خلیل غلامی
برای رسیدن بدین منظور لازم است به تعریفی از واژهی «تعبیر» برسیم. اما در این نوشته، چه گونگی تعبیر یک عکس را نشان نخواهم داد چرا که خود بحث گستردهای را داراست. ما با این واژه به شالودهای از احساسهای ظاهری خواهیم رسید.
تعبیر در هنر مفهومی بس فراخ دارد. و همین موضوع اساسی ماست. این واژه همان معنای هرمنوتیک رواج یافته بین روشنفکران جهان و ایران است. بنابر این، از پرداختن به بحثهای مطرح شده دوری میکنم و با یک پیش فرض آغاز میکنم. من تعبیر را هم چون تصویری میگیرم که از آینه برمیگردد. یعنی هر آن که به آینه مینگرد تصویر خود را میبیند. در این جا اثر، هم چون بازتابانندهی خواستههای درونی ماست و از این رو، هر تعبیر در نوع خود با کمی اختلاف بیان میشود. و این که کدام تعبیر درستتر است هرگز نخواهیم پرداخت. بنیان این اختلافها فیلسوفان و نقادان هنری را بر آن داشته است که ساختاری برای کل هنر جسته شود تا منطقی برای گفتارهای هنری پیش بیاورند. این که اختلاف در آثار هنری پیش میآید گاهی به بیدر و پیکر بودن هنر معنا میشود. اما، بحثهای تعبیر هنری ساختاری از هنر را به دست میدهد که منطق هنری شاید بتوان گفت. فرار از هر گونه کاربرد واژهی منطق یا فلسفه در هنر از این سوء تفاهم سرچشمه میگیرد که نکند که مبانی فلسفهی محض پیش کشیده شود.
من این موضوع را با واژهی «نسبیت» در نظریهی اینشتین قیاس میکنم که همین برداشت بد را برای ما پیش میآورد. اما، کاربرد این نظریه ما را به شناختی از درهم- برهمی ظاهری رویدادها میرساند. یعنی این که، نسبیت نشان دهندهی نسبی بودن ارتباط اشیا نیست. نسبی بودن ارتباط اشیا و رویدادها خود قاعدهای پدید میآورد که به بیان درستی از آن دست مییابیم. بدین قیاس، تعبیر در هنر به معنی این نخواهد بود که در آثار هنری هر چیزی قابل دریافت است و یا این که در هنر هر چیزی را به هر گونه میتوان بیان کرد. دلیل این که این واژه فقط در هنر (نه در علم یا فلسفه) کاربرد یافته است نشان دهندهی این است که فضایی از احساسهای درونی و عینی بر سطح اثر هنری تولید میشود. همان تصویری که از سطح آینه باز میگردد. پس، کاربرد یا فلسفهی واژهی «تعبیر» به دست آوردن ساختاری از دریافتهای هنریست. منطقی از دریافتهای هنری وجود دارد که ساختاری یکسان دارند. پس این سوء تفاهم که هر اثر هنری به هر ترتیبی قابل دریافت است پشت سر انداخته میشود، و حتا بیش از این، تولید آثار هنری به هر تقدیر ممکن نیست. هنر بخشی از نگاه تماشاگر را نیاز دارد و تماشاگر بخشی از نگاه آفریننده را. با این بند آخر، من به بنیان سخنانام میرسم که از این پیش فرض عبور میکند.
***
در صورتی که این مقدمه چینی یا پیش فرضها را بپذیریم، آفرینندهی اثر نگاه تماشاگر را نیاز خواهد داشت. نه بدین معنی که از چشم تماشاگر اثر هنری تولید میشود. کاربرد واژهی تعبیر در هنر دقیقا همین معنا را در خود دارد: بخشی از نگاه تماشاگر که در عکس نهفته است به خودش باز گردانده میشود. چرا که هنرمند کسیست که از میان همین مردم برخاسته ولی توانایی زیادی برای آفرینش عکس در خود یافته است. ما گاهی چیزی را میدانیم یا میفهمیم ولی قادر به بیان درست آن نمیشویم و گاهی از این توانایی هم بهرهمند میشویم که بخش آفرینندگیست. پس عکاس بخشی از دریافتهای مردم را در خود دارد که به خوبی و با چیرگی آن را بیان میکند و از این رو، آن که در نحوهی بیاناش دچار لرزش است کل نگاه تماشاگر یا بخشی از آن را از دست میدهد: این سنجهی خوب و بد بودن آثار هنریست.
عکاس در تولید اثرش فضایی را برای ورود تماشاگر باز میگذارد تا مشارکت او را به دست آورد. او مخاطبین خود را در نظر گرفته و فضایی برای نفوذ به اثرش را تولید میکند. این در واقع اساس هنر است. اگر راههای نفوذ تماشاگر وجود نداشته باشد هم چون چیزی خواهد بود قطعی شده و غیر قابل تعبیر. لطف اثر هنری در همین رسوخ پذیریاش است. در برخی آثار، به همین روش میتوان نشان داد که چارچوب بستهای داشته و تعبیر به دشواری انجام میگیرد. مشارکت تماشاگر موردیست که هنر را از علم متمایز میکند. یعنی این فضای باز در گزارههای علمی دیده نمیشود. این است که در هنر واژهی مخاطب یا تماشاگر کاربرد مهمی دارد. علاوه بر این، گزارهی علمی یا فلسفی کادری بسته دارند به گونهای که دربند درست و نادرست آناند. حال آن که، درست و نادرست در هنر هیچ کاربردی ندارد. کسی در پی این نیست که نادرستی عکس را نشان دهد یا اثبات کند.
بنابر این، عکاس فضایی از نگاه تماشاگر را بر سطح اثرش ایجاد میکند و به یک هماهنگی زیبا میرسد. از آن سو نیز، تماشاگر با همهی اندوختههایش به سطح عکس رسیده و به یک هماهنگی با آن میرسد. اگر به تعداد تماشاگران گفتار وجود داشته باشد، در این جاست که ما به تعبیر از آن یاد میکنیم. راههای نفوذ به عکس با توجه به فضاییست که عکاس پیکر بندیاش میکند. یعنی این که، عکاس به چیرگی تمام تماشاگر را در اثر خود گرفتار میکند. کادر بستهی عکاسی و این فضای باز تناقضیست که باز ما را به واژهی تعبیر میرساند. زمانی تماشاگر به تعبیری از اثر میرسد که از کادر بستهی آن فراتر میرود. وقتی گفته میشود که در این عکس هرچیز دقیقا در جای خود قرار گرفته است بدین معنی نیست که پروندهی اثر بسته شد. این گونه هماهنگی نشانهها و روابط در عکس، برابر با گفتارهای زیباشناختیست. و در این جا به سطحی از آینه میرسیم که ذرات آن هیچ اعوجاجی در بازتاب تصویرمان به وجود نمیآورد.
پس، 1. کاربرد تعبیر در عکاسی بدین معنی نیست که هر گونه دریافت یا برداشت از آن آزاد است و اساس هنر هم این است که هر چیز امکان پذیراست و 2. یک عکس چنان باید باشد که یک گفتار از آن امکان پذیر باشد. این هر دو بند در سمتوسوی کاربرد تعبیر نمیگنجد. تعبیر شالودهای یکسان از گفتارهای هنری را به وجود میآورد.


