خلیل غلامی
در شمارهی پیش در مورد حرکت در عکاسی سخن گفتیم که مربوط میشد به حرکت دوربین. این حرکت که گاه موضوعی خلاقانه عنوان میشود، از تکنیکی ویژه بهره میبرد که در جهت مفهومدار کردن موضوع تخیلی به کار گرفته میشود. پس تخیل در این گونه حرکتهای انتزاعی اساس آفرینش هنریست. و واژهی خلاقیت از آن رو به کار برده میشود که زمینههای تخیل را در خود پرورده و به موضوعی غیر قابل دسترسی میرسد. همان گونه که یک شاعر برای تخیل خود دست به ترکیب واژههایی میزند که تصویری نو و رویایی به دست میدهد.
تفاوت حرکتهای دوربین با حرکت موضوعی در این است که وضوح در دومی سر جای خود قرار دارد. در این گونه حرکت، سوژه ثابت بوده و سبب وضوح آن میشود. بنابر این، این حرکتیست که در نگاه تماشاگر ایجاد میشود. عکاس در آفرینش اثر گاه به ترکیباتی دست میزند که چشم را از نقطهای به حرکت واداشته و در نقطهای که لازمهی عنصر قوی اثرش است متوقف میسازد. یعنی این که، عکاس از نقاط ثابت، نگاه تماشاگر را به حرکت وامیدارد. تبعات این گونه حرکت در سیلان روانی تماشاگر نهفته است و سبب پویا بودن اثر میشود.
برای آفرینش چنین فرمی از حرکت نکات تکنیکی قوی لازم است. کوچکترین نقص در کالبد اثر حرکت چشم را به نقطهای خواهد رساند که مفهوم مورد نظر را تغییر خواهد داد. و به احتمال زیاد حتا جریان حرکت چشم نیز چندان به جا و مناسب نخواهد بود. توقف چشم در نقاط غیر قابل قبول آسیبی خواهد بر اثر. این گونه حرکت در عکاسی هم چون واژه پردازی شاعر و داستان نویس است که توان خواننده را به دست گرفته و در نقاطی رها میسازد که در چنبرهی نویسنده قرار گرفته است. گویی او تماشاگر را مهار کرده و به مشارکت اثرش فرا میخواند.
گویاترین آثاری که در این گونه آفرینش انتزاعی سراغ دارم آثار علی شکریست. او که عکاس طبیعت است از خلق چنین آثاری به نهایت بهره برده و موفقیت خوبی به دست آورده است. زمینههای تخیل او در برخی آثار عکاسیاش نیز به روشنی دیده میشود. من دو مورد را در این جا نشان خواهم داد که یکی دارای زمینهی تخیل بوده و دیگری صرفا تولید فرم حرکتیست.

این اثر علی شکری علاوه بر حرکت چشم از نقطهی چپ اثر به سمت دیگر، دارای تخیلیست که از تعبیر ما آشکار میشود. این تعبیر بسته به بینندهایست که بهرهای از داستان پردازی یا شاعرانگی داشته باشد. تعبیری که من برای این اثر دارم این تخیل را نشان میدهد: سایهای که درختاش را مییابد، یا سایهای که از درختاش وارونه افتاده است. معنای این اثر انتزاعی را من به اهمیت دادن سایه تعبیر میکنم. در این جا به دلیل بزرگی سایه نسبت به درخت، اهمیت موضوع به سایه برمیگردد. بنابر این، حرکتی که در این اثر دیده میشود به یک زمینهی رویایی میانجامد.

در اثر دیگر شکری، ما صرفا به یک زیبایی از ترکیب فرم میرسیم. در این حرکات، خطوط روشن به دو حرکت مخالف هم منجر میشود: حرکت از سمت چپ بالا به راست پایین و حرکت از لایههای مورب. در این اثر، ما برای تعبیر مشکل خواهیم داشت از این نظر که، نشان زیادی برای تعبیر در دست نیست. خطوط روشن صرفا به زیبایی اثر فرو میکاهد. ما زیبایی را در این گونه آثار صرفا برای ترکیب بندی مناسب به کار میبریم و از این رو، زیبایی در داستان پردازی و تخیل را از دست میدهیم. این، چهرهای از طبیعت است که حضور انسان و اندیشهی او به عمد بریده شده است و هیچ نقشی از انسان در این خطوط دیده نمیشود. کسی که در زمستان پای به کوهستان گذاشته است میداند که این خطوط آرام ولی خشناند.

