تبليغاتX
خانه عکاسان تبریز

«تو مشغول مردن‎ات بودی» کتابی‎ست در موضوع «شعر- عکس» با ترجمه‎ی اشعار محمدرضا فرزاد و عکس‎هایی به انتخاب شهریار توکلی. کار خوب و شایسته‎ای که کم‎تر می‎توان در ایران پیدا کرد. از این پس می‎توان به کتابی اشاره کرد و گفت چه گونه شعر و عکس در یک هم نشینی زیبا می‎گنجند. در آرمانی‎ترین شرایط می‎توان چنین کتاب‎هایی را از آن عکاسانی دید که اشعار خودشان را ترکیب می‎دهند. حسی که از این هم نشینی برمی‎خیزد، حسی بی واسطه خواهد بود. در این کتاب آقای فرزاد حسی شعری‎اش را دارد و آقای توکلی تصاویر هنری‎اش را دارد و از این رو، احتمال خواهد داشت که در این هم نشینی نارسایی دیده شود.

پیش از این در جایی نوشته‎ام که المان‎های لازم برای دریافت یک حس مشترک از واژه و تصویر چه گونه می‎تواند باشد. تجربه‎ی فضای شعری و چیرگی بر واژه‎ها تنها چیزی‎ست که شاعر را از عکاس جدا می‎کند. و کسی که چنین چیرگی بر هر دو داشته باشد مازاد هنری دارد.

کم رونق بودن تجربه‎ی شعر- عکس در ایران سبب شده است انتشار چنین کتاب‎هایی با یک خطر مواجه شود. چنین تجربه‎هایی برای عکاس و شاعر دستاوردهای خیلی خوبی به دست خواهد داد. شاعری که تصاویر عکاسانه را در خود پرورش می‎دهد فضای تازه‎ای در واژه‎ها به وجود می‎آورد. و هم چنین، عکاسی که با واژه‎ها آشنایی می‎یابد سخن گفتن روی آثارش را ممکن می‎سازد. و این نیز سبب روشن شدن تصاویری می‎شود که پیش از این فقط با شاتر می‎توانست بازتاب یابد.

امروز اثری پیش روی ماست که می‎توان چند و چون آن را کاوید و البته نه به منظور کاستن از توان آن، بل که گشودن راهی برای انتشار چنین کارهایی. باید از چنین کارهایی استقبال کرد از چند جهت: نخست این که، انتشار کتاب خود به خود کاری فرهنگی‎ست و بر اوراق تاریخ خواهد ماند. دیگر این که، کاری‎ست در حوزه‎ی هنر که امروزه کم‎ترین انرژی در آن صرف می‎شود (به دلایل سیاسی کشورمان). تنها این دو دلیل کافی‎ست تا دست این دو عزیز را بالا برد و دست مریزاد گفت. بنابر این، دست بردن من بر چنین گران بهایی به معنی اختلال در کار هنری و فرهنگی نیست و گرچه بر چند مورد دست گذاشته باشم.

(کیفیت عکس‎ها مربوط می‎شود به اسکن من از کتاب)

***

اثر آندره کرتژ (استودیوی موندریان، پاریس، 1926) با شعر فاضل حسنو داغلارجا ترکیب یافته است. در عکس آندره کلاه، گل خشک (یا مصنوع) و پله‎ی نرده دار دیده می‎شود با برخی عناصر دیگر. فضای ساده‎ای از زندگی ساکت یا شاید بتوان گفت «بی‎زندگی»: مثلا طبیعت بی‎جان. کلاهی که هم چنان آویزان است و گلی که منتظر نگاهی‎ست و اشیایی که ژرفای خوبی یافته‎اند. شعر گفتن برای چنین تصاویری هم خوانی خوبی خواهد داشت چرا که اصولا چیدمان اشیا در این عکس با چیدمان واژه‎ها در شعر یکی‎ست: گلی که در تاریکی به خوبی می‎درخشد و پله که در پرتو نور به چشم می‎خورد ناشی از وسواس عکاس است. شاعر نیز گاه با واژه‎های‎اش چنین وَر می‎رود: واژه‎ای را پاک می‎کند و مناسب‎ترین‎اش را می‎گنجاند و با آهنگی که بر ذهن خواننده بنیشند.

