يا Puzzle picture/ خليل غلامي
كريستف كلمب آمريكا را كشف كرد. پيش از اين تصوري از خشكي آن سوي آبها غير ممكن بود. حتا پرسشي بدين طريق هم توليد نميشد: آيا در آن سوي آبها خشكياي يافت ميشود؟ سفر خطرناك كلمب پارهاي از پازل سطح زمين را به دست داد. پارهاي كه شناخت دورترين نقطهي خشكي را ميسر ساخت. پيش از اين، كشف شبه قارهي هند براي اروپاييان جالب توجه و اقتصادي بود. و دريا نورداني كه گرد بودن زمين را متوجه شدند شناخت و تصور خود از هستي را جور كردند. اما، فهم هندسي زمين با كشف امريكا يكي نيست. تصوراتي كه بر خرد انساني استوار است ديده شده است كه با خطاي قابل تأمل همراه است و پارهي فهم پيشين برداشته شده و فهم و تصور تازهاي جايگزين آن ميشود: پارههايي از پازل كه چيده شده بود برداشته شده و پارهي نو گنجانده ميشود.
پرسش اين است: پازل ما از شناخت هستي كي پايان خواهد يافت؟ يا، اين پازل از روي كدام نسخه چيده ميشود؟ به عبارتي فلسفي، چيدمان اين پازل (فهم ما از هستي) بر چه اساسي صورت ميگيرد؟ كشف گرد بودن زمين با كشف امريكا يكي نيست. خردي كه گرد بودن زمين را كشف ميكند همواره با خطاي ممكن همراه است چرا كه به اطلاعات پيش از اين نيازمند است: فهم هندسي و فضا. خرد با جور كردن پازل خود زير پاي خود را محكم ميكند تا گامهاي پسين را بردارد. براي اطلاعات انبوه به دست آمده دسته بنديهاي منطقي لازم است تا استفاده از آن راحتتر و درستتر باشد. موفقيتي كه در اين قرنهاي اخير براي خرد پيش آمد سبب شد تا همهي پديدهها و رخدادها را به پاي پرسشهاي خردمندانه بكشد تا تصوير درستتري از جهان به دست دهد. خرد براي جور كردن پازل خود كه دريافت قطعي از سر و ته آن ندارد و حتا پرسش از اين كه «كي اين پازل تمام خواهد شد»، حواس انساني را خطاكار اعلام ميكند. چشم كه عصاي فرو رفته در آب را شكسته ميبيند، با نظريات علم جور نبود. يافتههاي خرد از يافتههاي حواس فراتر رفتهاند و تصوري به دست دادهاند كه معيار خطاي حواساند. هنر بر اين حواس همت گماشته است و معياري كلي براي درستي و نادرستي يافتههايش تنظيم نكرده است. چرا كه فراتر از ديدن و شنيدن چيزي براي هنر نيست. آن چه براي خرد رخ ميدهد يافتهايست پنهان، پس براي درستي آن محكي بايد يافت. محكي كه فراتر از خود علم گام بردارد. و آن چه براي هنر (عكاسي) رخ ميدهد ديدن آن چه در دسترس است: رنگ و نور و ژرفا. پازل عكاس با يك شاتر زدن تكميل ميشود. او نميخواهد فهم خود از هستي يا انسان را به سرانجام برساند يا اين كه اطلاعاتي تازه در اختيار بيننده قرار دهد، چرا كه هنر درصدد حل چيزي نيست. منتقد عكس ميتواند يك روان شناس باشد يا يك فيلسوف. روان شناس عكس را به عنوان يك پديدهي انساني مورد بررسي قرار ميدهد و اين براي هنرمند ابدا چيز تازهاي نميدهد ولي براي تكميل كردن پازل روانشناس لازم است. او به عكاس به عنوان توليد كنندهي موارد و انگيزههاي پنهان مينگرد و بايد آشكار شود. از انگيزهي عكاس سخن ميگويد و آن را به هنر تعميم ميدهد. انگيزهاي كه عكاس را تحريك ميكند براي آفرينش اثر هنري، براي چه كسي جالب و آموختنيست؟ اين روش علميست كه نقطهي آغاز خود را بر چيزي استوار كند و در روان شناسي «انگيزه» چنين ميكند. اگر انگيزه را از عكاس كم كنيم همه چيز فرو ميريزد. همانند اين ديدگاه علمي كه همه چيز به يك نقطه ميانجامد و آغاز و انجام هستي از اين نقطه است. براي ايجاد پرسش لازم است پاي خود را بر چيزي محكم كنيم تا نشانگر هدف باشد. انگيزه نيز براي يك روان شناس امري لازم و مفروض است.
