطح فلز را به طور كلي از هم ميدرد و گويهاي مولكولي را نشان ميدهد.
...
در اين گونه مواقع، تصوير به دست آمده (حتا در فضاهاي شاعرانه) هيچ ارجاعي به واقعيت بيروني ندارند: واقعيتي كه چشمان ما با ديدن مكررشان تعريف كرده است. در اين جا، منطقيست كه براي هر فضاي به دست آمده مفهومي و تعاريفي نو به دست داده شود. واژههاي «حقيقت» و «واقعيت» يا «عينيت» خريدار زيادي نخواهد داشت. اين واژهها در اين گونه فضاها فرسايش يافته و كاربرد نمييابد.
ولي، تاكنون پاسخي داده نشده است كه آيا اين گونه به دست دادن تصاوير و تغيير در وضعيت عادي آنها ارزشي دارد يا نه. اين كه «تا كجا ميتوان درجهي انتزاع را پيش برد» هنوز پاسخي يافته نشده است. چنين فضاهايي زبان گفتاري خود را ميخواهد و از آن جا كه بيشمار تجربه وجود دارد، گفتار پيچيدهاي را فراهم خواهد آورد.
جزئي كه ارتباط آن با كل نگه داشته ميشود حسي نوستالژيك ميآفريند: كز نيستان تا مرا بُبريدهاند/ از نَفيرم مرد و زن ناليدهاند. ناي من كه از ناي هستيست جدا مانده و روزگارِ وصل ميجويد. اگر نيمكت كه كاربرد نشستن دارد باژگون در زمين افتاده باشد، مفهومي عاطفي توليد ميكند: كهنه جامهاي كه زماني انساني را همراهي ميكرده در ميان مردابها رها گشته- تك درختي كه بر بلندي تنها و استوار مانده...
«چارچوب» در فلسفه و «كادر» در هنرِ عكاسي كار انتزاع را انجام ميدهد. رياضيات در مقايسه با ديگر دانشها از انتزاع زيادي برخوردار است. چرا كه كاري با واقعيت و امور جاري ندارد. تا جايي كه به امور واقعي هم چون فيزيك پا ميگذارد از انتزاع آن كاسته ميشود. پس تجريد يا انتزاعْ بريدن از امور جاري قابل مشاهده است: تا اين جا اين تعريف را بپذيريم.
پول كه جانشين كالاست، انتزاعي از آن حساب ميشود. كسي كه هديهي تولد ميخرد كالاييست با مشخصات فيزيكي. اما كسي كه پول ميدهد، مقدار كالاييست كه هيچ تصور عيني از آن موجود نيست. ولي ميتواند هر گونه كالايي را نمايندگي كند. ارزش آن بسته به علاقهي گيرندهي هديه مفهوم پيدا ميكند: يك دسته گل، اسباب بازي، روسري يا...
انتزاع ما را از امور واقعي جدا كرده و در شرايط بيوزني ميگذارد. كار انتزاع بريدن از حواس انساني و به كار انداختن ذهن است. وقتي «اشتراوس» سمفوني «چنين گفت زرتشت» را اجرا ميكند، بايد گفت زرتشت به بياني موسيقي توصيف ميشود و بدين ترتيب، كل موضوع به بياني ديگر درميآيد. پس نميتواند انتزاعي باشد. اما، بيان موسيقايي زرتشت نسبت به بيان نوشتاري داراي انتزاع بيشتريست.
اغلبِ موضوعاتِ انتزاعي ساده شده و «كادري» بسته دارند. بدون «كادر» يا «چارچوب» نميتوان انتزاع را تعريف كرد. از اين رو، تعبيرِ عكسِ انتزاعي به دشواري پيش ميرود. نشانههايي كه براي تعبير اثر ياري ميرسانند به شدت فرمگرا شده و بسته به گرايش و وضعيات دروني تماشاگر تعبير ميشود. كوچكترين نشانهي لبخند و گريه در حالتهاي چشم و دهان پرتره ميتواند با گرايشهاي دروني تماشاگر همراه شده و تعبير شود.
