خلیل غلامی

پويايي هر اثر هنري به حركت آن بستگي دارد. و هر حركت اساسا از تغيير در رنگ و نور و ژرفا پديد ميآيد. اختلاف رنگها چشم را از توناليتهاي به توناليتهي ديگر روانه ميكند. بنابر اين، حركت در عكس از حركت چشم بر روي اثر پديد ميآيد. خطوخطوطي كه به اشياي مفهومدار هم چون خانه، درختان و انسانها ميانجامد، كندوكاويست كه از نشانههاي بصري آغاز ميشود و مجموعا به معنايي هنري ميرسد. از اين رو نشانههاي اضافي در اثر يا، نشانههايي كه از ديد عكاس گريختهاند و ناخواسته در اثر ثبت شدهاند به حركت چشم بيننده آسيب ميرساند. نشانههايي كه عمدا جريان چشم را در هم ميشكنند به مفهومي معنادار نميانجامد بل كه صرفا در اوج هنرشان يك معما يا پرسش توليد ميكنند. رگههايي از برف به سوي انبوهي از درختان، خطي روشن از گذرگاه روستاييان به سوي ابرهاي در هم فشرده، سايهي درختي كه بر پاي درختي ديگر نشسته و ستونهاي چوبي كه به دريا منتهي شده است، بيننده را در فضايي از تصميمگيريها قرار ميدهد. اسبي كه ميتازد با اسبي كه نميتازد ولي از نقاط طلايي درستي بهره برده است، كم تحركتر است. اين نقاط طلايي، نگاه بيننده را به حركت موضوع فرا ميخواند در حالي كه پاهاي چاپار اسب شايد به تنهايي نشان دهندهي اين حركت نباشد. بنا يا درختي كه به وسيلهي عدسي وايد كشيده شده با وجود ايستا بودناش سبب حركت ميشود. اين كشيدگي نامتعارف وسيلهي ديگريست براي نشان دادن حركت در اثر. زاويهي دوربين از انبوه درختان رديف شده پرسپكتيوي ميآفريند كه سبب جمع شدن آن سوي درختان ميشود. چنين حركتهايي بايد به مفهومي اشاره كند كه منظور اثر است و گرنه، صرفا تجربهاي خواهد بود براي عكاسي. در آثار هنري نشانهها دربردارندهي معنااند و معنا نيز به تعبير اثر ياري ميرساند. گفتوگو از نشانهها اگر به معنا نينجامد تعبيري انساني نخواهد داشت. روي ديگر سكه اين است كه، اگر مفهوم مورد نظر عكاس بدون توجه به نشانههاي پيرامون برگزيده شود، در بردارندهي هيچ سخن تازهاي نخواهد بود. مادهي خاميست كه هر چيزي در مورد آن ميتوان گفت.

مفهوم در آثار انتزاعي يا طبيعت به راحتي به دست نميآيد. غالبا عكاس حس هنري خود را با گرد آوردن نشانههايي كه با آنها انس و همراهي دارد ميآفريند. به عبارتي، نشانهها را براي مفهوم خود گرد ميآورد و نه برعكس. بنابر اين، آشنايي بيشتر او با نشانهها به آفرينش موضوع او ياري ميرساند. اين پرسش توليد ميشود كه: «حركت» چه مفهومي به اثر او ميبخشد؟ حركت خود به خود داراي هيچ مفهومي نيست بل كه، به زيبايي اثر ميانجامد. از ديد نقد مفهومي، اين گونه زيبايي آغاز آفرينش موضوع است. در آثار طبيعت، حس زيبايي چيرگي زيادي بر اثر دارد. اگر مفهومي هم در زمينه باشد محو اين زيبايي مفرط ميشود. اما، واژهي «تك درخت» مفهومي انساني بر جا ميگذارد. «تك» واژهاي مفهوميست كه اثر را همراهي ميكند. تأكيد بر حركت در آثار عكاسي همهي مفاهيم انساني را خالي ميكند.
در آثار علي شكري حركت عنصر مهمي قلمداد ميشود. تلاش او براي ايجاد حركت ستودنيست. حركت در مجموعهي كارهاي طبيعت او، غالبا از سه نشان توليد ميشود: خط، رنگ و كشيدگي نامتعارف. خط هم چون مسير روشن يا تيرهاي كه از زمينه به راحتي جدا ميشود و چشم بيننده را در مسيرش به حركت واميدارد. خطوط افقي مفهومي ملايم و خطوط عمودي مفهومي تيز به آثار او ميدهند. خطوطي كه از عمودي به سوي افقي تغيير مييابند ملايمتر ميشوند ولي، سايهي درختي كه اوريب بر دامن درخت ديگر رسيده با كشيدگياش مفهوم تيزي توليد ميكند. در برخي آثار، براي به حركت واداشتن بيننده از تفاوت رنگها به كارگيري ميشود: از موضوعي پر كنتراست به سوي رنگهاي ملايم و روشن. اين نشانه در آثار او زمانيست كه به موضوع از چشماندازي گسترده مينگرد: لايههايي از كوهها كه از اختلاف رنگها پديد ميآيد، چشم را از پايين- داراي جزييات بيشتر- به سوي آبي آسمان ميكشد. چشم از يك لايه با رنگي تيره به لايهاي روشنتر ميچرخد و تا لايهي آخر ادامه مييابد. ابرها گاه به زيبايي اثر ميافزايد (ابرهاي سفيدِ پرپشت) و گاه همچون نشاني از حركت براي بيننده القا ميشود (ابرهاي سيروس) و در هماهنگي با موضوعات زميني به تعبير اثر ياري ميرساند.

