نقد را من نه به معنی ایرادگیری، که بررسی یا کاوش روی اثر میگیرم. در حالت کلی میتوان نقد را به دو مورد جدا کرد: نقد مفهومی و نقد تکنیکی. تلویحا، نقد مفهومی را گرایش به نکات اجتماعی- روانی و فلسفی بگیریم و نقد تکنیکی را رعایت نکات فنی عکاسی. جدا کردن این دو عملا ناممکن است. و لزومی به جدا کردن دقیق آن هم نیست. اما روش نقد را عموما از گرایش کلی آن میتوان رده بندی کرد. متنی را که نکات اساسی آن مایههای فلسفی یا فرهنگی پر کرده است نشان دهندهی نقد مفهومی خواهد بود. اما، در نقد تکنیکی، میتوان نشانه شناسی منطقی را هم جای داد که هم چون نورسنجی نکات فنی و قطعی دارد. خط و رنگ روی اثر با یک نورسنجی یا کادربندی ویژه میسر میشود. تأکید بر این نشانههای فرمگرا را میتوان در ردهی نقد تکینیکی جای داد. تعبیر و تشریح این فرمها که از سطح اثر برخاسته و مفاهیمی از یافتههای فرهنگی یا اجتماعی را در خود دارد به نقد مفهومی مربوط خواهد بود.
اما، گفتم که جدا کردن این دو نقد ناممکن و نادرست است؛ بل که برای بررسی آثار ناچار به جدا کردنایم تا به روشناییهای بیشتری از «سخن گفتن» روی اثر بپردازیم. اما به روشنی میتوان فهمید که بررسی نکات فنی اثر را نمیتوان سخن گفتن قلمداد کرد. چون چیزی بر اثر افزوده نمیشود بل که، در همان محدودهی سطح دو بعدی اثر باقی میماند. بنابر این، نقد فنی استوار به خود نخواهد بود چرا که از اثر جدا نمیشود. و در برابر این، نقد مفهومی حتا اگر به ظاهر پیوند کمی با عکس داشته باشد، استوار بر خود است. آگاهیهایی که بر اثر افزوده میشود، توانایی اثر را فراتر میبرد و سبب تولید آثاری دیگر حتا در زمینههای دیگر هنری میشود.
نقد به جایی اشاره میکند که عکاس در آن حضور ندارد. این گزاره در مورد نقد، سبب رونق عکس شده و از یکتانگری بیثمر در امان میماند. اگر نشانه شناسی را وارد حوزهی نقد کنیم، در این صورت، جای پایی را برای پیوند گفتار با عکس صورت بندی کردهایم. نقد مفهومی به سبب گسترده بودناش پیوند کمی با عکس خواهد داشت و شاید به دلیل پیچیده بودن یا انتزاعی بودناش ارتباط ظاهری خود را نیز از دست بدهد. و کسانی که به این گونه نقد دست مییازند، باید زیر ساخت گفتارش با همین نشانه شناسی استوار بماند.
نقدِ نقد نیز ممکن است ولی درست بودناش چندان پیچیده خواهد بود. اما بنا به ساختار هنر، درست بودن نقد دارای ابهامها و تناقضهاییست. چرا که درست و نادرست بودن عکس نیز به پیروی از آن با مشکل همراه خواهد بود. از این رو، معیاری برای درست بودن نقد را هرگز نخواهیم توانست به دست آوریم. و کسی که نقد دیگری میآورد برای روشن شدن حجم کار عکاسی بسیار مفید خواهد بود. پس، در نقد واژههای سخت و دشوار «درست» و «نادرست» جایگاه شایستهی هنری ندارند. حتا نشانه نیز نخواهد توانست حکمی بر قطعی بودن نقد و اثر بیاورد. مفهوم نشانه به شدت بستگیهای فرهنگی و جغرافیایی را همراه دارد. این گونه درست و نادرست بودن ما را فقط از حوزهی هنر دور خواهد کرد. هم چون این که، برای بررسی جای پایی در عکس مثل کارآگاهان روی اثر دقیق شویم.
در حالت کلی، سخن گفتن (یا فلسفه) از جایی میآغازد که همهی نکات بصری در عکس پایان مییابد (بررسی تکنیکی اثر). یعنی جایی که دیگر خودِ عکاس هم حضور ندارد. خودِ عکاس هم چون سطح دو بعدی اثرش مورد واکاوی قرار میگیرد. این که بی حضور عکاس باید اثرش بررسی شود (مرگ مؤلف)، دقیقا جاییست که نقد مفهومی میآغازد. برای این که سخن به تکرار نرود، بدین نیاز میافتیم که از پایان آغاز کنیم. ولی برای نقدِ نقد، باید به آغاز برگردیم. از جایی که احیانا رشد نامناسب گفتار را سبب شده است. آغازی که جای پای کسی در آن دیده نمیشود. نکات کوری که از نظر دور مانده است. یا، گفتاری که بر دستور زبان تازهای استوار است (بازخوانی).
در نقد مفهومی، فرهنگ و اجتماع هم چون تاریخ زبان گفتار یا اندیشهها وارد تعبیر عکس میشود. برای نمونه، نمایشگاه عکسی که در جایی برپا شده، محل، زمان و تماشاگران آن در نقد وارد میشوند. جاوهایها که بینی پهن دارند به بینی نوک تیز هم چون کاریکاتور مینگرند. یک عکس جنگی در کشوری که جنگ دیده است بازتابی متفاوت از کشور آرام خواهد داشت. فضای سیاسی کشور برای جنگ موجب بازتاب متفاوت نمایشگاه عکس میشود. مخالفان جنگ و موافقان آن طبل متفاوتی میزنند.
در مورد خودِ نقد مفهومی هم میتوان سخن گفت. در این جا، نقدهای مفهومی مورد بررسی قرار میگیرند. کسانی که شاید چندان با عکاسی همراه نیستند وارد این گفتارها میشوند: شاید بتوان گفت گفتارهای فلسفی. ارزیابی نقد از عهدهی کسی برخواهد آمد که به نگرشی کلی و همه جانبه رسیده باشد و هم چنین بر نکات فنی فلسفی چیره باشد. این نکته بدین دلیل آمد که، گاهی نقدهایی که جایگاه متفاوتی دارند بی دلیل و مناسبت مورد ایراد گیری قرار میگیرند. کسی که نقد فنی میکند سخن اول و آخر را نگفته است. این گونه نقد، سبب رونق عکاسی میشود و نه رشد فرهنگی. عنصر فرهنگ با گفتار میبالد و حتا شعر را نیز از سطح گرفتار «سواد» (سیاهوسفید) میرهاند چرا که، از سوی دیگر شاخههای هنری خوانده میشود. گفتار هنری را باید یکی از اساسیترین کارهای ارایهی اثر هنری پذیرفت. اثر هنری بدون گفتار هم چون بندبازیست بدون میلهی تعادل. ژرفای اثر با سخن گفتن روی آن بیشتر شده و در دل مردم خواهد نشست. نقد مفهومی در واقع، همین گفتارهای هنریست.