وقتی شاعری می‎میرد

اول از همه

خدا خبردار میشود

از نشانه‎های روی عکس نمونه‎ای را سراغ نداریم که بتوان پشتوانه‎ی شعر نامید. شاید کلاه حس یک شاعر را بیافریند. این گونه آثار انتزاعی فضای آزادتری برای هم سخن شدن بیننده را در خود دارد. اما به نظرم قوت شعر از عکس بیش‎تر است. واژه‎ی «خدا» و «مردن» ضربه‎ی سنگین شعر است که در تصویر دیده نمی‎شود. غیر از این که عنوان «استودیوی موندریان» مفهوم کسب و کار دارد. در این صورت، تصویر کرتژ بازتاب شعر داغلارجا خواهد بود: در عکس تصور می‎کنیم شاعری که از در به آهستگی بیرون می‎آمده و کلاه‎اش را برداشته و می‎رفت، دیگر برای همیشه ساکت شده است.

***

اثر مارگارت بورکه وایت (در زمان سیلِ لوئیزویل،1937) که شعر «آگدن نَش» را در خود دارد. عکسی که برای شرایط بد اقتصادی گرفته شده است: مردمانی خوشبخت و با چهره‎ای شاداب بالای کادر و مردان و زنانی در صف ارزاق عمومی در پایین. عکسی که زندگی پوستری را از واقعی متمایز می‎کند و بیننده را بر چهره‎ها و نگاه‎های مردم پایین دست میخ کوب می‎کند. اگر شاترهای عکاسانی چنین نباشد مردم در مانده بر زیر چرخ‎ها له خواهد شد. شعارهایی که روی پوستر دیده می‎شود حرف و سخن عکس را بیش از پیش روشن می‎کند: نگاه‎های شاداب و جذاب خیره به دور دست، و نگاه‎هایی پرسش‎گرانه و کنجکاو که به دوربین یا به ما دارند.

بیلبورد

در زیر این تخته سنگ

جان براون آرمیده است.

 

همو که بیلبوردها را دیده بود

و جاده را ندیده بود.

چیزی که از سخن شاعر درمی‎یابیم نزدیکی زیادی به عکس دارد. تصور کنیم راننده‎ای در خیره به بیلبوردی با شعارهای رنگارنگ نگاه‎اش به دوردست‎ها پرتاب می‎شود و نزدیک‎اش را نمی‎بیند که جاده می‎پیچد. ما تصویر بیلبورد را به راحتی از عکس مارگارت می‎رباییم و حس شعر را کامل می‎کنیم. در واقع، تصویر شعر از بیلبوردهای تبلیغاتی، به اندازه‎ی عکس مارگارت نیست. در این جا، مُردن براون با نگاه‎های شکننده‎ی عکس یکی نیست. ما از گره خوردن با نگاه‎ها نمی‎توانیم به راحتی خلاص شویم و حال آن که تخته سنگ یک یادبود و آرامش برای براون است. از این رو، می‎توان گفت انتخاب توکلی بهتر از فرزاد بوده است.

***

اثر لری سلطان (تصاویری از خانه، 1989) که با شعر چارلز بوکوفسکی همراه گشته است. مردی بی‎تفاوت از حضور زن‎اش (یا زنی) سرگرم تماشای تیم محبوب‎اش است. یک علامت پرسش در نگاه زن دیده می‎شود و پیوند سردی بین این دو حدس زده می‎شود.

گاو در کلاس آموزش هنر

هوای خوب

مثل

زن خوبه

 

همیشه پیش نمی‎آد

وقتی هم بیاد

برا همیشه

نمی‎مونه

 

مرد اما قرص‎تره:

اگه بَده

بختِ این که همون طور بمونه بیش‎تره

اگه هم خوبه

که خب خوب می‎مونه

 

ولی زن

عوض می‎شه

با

بچه

سن و سالی

رژیم غذایی

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

یا لحظه‎های خوش.

 

زن حیات‎اش به تیمار عاشقانهی توئه

در حالی که مرد رو

اگه بهش نفرت بِدی

قوی‎تر می‎شه.

