تبليغاتX
خانه عکاسان تبریز
حرکت در آثار علی شکری پنجشنبه 1387/04/13 6:39 PM

 خلیل غلامی   

علی شکری

پويايي هر اثر هنري به حركت آن بستگي دارد. و هر حركت اساسا از تغيير در رنگ و نور و ژرفا پديد مي‎آيد. اختلاف رنگ‎ها چشم را از توناليته‎اي به توناليته‎ي ديگر روانه مي‎كند. بنابر اين، حركت در عكس از حركت چشم بر روي اثر پديد مي‎آيد. خط‎وخطوطي كه به اشياي مفهوم‎دار هم چون خانه، درختان و انسان‎ها مي‎انجامد، كندوكاوي‎ست كه از نشانه‎هاي بصري آغاز مي‎شود و مجموعا به معنايي هنري مي‎رسد. از اين رو نشانه‎هاي اضافي در اثر يا، نشانه‎هايي كه از ديد عكاس گريخته‎اند و ناخواسته در اثر ثبت شده‎اند به حركت چشم بيننده آسيب مي‎رساند. نشانه‎هايي كه عمدا جريان چشم را در هم مي‎شكنند به مفهومي معنادار نمي‎انجامد بل كه صرفا در اوج هنرشان يك معما يا پرسش توليد مي‎كنند. رگه‎هايي از برف به سوي انبوهي از درختان، خطي روشن از گذرگاه روستاييان به سوي ابرهاي در هم فشرده، سايه‎ي درختي كه بر پاي درختي ديگر نشسته و ستون‎هاي چوبي كه به دريا منتهي شده است، بيننده را در فضايي از تصميم‎گيري‎ها قرار مي‎دهد. اسبي كه مي‎تازد با اسبي كه نمي‎تازد ولي از نقاط طلايي درستي بهره برده است، كم تحرك‎تر است. اين نقاط طلايي، نگاه بيننده را به حركت موضوع فرا مي‎خواند در حالي كه پاهاي چاپار اسب شايد به تنهايي نشان دهنده‎ي اين حركت نباشد. بنا يا درختي كه به وسيله‎ي عدسي وايد كشيده شده با وجود ايستا بودن‎اش سبب حركت مي‎شود. اين كشيدگي نامتعارف وسيله‎ي ديگري‎ست براي نشان دادن حركت در اثر. زاويه‎ي دوربين از انبوه درختان رديف شده پرسپكتيوي مي‎آفريند كه سبب جمع شدن آن سوي درختان مي‎شود. چنين حركت‎هايي بايد به مفهومي اشاره كند كه منظور اثر است و گرنه، صرفا تجربه‎اي خواهد بود براي عكاسي. در آثار هنري نشانه‎ها دربردارنده‎ي معنااند و معنا نيز به تعبير اثر ياري مي‎رساند. گفت‎وگو از نشانه‎ها اگر به معنا نينجامد تعبيري انساني نخواهد داشت. روي ديگر سكه اين است كه، اگر مفهوم مورد نظر عكاس بدون توجه به نشانه‎هاي پيرامون برگزيده شود، در بردارنده‎ي هيچ سخن تازه‎اي نخواهد بود. ماده‎ي خامي‎ست كه هر چيزي در مورد آن مي‎توان گفت.

   علی شکری

مفهوم در آثار انتزاعي يا طبيعت به راحتي به دست نمي‎آيد. غالبا عكاس حس هنري خود را با گرد آوردن نشانه‎هايي كه با آن‎ها انس و همراهي دارد مي‎آفريند. به عبارتي، نشانه‎ها را براي مفهوم خود گرد مي‎آورد و نه برعكس. بنابر اين، آشنايي بيش‎تر او با نشانه‎ها به آفرينش موضوع او ياري مي‎رساند. اين پرسش توليد مي‎شود كه: «حركت» چه مفهومي به اثر او مي‎بخشد؟ حركت خود به خود داراي هيچ مفهومي نيست بل كه، به زيبايي اثر مي‎انجامد. از ديد نقد مفهومي، اين گونه زيبايي آغاز آفرينش موضوع است. در آثار طبيعت، حس زيبايي چيرگي زيادي بر اثر دارد. اگر مفهومي هم در زمينه باشد محو اين زيبايي مفرط مي‎شود. اما، واژه‎ي «تك درخت» مفهومي انساني بر جا مي‎گذارد. «تك»‌ واژه‎اي مفهومي‎ست كه اثر را همراهي مي‎كند. تأكيد بر حركت در آثار عكاسي همه‎ي مفاهيم انساني را خالي مي‎كند.

