آقای مولانا که با پرفسور مشهور شده است، تحصیل کردهی غرب است: «اگر کسی به من بگوید که کدام استاد در غرب زندگی شما را عوض کرد، نمیتوانم نام استاد خاصی را ببرم ولی میتوانم بگویم که پدر بزرگام زندگی مرا عوض کرد.» (هفته نامه ی آذرپیام) خب آقای پرفسور! چه نتیجهای میتوان از این پند و اندرز شما گرفت؟ فرزندان شما در تبریز که مدیوناش هستید، میخواهند در مورد لقب شما چیزی بشنوند: «در تهران هر کس میخواهد فارسی صحبت کند نصفاش فارسیست و بقیهاش هم تشکیل شده از انگلیسی شکسته بسته که معنیاش هم برای کسی روشن نیست.» من هنوز نتوانستهام توجیه مناسبی برای لقب سراپا انگلیسیتان دست و پا کنم.
بگذارید من از خودم مایه بگذارم. حدسهایی میزنم که امیدوارم کذباش ثابت شود. او میخواهد بنیادی به نام «فرهنگ» در تبریز بزند. او امیدوار است که به یمن لقب غربیاش و این که زبان ترکی اصیل است و شهرت اش را به مولوی می چسباند، هوادارانی برای بنیادش دست و پا کند. در شرایطی که «ماها از بیت المال همین مردم استفاده کرده»ایم، من هم سوگند میخورم مدرکی بگیرم و سپس همه چیز غرب را زیر سؤال ببرم و به جد و آباام رو کنم. پدر بزرگ من هم گفته بود، اگر زن و دخترت را درون یک جعبهی کاملا پوشیده به زیارت مشهد ببری، صواباش با گناهاش یکیست. در این بنیاد پدر دلسوزی داریم که پنجاه سال زندگیاش را به حراج گذاشته است.
سرتاپای مصاحبهی رشیدی (سردبیر آذرپیام) چیزی بود به نام افسانهی مولانا. مولانا چیزهایی سر هم میکند که یک دهاتی پرت هم با آن بیگانه است. عوام فریبی در سخنان او موج میزند. «من مدیون تبریز هستم. من در غرب تکنیک یاد گرفتهام. پدر من زندگیام را تغییر داد.» پیدا کنید سیب زمینی فروش را! او فکر میکند بنیادش با گوسفندانی پر خواهد شد که چیزی از تبریز و تهران و غرب نمیدانند و او هم چون پدری دلسوز و دانا همه چیز یادشان خواهد داد: «ببینید! روزگاری بود که نه تلویزیون بود و نه آن چنان که باید رادیو عمومیت داشت. آن موقع اندیشمندان برای انتقال پیام چه میکردند؟ آنها که روحانی بودند میتوانستند با حضور در مساجد و تکایا با مردم سخن بگویند.» و گویا او قرار است فلسفهی رسانه را برای این رشیدی درمانده روشن کند. در حالی که مدرک ایشان دکترای ارتباطات است برای سردبیر هفته نامه اندرز می دهد که بهترین رسانه نماز جمعه است. تعریف او از رسانه تعریفی حکومتی و آنارشیستیست: رسانهای که مردم را به خوش چریدن و آرام گرفتن فرا میخواند. رسانه ارتباطی همگانیست نه ارتباط بالا دست با گله: این ارتباطیست ملوکانه که روشی قومی و قبیلهای شمرده میشود. و من میگویم آقای رشیدی! تو هم مثل من گول دو لقب او را خوردی: پرفسور و مولانا.
او 50 سال تمام در آمریکا سپری کرده است و امروزه برگشته تا بگوید پدرتان حقیقت تام است. زمانی که او پژوهش میکرد و در اختیار آمریکاییان قرار میداد مردم ما حماسهی جنگ داشتند و از رسانهها هم هیچ نمیدانستند. 50 سال یاد گرفت که بگوید همهشان پوچ است! و اینک میداند که زبان ترکی بدون آلایش است و میداند که تلفن همراه هم درآمد را کم میکند و هم سواد را. میداند که در غرب خبری نیست و من آزمودم علم دور اندیش را و نروید به آنجاها.
و در این مورد بخوانید از http://hanooz.persianblog.ir/post/72/

