زماني كه به عكس نگاه ميكنيم چه روي ميدهد؟ اگر عكس موضوعي واقعي هم چون طبيعت داشته باشد، از تركيب آن لذت ميبريم. و اگر انتزاعي يا تركيبي ويژه و منحصر به فرد داشته باشد، به دست آوردن تصوير سرراست از آن سخت است. بل كه، اين اثر ما را با مفاهيمي مرتبط ميكند كه از تجربهها و اندوختههاي ذهني سرچشمه میگیرد. در اين موقع، ما با اثر مقابلمان سخن ميگوييم. در موارد مشابه، گاهي علاقهمنديم نامي به اثر مورد پسند خود بدهيم. شایستهتر است اين گونه سخن گفتن با پشتوانهاي ادبي همراه باشد.
شعر كه بر واژه استوار است به نظر هيچ وجه مشترکی نميتواند با عكس داشته باشد. اما چنان چه گفته شد مفاهيمي در ذهن پديد ميآورد. يا اين گونه بگوييم: با مفاهيم دروني پيوند مييابد و حوزهي واژهها را گستردهتر ميكند. اين مفاهيم ميتواند در قالبهاي شعري باشد. چيرگي شاعرانه سخن گفتن از اثر را راحتتر و شايستهتر خواهد كرد. مخالفت برخی عكاسان با زير نويس شعري از اين روست كه عكس در پرتو واژهها رنگ ديگري به خود ميگيرد چرا كه دايرهي آزادي اثر را تنگ ميكند. اين مخالفت كاملا درست است در صورتي كه شعر را درست نفهميده باشيم. مخالفت برخي از شعرا نیز از تركيب شعر- عكس از تبديل واژهها به تصوير ناراضياند. اين نيز فضاي شعر را به تنگناي تصوير سرراست ميپيوندد و از توان شعر ميكاهد. اين هم درست است اگر كه از عكس آگاهي كمي داشته باشيم. كسي كه از تركيب شعر- عكس بهره ميبرد از هر دو توانايي كافي دارد. در بهترين حالت، چنان كه سخن ميگويد شعر مينويسد و چنان كه شاتر ميزند با موضوعاش سخن ميگويد. اگر موافق نباشيم كه عكاس با موضوعاش ارتباط دروني و عاطفي برقرار كرده است و سخن ميگويد، در اين صورت استدلال من بيهوده خواهد بود. پس بناي دليل من بر سخن گفتن حتمي عكاس است. اين موضوع است كه ارتباط درستي با شعر پديد ميآورد. «سخن گفتن» موضوع مشترك بين ادبيات و عكاسيست. كوشش ما بر اين خواهد بود كه حوزهي آزادي هر كدام نگه داشته شود.
اين تركيب از توانايي همديگر نخواهد كاست. چرا كه، اثر تازه كه از تركيببندي شعر و عكس پديد آمده است، لازم نيست رمزهاي شعر بر كدهاي عكس منطبق شود تا مفهوم تازه پديدار شود. در اين صورت، شعر توانايي سخن گفتن ما را از آثار تصويري (نقاشي و عكس) افزون خواهد كرد. و اين نيز زمينهي تبديل واحدهاي تصويري نويي را به ادبيات آماده خواهد كرد. بهرهمندي حوزههاي گوناگون هنري توان زيادي را توليد ميكند و مفاهيم اندوختهي ما از آثار هنري را درخشان ميكند.
تعبيرهاي نادرست و بسيار بد از عكس مربوط ميشود به توانايي سخن گفتن ما. حتا فراتر از اين، روابط اجتماعي ما با سخن گفتنهاي به جا گستردهتر ميشود و در صورت نبود اين توانايي اين ارتباطات پيچيدهتر و پنهانتر ميماند. گسترش ادبيات در همهي حوزههاي زندگي خواست شخصي و دروني را برملا ميكند. دفاع از اثر به منظور اثبات حقانيت و درستي آن نيست، بل كه جايگزين كردن تعبير شايسته و درخور است. ساكت بودن برخي عكاسان از سخن گفتن در مورد اثر دو چيز را روشن ميكند: الف) توانايي سخن گفتن را ندارند و ب) مخالف تعبير اثر توسط پديد آورندهاش هستند. در فلسفهي اينان اثر بايد خود با بينندهاش ارتباط برقرار كند. و اين كه اين ارتباط برقرار شد يا نه، به هيچ رو آشكار نخواهد شد. اين ديدگاه (سكوت در برابر بيننده) سبب خشك شدن بناي گفتار شده و آسيبهاي اجتماعي و هنري به جاي ميگذارد. در مرحلهاي نيستيم كه كار هنري خود را با غرب برابر كنيم. ما نيازمند تجربههاي جديدي هستيم كه شايد براي غرب پيش پا افتاده است. روابط اجتماعي آنان مديون گفتارهاي به جا و شايسته است كه نام منطق بر آن نهادهاند: روشهاي سخن گفتني كه از بيان گفتارهاي هنري در روابط اجتماعي هيچ گرفتاري پديد نميآورد. گفتار تنها ارتباط مشترك بين انسانهايي با گرايشهاي گوناگون فكريست. پس، از دست دادن تنها نقطهي مشترك به هر علت سبب گسيخته شدن ارتباطات اجتماعي خواهد شد. شايد بينندهي عكسهاي نمايشگاه يك فرد عامي باشد از نوع پزشك. او در برابر عكسها سواد زيادي ندارد. سخن گفتن براي او سختتر است از قشرهاي هنري.