***
مخالفت من با رازآلودگي در اين است كه آثار هنري را به معمايي رياضي يا رازورزانهي صوفيگرانه ميكاهد و اين نيز سبب خاموش ماندن گفتارهاي هنري ميشود. تعمق و ژرف انديشي جاي گفتار را گرفته و به عبارتي، انديشه بر گفتار چيره ميگردد. رازورزي در عكس نه پشتوانهي علمي دارد و نه تعبيري هنري. اين رازورزي چنين تعبير ميشود: عكاس عمدا چيزي را پنهان نگاه داشته و بيننده بايد چيزي پنهان در اثر را بيابد. اگر عكاس در پي اين نبوده است كه چيزي را پنهان كند پس، بيننده ناچار نيست معمايي را حل كند.
ديدگاه «پازلِ عكسي» تمثيليست از اين كه دستان ماهري مانند روان شناس و جامعه شناس لازم است تا راز پنهان شدهي اثر هنري را نمايان و تبيين كند. بر اساس نگرهي ويتگنشتاين، آثاري انساني هم چون هنر با نظريات علمي هيچ گونه سنخيتي ندارد. تعبيرهاي عالمانه براي آشكار كردن موضوع پنهان شده دست درازي علم بر ساحت هنر است، نه حتا كشف يا بازيابي. اگر حتا چيزي در هنر پنهان باشد، همان نيست كه مخترعان و دانشمندان در پي كشف آن هستند. «آيا تعبير پازل براي اثر هنري مناسبت دارد» يعني اين كه، تكه پارههاي اثر به گونهاي منطقي و درست در كنار هم چيده ميشوند تا يك كليت هنري با معنايي ويژه بيافرند. سه موضوع دراين جا ديده ميشود: الف) مفهوم نشانه شناسي، ب) معماي اثر و پ) كليت بخشي. نشانه شناسي روشيست براي تعبير عكس كه از ارتباط نشانهها به دست ميآيد. نشانه شناسي در دستان روان شناس چون ابزاريست براي كشف عكاس و نه اثر. معما، واژهاي نابهجا در هنر دارد كه تعبير عوامانه از آن زياد به كار ميرود. به نظر ميرسد هنرمند چيزي را كشف كرده است كه بايد آشكارش كرد. بل كه، هنرمند نه چيزي را كشف كرده است و نه گنجينهايست كه با خرد منطقي باز ميشود. تمايل به كليت بخشيدن به منظور كسب نظريهاي واحد از تعميم روشهاي علمي به هنر ناشي ميشود. روان شناس، جامعه شناس و هر كس ديگري در زمينهي علمي ميتواند تعبير و تفسير خود را براي معنايابي اثر هنري ارايه دهد، ولي كليت بخشيدن يك اثر هنري به همهي آثار خلط روشهاي علميست. آيا اساسا هنر در راستاي حل كردن مسايل انسانيست؟ آيا نقد هنري در پي يافتن كليتي جامع براي بر كشيدن نظريهاي واحد است؟ به تعبير ويتگنشتاين، نظريه تنها در علم موضوعيت دارد و نه حتا در فلسفه. نظريه، از نتايج آزمون و خطاست كه همواره از كشف موارد تازه خبر ميدهد. هنر را سهوا ميتوان سامان دادن به حواس انسان تعريف كرد و نه كشف كردن. زيبايي شناسي به تعبير او علم نيست چرا كه خرد موضوعيتي به شكل دانش در هنر ندارد.
دست به كار شدن عالمان براي جور كردن آثار هنري به اين معنيست كه عكاس در آن گوشه ايستاده است و اثر خود را از دست داده است تا كشف و دوباره راه اندازي شود. «نگاه كن و ببين» موضوعي از بنياد هنريست و «آن قدر مشاهده كنيد تا به نظامي متوالي دست يابيد (- بيكن)» مفهومي علمي و كليت بخش است. ظرافت و سادگي در «بنگر و ببين» از ظرافت و سادگي ديدگاهي هنري برميتابد. «كجا را بنگر و چه چيز را ببين» پرسشيست از مهندسي جامعه اما پاسخ هرگز از آنِ هنر نيست. تنوع و گوناگوني در اين گزاره همان بنياد نگرهي هنريست. تعبيري هنري تنها به نگاه كردن ميانجامد و نه اين كه مسايل پس از آن: نگاهي كه در پي راه حلي براي بركشيدن نظريه نيست، نظريهاي كه بتوان با آن همهي آثار هنري را به يك شيوه معنادار كرد. ويتگنشتاين بر آن است كه روان شناسي فرويدي (با همهي علاقهاي كه به جسارتهاي فرويد داشت) به خطاي استدلال در نظريات خود دچار شده است: او به خلط دليل و علت گرفتار است. علت به پديدههاي فيزيكي مربوط ميشود كه ابزاريست براي دانش و دليل به گزارهي منطقي مربوط ميشود كه ابزاريست براي فلسفه. بنابر اين، اگر روان شناسي علم محسوب شود بايد تحليلي علي از پديدهي رواني به دست دهد. در حالي كه، فرويد براي گزارش پديدههاي خود از دليل بهره ميجويد كه ابزاري منطقيست. و حال آن كه، در منطق به دنبال اين نيستند كه موارد پنهان كداماند بل كه از موارد كاملا آشكار و در دسترس بهره جسته ميشود. بنابر اين، «اطلاعات» پنهان يا كشف نشده براي تحليل منطقي لازم نيست، بل كه تنظيم گزارهها از دانستههاي كنوني انجام ميگيرد. از اين روست كه گزارههاي منطقي ابطال نميشوند. در هنر، روابط علي به هيچ رو كاربرد ندارد، چرا كه تصاوير به دست آمده از واقعيت جاري بريده شدهاند. ارجاع اثر به واقعيت نتيجهي پرباري به دست نميدهد، بل كه در بيشتر مواقع به يك معما فرو كاسته ميشود. بدين رو، معمايي كه به نادرست توليد شده درصدد حل آن برميآييم.
كودك وقتي زباني را فرا ميگيرد نه فقط معناي واژه بل كه الگوهاي رفتاري را نيز ميآموزد كه كاربرد واژه در آنها معنا مييابد. ويتگنشتاين با باور به اين كه «معناي واژه همان كاربرد واژه است»، ميگويد نظريههاي رفتاگرايي و ساختارگرايي در پي اين است كه چيزي پنهان در زبان انساني را به دست آورند. فراتر از اين، او معتقد است كه فلسفه كاري با نظريه ندارد: «فلسفه فقط همه چيز را پيش روي ما قرار ميدهد، و نه چيزي را توضيح ميدهد و نه چيزي را استنتاج ميكند. - چون همه چيز آشكارا در معرض ديد است چيزي براي توضيح نميماند. چون مثلا آن چه پنهان است براي ما هيچ جالب نيست.» (پژوهشهاي فلسفي، بند 126). فلسفه، زبان و هنر كه بنيادي انساني دارند در پرتو نظريات علمي رنگ ديگر به خود ميگيرند و از محتواي انساني تهي ميشوند. بدين ترتيب، ميتوان گفت دانش تنها بخشي از فعاليت انسان است و نه همهي آن چه كه از انسان تراوش ميكند. و چيستي دانش نه از دانش برميآيد كه بتواند از خود تحليل كند و درست و نادرستياش را بيازمايد بل كه، فلسفه چنين كاري را بر عهده ميگيرد. نگرهي علمي تنها بخشي از آثار هنري را ميگيرد كه در پرتو نظرياتاش روشن ميشود و اين ايدهاي براي هنر نميآفريند.