بنابر اين ميتوان گفت، آثار انتزاعي درونگرايند. تصويري كه بر روي صفحهي كاغذ نقش بسته، در درون تماشاگر فضايي باز ميكند كه همان فضا دوباره سبب تعبير تصوير ميشود. ولي، نشانهاي كه بتوان با اشاره به آن بتوان گفت اثري انتزاعيست در دست نيست. تنها ميتوان گفت، پيوند بين نشانهها در آثار انتزاعي متفاوت است.
تصويري كه ادبيات داستاني ميدهد بر پاشنهي واژهها استوار است. مثلا واژهي «آهسته» يا «آرام آرام» را در نظر بگيريم: «او كمكم داشت خسته ميشد». چه نشانههايي براي اين گونه احساس مناسباند؟ هر نثر ادبي وزن و آهنگي دارد كه بُردار نشانهها را پيش ميبرد: نشانهها بستگي شديدي به سبك و سياق متن دارد. يعني چارچوب متنْ پيش آورندهي نشانههاست.
كارگرداني ميخواهد از رمان لئو تولستوي فيلمي تهيه كند. اگر او واژه به واژه تصوير سازي كند تكليف چه خواهد بود؟ واژههايي كه تصوير سرراستي ندارند چه گونه خواهد بود؟ مثلا در داستاني آمده است: «او كمكم متوجه شد كه...» كارگردان در اين جا چه ميكند؟ آن چه در محتواي داستان وجود دارد با چنين روشي از دست خواهد رفت. فيلم بايد وزن و آهنگ داستان را با ضرباهنگ تازهاي بيافريند.
اما، چيزي به نام «كمكم» در عكاسي موجود نيست. چه چيزي ميتواند در عكاسي اين واژه را تداعي كند؟ اين گونه واژهها از بازتاب تصوير در ذهن پديد ميآيند: زماني كه تصويرْ راهي به درون انسان باز ميكند و دروني ميشود، يعني تصويري زنجيري توليد ميكند كه چيزي افزوده شده بر تصوير با خود بيرون ميآورد: همان تعبير اثر.
«او براي مدتي دنبال سكهي طلايش گشت...» واژهي «مدت» براي يك كارگردان فيلم ميتواند دردسر آفرين باشد. در ادبيات اين گونه واژهها همه چيز را خلاصه ميكند ولي در فيلم بايد زمينهي تصوير كردناش آماده شود. ميتواند در وسط فيلم بنويسد «مدتي گذشت». اما اين ديگر فيلم نيست بل كه ادبيات است. شايد او دست به نمادسازي بزند: «برگهاي زرد» كه نشانگر گذشت زماناند. يا، ساعتي كه عقربههايش سرعتي كند دارند. و يا، دراز شدن سايه و...
برعكس حالت اخير، بياني از تصوير مشكل خود را دارد. توصيف ادبي رقص سما كه سرشار از حالتها و رفتارهاي بدنيست، براي نويسنده دردسر آفرين ميتواند باشد. توصيف اين كه «نخستين بار كه يك كهكشان را ديدم...» با دشواري پيش خواهد رفت. در اين جا، من هم از كهكشان سخن ميگويم و هم از حركات ظاهري خودم، هم چون حركات ناخودآگاهِ دست و چشمان و جهش و... و براي ادبيتر كردن آن بايد شوري از حالتهاي انساني بر آن بيفزايم. كسي كه از كهكشان سخن ميگويد ستاره شناس است و كسي كه رفتارهاي ظاهري را توصيف ميكند در حد روان شناس و كسي كه شور انساني را توصيف ميكند اديب يا نويسنده. بنابر اين، گرد آوردن متني اين چنيني تقريبا ناممكن است.
وقتي در لابهلاي فيلم از گفتار استفاده ميشود ما براي مدتي از متني تصويري دور ميمانيم. موسيقي كه به تصوير فيلم مدد ميرساند در واقع از به دست دادن تصوير كم آوردهايم. اينها شگردهايياند كه كارگردان براي بيان منظور خود به كار ميگيرد. كارگرداني كه فيلسوف است (تاركوفسكي) بيان تصويري او دردسر آفرين خواهد بود. واژههاي خشك و خالي فلسفي را چه گونه ميتوان معنايي هنري داد؟ اين گونه است كه فلسفه هميشه براي هنر مشكلزاست.
