تبليغاتX
خانه عکاسان تبریز
عكس نوشته سه شنبه 1387/02/31 11:32 AM

علي حامد حقدوست

                               اثر كريم متقي

برف به آرامي ميباريد و تنپوش سياه محوطهي بيرون از خانهمان را سفيد ميكرد. گويا زمين سفت و سخت جاي مناسبي براي رفتن او نبود. اما دانههاي برف نيز با تمام نرمي و زيبايي خود او را براي رفتن دو دل ميكردند. و او از اين دنياي پيچيدهي رنگرنگ به تنگ آمده بود. و زمستان همهي اين رنگها را با سفيد يكدستاش پوشانده بود. و اين بهانهي بزرگ او براي رفتن در فصل زمستان بود. چه بايد ميكرد. به آرامي از خانه بيرون رفت. هر آن چه كه ميديد آخرين باري بود كه به آن مينگريست. او محو در تماشا بود. گويا همين امروز متولد شده بود. زمين و آسمان همگي برايش تازگي داشتند. برف سفيدي سينهاش را براي قدم نهادن او گسترده بود. سكوت همهي فضا را پر كرده بود و به جز صداي خشخش قدمهاي او بر روي برف صدايي شنيده نميشد. به خوبي به اطراف محوطه نگاه ميكرد. ديگر از هيچ چيز بدش نميآمد. حتا آن حصارهاي فلزي بلندي كه به سان ديوارهاي بلند قفسي او را اندرون خود محبوس كرده بود. خود را به آرامي به پشت حصارها رساند و بار ديگر از پشت روزنههاي مشبك حصار به بيرون نگريست. گويا بيرون از آن جا ديگر هيچ حصار بلندي وجود نداشت كه او را پشت خود حبس كند. ديگر مثل هر روز مجبور به تحمل تكراريهاي هميشگي نبود. چو بازگشت، همهي آن ماشينها مثل هر روز سر جاي خود بودند. و آن درختي كه هنوز آن قدر بزرگ نشده بود كه بچهها از شاخههايش بالا روند. و هيچ كسي جز حصارها و زمين و آن درخت جوان و سينهي سفيد برف از رفتناش خبر نداشتند. به آرامي دور ميشد و رد پايش را به سطح سفيد برف به جا ميگذاشت. او بود جادهاي كه هنوز به ابتداي آن نرسيده بود. سالهاي از رفتن او ميگذشت. اما هنوز سياهي رد پاي او از سفيدي ذهنم پاك نشده بود. برف به آرامي ميباريد. تنپوش سفيدي همه جا را فرا گرفته بود. و سكوت تنها صدايي بود كه شنيده نميشد.

نوشته شده توسط خلیل غلامی  | لينک ثابت |