در آثار علي شكري حركت عنصر مهمي قلمداد مي‎شود. تلاش او براي ايجاد حركت ستودني‎ست. حركت در مجموعه‎ي كارهاي طبيعت او، غالبا از سه نشان توليد مي‎شود: خط، رنگ و كشيدگي نامتعارف. خط هم چون مسير روشن يا تيره‎اي كه از زمينه به راحتي جدا مي‎شود و چشم بيننده را در مسيرش به حركت وامي‎دارد. خطوط افقي مفهومي ملايم و خطوط عمودي مفهومي تيز به آثار او مي‎دهند. خطوطي كه از عمودي به سوي افقي تغيير مي‎يابند ملايم‎تر مي‎شوند ولي، سايه‎ي درختي كه اوريب بر دامن درخت ديگر رسيده با كشيدگي‎اش مفهوم تيزي توليد مي‎كند. در برخي آثار، براي به حركت واداشتن بيننده از تفاوت رنگ‎ها به كارگيري مي‎شود: از موضوعي پر كنتراست به سوي رنگ‎هاي ملايم و روشن. اين نشانه در آثار او زماني‎ست كه به موضوع از چشم‎اندازي گسترده مي‎نگرد: لايه‎هايي از كوه‎ها كه از اختلاف رنگ‎ها پديد مي‎آيد، چشم را از پايين- داراي جزييات بيش‎تر- به سوي آبي آسمان مي‎كشد. چشم از يك لايه با رنگي تيره به لايه‎اي روشن‎تر مي‎چرخد و تا لايه‎ي آخر ادامه مي‎يابد. ابرها گاه به زيبايي اثر مي‎افزايد (ابرهاي سفيدِ پرپشت)  و گاه هم‎چون نشاني از حركت براي بيننده القا مي‎شود (ابرهاي سيروس) و در هماهنگي با موضوعات زميني به تعبير اثر ياري مي‎رساند.

علی شکری

از كارهاي خلاقانه‎ي او از استفاده‎ي عدسي وايد به مجموعه‎ي «آلا داغلار» مي‎توان اشاره كرد. اين كوه‎هاي رنگي كه پشت سر تبريز قرار گرفته است، از رنگ‎هايي تركيب يافته است كه با نورسنجي مناسب و زاويه‎ي درست چهره‎اي شگفت‎انگيز به خود مي‎گيرد. انحناي ملايم كوه‎ها و تپه‎ها با رگه‎هايي از رنگ‎هاي مسي و زرد و سفيد منظره‎اي زيبا و ديدني به يادگار مي‎گذارند. او خطوطي از ترك خوردگي‎ها را با رنگ‎هاي طبيعي كوه‎ها پيوند مي‎دهد. اين كار هم به حركت بر روي اثر مي‎انجامد و هم تركيبي زيبا از طبيعت مي‎آفريند. زاويه‎ي تابش نور بر اين كوه‎ها سبب درخشش رنگ‎هاي آن مي‎شود كه با نورسنجي درست او به دست مي‎آيد.

  علی شکری

عكس‎هاي ايستا و ساكن آثاري هستند كه آغازگاه حركت چشم ابدا روشن نيست. اين كه اين گونه آثار بي‎معني‎اند، نمي‎توانم دفاع كنم. شايد زيبايي اين گونه آثار در جايي ديگر نهفته باشد. اما، يك اصل اساسي شايد مشترك همه‎ي هنرمندان باشد كه زيبايي بدون حركت خدشه‎دار است. اين حركت را مقايسه كنيم با وزن يا آهنگ شعر كه سبب حركت در آن مي‎شود. واژه‎ها در شعر به گونه‎اي برگزيده مي‎شوند كه آهنگ آن واژه‎هاي ديگر را پيش مي‎كشد و سبب ماندگاري در ذهن مي‎شود: هر واژه‎اي آهنگي مي‎آفريند و هر آهنگ واژه‎ي پسين را پيش مي‎كشد. در عكس مستند اجتماعي نيمكت‎ها هم پديد آورنده‎ي حركت است و هم ارتباط معني‎داري با مرد/ زن دارد. رنگ نيمكت‎ها در حركت نگاه تأثير زيادي دارد كه در نهايت به مفهوم اثر هم ياري مي‎رساند. ريتم توليد شده در نيمكت‎ها هم‎راستا با حركت مرد است. نيمكت جاي خالي مردي‎ست براي نشستن و اينك هم راستا با او به حركت درمي‎آيد. تصور كنيم اثري را كه مرد روي آن نشسته بود. در اين صورت، هر دو از حركت باز مي‎ايستادند.

 