«زمستان است» جملهايست كه به تنهايي سردرگم كننده است. اگر نام «م. اميد» بر كنار آن بنشيند، معنايي حتا سياسي به خود ميگيرد. بدين گونه، برخي جملهها يا واژهها از آنِ پديد آورندهگانشان است و همواره نام آنان را بر خود ميكشد. و كمكم به يك ايده و يا نشانهاي براي بيان اين گونه معناها مبدل ميشود: يعني فراگير ميشود. خودِ اخوان براي بيان منظور خودْ حالتهايي از رفتارهاي انساني را بيان ميكند: سرها در گريبان. بدين گونه، به توصيفي از دريافتهاي خود دست مييابد كه در بين مردم فراگير ميشود.
عكاسي كه موضوعاتي از فلسفه، ادبيات و علوم انساني وام ميگيرند كارشان مشكل خواهد بود. يا اين كه منظور او برداشتهايي از اين حوزهها باشد. يعني اين كه، تعبير اثر او در اين حوزهها ميسر است. در اين صورت نيز، واحدهاي تصويري او در پرتو نظريهها و گزارههاي منطقي نفَسگير خواهد بود.
انتزاع رياضي نيز بر روي اعداد وعلايم ميچرخد. تعبير واژهها نسبت به علايم رياضي بيدردسرتراند، يعني فضاي معنايي زيادي دارند. ولي عكاسي چيزي بيش از نمادها و نشانههاي صرف است. «گذشت زمان» در عكاسي ريتم و آهنگ ويژهي خودش را دارد. پس، «زمان» در عكاسي با آن چه كه در ادبيات مفهوم دارد متفاوت است.
زمانْ در عكاسي چه گونه روي ميدهد؟ كسي كه در فيلم با نشان دادن ساعت اين كار را ميكند، تصوير خود را به سود آن چه كه در مديريت تعريف ميشود از دست ميدهد. در عكاسي كه حركتي هم چون فيلم ندارد، زمان چه گونه است؟ اگر با سايهها اين كار انجام ميگيرد، باز جاي پاي نجوم در آن هست.
ما چه نشاني را در عكس ببينيم ميگوييم «كمكم...»؟ نشانِ «مرور يا پيوستگي» در عكس كدام است؟ اگر براي جبرانِِ واژهاي دست به اختراعِِ علايم عكاسي بزنيم فلسفهي عكاسي به پرسش خواهد رفت. يعني اين كه براي هر واژهْ نشاني ثبت كنبم و براي هميشه مورد استفاده قرار گيرد. مثلا براي نشان دادن «اشياي پنهان» اشيا را پشت چيزي بگذاريم.
آن چه كه «زمان» گفته ميشود اختراعيست در دستور زبان انساني. اين دستور زبان در عكاسي هيچ موردي نخواهد داشت. اگر اين دستور زبان را در عكاسي بنشانيم چيزي نو دستگيرمان نخواهد شد: قواعد زباني و قواعد عكاسي تفاوت بنيادين دارند. ترجمهي واژهها به نشانههاي تصويري راحتترين راه حليست كه هيچ نوآوري در پي نخواهد داشت.
كسي كه از روي ادبيات عكاسي ميكند با مشكل برابرسازي مفهوم روبهروست. اگر نسبت به داستان امانتدار باشد كه سطر به سطر نشانه گذاري كند، خودِ داستان را نيز از دست خواهد داد. ادبيات گفتوگوست ولي عكاسي نمايش است. اگر ادبيات به كمك واژهها تصوير سازي ميكند، در هنر عكاسيْ تصويرِ توليد شده با واژهها تعبير ميشود: خوانش اثر با واژههاست، و ميتواند اين گونه هم نباشد. يعني اين كه تصوير تنها تصوير بيافريند. ولي، در هر حال، تصوير با واژهها توليد نميشود.