شعر در واقع توصیف بسیار عالی از عکس است. حتا توصیفاتی که در عکس نمی‎توان دید ولی به یمن واژه‎ها به تصویر افزوده می‎شود. اصولا هیچ کدام از عناصر ترکیب (شعر یا عکس) بنا نیست دیگری را پوشش دهد. هر کدام زندگی مستقل خود را دارد. آمدن شعر زیر عکس شاید برای یک عکاس به معنی تعبیر اثرش باشد و بر عکس، برای شاعری که عکسی اثرش را مزین کرده به منظور تصویر سازی قلمداد شود. اما در بهترین حالت، از برخورد این دو هنر چیزی آفریده می‎‎شود که فراتر از آن‎هاست. (رجوع کنید به افشین شاهرودی دهه‎ی شصت) کم‎ترین انتظار از ترکیب شعر- عکس این است که آسیبی به هم دیگر وارد نکند. در این صورت، یکی توصیف دیگری می‎شود.

در این جا، توصیف از آنِ شعر است چرا که، شعر در بهترین وضعیت خودش قرار دارد. یعنی که، موضوع هر دو یکی‎ست ولی شعر به مدد واژه‎های توصیفی‎اش به یاری عکس برمی‎خیزد. «عشق» و «نفرت» از واژه‎های روان شناسی‎ست که در تصویر دیده نمی‎شود ولی در تراوشات شاعر حضور دارد. این ترکیب به نظرم از نظر فضای موضوعی نزدیکی و هم نشینی خیلی خوبی دارند. ولی چنان که گفتم، این کم‎ترین توقعی‎ست که از شعر- عکس داریم.

***

اثر مایکل کنا (ایستگاه برانیک، پراگ، 1992) با شعر «بیسنته اوئی دوبرو» مزین شده است. چنان که از عنوان عکس پیداست، ایستگاه راه آهن پوشیده از اندکی مه و نور چراغ‎های بازتاب یافته روی خطوط است. برخی مواقع، شاید عکس به تنهایی جذابیت نداشته باشد ولی در کنار شعر جلوه‎ای ویژه به دست آورد و سرشار از یافته‎های ذهنی باشد.

ساعات

شهری کوچک

قطاری ایستاده بر دشت

و ستارگانِ خفته

در چاله‎های آب

 

آب می‎لرزد

و پرده‎ها می‎جنبند

شب در آویخته در بیشه

و نمِ بارانی تپنده

از منارهی گُل پوش کلیسا

ستارگان را به خوناب می‎کشد

 

هر از گاهی

ساعات سعد

بر زندگی می‎چکد.

تنها وجه مشترک بین شعر و عکس واژه‎ی «قطار» است. غیر از این، چیزی از تصاویر تولید شده‎ی شعر در عکس دیده نمی‎شود. شاید همین واژه بهانه‎ی انتخاب فرزاد برای عکس بوده است (شاید اگر قطار در شعر نبود انگیزه‎ای هم برای انتخاب‎اش نبود). البته بنا نیست واژه‎ی به کار رفته در شعر در عکس هم دیده شود. اما باید یک وجه مشترکی از نظر موضوعی داشته باشند. در صورتی که وجه مشترکی وجود نداشته باشد، مصداق‎های گوناگونی به دست خواهند داد که نتیجه‎ی خوبی برای هنر ندارد.

در شعر ترکیبات «مناره‎ی کلیسا» و «ستارگان خوناب» هیچ مصداقی در عکس نمی‎یابند. و حتا به نظرم کمکی هم در تولید تصویر نمی‎کند. چنان که در بالا آوردم، الف) بهترین وضعیت ترکیب شعر- عکس به دست دادن تجربه‎ی نو است، ب) کم‎ترین انتظار، که آسیبی بر هم وارد نکنند و بالاخره پ) هیچ کمکی به هم نکنند: از نظر موضوعی گره‎ای بین‎شان وجود ندارد اگرچه واژه‎ای مشترک دیده شود. در این ترکیب به نظرم، ما در بند پ هستیم. حس عکس و حس شعر به تنهایی خوب‎اند اما برآیندی از این‎ها دیده نمی‎شود. فضای عکس ساده‎تر از شعر است و المان‎های شعر جایی برای خود نمی‎ِیابند.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |