میخواهیم تصویر پیازی را روی میز بگیریم.
الف) دوربين ما هر دو (پياز و ميز) را در چارچوب دارد.
ب) دوربین به پياز نزديك شده و از هيكل ميز چيز اندكي باقی میماند.
ت) در کادر ما سايهي پياز و اندكي خود پيازدیده میشود.
ث) تصویرمان عبارت است از اندکی سایهی پیاز و رگههایی از میز چوبی (از خودِ پیاز چیزی دیده نمیشود).
...
کادربندی بالا را با تعبیر فلسفي پدیدهی زیر ادامه دهیم:
الف) سطح براق فلزي تصوير چهرهي ما را باز ميتاباند.
ب) به سطح فلز نزديك ميشويم و بازتاب تصويرمان را از دست ميدهيم.
پ) با عدسي نگاه ميكنيم و رگههاي ريز از فلز قابل مشاهده میشود.
ت) با يك ميكروسكوپ به سطح میز فلزی نزدیک میشویم و صیقلی آن از بین میرود.
ث) میکروسکوپ الكتروني سطح فلز را از هم ميدرد و گويهاي مولكولي را نشان ميدهد.
...
در این تصاویر چیزی جای چیزی را میگیرد. چرا واژهی «چیزی» را به کار میبریم، چون نمیتوان در این گونه مباحث به راحتی از واقعیت یا عینیت سخن گفت. دست کم، «واقعیت» در سوژهی هنر عکاسی جایگاه چندانی ندارد. در هنر سایهی پیاز به راحتی جایگاه عینی پیاز را میگیرد. همیشه کادرهای عکاسی موضوعات تکراری را از خود کنار میزنند. همین که سایهی پیاز به جای پیاز نشست، ترکیب دیگری آفریده میشود.
گر دخان او را دلیل آتش است/ بی دخان ما را در این آتش خوش است (مولوی)

از این رو، در آثار انتزاعی کسانی مشکل تعبیر عکس نخواهند داشت که به «دلیل» نیاز ندارند: یعنی این که، چه چیز چه چیزی را نشان خواهد داد. برای این که بدانیم این تصویر پیاز است به چه موضوع نیاز داریم: 1) خود پیاز، 2) سایهی پیاز، 3) بخشی از پیاز، 4) پوست پیاز و 5) گوشت پیاز. هر یک از اینها میتواند به تنهایی پیاز را تداعی کند. اما، گاهی در آثار انتزاعی خودِ موضوعِ قابل مشاهده از بین میرود. از بین بردن این تصاویر قابل مشاهده از سوی عکاس به منظور دست یافتن به مفهومی خیالیست. او از مواد و نشانههای قابل مشاهده بهره میبرد تا به مفهومی دست یابد.
برای این تصویر نجومی میتوان تعبیری شاعرانهتر به کار برد: تصویری خیال برانگیز. به اندازهای که از واژهها و تصاویر خیالی بهرهمند هستیم، تعابیر ما شاعرانهتر خواهد بود. ما با دیدن این اثر، از سطوح واژههای عینی و واقعی کنده میشویم و دست به دامان تخیل خود میشویم. کمکم از جهان رویایی به روی اثر قرار میگیریم و آن چه را که از رویایمان گرفتهایم با اثر میآمیزیم: جملهی مشهور ما این خواهد بود «چه شگفتانگیز!» تجربهی دیدن این گونه تصاویر بر ژرفای ذهن ما خواهد نشست. وقتی در آسمان شبانه به ماه مینگریم متفاوتتر از نگاههای پیشین ما خواهد بود. این آن چیزیست که هنر میآفریند: نگاهی نو، نگاهی دوباره و نگاهی دگرگونه. در برابر این اثر نجومی، با خود میگوییم مگر چند ماه در آسمان شهر وجود دارد؟ و پاسخ میشنویم، به دفعاتی که به ماه مینگریم.
شد مبدل آب این جون چند بار/ عکس ماه و عکس اختر برقرار (مولوی)
صورت ظاهری ماه و آسمان پر ستاره همین است که در سرودهی مولوی آمده است. یعنی، با این که همه چیز در جریان است ولی ماه همیشه همان ماه و اختر همان اختر دیده میشود. آن چه درون هنرمند نشسته است آگاهی از این جریان هستیست. اما چه گونه یک هنرمند عکاس بدون توسل به فلسفه آن را نشان میدهد: ماه سرخ رفته رفته رنگ میبازد و مردم شهر از پنجرههای خود این تصویر رویایی را مینگرند.

این تصویر نجومی که از دو حرکت ترکیب یافته است در زمرهی عکاسی انتزاعی میگنجد. استفاده از «ستارهی دنبالهدار» خود به خود این اثر را مفهومدار میکند. اما ترکیب دو خط حرکتی به فرمبندی اثر میانجامد که در نهایت انتزاعیاش میکند. اما چه گونه این اثر را تعبیر میکنیم. اگر تنها به این دو خط حرکتی اشاره کنیم در سمتسوی معنادار کردناش پیش نرفتهایم. من میگویم: حضور یک ستارهی دنبالهدار در کنار خطوط دکلهای فشار قوی حضور در زندگی مردم است. کسانی که میتوانند از زندگی یک ستارهی دنبالهدار در آسمان لذت ببرند از این اثر بهرهمند میشوند. بدین صورت، از دو خط موازی هم میتوانیم مفهومی هیجاندار به دست دهیم، در صورتی که عکاس از نشانههای جاندار بهره ببرد. نشانهای جاندار در واقع نشانههایاند که بوی زندگی به مشام میرسد.