از كارهاي خلاقانهي او از استفادهي عدسي وايد به مجموعهي «آلا داغلار» ميتوان اشاره كرد. اين كوههاي رنگي كه پشت سر تبريز قرار گرفته است، از رنگهايي تركيب يافته است كه با نورسنجي مناسب و زاويهي درست چهرهاي شگفتانگيز به خود ميگيرد. انحناي ملايم كوهها و تپهها با رگههايي از رنگهاي مسي و زرد و سفيد منظرهاي زيبا و ديدني به يادگار ميگذارند. او خطوطي از ترك خوردگيها را با رنگهاي طبيعي كوهها پيوند ميدهد. اين كار هم به حركت بر روي اثر ميانجامد و هم تركيبي زيبا از طبيعت ميآفريند. زاويهي تابش نور بر اين كوهها سبب درخشش رنگهاي آن ميشود كه با نورسنجي درست او به دست ميآيد.

عكسهاي ايستا و ساكن آثاري هستند كه آغازگاه حركت چشم ابدا روشن نيست. اين كه اين گونه آثار بيمعنياند، نميتوانم دفاع كنم. شايد زيبايي اين گونه آثار در جايي ديگر نهفته باشد. اما، يك اصل اساسي شايد مشترك همهي هنرمندان باشد كه زيبايي بدون حركت خدشهدار است. اين حركت را مقايسه كنيم با وزن يا آهنگ شعر كه سبب حركت در آن ميشود. واژهها در شعر به گونهاي برگزيده ميشوند كه آهنگ آن واژههاي ديگر را پيش ميكشد و سبب ماندگاري در ذهن ميشود: هر واژهاي آهنگي ميآفريند و هر آهنگ واژهي پسين را پيش ميكشد. در عكس مستند اجتماعي نيمكتها هم پديد آورندهي حركت است و هم ارتباط معنيداري با مرد/ زن دارد. رنگ نيمكتها در حركت نگاه تأثير زيادي دارد كه در نهايت به مفهوم اثر هم ياري ميرساند. ريتم توليد شده در نيمكتها همراستا با حركت مرد است. نيمكت جاي خالي مرديست براي نشستن و اينك هم راستا با او به حركت درميآيد. تصور كنيم اثري را كه مرد روي آن نشسته بود. در اين صورت، هر دو از حركت باز ميايستادند.