***
شعر نه عكس را توضيح افزون ميدهد و نه از حوزهي تعبير آن ميكاهد. تنها فردي كه در شهر ما تبريز دست به تركيب شعر و عكس زده است جلال شمسآذران است. او نيز چندان دلودماغ گسترش اين كار را ندارد. اثر (1):
و اسباني سفيد/ كه از استپ زرد من گريختهاند/ شايد/ در آپارتمانهاي تاريك شما/ پناه گرفته باشند/ بيشيهه و يال ريختهشان در باد
ميترسم/ خدايا ميترسم/ من از رام شدن چيزها ميترسم
بگذاريد/ دمي در اين باد/ شكل ويراني خود باشم
او نه از روي عكس شعر سروده است و نه از روي شعر عكس انداخته. همهي اندوختههاي يك هنرمند قابل تبديل به واحدهاي ديگر هنري است، مگر اين كه تخصص آن رشته را نداشته باشد. اشتراك اين دو اثر در واژههاي اسب سفيد و آپارتمان است. طرح تناقض: اسب رام نشدهی شاعرانه و اسب پناه گرفته در عکس. اسب كه لازمهاش شيهه و تحرك است در برابر آپارتمانهاي انسان ساز خشكيده است. اين حس نوستالژيك بهانهايست براي آغاز به سخن گفتن يك فرد شوريده. ميتوان گفت اين تصوير به كمك شعرش مفهومي فراتر ميآفريند. در گفتارهای غالب و کلیشهای ما، عكس به تنهايي قادر به توليد اين مفهوم عصيانگر نيست. به سختي ميتوان اثري آفريد كه به تنهايي شوريدگي انسان را با آن چه روي ميدهد برابر هم بگذارد و اين نتيجه را بدهد.
اثر (2): صداي دريا بود/ ناگهان بيدارمان كرد/ نه از آب خبري بود اما/ نه از ماهيان سرخ/ بلندگوها/ برفراز بامها/ صدايي گم كرده بودند

واحد مشترك در اين تركيب تنها بلندگوست.
شعر، خالي بودن دريا را با بلندگوي لب بام پر کرده است. طرح تناقض: صداي دريا در شعر و بلندگو در عكس. نه اين كه هر آن چه دست ساز انسان است بايد به نفع طبيعت كنار گذاشته شود. از بين رفتن صداي دريا لازمهي تمدن نيست. طبيعت ما تسخير ساختوسازهاي بدنمون شده است. بلندگويي كه بالاي سر تصوير محو شدهي انسان قرار دارد چيرگي بر انسان است. اين عكس نيز بدون شعر زمينهاش بدين اندازه قابل تعبير نبود. بلندگوي بالاي سر انسان ميتوانست تعبير نه چندان بدي هم داشته باشد. اين مشكلي نيست كه عكاس نتوانسته است از عهدهاش برآيد. بل كه، نبود گفتارهاي بين هنري و ترجيح دادن سكوت هنرمندانه به جاي سخن گفتن از آن چه در ذهناش ميگذرد، تعبيرهاي عكس را نارسا و گم ميكند. در اين عكس بايد براي تعبير درست اثر عكاساش را شناخت. او چه رفتارهایي دارد و تنهايياش را چه گونه به سر ميبرد و زمينههاي مطالعاتياش چيست. در حالي كه عكاس را بايد از اثرش شناخت و لازمهي اين كار تعبير شايستهي اثر است.
گاهی تعبیر اثر خود اثری ارزنده میشود. چیزی آفریده میشود که روی پای خود استوار است. در اين جا، شعر فضايي از عكس را باز ميگذارد كه با توانايي بيشتر خواننده/ بينندهي اثر آميخته شده است. اثر (3) كه از نمايشگاه عكس گروهي يادداشت شده است: بر زمين و هوا نبود/ مست بود/ دخترك از طبيعت،/ يا طبيعت از دخترك/ من سرمست شدم

ساختار شعر نشان دهندهی این است که از روی عکس سروده شده است: عکس الهام دهندهی شاعرانه بوده است. واحدهای مشترک عبارتاند از دختر و طبیعت. مست بودن دخترک از شکوفههای شقایق و موهای ژولیدهی او و نگاهی که کمی غریب است، دریافت شده است. این سروده چیزی افزون بر اثر میآفریند که با واژهی مستی همراهی میشود. پس شعر باز نمود یا توصیف اثر نیست و خود اثریست تازه. واژهي مستي از توصيف نشانهها فراتر ميرود. آثار هنری در تبریز دیده میشود که نبود جایگاه شناخته شده، پشت رویدادهای صوری و گاه تصادفی گموگور میشود. در عوض، گفتارهایی به اصطلاح هنرمندانهی بیدر و پیکر رواج یافته است. دست کسی را باید بالا برد که سبکی منحصر به فرد و دارای قابلیتهای هنری دارد. آثار عكاسي منحصر به فرد شمسآذران تواناييهاي زياد شعري در خود دارد و پيوندهاي گفتاري جاودانهاي بر جاي ميگذارد.