اگر عكاس بتواند پيوند خوبي از واژهها با اشيا و پديدههاي پيرامون خود ايجاد كند، فرآيند درستي را از واژه به تصويرِ دو بعدي خواهد پيمود. در اين جا، تماشاگر دوباره همين تصوير دو بعدي را به واژههاي خود برميگرداند و با آن سخن ميگويد. ميتوان گفت در اين جا واژهها به سبب عكاس پلاريزه شده و رنگي از هستي به خود ميگيرد.
پس، واژهي «زمان» را چه گونه در عكس ميتوان نشان داد؟ فصل پاييز نشان دهندهي گذشت فصل بهار است. اما، اين توصيف همان واژهپردازيست كه براي بازنمود آن چندان تلاشي هم لازم نيست. هر چيزي كه بخواهد جاي واژهي «زمان» را در عكس پر كند با شكست روبهرو ميشود. چنان كه شاعري با واژههاي آهنگين در پي شعر نميگردد، عكس نيز با نگاهي مفهومي و نه واژهاي در پي موضوع خويش است. او از زمان مفهومي در خود دارد كه ميتواند كلا متفاوت از تعبير فيزيكي يا فلسفي باشد.
«زمان» مفهوميست كه هر عكاس در حرفهي مورد علاقهي خود تعريف ميكند. كسي كه پرتره كار ميكند، با كسي كه عكس خبري ميگيرد، دريافت ناهمساني از مفهوم «زمان» را خواهند آفريد. شايد عكاسي ابدا نميخواهد زمان را در موضوع خود وارد كند. پس او بايد بداند كدام عنصري زمان گفته ميشود تا از آن صرف نظر كند.
موضوع عكس خبري به زمان مكانيكي نزديكتر است. در گوشهاي از اثر خبري نشاني ديده ميشود كه تاريخ عكس را نشان ميدهد. اما تا اندازهاي كه از اين نشان مكانيكي دوري ميكند اثر او جاويدان ميشود.
شعر «هايكو» بنا به تصاويري كه نزد خود دارد، قابليتهاي تبديل به واحدهاي عكاسي دارد.
در پسِ پنجرهي كوچك
شمعي
شبِ بيپايانِ وصال
در اين جا، تنها واژهي مشكل «وصال» است كه در اين شعر مفهومي انتزاعي به شمار ميآيد با تصويري شرقي.
شبِ عاشقان بيدل، چه شب دراز باشد
«شبِ دراز» آهنگِ زمانيِ ويژهي شعر دارد، كه براي تبديل به تصوير عكاسانه با مشكل همراه است.
به نظر ميرسد، زمان در عكاسي در آهنگ هر اثر نهفته است. آهنگي كه بين اشيا و پديدهها جاريست.
با گفتن «سيب» و «يك سيب» چه روي ميدهد؟ واژهي «يك»، سيب را از گروه اسامي خود جدا ميكند. حرف اشارهي «اين» در «اين سيب» نيز حقيقي بودن سيب را آشكار ميكند. اما، با گفتن «يك سيب» ما ميتوانيم سيبي را تصور كنيم: وادار ميشويم چيزي بيافرينيم. بنابر اين، واژهي «يك» انتزاع جملهي ما را بيشتر ميكند.
نزديك شدن به موضوع با انواع عدسيها سبب از دست دادن زمان و مكان (بُعد و نسبت) ميشود. اين گونه ساده كردن، يعني بريدن از پايههاي واقعيت. سخن گفتن از واقعيت در عكاسي انتزاعي همان قدر بيهوده است كه از افسانهها و اسطورهها. نماد «2» چندان از اصل و ريشهي واقعيت جداست كه هيچ پيوندي در مشاهدات ما برقرار نميشود. از اين رو، در عكاسي نيز با حذف كردن اِلِمانهاي اضافي دست به تجزيهي امور واقعي ميزنيم. كاربرد ابزار در عكاسي به معني بسته كردن كادر يا جلوه و جلا بخشيدن به موضوع واقعيست. و اين يعني واقعيتي كه من ميخواهم.
در تصويري كه تنها ماه ديده ميشود نميتوان اثر را انتزاعي دانست. در اين جا هيچ عنصر يا نشان ديگري غير از ماه ديده نميشود با اين همه، ماه (با همهي رگهها و كوههاي آتشفشانياش) هم چون يك پرتره داراي شخصيت منحصر به فرد و تنهاست، و چيزي از اين كل تجزيه نشده است.
عكاسي از جمله هنرهاييست كه بيشتر از ديگران به واقعيت پيراموني پيوند مييابد. پس، انتزاع در عكاسي ميتواند تنها در درونِ خود معنا و مفهوم بيابد. يعني كه، عكسي در برابر عكسي ديگر ميتواند سنديت بيشتري داشته باشد. اثري كه از نشان و علايم زيادي بهره برده است، ميتواند از سنديت بيشتري برخوردار باشد و برعكس، اثر ديگر از انتزاع بيشتر برخوردار باشد.
در اثري انتزاعي چه روي ميدهد؟ انتزاع با كوتاه كردن فاصلهي نشانهها تعبير آن را باز ميگذارد: فضاي تعبيرِ در انتزاع گسترده است. ولي اين فضا، فضاي آزادي نيست كه هر كس نظريهاي براي تعبير آثار انتزاعي صادر كند و علايمي براي نشانهها برچيند كه هميشه يك معنا و تعبير را بتوان از آن مراد كرد. هيچ چنين نظريهي يكتايي وجود ندارد، و نيز فضاي باز به معناي فضاي آزاد نيست. تصوري كه در كلهي هر كس نقش ميبندد با علايمي پيوند دارد كه از نمادهاي جهان بيروني قرض گرفته شده است. چنان كه واژهي «راز» و «عشق» ميتواند تعبيري شرقي داشته باشد متفاوت با آن چه كه در غرب روي ميدهد. كسي كه واژهي «نيرو» را به كار ميبندد دو مراد از آن ميشود: نيروي نيروانا و نيروي گرانش.
وقتي ما دست به كار انتزاعي ميزنيم، ميداني از تعبير و تصور را به تماشاگر باز ميكنيم كه تخيلاش راه گشاي اوست. يعني كه، نگاه و تصاوير تماشاگر را نيز در درون اثر جا ميدهيم يا اين كه، او را شريك تصور خود ميكنيم، او را به خود ميخوانيم. او در چنبرهي عكاس قرار ميگيرد اگر بتواند بر او چيره شود. نشان «درخت» تنها يك درخت است و نه بيش از اين. اما بوتهاي (شبيه درخت) كه سر از آب بيرون ميكند همان درخت نيست. حتا سخن گفتن از اين كه آن نماد يك درخت است يا نه، چندان به كار نميآيد.
پيراهن كهنهاي كه روي آب شناور است، شكلي كه انسان را در خود دارد، از انسان بودناش پس افتاده است: نييي كه از جدا افتادناش از نيستان حكايت ميكند. اين پيراهنْ انتزاعِ صورت انسانيست. شكلي كه از انسان بودناش جدا مانده: اين انتزاع در به دست آوردن حسي عاطفي موفقيت زيادي خواهد داشت. سرچشمهي حس عاطفي: جدا ماندن جزء از كل يا همان كه در معناي انتزاع آمده است، بركنده شدن از جايي.
كودكي كه به مرحلهاي از بلوغ خود رسيده گاهي ميگويد «نميدانم». به زبان آوردن «نميدانم» بيش از «ميدانم» بلوغ به حساب ميآيد. انرژيي كه «نميدانم» صرف ميكند بيش از ديگريست، چرا كه واژهي «نميدانم» انتزاعيست از «ميدانم». چنان كه واژهي «دروغ» انتزاعيست از «درست». دروغ گفتن استعدايست تنها از آن آدميزاد. كسي كه به گفتار انساني چيرهگي بسيار دارد توانايي دروغ گفتن را دارد. دروغ گفتن كه به گونهاي كار هنريست، بر آن است كه پديدهها را به تصور ديگري نشان دهد. تصوري كه دلخواه اوست.


