نسترن زوار
پیرمرد و صندلی چوبی قدیمی، در جلوی دیواری قدیمی از آجر و سنگ، در میان دو دیرک چوبی کهنه، بر روی زمینی فرسوده قرار گرفته اند. برجستگی رگهای دست پیرمرد، خالی شدن رگه های دیوار، هویدا شدن رگهای زمین، همگی حکایت از پیری دارد. عناصر عکس، هم زنده و هم بی جان، قدیمی بودن، فرسودگی و کهنگی فضا را بیان می کند.
تعادل وزنی– بصری عکس برقرار است. زاویه ی دید عکاس، هر یک از عناصر را در جای خود میخکوب کرده و کادر افقی، ایستایی عکس را تقویت نموده است.
گونی برنج آویخته شده از دیرک و گونیهای سفید طرف چپ، از کسب و کار پیرمرد حکایت دارد. این دو، در بیان معنا و مفهوم این اثرهیچ نقشی ایفا نمی کند وصرفا مستند بودن عکس را می رساند.
در تعریف فضای عکس ،بین عناصر هماهنگی دیده میشود، به غیر از اشباع سفیدی گونیها و لباس نوی پیرمرد .درجه ی تیرگی تصویر بافضای قدیمی وفرسوده عکس هماهنگ است، اما اشباع سفیدی تل گونی ها، درجه ی تیرگی عکس را بر هم زده وسبب خیره شدن لحظه ای نگاه می شود. این اشباع سفیدی، در هنگام عکاسی با تنظیم دقیقتر نور می توانست به خاکستری کم رنگ تبدیل شود، در این صورت با درجه ی تیرگی عکس و فضای قدیمی و فرسوده آن هماهنگ می شد.
درتحلیل معنای عکس ،پیرمرد و صندلی دوعنصراصلی می باشند.
پیرمرد با نگاه خیره وخشکیده ،چهره ای غمگین ومحزون ،شانه های افتاده وبا لباس نوی تیره رنگش درکنار صندلی نشسته است. نو بودن لباس پیرمرد با فضای کهنه وقدیمی، تضاد معناداری به وجود آورده که ویژگی های ظاهری پیرمرد،معنایی دلگیروکسالت بار به این نو بودن واین تضاد داده و رنگ تیره ی لباس ودرجه ی تیرگی عکس ،این دلگیری وکسالت باری را تقویت نموده است.
و صندلی چوبین، با پاهای آجری، با عصایی تکیه به دیوار، که درکنار پیرمرد قرار گرفته است. این ویژگی ها صندلی را از محدوده ی شیئی خارج کرده و به آن شخصیت بخشیده است، شخصیتی پیر و کهنسال، مانند پیرمرد. پاهای عاریتی آجری و زخم زانویش که باند بر آن بسته شده و عصایش، خبر از پیری و فرسودگی صندلی دارد.دیگر نمی توان صندلی را با عنوان شئ ،خطاب کرد، بلکه این ویژگی ها، روح و حس به کالبد چوبی صندلی دمیده است.
رابطهی دو شخصیت عکس (پیرمرد و صندلی پیر) شکل عاطفی یک طرفه به خود گرفته است زیرا حس مشترک پیوندی عاطفی بین دوکس برقرار می کند. در این عکس، حس مشترک پیری، این حس عاطفی را بین دو شخصیت عکس پدید آورده، اما حسی یک طرفه از سوی صندلی که با جدیت و خشکی پیرمرد روبه رو شده و این جدیت و خشکی، حایلی نا مرئی بین آن دو پدید آورده و حس عاطفی پیچیده درفضا را خشکانده است. پیرمرد نگاهش را از صندلی برگرفته و به جلو خیره شده است، خیرگی نگاه پیرمرد، این حائل نامرئی را محسوس می کند.
صندلی دربیان وجود خود آنچنان که هست دیده می شود، با وقار،بدون جدیت وخشکی ،بدون تن پوشی آراسته ونو ،حال آنکه پیرمرد، با تن پوشی آراسته ونو که گویاخواسته باآن پیری خود را پنهان کند و با نگاهی تیز درکنار صندلی نشسته است . تیزی نگاه پیرمرد ، صداقت و صمیمیت صندلی را می برد و حائل نامرئی بین آن دو را محسوس تر می سازد.