***

فضاي خالي عمدي در عكس سبب تمركز حواس بيننده بر روي نقطه‎اي‎ست كه اهميت بنيادين در تعبير اثر دارد. بنابر اين، فضاي خالي بدون اشاره به اشياي خطي يا نشانه‎هاي ديداري هم مي‎تواند به حركت بينجامد. همه‎ي نقاط فضاي خالي چشم را به سويي مي‎كشاند كه پديد آورنده‎ي حركت است. يا اين كه برعكس. حركت از فضاي خالي به سوي كناره‎ها مي‎انجامد. فضاي خالي در هر اثر نسبت به نشانه‎هاي معني‎دار سنجيده مي‎شود: فضايي كه رنگ يك‎نواختي در آن ديده مي‎شود و نسبت به سطح اثر قابل توجه است. نشانه‎هايي كه براي حركت لازم شمرده مي‎شود، در جهت محتواي اثر است. فضاي خالي، فضاي سفيد نيست بل كه، فضاي يك‎نواختي از نشانه‎هاي ثابت است. چشم از بي‎شمار نشان‎هاي ثابت در پي دو نشان مهم به گردش درمي‎آيد و مفهومي مي‎آفريند. مانند دايره‎اي كه گرداگرد آن بدون ارتباط هندسي با مركز، مفهومي مركزگرا در خود دارد. نشان چيني «يين و يانگ» كه از سوي نيلز بور فيزيك‎دان دانماركي به عنوان نشان خانوادگي برگزيده شده بود، از دايره‎اي پر محتوا تركيب يافته است. اين دايره از دو مركز تشكيل يافته و فرو رفتن اين دو در هم مولد حركت است: سياهي درون سپيدي و سپيدي درون سياهي. نيروهاي مخالفي كه در دل هم فرو رفته‎اند و هر لحظه جاي هم ديگر را اشغال مي‎كنند. از نيروي نهفته‎ي اين دو ذره انرژي توليد مي‎شود كه مورد توجه بور بوده است. «با پديد آمدن اهريمن، حركت نيز در دنيا پديد آمد و شب ايجاد شد و اهرمين به تباه كردن آفريدگان اورمزد پرداخت و روح خبيث با مخلوقات اورمزد بناي ضديت را گذاشت... امروزمد منبع روشنايي بي‎پايان و داناي به همه چيز و اهرمين منشا تاريكي بي‎پايان و دانش محدود.» (- صادقي هدايت) يا چنين تعابيري از فلسفه‎ي انديشه‎ي ايراني برمي‎آيد كه «تضاد» پديد آورنده‎ي حركت است. هويتي كه در تاريكي و سپيدي مستقر است هستي را از سكون به در مي‎كند. نيروهايي كه بين قطب‎هاي منفي و مثبت عمل مي‎كنند همان‎هايي‎اند كه در عكس صرفا از اختلاف رنگ‎ها پديد نمي‎آيند بل كه، مسيري مي‎آفرينند كه در سمت‎وسوي معناي اثر است.

      

چنين مفاهيمي را در قالب‎هاي مكتبي بوديسم يا مانند آن مي‎توان يافت. بهره بردن از فضايي خالي براي تمركز به يك امر انتزاعي، فلسفه‎ي چنين پرداخت‎هايي‎اند. درون‎گرايي براي سرشار كردن انرژي از فلسفه‎ي تهي‎شدگي هم چون مكتب دائو، بيش‎ترين بهره را مي‎برد. كاربرد فضاي خالي در آثار هنري از اين جمله، بسيار نزديكي به ادبيات و به ويژه شعر دارد. «مفهوم» در اين آثار معناي ويژه‎ي خودش را دارد. شايد تنها يك واژه به تنهايي هيبت و اهميت مفهوم بنيادين اثر را پشتيباني كند. گاهي اين واژه به اندازه‎ي خود عكس مفهومي سنگين و دشوار توليد مي‎كند. بدين منظور، حركت در اين گونه آثار بايد در پرتو مفاهيم شرقي تعبير شود. حركت‎هايي مركزگرا با مفهومي از آرامش و سكون: «دانش با افزودن سرشار مي‎شود و دائو با كاستن». و رولان بارت زير نوشته‎ي ژاپني آورده است: «نوشتار كجا آغاز مي‎شود؟/ نقاشي كجا آغاز مي‎شود؟» حركت از نوشتارها آغاز مي‎شود و به طرحي ساده مي‎انجامد. درك و دريافت نشان در اين سبك‎ها بر مفاهيم واژه‎ها استوار است. مي‎توان گفت بيش‎تر مفاهيم شرقي از طبيعت الهام گرفته شده است. انسان جزوي مهم از طبيعت است و او با كشف آن خود را مي‎يابد. نشانه‎هاي دروني خود را با نشانه‎هايي از پيرامون خود- خانه و طبيعت- مي‎آفريند. چنان كه فولكلورهاي آذربايجاني غالبا از توصيف طبيعت براي مفاهيم خود آغاز مي‎كنند.

   

«باتلاق قديمي/ قورباغهاي درون آن ميجهد/ آه! صداي آب». در اين هايكو، صداي تصوير است كه نشان دهنده‎ي حركت است. بنابر اين، «گوش» اين حركت را دريافت مي‎كند. تغييري كه در وضعيت ثابت باتلاق توليد شده با واژه‎ي «صدا» نشان داده مي‎شود. صدا همه‎ي حركات آب را به ما انتقال مي‎دهد. غير از اين، حركت امواج آب هم راستا با هجاهاي هايكو اثردهي شعر را رونق مي‎بخشد.

خطوط و نشانه‎هاي حركتي در تصوير «يين و يانگ» بسيار روشن است. با فرو رفتن چشم در سياهي و سپيدي تداعي‎گر هم‎بسته شدن اين دو مفهوم است كه به يمن حركت چشم روي تصوير به دست مي‎آيد. با از دست دادن حركت چشم مفهوم حركت از بين مي‎رود و پيام نهفته در تصوير نارسا مي‎شود.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |