تبليغاتX
خانه عکاسان تبریز
راز عکس یکشنبه 1387/07/21 10:45 PM

 يا Puzzle picture/ خليل غلامي

 كريستف كلمب آمريكا را كشف كرد. پيش از اين تصوري از خشكي آن سوي آب‎ها غير ممكن بود. حتا پرسشي بدين طريق هم توليد نمي‎شد: آيا در آن سوي آب‎ها خشكي‎اي يافت مي‎شود؟ سفر خطرناك كلمب پاره‎اي از پازل سطح زمين را به دست داد. پاره‎اي كه شناخت دورترين نقطه‎ي خشكي را ميسر ساخت. پيش از اين، كشف شبه قاره‎ي هند براي اروپاييان جالب توجه و اقتصادي بود. و دريا نورداني كه گرد بودن زمين را متوجه شدند شناخت و تصور خود از هستي را جور كردند. اما، فهم هندسي زمين با كشف امريكا يكي نيست. تصوراتي كه بر خرد انساني استوار است ديده شده است كه با خطاي قابل تأمل همراه است و پاره‎ي فهم پيشين برداشته شده و فهم و تصور تازه‎اي جاي‎گزين آن مي‎شود: پاره‎هايي از پازل كه چيده شده بود برداشته شده و پاره‎ي نو گنجانده مي‎شود.

پرسش اين است: پازل ما از شناخت هستي كي پايان خواهد يافت؟ يا، اين پازل از روي كدام نسخه چيده مي‎شود؟ به عبارتي فلسفي، چيدمان اين پازل (فهم ما از هستي) بر چه اساسي صورت مي‎گيرد؟ كشف گرد بودن زمين با كشف امريكا يكي نيست. خردي كه گرد بودن زمين را كشف مي‎كند همواره با خطاي ممكن همراه است چرا كه به اطلاعات پيش از اين نيازمند است: فهم هندسي و فضا. خرد با جور كردن پازل خود زير پاي خود را محكم مي‎كند تا گام‎هاي پسين را بردارد. براي اطلاعات انبوه به دست آمده دسته بندي‎هاي منطقي لازم است تا استفاده از آن راحت‎تر و درست‎تر باشد. موفقيتي كه در اين قرن‎هاي اخير براي خرد پيش آمد سبب شد تا همه‎ي پديده‎ها و رخ‎دادها را به پاي پرسش‎هاي خردمندانه بكشد تا تصوير درست‎تري از جهان به دست دهد. خرد براي جور كردن پازل خود كه دريافت قطعي از سر و ته آن ندارد و حتا پرسش از اين كه «كي اين پازل تمام خواهد شد»، حواس انساني را خطاكار اعلام مي‎كند. چشم كه عصاي فرو رفته در آب را شكسته مي‎بيند، با نظريات علم جور نبود. يافته‎هاي خرد از يافته‎هاي حواس فراتر رفته‎اند و تصوري به دست داده‎اند كه معيار خطاي حواس‎اند. هنر بر اين حواس همت گماشته است و معياري كلي براي درستي و نادرستي يافته‎هايش تنظيم نكرده است. چرا كه فراتر از ديدن و شنيدن چيزي براي هنر نيست. آن چه براي خرد رخ مي‎دهد يافته‎اي‎ست پنهان، پس براي درستي آن محكي بايد يافت. محكي كه فراتر از خود علم گام بردارد. و آن چه براي هنر (عكاسي) رخ مي‎دهد ديدن آن چه در دسترس است: رنگ‎ و نور و ژرفا. پازل عكاس با يك شاتر زدن تكميل مي‎شود. او نمي‎خواهد فهم خود از هستي يا انسان را به سرانجام برساند يا اين كه اطلاعاتي تازه در اختيار بيننده قرار دهد، چرا كه هنر درصدد حل چيزي نيست. منتقد عكس مي‎تواند يك روان شناس باشد يا يك فيلسوف. روان شناس عكس را به عنوان يك پديده‎ي انساني مورد بررسي قرار مي‎دهد و اين براي هنرمند ابدا چيز تازه‎اي نمي‎دهد ولي براي تكميل كردن پازل روان‎شناس لازم است. او به عكاس به عنوان توليد كننده‎ي موارد و انگيزه‎هاي پنهان مي‎نگرد و بايد آشكار شود. از انگيزه‎ي عكاس سخن مي‎گويد و آن را به هنر تعميم مي‎دهد. انگيزه‎اي كه عكاس را تحريك مي‎كند براي آفرينش اثر هنري، براي چه كسي جالب و آموختني‎ست؟ اين روش علمي‎ست كه نقطه‎ي آغاز خود را بر چيزي استوار كند و در روان شناسي «انگيزه» چنين مي‎كند. اگر انگيزه را از عكاس كم كنيم همه چيز فرو مي‎ريزد. همانند اين ديدگاه علمي كه همه چيز به يك نقطه مي‎انجامد و آغاز و انجام هستي از اين نقطه است. براي ايجاد پرسش لازم است پاي خود را بر چيزي محكم كنيم تا نشان‎گر هدف باشد. انگيزه نيز براي يك روان شناس امري لازم و مفروض است.

***

مخالفت من با رازآلودگي در اين است كه آثار هنري را به معمايي رياضي يا رازورزانه‎ي صوفي‎گرانه مي‎كاهد و اين نيز سبب خاموش ماندن گفتارهاي هنري مي‎شود. تعمق و ژرف انديشي جاي گفتار را گرفته و به عبارتي، انديشه بر گفتار چيره مي‎گردد. رازورزي در عكس نه پشتوانه‎ي علمي دارد و نه تعبيري هنري. اين رازورزي چنين تعبير مي‎شود: عكاس عمدا چيزي را پنهان نگاه داشته و بيننده بايد چيزي پنهان در اثر را بيابد. اگر عكاس در پي اين نبوده است كه چيزي را پنهان كند پس، بيننده ناچار نيست معمايي را حل كند.

ديدگاه «پازلِ عكسي» تمثيلي‎ست از اين كه دستان ماهري مانند روان شناس و جامعه شناس لازم است تا راز پنهان شده‎ي اثر هنري را نمايان و تبيين كند. بر اساس نگره‎ي ويتگنشتاين، آثاري انساني هم چون هنر با نظريات علمي هيچ گونه سنخيتي ندارد. تعبيرهاي عالمانه براي آشكار كردن موضوع پنهان شده دست درازي علم بر ساحت هنر است، نه حتا كشف يا بازيابي. اگر حتا چيزي در هنر پنهان باشد، همان نيست كه مخترعان و دانشمندان در پي كشف آن هستند. «آيا تعبير پازل براي اثر هنري مناسبت دارد» يعني اين كه، تكه پاره‎هاي اثر به گونه‎اي منطقي و درست در كنار هم چيده مي‎شوند تا يك كليت هنري با معنايي ويژه بيافرند. سه موضوع دراين جا ديده مي‎شود: الف) مفهوم نشانه شناسي، ب) معماي اثر و پ) كليت بخشي. نشانه شناسي روشي‎ست براي تعبير عكس كه از ارتباط نشانه‎ها به دست مي‎آيد. نشانه شناسي در دستان روان شناس چون ابزاري‎ست براي كشف عكاس و نه اثر. معما، واژه‎اي نابه‎جا در هنر دارد كه تعبير عوامانه از آن زياد به كار مي‎رود. به نظر مي‎رسد هنرمند چيزي را كشف كرده است كه بايد آشكارش كرد. بل كه، هنرمند نه چيزي را كشف كرده است و نه گنجينه‎اي‎ست كه با خرد منطقي باز مي‎شود. تمايل به كليت بخشيدن به منظور كسب نظريه‎اي واحد از تعميم روش‎هاي علمي به هنر ناشي مي‎شود. روان شناس، جامعه شناس و هر كس ديگري در زمينه‎ي علمي مي‎تواند تعبير و تفسير خود را براي معنايابي اثر هنري ارايه دهد، ولي كليت بخشيدن يك اثر هنري به همه‎ي آثار خلط روش‎هاي علمي‎ست. آيا اساسا هنر در راستاي حل كردن مسايل انساني‎ست؟ آيا نقد هنري در پي يافتن كليتي جامع براي بر كشيدن نظريه‎اي واحد است؟ به تعبير ويتگنشتاين، نظريه تنها در علم موضوعيت دارد و نه حتا در فلسفه. نظريه، از نتايج آزمون و خطاست كه همواره از كشف موارد تازه خبر مي‎دهد. هنر را سهوا مي‎توان سامان دادن به حواس انسان تعريف كرد و نه كشف كردن. زيبايي شناسي به تعبير او علم نيست چرا كه خرد موضوعيتي به شكل دانش در هنر ندارد.

دست به كار شدن عالمان براي جور كردن آثار هنري به اين معني‎ست كه عكاس در آن گوشه ايستاده است و اثر خود را از دست داده است تا كشف و دوباره راه اندازي شود. «نگاه كن و ببين» موضوعي از بنياد هنري‎ست و «آن قدر مشاهده كنيد تا به نظامي متوالي دست يابيد (- بيكن)» مفهومي علمي و كليت بخش است. ظرافت و سادگي در «بنگر و ببين» از ظرافت و سادگي ديدگاهي هنري برمي‌تابد. «كجا را بنگر و چه چيز را ببين» پرسشي‎ست از مهندسي جامعه اما پاسخ هرگز از آنِ هنر نيست. تنوع و گوناگوني در اين گزاره همان بنياد نگره‌ي هنري‌ست. تعبيري هنري تنها به نگاه كردن مي‌انجامد و نه اين كه مسايل پس از آن: نگاهي كه در پي راه حلي براي بركشيدن نظريه نيست، نظريه‌اي كه بتوان با آن همه‌ي آثار هنري را به يك شيوه معنادار كرد. ويتگنشتاين بر آن است كه روان شناسي فرويدي (با همه‎ي علاقه‎اي كه به جسارت‎هاي فرويد داشت) به خطاي استدلال در نظريات خود دچار شده است: او به خلط دليل و علت گرفتار است. علت به پديده‌هاي فيزيكي مربوط مي‌شود كه ابزاري‌ست براي دانش و دليل به گزاره‎ي منطقي مربوط مي‌شود كه ابزاري‌ست براي فلسفه. بنابر اين، اگر روان شناسي علم محسوب شود بايد تحليلي علي از پديده‌ي رواني به دست دهد. در حالي كه، فرويد براي گزارش پديده‌هاي خود از دليل بهره مي‌جويد كه ابزاري منطقي‌ست. و حال آن كه، در منطق به دنبال اين نيستند كه موارد پنهان كدام‌اند بل كه از موارد كاملا آشكار و در دسترس بهره جسته مي‌شود. بنابر اين، «اطلاعات» پنهان يا كشف نشده براي تحليل منطقي لازم نيست، بل كه تنظيم گزاره‌ها از دانسته‌هاي كنوني انجام مي‌گيرد. از اين روست كه گزاره‎هاي منطقي ابطال نمي‎شوند. در هنر، روابط علي به هيچ رو كاربرد ندارد، چرا كه تصاوير به دست آمده از واقعيت جاري بريده شده‎اند. ارجاع اثر به واقعيت نتيجه‎ي پرباري به دست نمي‎دهد، بل كه در بيش‎تر مواقع به يك معما فرو كاسته مي‎شود. بدين رو، معمايي كه به نادرست توليد شده درصدد حل آن برمي‎آييم.

كودك وقتي زباني را فرا مي‌گيرد نه فقط معناي واژه بل كه الگوهاي رفتاري را نيز مي‌آموزد كه كاربرد واژه در آن‌ها معنا مي‌يابد. ويتگنشتاين با باور به اين كه «معناي واژه همان كاربرد واژه است»، مي‌گويد نظريه‌هاي رفتاگرايي و ساختارگرايي در پي اين است كه چيزي پنهان در زبان انساني را به دست آورند. فراتر از اين، او معتقد است كه فلسفه كاري با نظريه ندارد: «فلسفه فقط همه چيز را پيش روي ما قرار مي‌دهد، و نه چيزي را توضيح مي‌دهد و نه چيزي را استنتاج مي‌كند. - چون همه چيز آشكارا در معرض ديد است چيزي براي توضيح نمي‌ماند. چون مثلا آن چه پنهان است براي ما هيچ جالب نيست.» (پژوهش‌هاي فلسفي، بند 126). فلسفه، زبان و هنر كه بنيادي انساني دارند در پرتو نظريات علمي رنگ ديگر به خود مي‌گيرند و از محتواي انساني تهي مي‌شوند. بدين ترتيب، مي‌توان گفت دانش تنها بخشي از فعاليت انسان است و نه همه‌ي آن چه كه از انسان تراوش مي‌كند. و چيستي دانش نه از دانش برمي‌آيد كه بتواند از خود تحليل كند و درست و نادرستي‌اش را بيازمايد بل كه، فلسفه چنين كاري را بر عهده مي‌گيرد. نگره‎ي علمي تنها بخشي از آثار هنري را مي‎گيرد كه در پرتو نظريات‎اش روشن مي‎شود و اين ايده‎اي براي هنر نمي‎آفريند.

پس موضوعات هنري در پرتو دانش معنادار نمي‌شوند. دانش تنها قادر است موضوعات خود را بررسي كند . روشي كه براي دانش چيده شده تنها موضوع محدودي از خود را مي‌تواند آشكار و تحليل كند. منطق و فلسفه در پي موضوع پنهان نيست‌اند ولي دانش بنا بر تجربي بودن‌اش مشاهده، كشف و سپس تبيين مي‌شود. بنابر اين، تصوير پازل گونه از يك عكس جاي چندوچون دارد. چرا يك روان شناس يا جامعه شناس بهتر از يك عكاس عكس مي‌داند؟ او مي‌تواند تعبيري اجتماعي از بحران‌هاي جامعه يا شادي‌هاي آن داشته باشد ولي اين تبيين نه اثر را كشف مي‌كند و نه تنها نتيجه‌ي اين اثر است. آن چه از تعبيرهاي عالمانه به هيچ رو مناسبت ندارد كليت دادن به مسايل و رفتارهاي هنري‌ست. «كليت» يا نظريه بسان كليدي‎ست كه تلاش مي‌كند هر گونه اثر هنري را به يك روش آشكار كند. عاميانه بودن چيرگي نظريات علمي بر همه چيز به دليل موفقيت‌هاي تكنيكي‎ست و گسترش اين تفكر كه دانش يا خرد تنها ابزاري‌ست كه مي‌تواند بر همه چيز پرتو افكند جز يك فريفتگي عاميانه نمي‌تواند باشد.

نشانه شناسي در عكس اگر در پي كليت دادن از اين گونه روش‌هاي علمي‌ست به همان مشكل دچار خواهد شد. يافتن نشانه‌اي كه در هر اثر معني يك‌ساني در بر گيرد چيزي بر توان اثر هنري نخواهد افزود بل كه، كارايي و ژرفاي آن را فرو خواهد كاست. بدين معني نمي‌شود گفت كه هنر گرفتار هرج‌ومرج است. ما از خوبي يا گيرايي عكس سخن مي‌گوييم به دلايل گوناگون و نه اين كه دليل آن گسترش نظريات روان شناسي به گونه‌ي خوبي‌ست. روش مبتني بر علم به صورت خلط شده به حوزه‌ي فرهنگ و هنر آميخته مي‌شود و اين نيز به گسترش تعبيرهاي عاميانه و گفتارهاي نامنسجم در هنر مي‌انجامد.

بدين ترتيب، اگر گفتارهاي بالا درست باشند، رازورزي و كشف و شهود از آثار هنري بي‌معناست. هنر چيزي پنهان آشكار نمي‌كند كه دستان ماهري براي كالبد شكافي‌اش لازم باشد: او هم چون عكاس «نگاه مي‌كند و مي‌بيند» و هم چون موسيقي‌دان «گوش فرا مي‌دهد و مي‌شنود». زيبايي شناسي چنان كه گفته شد، نمي‌تواند علم باشد چرا كه مبتني بر تجربه نيست كه مشاهده و سپس مورد آزمون قرار گيرد و اگر سربلند بيرون نيامد ابطال شود. نقد عكس مربوط به تكنيك (تركيب و نورسنجي...) چيزي‎ست و بررسي محتواي آن (رنگ و نشانه‎ها...) چيزي ديگر. بند دوم به راحتي در تعبيرهاي مغشوش فرو مي‎غلتد و براي جلوگيري از آن به روش‎هاي علمي مي‎آويزد تا تعبيري محكم جلوه كند.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لینک ثابت |