پس موضوعات هنري در پرتو دانش معنادار نميشوند. دانش تنها قادر است موضوعات خود را بررسي كند . روشي كه براي دانش چيده شده تنها موضوع محدودي از خود را ميتواند آشكار و تحليل كند. منطق و فلسفه در پي موضوع پنهان نيستاند ولي دانش بنا بر تجربي بودناش مشاهده، كشف و سپس تبيين ميشود. بنابر اين، تصوير پازل گونه از يك عكس جاي چندوچون دارد. چرا يك روان شناس يا جامعه شناس بهتر از يك عكاس عكس ميداند؟ او ميتواند تعبيري اجتماعي از بحرانهاي جامعه يا شاديهاي آن داشته باشد ولي اين تبيين نه اثر را كشف ميكند و نه تنها نتيجهي اين اثر است. آن چه از تعبيرهاي عالمانه به هيچ رو مناسبت ندارد كليت دادن به مسايل و رفتارهاي هنريست. «كليت» يا نظريه بسان كليديست كه تلاش ميكند هر گونه اثر هنري را به يك روش آشكار كند. عاميانه بودن چيرگي نظريات علمي بر همه چيز به دليل موفقيتهاي تكنيكيست و گسترش اين تفكر كه دانش يا خرد تنها ابزاريست كه ميتواند بر همه چيز پرتو افكند جز يك فريفتگي عاميانه نميتواند باشد.
نشانه شناسي در عكس اگر در پي كليت دادن از اين گونه روشهاي علميست به همان مشكل دچار خواهد شد. يافتن نشانهاي كه در هر اثر معني يكساني در بر گيرد چيزي بر توان اثر هنري نخواهد افزود بل كه، كارايي و ژرفاي آن را فرو خواهد كاست. بدين معني نميشود گفت كه هنر گرفتار هرجومرج است. ما از خوبي يا گيرايي عكس سخن ميگوييم به دلايل گوناگون و نه اين كه دليل آن گسترش نظريات روان شناسي به گونهي خوبيست. روش مبتني بر علم به صورت خلط شده به حوزهي فرهنگ و هنر آميخته ميشود و اين نيز به گسترش تعبيرهاي عاميانه و گفتارهاي نامنسجم در هنر ميانجامد.
بدين ترتيب، اگر گفتارهاي بالا درست باشند، رازورزي و كشف و شهود از آثار هنري بيمعناست. هنر چيزي پنهان آشكار نميكند كه دستان ماهري براي كالبد شكافياش لازم باشد: او هم چون عكاس «نگاه ميكند و ميبيند» و هم چون موسيقيدان «گوش فرا ميدهد و ميشنود». زيبايي شناسي چنان كه گفته شد، نميتواند علم باشد چرا كه مبتني بر تجربه نيست كه مشاهده و سپس مورد آزمون قرار گيرد و اگر سربلند بيرون نيامد ابطال شود. نقد عكس مربوط به تكنيك (تركيب و نورسنجي...) چيزيست و بررسي محتواي آن (رنگ و نشانهها...) چيزي ديگر. بند دوم به راحتي در تعبيرهاي مغشوش فرو ميغلتد و براي جلوگيري از آن به روشهاي علمي ميآويزد تا تعبيري محكم جلوه كند.