در فضای عکس، باکاوشی در زمان وبازگشت به دیرینگی ، پیری و فرسودگی پیرمرد وصندلی ، به جوانی وشادابی تبدیل خواهدشد. صندلی پیر ،که زمانی درخت تنومندی بود و باد به زور از میا ن شاخ و برگش می توانست عبورکند، اما هم اکنون با تلنگری ازهم فرو می پاشد. درخت تنومندی که شیره ی زمین را می نوشید ولی اینک رگهایش خشکیده است. او با وجود پیری ، زندگی رادررگهای خشکیده اش جاری ساخته و هنوز بر روی پاهایش ایستاده است. درجدال زوال و زندگی، او زندگی را بر زوال پیروز ساخته است و حیات هم چنان در درون او می جوشد. عاریتی بودن پاها، به عصا تکیه کردن، مرهم گذاشتن بر زخم یعنی می خواهم سر پا بایستم و زندگی کنم. صندلی این گونه زندگی را برای خود معنا کرده است و تلاش می کند زندگی و معنایش را برای خود حفظ کند.
معنایی که اگر چه در وجود پیرمرد از بین نرفته، اما رنگ تیرهی یاس و ناامیدی به خود گرفته است.درجدال زوال و زندگی، هنوز زندگی پیروز است. لباس نو و صورت آراسته حکایت از زنده بودن و زندگی کردن پیرمرد دارد، ولی چیزی در درونش زندگی را کدر و تیره ساخته است. شاید خسته است یا دل شکسته یا تنها و بی همدم، هرچه باشد ازدرون او می جوشد و از ظاهرش تراوش میکند و صندلی آن سوی دیگر، با وقار تمام، هم چنان نظارهگر است. خود نتوانست گره از نگاه خشکیده و چهره ی محزون پیرمرد بگشاید شاید جیر جیر پاهایش آن هنگام که کسی بر روی او بنشیند و همدمی باشد برای پیرمرد، بتواند آهنگ ازلی زندگی را دوباره در وجود خسته، ناامید و پژمرده پیرمرد به ارتعاش دربیاورد و لبخند را برلبان پیرمرد بشکفاند. با این لبخند، نو بودن لباس پیرمرد و تضادی که با فضای عکس می آفرید معنایی دیگرگون و دل نشین به خود می گیرد. معنای نو بودن زندگی و پویایی آن حتی در روزهای کهنسالی.

خلیل غلامی
مرد و خالیِ مرد
اثر سالار نیر هدی عکاس زنجانی (در بخش تبریز) با ترکیب بندی مناسب و حالتی نوستالژیک عنوان این شماره قرار گرفت. من علاوه بر نکات خوب و شایستهی نسترن، این حس عاطفی رو بیشتر با صندلی خالی دریافت میکنم. و میتوان صندلی خالی را به عنوان پهلویی از حس نامریی پیرمرد سراغ گرفت. «فضای خالی»، از آن چه که من از کل ترکیب بندی اثر دریافت میکنم گفتار مرا پوشش میدهد. عصا و کفشهای صندلی یک مورد رویایی از حضور دیگر مرد است. صندلی یک وجودی دارد و یک روانی. روان این صندلی با مرد همراه است. زمانی صندلی زنده بود و «باد به دشواری از لابه لای آن میگذشت»، و اینک او در کنار مرد زندگی میکند: مرد معنا دهندهی صندلی و صندلی توصیف کنندهی روان مرد شده است.
من واژهی «خالی» را در جای صندلی مینشانم. خالیای که توصیف مرد است. فضایی از تصاویر ذهنی که جای مردِ توصیف ناپذیر را پر میکند. مرد پر است. مرد پوشش دارد: کلاه، لباس و کفش. خالیِ مرد تهیست. او را بیپوشش بنشانیم بر جایی خالی: منِ دیگر مرد. خالی را که توصیف میکنم مرد عریان میشود. نگاه گرفتار و گرهدار او با خالیِ صندلی درمیآمیزد. صندلی به عوض او عصایش را دارد و به جای او کفشی از آجر و «این صندلی نشستن ندارد» (جلال شمس آذران)، نگاه ندارد، رگ ندارد و مرد را دارد. صندلی بینگاه است و از این رو، محل نشستن تعابیر بینگاه. عریان و بیپوشش همه چیز را بر آن بنشان و مرد را به سخن وادار. خالیِ مرد سخن بینگاه است.