***
فضاي خالي عمدي در عكس سبب تمركز حواس بيننده بر روي نقطهايست كه اهميت بنيادين در تعبير اثر دارد. بنابر اين، فضاي خالي بدون اشاره به اشياي خطي يا نشانههاي ديداري هم ميتواند به حركت بينجامد. همهي نقاط فضاي خالي چشم را به سويي ميكشاند كه پديد آورندهي حركت است. يا اين كه برعكس. حركت از فضاي خالي به سوي كنارهها ميانجامد. فضاي خالي در هر اثر نسبت به نشانههاي معنيدار سنجيده ميشود: فضايي كه رنگ يكنواختي در آن ديده ميشود و نسبت به سطح اثر قابل توجه است. نشانههايي كه براي حركت لازم شمرده ميشود، در جهت محتواي اثر است. فضاي خالي، فضاي سفيد نيست بل كه، فضاي يكنواختي از نشانههاي ثابت است. چشم از بيشمار نشانهاي ثابت در پي دو نشان مهم به گردش درميآيد و مفهومي ميآفريند. مانند دايرهاي كه گرداگرد آن بدون ارتباط هندسي با مركز، مفهومي مركزگرا در خود دارد. نشان چيني «يين و يانگ» كه از سوي نيلز بور فيزيكدان دانماركي به عنوان نشان خانوادگي برگزيده شده بود، از دايرهاي پر محتوا تركيب يافته است. اين دايره از دو مركز تشكيل يافته و فرو رفتن اين دو در هم مولد حركت است: سياهي درون سپيدي و سپيدي درون سياهي. نيروهاي مخالفي كه در دل هم فرو رفتهاند و هر لحظه جاي هم ديگر را اشغال ميكنند. از نيروي نهفتهي اين دو ذره انرژي توليد ميشود كه مورد توجه بور بوده است. «با پديد آمدن اهريمن، حركت نيز در دنيا پديد آمد و شب ايجاد شد و اهرمين به تباه كردن آفريدگان اورمزد پرداخت و روح خبيث با مخلوقات اورمزد بناي ضديت را گذاشت... امروزمد منبع روشنايي بيپايان و داناي به همه چيز و اهرمين منشا تاريكي بيپايان و دانش محدود.» (- صادقي هدايت) يا چنين تعابيري از فلسفهي انديشهي ايراني برميآيد كه «تضاد» پديد آورندهي حركت است. هويتي كه در تاريكي و سپيدي مستقر است هستي را از سكون به در ميكند. نيروهايي كه بين قطبهاي منفي و مثبت عمل ميكنند همانهايياند كه در عكس صرفا از اختلاف رنگها پديد نميآيند بل كه، مسيري ميآفرينند كه در سمتوسوي معناي اثر است.

چنين مفاهيمي را در قالبهاي مكتبي بوديسم يا مانند آن ميتوان يافت. بهره بردن از فضايي خالي براي تمركز به يك امر انتزاعي، فلسفهي چنين پرداختهايياند. درونگرايي براي سرشار كردن انرژي از فلسفهي تهيشدگي هم چون مكتب دائو، بيشترين بهره را ميبرد. كاربرد فضاي خالي در آثار هنري از اين جمله، بسيار نزديكي به ادبيات و به ويژه شعر دارد. «مفهوم» در اين آثار معناي ويژهي خودش را دارد. شايد تنها يك واژه به تنهايي هيبت و اهميت مفهوم بنيادين اثر را پشتيباني كند. گاهي اين واژه به اندازهي خود عكس مفهومي سنگين و دشوار توليد ميكند. بدين منظور، حركت در اين گونه آثار بايد در پرتو مفاهيم شرقي تعبير شود. حركتهايي مركزگرا با مفهومي از آرامش و سكون: «دانش با افزودن سرشار ميشود و دائو با كاستن». و رولان بارت زير نوشتهي ژاپني آورده است: «نوشتار كجا آغاز ميشود؟/ نقاشي كجا آغاز ميشود؟» حركت از نوشتارها آغاز ميشود و به طرحي ساده ميانجامد. درك و دريافت نشان در اين سبكها بر مفاهيم واژهها استوار است. ميتوان گفت بيشتر مفاهيم شرقي از طبيعت الهام گرفته شده است. انسان جزوي مهم از طبيعت است و او با كشف آن خود را مييابد. نشانههاي دروني خود را با نشانههايي از پيرامون خود- خانه و طبيعت- ميآفريند. چنان كه فولكلورهاي آذربايجاني غالبا از توصيف طبيعت براي مفاهيم خود آغاز ميكنند.

«باتلاق قديمي/ قورباغهاي درون آن ميجهد/ آه! صداي آب». در اين هايكو، صداي تصوير است كه نشان دهندهي حركت است. بنابر اين، «گوش» اين حركت را دريافت ميكند. تغييري كه در وضعيت ثابت باتلاق توليد شده با واژهي «صدا» نشان داده ميشود. صدا همهي حركات آب را به ما انتقال ميدهد. غير از اين، حركت امواج آب هم راستا با هجاهاي هايكو اثردهي شعر را رونق ميبخشد.
خطوط و نشانههاي حركتي در تصوير «يين و يانگ» بسيار روشن است. با فرو رفتن چشم در سياهي و سپيدي تداعيگر همبسته شدن اين دو مفهوم است كه به يمن حركت چشم روي تصوير به دست ميآيد. با از دست دادن حركت چشم مفهوم حركت از بين ميرود و پيام نهفته در تصوير نارسا ميشود.


